Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

انتقال وبلاگی :))))

زین پس در اینجی خواهم نوشت ، گفتم بدونید :-"

۱۷ نظر ۵ موافق ۵ مخالف

دلم یه کلید اسرار واقعی میخواد .. + New Changes

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

وضعیت فیزیکی استفراغ از من رو پا تره به مولا

حدود دوازده ساعت تمام من این لباسای مسخره ی سورمه ای تنم بود و مثل سیخ نشسته بودم سر کلاس ، البته اگه از ساعاتی که واقعاً بیهوش میشدم فاکتور بگیرم !!!

.

امروز دبیر شیمی ـم مدرسه بود ، صبح پامو گذاشتم توی کلاس شیمی رو دست بچه ها دیدم فهمیدم هر چه زودتر باید برم به مامانم زنگ بزنم که نیاد !!! وگرنه دهنم سرویس میشد اساسی ژور . حالا فردا ساعت اخر قراره بیاد ، عصن بهشون بگم نیان !! لج نکنه بام این مفنگی ؟!  

هر چی فک میکنم این یارو قدش تا سرشونه ی منه ، همون روز باید یه چک میخوابوندم تو دهنش ، عملی هم هست نمیتونه پاشه دیگه :/

جیغول بیس شدم ^____^ یه درس رو یه دقیقه مونده به امتحان تموم کردم بیست شدم ، یکی رو دو دور خوندم با افتخار هژده شدم :/ منم داغونما :/

.

گَزایول چیست ؟! چیزی که راننده سرویس رفیقم اینا ندارد . 

اعتراف میکنم خیلی ناشکرم ، بابام خیلی هم خوش اخلاقه ، خداروشکر راننده مینی بوس نیست ، اینقدر که این بشر امروز سر من و دوستم داد زد و سوال جواب کرد ، من تا حالا نه جواب مامانمو داده بودم نه بابام اینطوری صحبت کرده بود ، خیکیِ کثیفِ گامبوی نارنجی پوشِ بوگندوی عن .

.

دست سازه ی زیست چهار هفته وقت داشت و من تازه یادم افتاده ، رفتم با همون لباسای مسخره مقوا خریدم کردم تو پاچه ی خواهرم درست کنه واسم ، یاد بگیرید ، همیشه منو اولین اولویت خودتون قرار بدید ، مرسی اه .

.

معلم زبانمون خودش نمیاد سرمون ، ولی فایل پی دی اف میفرسته تو تلگرام معاون و معاون چهار برگه آچار دورو سوال میده بهمون . یکیشم پونصدو چهار یونیت هفت یا هشته ، از اونم امتحان دارم فردا .

.

بهار داداچ مطمئنی خسته ای ؟؟ :// 

.

این در حالیه که دوستام رفتن کافه ، من که میدونم سید الان نمیدونه اول چی رو بریزه تو حلقش ، من که میدونم :/ جام خالی :(

.

میترسم بخوابم و دیگه بیدار نشم ، پتانسیلش رو داشتم واقعاً .

.

دابّظ دیگه ، من حالیم نیست هی مینویسم ، شما چرا هی میخونید :// 

.

عسل بانوووو عسل گیسووووو عسل چشمممم منو یاد خودم بنداز دوبارههههه #_#

۷ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

یا پنشتن و اینا خلاصه .

حس بچه ای رو دارم که زده پانل مدرسه رو پوکونده و پدر مادرش دارن میرن مدرسه :|

:|

من :|

مامان بابام :|

دبیر ادبیات :|

انشا :|

هیژده :|

۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

فردا دیدنی نیست ، آسوده بخواب جانِ دلم ..

این روزها پریشان یعنی من ، یعنی همین دست لرزانی که روی فکم فشار میدهم تا لرزشش کم بشود ، ینی قامت خمیده ای که به اتاقش نرسیده روی زانو می افتد و خودش هم نمیداند صدایش تا آسمان چندم رفته ، یکی از دست هایم را بند میکنم به تخت ، دیگری را به میز و آرام آرام تلاش میکنم از زمین بلند شوم ، زمین زمین گیر کرده ـست مرا ، جسم و روحم را به زنجیر کشیده و روحم را در مشت میفشارد .
تکیه میدهم به میز ، نگاهم به عکس کودکی ام میخورد ، من و خانواده ام . شاید چیزی که بیشتز از همه جلب توجه کند برق چشم هایم و لب های خندانم باشد و حالا هم چنین است ، چشمانم از اشک برق میزند و لب های چاک چاک شده .. 
عکس یک منظره ی بهاری را نشان میدهد ، سینزده بدر چهار سالگی ام را . عکس جان میگیرد ، دختربچه ی توی عکس راه می افتد ، از روی تاب می افتد .. بغص میکند ، لباس هایش گِلی شده ، دردش گرفته ولی ، هیچکس نیامده که بپرسد چه شدی ، صدای خنده ی بقیه می آید ، از خنده ی برادرش شاد میشود ، درد هایش را فراموش میکند و میدود .. ناگهان با فریادی توبیخ گر متوقف میشود ، لباس های گلی اش حالا با لباس های تمیز عوض شده و در گوشه ای کِز کرده ، جواب هیچ کس را نمیدهد ، نه که نخواهد .. زبانش بند آمده ..
بزرگ شد ، روز اولی که دانش آموز شد ، از دوری مادرش گریه نکرد ، از اینکه بین آن همه بچه که با پدر مادر آمده بودند تنها بود ناراحت شده بود . قد کوتاهی داشت ولی هیچکس نیامده بود که او را ردیف اول بنشاند ، کیف قرمزش کیف دومی بود که روی نیمکت گذاشته میشد که دختری بلدقدتر ، خودش و کیفش را به عقب راند و سر جایش نشست .. ظهر ها توی پاگرد خوابش میبرد ، کودک بود .. گاهی فراموش میکرد کلید ببرد ، گاهی نمیتوانست کلید را بچرخاند .. جای زخم های کودکی اش هنوز روی بدنش مانده ، جای بتادین هایی که روی فرش ریخته هم مانده ..
بلند میشوم ، عکس را برمیدارم و برای روزهایی که سخت دلتنگشانم هوار میزنم ، گرد و خاک روی قاب را با جوهره ی جان میشویم و به نقطه ی محوی خیره میشوم .
دختر دل مرده ، هر بار که شکست ریزتکه هایش را به هم چسباند و پیکری ساخت درست مثل خودش ، شکسته ها از جنس غرور بود ، نمیشکست ، از جنس دل بود ، خم میشد و به درد می آمد .
مردم هر روز لب خندانش را میدیدند غافل از اینکه جان نیمه جانی هر روز تحلیل میرود و طرح لبخند خیلی وقت است از روی لب هایش پاک شده ..
با هر قدمی که برمیداشت ، جسم نحیف و آزرده اش بار سنگین له شده ی دلش را به دوش میکشید و از جیب پیرهن تیره اش ، درد ها بیرون جسته بودند و به روی ماه گونه اش چنگ میکشیدند .. 
عزیزانش نخواستندش ، لبخند زد .. به چشم هیچکس نیامد ، لبخند زد .. هیچ وقت دوست داشته نشد ، لبخند زد .. 
کسی نمیفهمید دخترک نابود شده ، پیکر قد بلندی هر روز بلند تر از دیروز میخندید و برای همه دست تکان میداد .
تا اینکه روزی ، قد دخترک برای لبخند زدن کوتاه شد ، دست هایش را میگذاشت بیخ گلوی حرف های نگفته و سعی میکرد بالا برود تا باز هم بخندد ولی نمیتوانست ..
مشتش را نگاه کرد ، تکه جانی بود خراشیده ، اما هنوز میتپید .. باران انگار بند آمدن بلد نبود ، از چشم هایش بیرون آمد تا خراش هارا التیام ببخشد .. دل دردمندش از بار غم ها حجیم شد ، درد ها ورم کردند .. 
دخترک ترسید ، درد ها زیاد میشدند و بیرون میریختند ، راهی نداشت ..
همه چیز را زیر پا گذاشت ، برای بار آخر پرید و خودش را به گردن پیکر خودساخته اش رساند ، لب های لرزانش را برای همیشه با طرح لبخند روی پیکرش جا گذاشت و به پایین پرید .
خون لباسش را گلگون کرده بود و دخترک بیچاره از ابراز میترسید ، مبادا فریاد توبیخ گری باز ..
دخترک در گوشه ای آرام گرفته بود و خون ، همه جا را فرا گرفته بود ، لبخند روی لبش هر روز قرمز تر و پررنگ تر میشد و هیچکس نفهمید که این ، یک بازی کثیف بود ..
میخوام بروم و دخترک درونم را به آغوش بکشم ، بگذارم گریه کند ، بگذارم آنقدر گریه کند که بمیرد ، بعد تکه ای خاک از اندوه گود کنم ، جسم بی جانش را به خاک بسپارم و درد هایش را چون بزری بپاشم تا درد بروید ..
دخترک قصه ام ، کاش فردا را نبیند .. کاش ..
۱۰ نظر ۵ موافق ۴ مخالف

