Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

اساسی ترین پرسش این زندگانی :|

آقا شما هم دمپایی دست شویی تون واستون بزرگه یا فقط منم ؟! :|

۴۰ ۱۹

بحث کردن به هیچ وجه نتیجه نمیده !

سه ساعت تمام با پدرم حرف زدم ، آخرین باری که اینقدر همدیگه رو تحمل کردیم دقیق یادم نیست ، فقط قرار گذاشتم که حالا که قراره برم چیزی رو بخونم که اونا میخوان ، انتظار هدف نداشته باشن از من ، من مثل کسی ئَم که فقط با راه همراهی میکنه ..

میگه اگه تو شهرمون کسی رو قبول نداری پاشو بریم تهران ، اصفهان ، بالاخره یه نفر پیدا میشه که جوابت رو بده ، گفتم نیازی نیست ، ولی چقدر دلم میخواست بگم من به مشاور احتیاج ندارم ، بهم نگین تو هیچی نمیشی ، سرم داد نزنین ، خودم بالاخره یه غلطی میکنم با این همه استعداد خدادادی به قول خودتون ..

خودم شنیدم استادِ فیزیکم به پدرم گفت دیگه نیارش .. همه ی مباحث رو بلده ، ولی بابام به روی خودش نیاورد ، بعد که برگشتیم بهم گفت باید بیشتر تمرین کنم .. خب مثلا یه آفرین میگفت چی میشد ؟!

فردا پس فردا ، هر وقت آینده ی یه بچه افتاد تو دست من ، اگه گفت کوفت میخوام ، میبرمش مهدِ کوفتِ جهان تا به همه ثابت کنه وقتی هم استعداد هست هم علاقه ، حقایق جامعه هیچ غلطی نمیتونه بکنه ..

من وبلاگم رو نگه داشتم برای چی ؟! بیام چی بنویسم ؟! کسی که قراره راه خانواده ش رو ادامه بده وقت وبلاگ نویسی نداره که .. فقط وقت داره بره مبحث خون بخونه حالش بهم بخوره .. بره بمیره اصلا با این منطقشون ..

چی میگی بابا ؟! وبلاگ ؟!

خودت چرا زنده ای اصلا ؟! برو بمیر ، برو بمیر ببینن میتونن از مُرده ت دکتر در بیارن یا نه .. مرسی واقعا ، هیچ وقت حواسشون نیست ، هیچ وقت نیومدن مدرسه ببینن من چیکار میکنم ! اون وقت الان که وقت انتخاب کردن راه یک عمر زندگیه یادشون افتاده عهههههه ! این بچمونه !!!! چقدر بزرگ شد الکی !!! بزار بریم یکم حرفامونو بهش تحمیل کنیم !!! یکمم بگیم تو هیچی نمیشی !!! یکمم بگیم مهندسا خرن !!! دیگه ددابظ !!!

شرایط روحیِ داغون میدونی یعنی چی ؟! 

یعنی ما بهت تحمیل نمیکنیم که چی بخونی ، ولی هر روز هفته واست کلاس میگیرن که تو کنکور تجربی موفق باشی !

پ.ن: شدیداً به دعای شما برای هر چه سریع تر راهی دیار باقی شدن نیازمندیم .. 

۴۶ ۱۷

کم شنوایی !

با دخترخالم و مادر شوهرش رفته بودیم دکتر ، دکتری که قرار بود بریم پیشش طبقه ی چهارم بود ، رفتیم سوار آسانسور بشیم که پای مادر شوهرش درد نگیره ، همزمان با ما ، یه آقای محترمی هم اومد داخلِ آسانسور ،

از اینا که کت شلوار و کراوات و کیف دستی چرم و ته ریش و این صحبتان ، رو به دختر خالم پرسید : ببخشید خانم ، متخصیصین ارتوپدی هم تو طبقه ی چهارم هستن ؟!

دختر خالم گفت : بله .. طبقه ی چهارم کلا ..

یهو وسط حرف زدنش مادر شوهرش گفت : لخت و پتی خودتی ، مگه خودت ناموس نداری که به عروس من میگی لخت و پتی ؟! 

بعد ما همه (O-o) طور نگاهش میکردیم !!! خب یکم کم شنواست ، دستِ خودش نبود :|

بعد از اون آقا معذرت خواهی کردیم ، عصن یه چیزی بودا :|||

۲۷ ۱۵

چی گفتی ؟! مدرسه ؟!

امروز صبح زود رفتم فرم هدایت تحصیلیم رو بگیرم ببینم چی کار کردم ، خب نمیدونم خوشبختانه یا بدبختانه ، ولی اولویت اولم تجربی شد ، بعد ریاضی ، بعد انسانی و بعد ادبیات ! 

احساس خاصی ندارم ، خیلی وقته هضم کردم این مسائل رو ، ولی پدر مادرم زیادی خوشحالن ، مامانم نذر کرده بود حتی ! 

مدام میگن دیدی خودت هم نمیدونی کجا استعداد داری ؟ ما میشناسیمت ! تو باید بری تجربی .. دیدی اولویتت رو؟!

در صورتی که اصلا این طور نیست ، من مجموع نمرات علوم [فیزیک و زیست و شیمی] ِ این چند سالم فقط نیم نمره از ریاضی بیشتر بود و خب طبعاً شد اولویت اولم ! 

این یعنی من تو ریاضی بد بودم ؟! یعنی درکِ ریاضی ندارم .. ؟! نه عزیزِ من ! برمیگرده به اون دبیرایی که میارن ، همونایی که اینقدر بی سوادن که نمیشه تحملشون کرد ، بعد نمره کم میدن میگن مقنعه ش سر کلاس عقبه !

خب مگه تو نا محرمی ؟! میخوای نمره کم کنی بگو ریاضی آورد ۱۰ ، لطف کردم دادم پونزده مثلا .. وقتی نمیتونی نمره کم بدی این دلیلا چیه میاری ؟! مگه معاونی ..؟! معلم ریاضی بیشتری ؟! بیا درست رو بده و برو ..

گِل بگیرن درِ مدرسه ای رو که میگه : اگه چک ندی ثبت نام نمیکنم .. 

نقد همش رو پرداخت کردیم ولی میدونی چند تا "مَرد" وقتی این رو گفت رفتن ؟! خب شاید یه نفر نداشته باشه .. چه خبرتونه حالا ؟! این همه پول میگیرین که ما هر روز یک ساعت مشغولِ کالیبره کردنِ تابلو ها باشیم و نیم ساعت لنگِ مینی بوس های قراضه که مدام عوض میشن ..؟! چیکار میکنین با این همه پول ؟!

استاد المپیاد میارین ؟! معلمای خوب میارین ؟! مدرسه تون مجهزه ؟! آزمایشگاه درست درمون داره ؟!

معلمِ خوب که نمیارَن ، ما خودمون باید بریم کلاس ، میریم کلاس و طبعاً نمراتمون بالا میشه ، اون وقت میگَن این هنر دبیر بوده .. چقدر قشنگ درس داده .. ماشالله ..

اسمش مدرسه ست یا پول چاپیِ مدرن ؟! 

معلما با عشق درس میدن که ما با عشق بخونیم ؟!

قطعاً نه ..

۳۰ ۸

باز هم من و باب اسفنجیِ دلم [آقامون دیگه] D;

این آخرین عکسمونه که تو خارجه ، متاسفانه خارجش سفید بود ، ساحل ماحل پاحل نداشت :دی ولی اوصیکم به خارج رفتن با شوهی جان ! :))) 

من به باب اسفنجیِ دلم آقای همسر یا آقای شوهر و اینا نمیگم ، همون شوهی خیلی هم خوبه ! D;

حالا همه باهم ، شوهی شوهی شوهی شوهی شُـــهَـــیـــّا شوهی ، اگه رفتی سفر خدا به همرات شوهی :))))

شوهی باید متعادل باشه ، چی ئَن این مارمولکای تو خیابون که بازوشون مثل بالشتای خونه ی ننه جونمه ؟! :|

کیپ کالم اند نقاشینگ ون یو عار داغان عند خارد ، بیکاز ایت ویل هلپ یو تو بی مور هپی ! :)))

ددابظ D;

۱۹ ۱۰

کلاس زبان های کودکی ..