که جیگر همه ی رد دادن ها دراید :|

لیسن تو مای فرست ساجسشن : دتس ایت 
البته من هیچ تضمینی نمیکنم که به عقلم شک نکنید ، اگه تا الان نکرده باشید البته :-" 
. از کاج استور یدونه کیف و یدونه پاک کن سفارش دادم امروز اومد ، خیلی دوسش دارم ^__^ فقط تنها نگرانیم اینه که من چجوری صبر کنم پنج شنبه بشه ببرمش کلاس ، قبلش من باید یجوری اینو بکنم تو چش و چال یکی ، باید . امروز مدرسه نرفتم نشستم زیست خوندم ، الانم میرم ریاضی بخونم واسه این آزمون آخز هفته ~_~ 
. رفتم یه کلی دهن خودمو با یه عالمه سایت سرویس کردم که بفهمم پاستیل خونگی چجوری درست میشه ، با یه ذوقی رفتم نشون مامانم دادم یه نگاهی کرده میگه تو برنج دم کشیده رو نسوزون ، لازم نکرده پاستیل درست کنی برام :/
. آقا انتقال وبلاگی داریم ، در جریان باشید فعل عن . 
. هار هار .
. آها میخواستم بگم سلیقه اتون رو یه جوری تنظیم کنید که اگه با لباسای بازاری خیلی حال نمیکنید با خیاطتون حداقل حال کنید . 
. هیچ چرت و پرتی به ذهنم نمیرسه که بگم
. چرا وقتی هیچی به ذهنم نمیرسه باید پست بزارم ؟!
. چرا همه ی حرفام یادم رفت ؟!
. اون دختره کی بود که موهاشو رنگ کرده بود بهم سلام کرد من نشناختم ؟!
. کیه ساعتی فالو میکنه آنفالو میکنه ؟! :/ 
. چرا من دارم دست به هر کاری میزنم که ریاضی نخونم ؟!
. چرا در حالی که هنوز همه ی حرفامو نزدم باید پستو تموم کنم ؟!
. چرا گوش نمیدین به آهنگ ؟! 
. :|
. ددابظ دیگه :/
. موقت . 
. دابّظ حتی
۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

بشنو با من ..!

بشنویم .

نمیخواهم نگرانت کنم ولی ،

نداشتنت را بلد شده ام ..

۱۳ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

بهش قول شرافت دادم که آنلاین نشم وگرنه این پست قطعاً عکس دار میبود :-"

بزار از دیشب شروع کنم ، دیشب هیچکس هیچکس نفهمید که من تا ساعت دو پهلو به پهلو شدم و با "چقدر تنهام" و "من که آدم بدی نبودم" و "یادگاریا" گریه کردم ، مطمئناً خوب نخوابیدم و توی خوابم گریه کرده بودم چون صبح بالشتم نم داشت و مجبور شدم اون رو بزارمش ، شب بدی بود ، فکرایی که منو دارن نابود میکنن بدتر . خیلی بدتر .. صبح سرم درد میکرد ، چشمم باز نمیشد و مژه هام چسبیده بود بهم ، هنوزم سردردم خوب نشده البته . رفتم مدرسه ، سر کلاس زبان رسماً خواب بودم !! نمره هارو خوند ، نونزده شدم :))) ولی از بیست و چهار :-" جمعاً باید هشتاد نمره میداشتیم که تقسیم بر چهار بشه ، همه ی اینا با ضریب و کوفت و زهرمار شد هجده و بیست و پنج صدم تمام . یوهوووو :)))))) اینجوری نگام نکنید ، امتحانش خیلی سخت بود واقعاً :-"

بعد آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم ، من همه رو شانسی زدم ، با این ریتم : چار چار یک سه دو چار . چار چار یک سه دو چار . چار چار یک سه دو چار . همینجوری هفتاد تا تست رو زدم ، بعد آخر برگم شروع کردم شعر نویسی ، اون آهنگ امید رو داشتم مینوشتم ، دیشب تو ماشین بابام شنیده بودمش افتاده بود تو دهنم ، میفرماد : بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل ، مانده بودی اگر موج دریا ، در کنار تو بوسیدنی بود ، نمیدونم شایدم اینارو نگه ، ولی من هیچ وقت نتونستم در مقابل اون قسمتی که میگه : هستی ام را به آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی ندیدی .. خودمو تحمل کنم و نزنم زیر گریه ، داشتم مینوشتمش و میدونستم فکم داره میلرزه که دبیر زبانمون (مالک) اومد بالا سرم در گوشم گفت : عاشق شدی ؟! :)) بعدشم چشمک زد ، من فقط خندیدم ، یه جوری که دارم مسخرت میکنم بابا جمع کن عامو . بعد پشت برگه شروع کردم متن نوشتن ، کارِ همیشگی و هر روزم .. 

اومد روان نویسم رو از دستم گرفت بالای برگه ام نوشت : این نیز میگذرد !! دقیقاً با دو تا علامت تعجب و مثل خودم نستعلیق ، میخواست بگه منم دست خطم خوبه :))) تموم که شد ، خوندش ، سر تکون میداد ، یه جوری لبخند میزد که من نفهمیدم این الان مطمئن شد من عاشقم ؟! :// الان گفت مجنونم ؟! :// الان میره زنگ میزنه چلخونه جونقون بیان جمعم کنن ؟! :// به هر حال هر چی بود اون متن دست خودم نموند ، بچه ها با خودشون بردنش که پست بزارن تو کوفت و زهرمار :|

زنگ شیمی به سختی گذشت ، من از ته دلم از این بشر متنفرم ، واقعاً متنفرم ، اگه قدرتش رو داشتم میرفتم آرپیجی میاوردم میکردم تو دهنش از تو دماغش در میاوردم و در حال که تفنگ هنوز کاملا خارج نشده همچینی میکوبیدمش تو در و دیوار که از همه چی انصراف بده ، بی مصرف . یه موازنه بلد نیست درس بده ، وند ات و ایت و اید و پر و هیپو رو با هم میکس میکنه اصلا :/ 

زنگ آخر فارسی داشتیم ، مرتیکه ی خر ، ینی اینقدر که من سر این مفنگی دارم خون جگر میخورم سر هیچی نخوردم ، فارسی رو برگه بهم داده هفده و هفتادو پنج ، از بیستو هفت نفر ، هجده نفر شدن هفده و هفتادو پنج و برگه هاشون کوچک ترین تفاوتی نداره با هم . این حقم نیست نیست نیست . انشا ، بهم داده هجده و نیم .. انقدر آتیش گرفتم اصلا از این نمره :// من حاضرم هر درسی رو هجده بگیرم ، ولی انشا رو نه .. سر همه داد میزد ، هیچکس قیس نمیکشید ، بعضی بچه ها گریه افتاده بودن ولی من اصرار داشتم تو بی منطقی و با بی منطقی نمره ندادی ، گفت بیا تا بهت بی منطق نمره ندم !!!! داد زد اسمت چیه ؟! نمیدونم چجوری اینقدر رسا گفتم اسم و فامیلم رو ، ولی گفتم ، گفتم چرا کم کردی اینقدر ، میگه نیم نمره پشت برگه نیاوردی یک روی برگه ، دیدی ؟! خب زهرمار مرتیکه عن ، الان اینارو نشونم دادی من باید قانع بشم بگم مرسی مفنگی جون مرامت رو ؟! :/// بمیر :/// 

میگه نوشته ات فضاسازی نداره .. در صورتی که اصلا حتی یه بار از روی انشای من نخونده ، تو چجوری یه نمره کم کردی وقتی کوچک ترین خط قرمزی نکشیدی رو نوشته های من ؟! چی رو غلط نوشته بودم ؟! چرا حرفی نمیزدی پس :/ 

با بغض رفتیم نشستیم تو ماشین مامان دوستم ، روزایی که کلاس زبان داریم میاد دنبالمون ، آهنگای خارجی گوش میده در حالی که ده سال از مامان من بزرگ تره . ناهار هم دیشب ماکارنی پخته بودم باهم خوردیم تو حیاط ، با دو چنگال ولی تو یه ظرف :))) از زیر شلوار مدرسش شلوار لی پوشیده بود ، شال بافت با خودش آورده بود و این در حالی بود که من یه جفت کفش چارخونه پام بود با یه سوئی شرت سبز . تنها چیزایی که باعپ میشدن من رنگی به نظر بیام همینا بودن :))) 

رفتیم کلاس زبان ، مثل سگ نشسته بودیم سوال سخت سخت دراورده بودیم ولی نبردمون ، ما هم عقده ای بازی دراوردیم از بچه هایی که رفتن پرسیدیم نمره ی هیچکس بالای هشتاد نیومد :// ساری بادیز :|

از راه کلاس زبان رفتیم کافه ، چیپس و پنیر کوفت کردیم با موهیتو . مجدداً با دو چنگال ولی تو یه ظرف :)) 

خندیدیم ، خیلی :)))) البته اون میخندید ، اینقدر که چنگالش از دستش بیفته و از چشمش اشک بیاد ، من فقط سعی میکردم زوری بخندم و چیزی تو مایه های استارت پیکان جوانان قرمز میشد ، رفتیم حساب کنیم ، آقاـِه گفت خب چه کمکی از دستم برمیاد خانوما ؟! 

من و دوستم فقط بهم نگاه کردیم :| آقاـِه دوباره گفت میز چند بودین ؟! 

مثل اسکلا نمیدونستیم کودوم میز بودیم :))))) من گفتم فکر کنم دوازده بودیم ، آقاـِه گفت مگه طبقه ی بالا نبودین ؟

گفتیم چرا ، پولش شده بود سی و یک تومن ، ما بیستو هفت تومن آماده کرده بودیم ، دست کردم تو جیبم یه دهی دیگه دادم به دوستم که حساب کنه نگرفتش دهی افتاد روی زمین :| 

بعد برش داشت ، اول یه دهی گذاشت ، یه نگا به پولای تو دستش کرد ، دوباره یه دهی گذاشت ، دوباره نگاه کرد ، دوباره یه دهی گذاشت و در نهایت یه دویی هم من از جیبم گذاشتم مجدداً . یه لحظه دیگه نتونستیم و سه تامون زدیم زیر خنده :))) خیلی مسخره بودیم خدایی ، آخرشم داشت یادمون میرفت هزار تومنمون رو پس بگیریم ، تو لحظه ی آخر گرفتمیمش :دی 

حالا این وسط ، اومدیم بیرون به دوستم میگم اسکل رسیدو چرا برداشتی با خودت آوردی ؟! ://  بعد یه لحظه چشمم خورد به شماره میز دیدم نوشته بیست و یک !

همونجا به قطعات نامساوی تقسیم شدیم رسماً :))) من واقعاً مونده بودم تو کف اونایی که با هزار و یک مدل مختلف اومده بودن ، البته خب اینکه شعار شخص بنده "توپ تانک دسته بیل ، دختر فقط با سیبیل" ـِه هم خیلی بی تاثیر نیست قاعدتاً :))

روز پردردسری بود ، میرم زیست بخونم :))

۴ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

ک ک کَ کَس .. کَسی هَ .. هَ هَ هَست دَر دَر .. درک کَ .. کَ کَردن ب .. ب ب بلد با .. باش .. باشه ؟!

وقتی حتی نمیتونی درست بگیش ، اینکه انتظار داشته باشی عملی بشه خیلی مسخرس !