بچه که بودم ، زن عموم آموزشگاه زبان داشت ، منم اونجا میرفتم کلاس زبان ، دقیق یادم نیست چند سالم بوده ، ولی در حدی بوده که روسری نمی پوشیدم چون یه سری یکی از استادا بهم گفته بود : روسریت کو خانوم ؟! بعد من گفته بودم : به تو چه ! :))) کلا مایه آبروریزی زن عموم بودم ، هر کس ازم میپرسید چند سالته ، اول میگفتم خودت چند سالته ؟! بعد هر عددی که میگفت من یه سال بالاتر میگفتم که حتماً بهم احترام بذاره :))) در این حد اصلا :)))

بعد یه سری دو تا دختره نشسته بودن پیش هم ، یکیشون سنم رو پرسید من مثلا گفتم هشت ، بعد اون یکی گفت دروغ گو !!!! تو دیروز به من گفتی ۱۰ سالته :)))) کلا سادیسمی بودم :))

این صحنه رو دقیقاً یادمه که زن عموم اومده بود تو کلاسمون با استاد حرف بزنه ، من به صورت مکرر شاید ۱۰۰ بار گفتم زن عمو ، زن عمو ، زن عمو ، زن عمو ... انقدر گفتم که کلافه شد ولی جلوی همه ی بچه ها برگشت گفت : جانم عزیزم ؟! بعد من گفتم هیچی ! :)))

بعد از چند ترم استادم عوض شد ، خواهر زاده ش هم توی کلاس بود ، یه سری من رو برد شفاهی ازم بپرسه ، هی پرسید هی من جواب دادم ، هی پرسید هی پرسید ! بعد این آخریا دیگه میگفت : ررر ر ب ررر د رر برر رر ؟! 

منم الکی میگفتم اوه یس ، یس یس :))) بعد خواهر زاده ش رو برد ، میگفت خاله قربونت بره ، اَپل به چی میگن ؟!

بعد دختره میگفت سیب ! بیست میشد مینشست .. :)))

چرا هیچکس نیست منو دعوا کنه برم مشقامو بنویسم دو ساعت دیگه کلاس دارم ؟! واقعا چرا ؟! :)))

۲۰ ۱۳

دِلُم پِی دلته ، ژلوفن ! جومه قرمزطور کجی منزلتِه ، ژلوفن !

امروز طرفای پنج صبح بیدار شدم ، از خوابِ بدی پریدم بالواقع ! رفتم آب بخورم دیدم کیفِ مامانم رو زمینه ! درش هم بازه و یه چیز قرمز مشخصه ، میدونستم ژلوفنه ، چند تا بسته بود ، یکیش رو برداشتم ! میدونم که مامانم وتی بره سرشون متوجه نمیشه و نهایتاً یکی دو تا فحش به مسئول فنی داروخونه میده که جای چهارتا بسته سه تا بهش داده !

ژلوفن رو دوست دارم ، خیلی دوستش دارم ، به طرز دیوانه واری عاشق قیافه شم *.* تا چند سال آینده احتمالا بخاطر خطری که برای دستگاه گوارش داره چیزی جز آب معدنی نمیتونم بخورم :دی 

ولی اصلا همین که میبینمش احساس آرامش میکنم ، چون دقیقاً تو همون لحظه هایی که میشد با حرف زدن آروم شد یدونه خوردم و ذکر "درکی که ژلوفن واسه تکسین درد آدم داره ، هیچ کودوم از آدما ندارن" رو تکرار کردم و خوب شدم ! خودم میدونم چقدر ضرر داره ، بدنم بهش مقاوم میشه و وقتی که به معنای واقعی دارم "درد" تحمل میکنم نمیتونه آرومم کنه ولی خب ، یه جورایی معتاد شدم بهش :)))