۱۵ نظر ۱۴ موافق ۸ مخالف

من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست ؟

خیلی سعی میکنم چیزی نگم ، چون خیلی هم سعی کردم که بگم ولی نتونستم ، نمیتونم بحثو جمع کنم ، حرف برای زدن ندارم ، حسش رو هم حتی . دستم درد میکنه ، هر دوش ، احساس میکنم ماهیچه های نداشته ی بازوم درد میکنن ، انگار یکی چنگال برداشته باشه و هی تاب بده توی این ماهیچه های کوفتی . در همین حد اصلا . 
نمیدونم چند شب داره میشه که هر شب به یه بهانه ای گوشی به دست و هندزفری تو گوش خوابم میبره ، قبلا مینشستم گریه میکردم میگفتم من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم ، چقدر احمق بودم ، حتی همون گریه کردن رو هم از دست دادم ، فقط خیره میشم به دیوار رو به روم ، فقط فکر میکنم ، چی داره سرم میاد ؟! چی شده همه ی خوشی هام ؟! خوشی هایی که از ته دل باشن رو میگم ، خوشی های ظاهری که هستن همیشه ..
فقط میدونم دارم نابود میشم ، همین . دیگه با هیچی گریه ام نمیگیره جز یه مورد ، خب اونم خداست .. فقط وقتی که باهاش حرف میزنم آرومم ، جنس آرامشش فرق داره اصلا ، یه جور خوبیه ، مثل چی بگم آخه ، مثل یه روزنه ی امید میمونه .. انگار که بگه نترس ، خودم فرستادمت خودمم هواتو دارم ، میبینمت ، ببین منو من میبینمت . من مثل این آدمای عوضی دورت نیستم ، من میبینمت ، من میشنومت ، هر چی بگی که به گوشِ جان ، هر چی نگی هم خودم میدونم . ببین چقدر دوستت دارم ؟! من میفهمم ، میفهمم مقنعه ات رو مرتب نمیکنی وقتی میاریش توی صورتت ، من میفهمم چشمات خسته نشدن از زل زدن وقتی دستت رو میزاری روی چشمات ، من میدونم چرا دستمال کاغذی روی میزت هر هفته تموم میشه ، من میدونم چی میخوای .. من میدونم چته اسکل ، خودت خری . خودت بیشعوری نمیفهمی دوای همه دردات پیش منه ، خودت نمیومدی پیش من ، خودت نمیگفتی دوستم داری ، وگرنه من که همش همینجا بودم ، حتی وقتی تو نبودی هم من بودم .. 
من پشت در حوزه منتظرت نبودم ، من سر حوزه دلگرمیت بودم ، تو نفهمیدی .. تو نخواستی ببینیم ! اینهمه بزرگ بودم چجوری ندیدی ؟ من اینهمه دوستت دارم ، میفهممت ، داد زدن بلد نیستم ، دیگه چی میخوای الاغ ؟
بیا پیش خودم دیگه ، بیا من بهت همه چی میدم .. اصلا هیچی هم که ندم ، صبر بهت میدم .. بیا به من بگو من میشنوم ..
خب منم دوسش دارم . دیگه واسم مهم نیست کی اثبات کرده خدا هست کی گفته نیست ، من دوسش دارم ، من باهاش آروم میشم ، بیشعورم ؟! خرم ؟! بی دینم ؟! بی حجابم ؟! با اصل دین خیلی فرق دارم ؟!
فوضولیش به هیچ کس نیومده ، من خود خدامو دوست دارم .. واسم مهم نیست که به همون سادگی که گفتاری اثبات میشه خدا هست ، اثبات میشه خدا نیست ، من دوسش دارم ، حتی اگه احمقانه باشه ..
حتی اگه احمقانه باشه حاضرم تا آخر عمرم با همین باور زندگی کنم ..
باعث شده کمتر کم بیارم ، دیگه خیلی کم پیش میاد بزنه به سرم یهو همه چیزو رگباری بگم . به اینجام که میرسه سرمو میگیرم بالا ، یه لبخند میزنم . همین . چون میدونم که میبینه .. میفهمه دیگه تحمل ندارم ..
هیچ کودومتون نمیفهمین ، دیگه از هیچکس هیچ انتظاری ندارم ، تو یه جور تنهایی خاصی فرو رفتم اصلا ، دیگه هیچی برام مهم نیست .. دیگه به هیچکس اجازه نمیدم به خودِ من ، به خودِ اصلی من نزدیک بشه ..
دیگه برای هیچی ناراحت نمیشم ، ینی میدونی دیگه یادم رفته باید عکس العمل نشون بدم ، به پاره شدن جوراب مورد علاقم تو روز اول ، به بی توجهی های کسایی که وظیفشونه بهم توجه کنن ، به ضعیف تر شدن و کوچیک تر شدن هر روزه ی چشمام .. زشت شدم ، خیلی . ولی واسم مهم نیست که دقیقاً چه بلایی سرم اومده .
کی باورش میشه این من باشم ، کسی که به هاله وقتی هر جوری که میتونه به طرز تابلویی تیکه میندازه فقط لبخند میزنه ؟ 
پریشونی از سر و روم میریزه ، نه که دکمه هامو جا به جا ببندم یا مثلا لباسم اتو نداشته باشه یا گرد و خاکی باشن کفشام ، نه . ولی یه جور بدی هیچی نیست که بهش تکیه کنم ، کمرم خمه ، خستم . دیگه هیچ امیدی برای ادامه دادن این زندگی لعنتی جز خدا ندارم .. 
میگم خدا ، نشانه ی معنوی شدنم نیست ، من همونم ، همونِ همون ، با این تفاوت که دیگه هیچ آدمی کوچک ترین ارزشی واسم نداره ، انتظاراتم فرق کرده ، همین ..
۱۱ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

فکر کردی راحت شدی ؟! زهی خیالِ هرهر .

عنوان به طرز مسخره ای به ذهنم رسید ، هیچ انگیزه ای هم ندارم پشتش ، یه چیزیه شاید تو این مایه ها مثلا که بشین تا راحت بشی ، راستش میخواستم جمع بندی کنم امتحانات رو ، و نمره ی تقریبی هر درس رو بگم ، فارغ از اینکه خیلی هاش رو میدونم از همین الان و خب احساس بدی دارم ، نسبت به خودم علی الخصوص . 

خب اولین امتحان آزمایشگاه بود ، من بیست میشم ، فارغ از اون یه سوال امتیازی هم نوشتم که درست باشه همه چی کلا ، از این بابت نگرانی ندارم ، اون اوایل امتحانا چقدر خوشحال بودم که ورق داره برمیگرده و هر چی پَس پَسی رفتم داره درست میشه ، ولی خب الان که آخر راه شده میبینم که نه ، هنوزم بازندم . امتحان بعد تری دفاعی بود ، امتحان فردای شب یلدا بود و بهترین شب یلدایی بود که من تجربه کردم ، آخرین باری که احساس خوشبختی کردم به زرث قاطع همون شبه ، تسلطم کافی نبود ، درک نمیکردم واقعاً ، رفتم تو کلاس پیش ، ایستادم رو صندلی دبیرشون و تخته رو از بالا تا پایین با موارد به غایت مزخرف دفاعی پر کردم ، اینقدری که تخته جا نداشت ، ماژیک تموم شد و دست منم درد گرفت ، اینقدر آسون بود بعد از ده دقیقه همه بلند شدن ، دم دبیر اون کلاسیا گرم . امتحان بعدی زیست بود ، خیلی خونده بودم براش ، نه تنها روی کتاب درسی تسلط داشتم ، که روی زیست خیلی سبز و کتاب الکتروکاردیوگراف خواهرم هم تسلط داشتم ، ولی هجده شدم . دبیرمون خیلی شوکه بود ، به طرز عجیبی دلخور میگفت هِژدِه شدی ، هژده . منم سرمو انداخته بودم پائین مظلوم شده بودم مثلا ، ولی میدونم فردا که باهاش کلاس داریم دو سه تا تیکه ی تمیز بارم میکنه که سری بعدی اینقدر بی دقت نباشم . امتحان بعد تری عربی بود ، حتی فکر نمیکنم هفده بشم ، خیلی بد بود ، ینی من اصلا بلد نبودم و حق دارم بلد نباشم چون هیچ وقت سر کلاس حاضر نمیشم و فارغ از اون علاقه ای به دبیر ندارم و همیشه خوابم سر کلاسش ، متاسفانه . امتحان بعدی فارسی بود که خب سخت بود ، میدونی اگه سخت بود ویه چیزی یادم میداد زورم نمیگرفت ، از این نظر سخت بود که اصلا فاز سوال معلوم نبود ، مثلا از شعر طویل چشمه و سنگ ، سنگ فقط تو مصرع "گشت یکی چشمه ز سنگی جدا" حضور داره ، اون وقت سوال داده نقش سنگ چه بود و چرا ، خب زهرمار . اینم حدود شونزده میشم ، اگه دبیر دلش بخواد تصحیح کنه البته ، اینقدر که این آدم از هم گسیخته است اصلا .

ریاضی رو یادش نبود بیست شدم یا نونزده و نیم ، به هر صورت مستمر برام بیست رد میکنه و خیلی فرقی نداره ، همون بیست .. من چقدر شرمنده ی این دبیر بودم قبلش اصلا ، مخصوصاً وقتی که تقلب کردم و دید ، وقتی که نخوندم و فهمید .. الان جبران کردم ، الان میاد تو کلاس با هیچ کس دست نمیده جز من ، بچه ها میرن دفتر از جلوی هیچ کس بلند نمیشه جز من .. منم دوستش دارم ، صبور و مهربون و بی سواده :دی

شیمی ، شیمی ، شیمی ، ای بر پدرت ، فلان فلان شده ی بیسار ، بهم گفت شدم هفده و هفتادو پنج ، من روی هجده و نیم حساب کرده بودم ، باز معلوم نیست حرصشو چجوری خالی کرده رو برگه ، عقده ای ، نچ نچ نچ ، نمره ی هیچکس رو یادش نبود ، میرفتن ازش میپرسیدن بهشون نمیگفت ، اون وقت من از سر جلسه اومدم بیرون حتی ازش نپرسیدم چند شدم ، گفت بهار هفده و هفتادو پنج شدی ، همین حدود حقته دیگه مگه نه ؟! من فقط نگاهش کردم ، خندید و رفت ، ولی من هنوز نگاهش میکردم عوضی رو .

نگارش رو احمق بودم اگه بیست نمیشدم ، یه خاصیت عجیبی که دارم اینه که به چک نویس احتیاج ندارم ، خط خوردکی هم نداره برگه هام هیچ وقت ، دوست دارم این ویژگیم رو و به همه ی اونایی که بعد از امتحان بخاطر اینکه مجبور شدن انشا رو دوبار بنویسن منو میزنن و پا میدن دم پام ، با یه لبخند غرور آمیزی میگم استعدادشو نداری بدبخت ، در صورتی که خیلی هم به استعداد ربطی نداره ، مهم تمرین و تکراره هر چند من به علت خباثت زیاد یه خنگ اسکل هم میگم و میخندم بهشون :دی

تا دیروز فکر میکردم فیزیک بیست میشم ، بعد الان دیدم که یه تبدیل واحد نکردم ، طرف اسب بخار میخواسته وات نوشتم ، وات میخواسته اسب بخار نوشتم یا همچین چیزی مثلا . مهم نیست ، بستگی به مرام دبیر داره که متاسفانه به علت تنبلی های آبان و آذر بدجور دوست داره سر به تنم نباشه ، همیشه بهم میگه من میترسونمش ، از استعداد زیاد من میترسه ، از حروم شدن من میترسه . من همیشه تو جوابش با آرامش لبخند میزنم ولی تو دلمم میگم که بابا کام آن بیبی ، نابود شدیم رفته ، نگرانم هستی حالا تو ؟! :| والا .

دینی قربونش برم خیلی خوبه ، تو یک ساعت و نیم تموم شد ، بیستم میشم ، هر چند که اصلا جا نذاشته بود و کل صفحه ی ششم رو پر کردم ، بازم بدون خط خوردگی . هاااار هاااار هاااار . 

جیغول خیلی مسخره است ، نقشه هاش ، کوه های فلان و بیسارش ، جیغول استانی و کلا چیز رو مخیه ، ولی به لطف سوال های به غایت ساده ای که طرح شده بود بیست میشم ، و اما زبان .

دستاتو بیار بالا ، حالا محکم بکــــــــوب بر سر ! خاک بر سر ! چجوری من وقتی سال آینده همین موقع از کانون دیپلم میگیرم امتحان زبان مدرسه رو چهارده هم نمیارم ؟! اوه بیبی ، ایت ایز عه دیزستر . بعد از امتحان بچه ها که چک میکردن من نمیدونستم دارن درباره ی چی حرف میزنن ، نوگل میگفت بیا بغلم داداچ ، بیا عزیزم ، بیا ریدی ، بیا گریه نکن . بغض کرده بودم واقعاً ولی خب بیشتر میخندیدم به این همه حجم عظیم از بی دقتی و اسکل بازی . 

فردا امتحان لیسنینگ و اسپیکینگ زبان داریم ، فردا مالک رو میبینم ، فردا این بیشعور ، این مفسد فی الارض رو میبینم ! نمیخواید تسلیت بگید بهم ؟!

فردا ترش ، امتحان سواد رسانه است ، و من نمیدونم حتی امتحان کیه چیه از کجاست چند صفحست اصلا چرا هست ؟! :/ خدا بخیر کنه .

معدلم با توجه به ضریب دار بودن درسا ، زیر نونزده میشه ، دیگه حرف خاصی ندارم ، اگه داشتمم یادم نمیاد که بزنم ، ددابظ .

۱۷ نظر ۱۸ موافق ۳ مخالف

تموم کنیم دوری رو ؟! تموم کنیم ..

من آدم حسودی نبودم هیچ وقت ، تا وقتی که بچه بودم همیشه یه لول از بقیه سَر بودم ، حتی یادمه شلوارایی که میپوشیدم یه دفترچه ی رنگی رنگی اشانتیون روش داشت ، یه بچه ی ایده آل بودم ، اگه از شیطنت ها و حماقت هام فاکتور بگیرم البته . خوش بودم ، با محبت داداشم و خواهرم و هر از گاهی مادرم ، کیف زندگی رو میکردم ، از هیچکس کم نمیاوردم ، هیچکس !

کسی جرات نداشت پاشو اتفاقی روی کفشام بزاره ، مغرور بودم ، خیلی .. بزرگ تر که شدم ، خیلی چیزا واسم تعریف شد ، کم کم کمبود خیلی چیزارو حس کردم ، اینکه چرا مامان من نمیاد بایسته دم در مدرسه ام تا من از دور ببینمش و بعد بغلم کنه ، اینکه چرا بابام منو شهربازی نمیبره ، اینکه چرا نمیریم گردش ، چرا بدمینتون بلد نیستم بازی کنم ، چرا نمیدونم چجوری از روی آتیش میپرن ، چرا نمیدونم چشمه ی نمیدونم چیچی چه شکلیه ، یه عالمه چرا واسم تشکیل شد ، از مامانم که میپرسیدم ، میگفت قبلا ً رفتیم تو یادت نیست ، بعد ها فهمیدم من اصلا اون موقع نبودم که بخواد یادم باشه ، حسادت میکردم . من واقعاً حسادت میکردم و الانم حسادت میکنم .

به چیزای مسخره ای هم حسادت میکنم ، به اینکه باباهای بقیه کمتر بوق میزنن حسادت میکنم ، به اینکه خوشحال ترن حسادت میکنم ..به اینکه تجربه های مامان باباشون جدیده ، برای خودشونه ، زندگیشون هیجان داره حسادت میکنم . به اینکه باباشون نمیگه قبلا رفتیم خوش نگذشته حسادت میکنم ، رک بگم ، به اینکه بهشون توجه میشه حسادت میکنم ، به اینکه دوسشون دارن حسادت میکنم ..

نداشته هام هیچ وقت مالی نبود ، تا اینکه سال چهارم ابتدایی بابای یکی از بچه ها یه طبقه از پاساژی که داشت میساخت رو به عنوان هدیه تولد زد به نام دخترش ، حسودیم شد . بعد فهمیدم که نباید به این چیزا حسودی کنم ، کم کم فهمیدم اینقدری که ناراحتیم هم بدبخت نیستیم . نمیدونم تقصیر همه ی این حسادتا مال کیه ، گردن کی بندازم ، ولی واقعاً گاهی وقتا دلم میخواد دوسم داشته باشن ! 

میدونی من آویزونم ، مثلا یه کار خوب که میکنم یا یه بار که نمره ام عالی میشه میرم دوزانو جلوی مامانم میشینم میگم دوسم داری ؟ همین قدر ساده .. همین قدر بچه .. به امید اینکه اون همه باری که مستقیم پ غیر مستقیم بهم گفته دوسم نداره یادم بره .. باید بهش بگم منو بوسم کن ، بعد میگه چرا بوست کنم  بلند میشه میره .. کم کمش ، بخاطر اینکه بچه اشم نباید بوسم کنه ؟

خب بهم حق بدید که حسودی کنم ، به همه ی بچه هایی که مامانشون میاردشون مدرسه ، تغذیه هاشونو میذاره تو کیفشون و میبوسدشون . به همه ی بچه هایی که باباشون داد نمیزنه ، به همه ی کسایی که مادر پدرشون از معدل چهارم بودن راضی ان ، به همه ی کسایی که مامان باباشونو دوست دارن ، به همه حسودیم میشه !

حتی ممکنه به خود شماهایی هم که دارید میخونید حسودیم بشه ، قبلا اگه اینجوری حسودی میکردم ، حالا حسادتم فرق کرده . حالا به کسی حسودی میکنم که دل خوش داره ، بال داره واسه پر زدن از بین این آدمای لعنتی ، میتونه بره ، بخنده .. من خیلی حسودم ، به همه دخترایی که میتونی بشناسی حسودی میکنم ، به همه دخترایی که دیدنت حسودی میکنم ، به همه چیز .

داشتم به این فکر میکردم که میرسه یه روزی که بتونم با شادی های خودم خوش باشم ؟! منو ببینن ؟! من خیلی بدم ، نه ؟! آره میدونی ، همش تقصیر منه .. من هیچ وقت نتونستم انتظارات بقیه رو برآورده کنم ، من همیشه اضافه بودم ، هیچ وقت هیچ چیزی صرفاً برای خود من نبود ، من همیشه آویزون بقیه شدم . بس نیست بهار ؟ تا کی قراره مثل کوالا زندگی کنی ، بچسبی به این و اون ، تا بالاخره یکی پیدا بشه که همینجوری قبولت کنه .. تو مگه چته ؟ تو هیچی کم نداری ، فقط یه حجم عظیمی حماقت اضافه داری ، همین .

چِت میشه اگه همون قدری که بقیه دوستت ندارن خودت خودتو دوست داشته باشی ؟ چی میشه اگه همون قدری که برای بقیه اضافه ای برای خودت کافی باشی ؟ خب جوابش واضحه ، میدونی ، اگه قرار بود اینطوری بشه قبلا میشد ، احساس میکنم تلاش کردن دوستم داشته باشن و نتونستن ، خب واقعیته ، مثل یه فکت باید پذیرفتش و من واقعاً پذیرفتم که دوست نداشتنی ام ، فقط دستمو زدم زیر چونم و به دوست داشته شدن های بقیه حسادت میکنم ، چشمم دنبال خوشی هاشونه ، سعی میکنم به روی خودم نیارم ، تو ظاهر از همشون شاد ترم ولی کی دست گذاشت رو این دل صاحاب مرده ؟! کی فهمید چه خبره تو این دل ؟! هیچکس . چرا ؟! چون برای هیچکس مهم نبود ..

*

پی نوشت : 

اومدم که برای دل خودم بنویسم ، اینجا .. دقیقاً همین جا با یه عالمه حاشیه ی دوست نداشتنی ..

کامنت های تایید نشده و بی جواب رو بر من ببخشید ، ان شالله که دیگه تکرار نشه ..

۲۶ نظر ۱۷ موافق ۲ مخالف

برای یک آشنایی که واقعاً آشناست ..

نوشتن این روزا خیلی سخت شده ، هر روز امتحان امتحان و من دقیقاً نمیدونم کدوم یکی رو باید بیشتر گند بزنم ، وسط این همه گرفتاری و مشغولی ، چیزی که باعث شد بدون نگاه کردن به هفده نظر جدید و یه عالمه وبلاگ نخونده بیام روی انتشار مطلب جدید کلیک کنم ، هدیه ی قشنگی بود که امروز گرفتم :)

راستش گاهی وقتا آدم نمیدونه باید چی بگه ، من الان دقیقاً توی همون حالتم ، ربع ساعت بیشتر نیست که بازش کردم و دیدمش ، خودم دوست داشتم بلافاصله بنویسم ، بدون فکر کردن و پیش زمینه داشتن ..

آخرش من هرطوری هم که بنویسم مرسی ، شما اون مــــرســـــــــــــی ای که میگم رو نمیشنوید حق مطلب ادا بشه براتون که چقدر خوشحال شدم ، خیلی ..

دوست دارم هر چه زودتر بخونمش ، همین الان مثلا :)) همه ی سعیم رو میکنم که این کتاب رو همیشه نگه دارم ، چون فقط یه کتاب نیست .. یه یادگاری خیلی قشنگ و عزیزه از آشناجان .. 

۱۹ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

صندلی داغ طوری :)))

اقااااا :))))

اینجا میتونین هر سوالی که دوست دارید از من پرسیده بشه بپرسید :))

مرسی از ساکن طبقه ی چهلم بابت برگزاری صندلی داغ :)

۱۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

در میانه ی راه ..

آغاز راه تویی ،

 پایان نیز هم ..

اما ، 

در میانه ی این راه شاید

دختر رنگ پریده ای باشد ،

که از مختصات تو شروع کرده 

و همه چیز را در مختصات تو تمام میکند ..

مثل ماه ِ سرگردان ،

میگردد در آسمان 

رخ رنگ پریده اش را اما ،

پنهان کرده میان ابرها ..

(اعتراف میکنم که مزخرف نوشتم :)))))

۱۸ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

چرا هیچکس تولد منو تبریک نمیگه ؟

چون هنوز تولدم نیست -_____-

۳۲ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

حرفی نموند

۳۰ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

مثل هر بار میخورم زمین ولی ، مثل هر بار پا میشم وایمیستم ..

۱. چندمین فاینالیه که میام اینجا میگم استرس دارم رو نمیدونم ، ولی بازم فردا فایناله ، بازم استرس دارم ، بازم بازم .. فردا هم مدرسه نمیرم ، خداکنه پاس بشم ، خداکنه .. 
۲. فقط دلم میخواد یه جایی باشه و من بشینم زار بزنم ، هیچکس دیگه ای هم نباشه ، قبلا از این کارا کردم البته ، نمیدونم تو کودوم یکی از پستام نوشته بودم ، چراغارو خاموش میکنی ، میشینی گوشه ای ترین نقطه ی خونه و هر چی دلت میخواد میگی ، هر چی که مونده و نمیشه گفتش .. میگی ، داد میزنی ، گریه میکنی ، خودزنی حتی . انقدر میگی که شرمنده بشی از حرفات ، انقدر میگی و میگی که خسته بشی ..
۳. چهارشنبه دو تا از دوستام داشتن گریه میکردن و بچه ها دورشون کرده بودن و دلداری و اینا ، تهش رو نتونستم در بیارم ، ولی مثل اینکه قصد داشتن خودکشی کنن ، و من فقط لبخند زدم ، به اینکه کسی که واقعاً بخواد بمیره به روی هیچکس نمیاره ، یه پستوی دلی ، یه گوشه کناری ، فقط میگه کم آورده ، هذیون میگه و میره .. 
۴. کلا از خودکشی زیاد حرف میزنن برامون ، همشم از اصطلاح حماقت استفاده میکنن ، آخوند میارن ، خود دبیرا تاکید دارن ، چرا ؟ پرسیدم از آخونده ، گفت چون آدم باهوش بفهمه کجا چه خبره تا عاشق خدا نشده باشه نمیتونه زندگی کنه . نباید این حرفو میزد ، نباید ..
۵. دلم میخواد پست رگباری بزارم ، حرف بزنم ، به کامنتا جواب بدم ، ولی نمیتونم .. اصلا جونش رو ندارم ، مورد دوم فقط لطفاً ..
۶. بازم چرت و پرت گفتم ، بازم مزخرف گفتم ، بازم بازم ..
۷. فردا جلسه اولیا مربیانه .. خدایا رحم کن .. 
۸. موقت ، شاید .
۹. چی گوش بدم ؟! بغض ابی رو یا بغض احسان خواجه امیری رو ؟
۱۰. نیاز مبرم به یک خانه ی تاریک ، گوشه ای خلوت و بارانی که بند آمدن بلد نباشد ..
۱۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

خودمم نمیدونم شماره ی چندم

۱. کلاس شیشم که بودیم ، وضعیت من همچین چیزی بود تقریباً ، فشار فشار فشار ، اون موقع با نوگل دوست بودم ، کلاس جیم بود من الف ، الان من الفم اون ب ، نمیدونم چیشد که دیگه اونقدر صمیمی نبودیم ولی جدیداً دوباره دارین رفیق میشیم ، از وقتی شروع شد که من تنها توی حیاط بودم ، اونم تنها بود یا نهایتاً با یکی از دوستاش ، بعد از "زنگ بعدی چی دارین" شروع میکردیم و میرسیدیم به اینجا که ما کلا آبو قطع کردیم با تحصیلمون ، شعر میگیم و کلا فار خوبی داره بودن باهاش :))

۲. هدفم از نوشتنش رو هم الان میگم ، نمیگم چی شد ولی طی یک حادثه ی آنپلزنت واقعاً دیگه پاچیدم ، واقعاً ، بعد یهو ازش پی ام اومد که خوبی ؟ گفتم نه ، مشقای زبانم مونده بود ، یه دستم تبلتم بود داشتم باهاش حرف میزدم یه دست دیگم سوال مینوشت ، تازه کچلم بود ، خوشحالم که تنها نیستم ، نمیدونم تا چه حدی درسته این طرز تفکر ، ولی همینکه دارم جایی رو که وقتی دیگه نمیتونم تحمل کنم یادم میارن باید بگم به درک ، خداروشکر . 

۳. میگفت برو روی تپه نورالشهدا داد بزن ، میدونستم بابام نمیبردم ، قبلا اون موقع که خواهرم کنکور داشت هر از گاهی میبردش ، پیاده روی میکردن ، منو هم میبردن دنبال خودشون عین جوجه اردک چیپس میخوردم :دی به بابام نگفتم ، خیلی خسته بود چهره اش ، خیلی ..

۴. وقتی مامانم بهم میگه چقدر صورتت کوچیک شده ، یا مثلا هی وسط حرف زدناش میگه چی شده ، ینی میفهمه شب و روزم شده حرف زدن با یه جوجه ، بله من پونزده سالمه ولی هنوز با عروسکم حرف میزنم ، هنوز شب یکی از درگیری هام اینه که چجوری پتو رو تقسیم کنم ، پتوم هم سیندرلاست ، مشکلی دارید ؟ :|

۵. تا یادم نرفته ، از همه ی بچه های تیم بلاگفان بابت مسابقه ـشون و هدیه ی قشنگشون تشکر میکنم و خسته نباشید میگم :)

۶. آها ، زیستارو داد ، امتحانش از پونزده و بیست و پنج صدم بود ، شدم چهارده و بیست و پنج صدم ، ولی بالای برگه ام نوشته بهار جان ، خیلی خوب و واضح نوشتی عزیزم ، ممنون . عشق نیست این دبیر ؟! فیزیکارو هم داد ، شدم یازده و نیم از سینزده ، دبیرمون میگفت چجوری بزنمت کبود نشی ؟ چرا اینقدری بی دقتی تو ؟ هان هان ؟ با هفت جمع کنه میشم هجده و نیم ، یه نمره به همه اضافه میکنه میشه نونزده و نیم ، چهار تا هم مثبت دارم ، حله آقا حله . 

۷. ننگ بر مالک ، تف بر مالک ، اف بر مالک ، نفرین بر مالک ، احمق ، د آخه فلان فلان شده ی بیسار ، تو خجالت نمیکشی به من اسپیکینگو میدی دو و هفتادوپنج صدم از چهار ؟! برو بمیر تو کانون کسی زیر نود و پنج نداده اسپیکینگ منو عقده ای الاغ :| تو اگه بلد بودی از عهده ی مدیریت کردن بچه ها بربیای صداهارو ضبط نمیکردی که ، حالا هی بیا به شرافتت قسم بخور جدی هستی ، بمیر بابا عقده ای . فکر کنم واضحه قضیه و امتحانش :دی

۸. به همین برکت ، به پیر ، به پیغمبر جواب میدم نظراتو عزیزانم ، خیلی هم شرمسارم بابت دیر شدنش ، ولی در اسرع وقت هم به خصوصی ها جواب میدم هم عمومی ها ، بازم شرمنده ، ببخشید به بزرگی خودتون ..

۹. هاله ، درسته که جدیداً داری میفهمی به نفعمونه با هم خوب باشیم ، ولی دلیل نمیشه اینقدری لپ منو بکشی که جای دستت بمونه که ، آدم باش مرسی اه ، تو امتحانم تقلب نکن بعد بیا پز بده ، به روت میارم داداچا ، گفته باشم خلاصه .

۱۰. شنبه فاینال دارم ، امشب که حالم خوب نیست اصلا ، فردا هم کلاسارو نمیرم ، جمعه هم آزمون نمیدم ، شنبه هم مدرسه نمیرم ، ان شالله پاسم ، دعا کنید واسم ..

۲۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

سرزنش برای شنبه ای که امروز بود .

دیشب داشتم خوابای خوبی میدیدم ، خوشحال بودن خوابام ، صبح ساعت هفت بیدار شدم ، مامانم گفت دیرتر بیدارم کرده چون دیشب داشتم درس میخوندم و خوشحال بودم از این بابت ، بعد با بابام رفتیم مدرسه ، زنگ اول عربی داشتیم ، رفتم در زدم گفت برو تاخیری بگیر ، رفتم دفتر هم به مامانم زنگ زدن هم بابام که ببینن آیا مطلعن از تاخیر من یا نه ، من بهم برخورد ، چون قاعدتاً با رفیق مذکرم و شرکاش که نمیام مدرسه لامصب ، با بابام اومده بودم !! بعد که به هشت پشتم زنگ زدن رفتم سر کلاس ، کاری ندارم چطوری گذشت ، اصلا نمیخوام نمیخوام به این فکر کنم که چقدر حالم بد بود ، چقدر دلم درد میکرد و بهانه بتراشم ، گند زدم ، گند . زنگ سوم امتحان ریاضی داشتیم ، شیش تا سوال بود ، سه تارو بلد بودم نوشتم ، سه تای بقیه رو بلد نبودم ، ببین بهار واقع بین باش ! تو بلد نبودی ، مشکلت نه این بود که نخونده بودی یا هر چیز دیگه ای ، تو بلد نبودی و این از تمرین و تکرار کمت بود ، این از کم کاری و بیشعوری خودت بود . یکی رو هم تقلب کردم که دبیر دید ، به صبا که بهم تقلب داده بود گفت از نمره ی هر دومون کم میکنه ، رفتم بهش گفتم هر کاری میکنی بکن ، ولی با نمره ی خودم .. با صبا کاری نداشته باش ، گفت من با خودتم کار ندارم .. فقط ازت انتظار نداشتم ، چرا امروز اینجوری بودی ؟ چرا هیچی نمینوشتی ؟ چرا تقلب کردی ؟ من تورو یه جور دیگه ای دوست داشتم ! اینارو که میگفت ، دوست داشتم بمیرم .. سه شنبه دوباره امتحان ریاضی داریم ، گفت اونو جبران کن تو ، اونو کامل بشو .. من فقط سعی میکردم اشکام نریزن پایین ، چقدر لوس و ننر بی جهت شدم این مدت .. حق نداشتن بریزن .. هشت دوره کلاس ریاضی رفتی بهار ، هشتا صدو پنجاه تومن میشه یکو دویست ، احمق ، بی مصرف ، زائد ، زالو ، کثیف ، اینهمه بابات زحمت میکشه ، اینهمه شب و روزش بخاطر توـِه عوضی یکی شده ، اینه وضع درس خوندنت ؟ آره ؟

برو بمیر ، بغض کردی ، گریه کردی خودم میکشمت ، حق نداری دیگه .. دیگه حق نداری ، یه جایی تمومش کن این تنبلی رو .. خجالت نکشیدی از مامانت ؟ چجوری روت میشه بهش بگی ؟ اگه فردا زنگ زدن مدرسه خواستنش چی ؟ چه حرفی داری که بزنی ؟

به درد نخور ، بی مصرف ، عوضی .. هی بگو هاله فلان هاله بهمان ، استرس میده بهت ؟ تو استرس نگیر ، تو به خودت مطمئن باش ، خجالت نمیکشی از وضعی که ساختی ؟

حرف از غایب کردن واسه زبان نزن که میزنم تو دهنت ، چشم سفید ، پررو .. از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد .. از کی باید معذرت خواهی کنم ؟ از بابام ؟ از مامانم ؟ از دبیرم ؟ 

بخشیدن کی درست میکنه این وضعو ؟ د یه کاری بکن دیگه ، درست کن همه چیزو .. تو میتونی .. فردا زیست بیست شو ، حق نداری بگی دلم درد میکنه دارم میمیرم از درد ، حق