پارسال همین موقع ها بود که در پی یافتن ماده ی توی ژلوفن بودم ، اومدم توی وبلاگم [اسکل آباد] نوشتم ، بعد تشویقم کردین که برم ببینم چی توشه :دی با قیچی مرغ و ماهی نصفش کردم :))) هنوزم تکه هاش رو تو جیب پشتی جا مدادیم دارم :))) 

با همین یه بسته قرص ، حسِ آرامش کسی رو دارم که گنج پیدا کرده و تو این گرونی خرجِ هفت نسلِ بعدش تامینه:دی

۲۹ ۱۰

.. I know that i love you .. but let me just say .. I dont wanna love you in no kind of way ..

امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره 

امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره 

...

هوم میدونی ، شعر رو نباید حفظ کرد ، نباید خوند ! فقط باید فهمیدش 

!...    واسه روزایی که هیچ چیز و هیچ کس جز شعر نمیفهمدت 

۲۰ ۱۱

پس بیا دیگه باهام من که نمیدونم فلان :-"

آقا کسی که "من که فکر فردام" رو "قناری سرحال" میشنوه ،

واقعاً چیزی برای از دست دادن نداره !

گناه داره آقا ، چیزی بهش نگید D;

۱۶ ۱۴

چطوری کوئین ؟! D;

این روزا شدیداً در حال مشاهده ی افرادی هستم که یه مانتوی درازِ جلو باز تنشونه و پشتش پر از نوشته ست که خب اگه بری بزنی سر شونه ی طرف بگی چی نوشته پشتت ؟! فوقش بهت میگه : خارجیه دیگه !

اصلِ قضیه به شرحیه که با پونزده تومن مانتو و هشت تومن ساپورت و یه تی شرتِ ترجیحاً زوار در رفته میفتن وسط خیابون کوئین میشن !

عزیزِ دلم ، گوگولی ، کوئین مانتوی پونزده تومنی نمی پوشه ! والا نمی پوشه ! حالا پوشیدی ؟! دیگه ادا اومدنت واسه چیه آخه فدات شم ؟! 

به جانِ باب اسفنجی اگه از ملکه الیزابت هم بپرسی کی هستی ؟! میگه : چاکره بچه های بلاگستان ، الیزابتم ولی شما الی صدام کنین ، فداتون ، بوس بوس !

من خرابِ اون یکی عزیزم هستم که پست مانتوش به چه گندگی نوشته NOT NORMAL !! حالا نمیخوای طبیعی لباس بپوشی مسئله ای نیست ، هفت و هشتی راه رفتنت که مشتِ محکمی بر دهان تکذیب کننده هاته رو کجای دلم بزارم ؟! 

انصافاً کیپ کالم ، خونسرد باش بالام جان ، من اصلاِ جان بر کفِ موردِ سومم که پشتِ لباسش نوشته  KEPP CALM AND GO CRAZY !!  البته چیزای خیلی بد تر هم مشاهده کردم ، به موارد غیرناموسی اشاره میکنم فیلتر نشم :دی

یه آقا پسری رو دیدم فوق العاده بود اصلا ! یک تی شرتِ بَگ پوشیده بود پشتش به چه بزرگی نوشته بود  I AM PREGNANT [ترجمه : من باردارم!] ینی شفاهاً و کتباً و رسماً و قاموساً و فانوساً و همه جوره دمش گرم ، یه تنه در جوابِ همه ی اون کسائی که وقتی میدیدن پسرا آرایش میکنن واسشون سوال میشد که باردار هم میشن یا نه پاسخ گفت ! البته خاک تو سرش D;

پ.ن : عکسِ چرت و پرت هایی که خریدم ! شامل یک کیف کوله ، یک عدد دفترچه یادداشت گل گلی ، سه تا النگو انارگل ، چهارتا لاک ، کفشام معلومه دیگه ، از این شالا که گلدوزی دارن ،  سه عدد جوراب که یکیش ببعی داره ، اون کیف قرمزه هم خواهرم برام سوغاتی آورد :دی

۳۴ ۶
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان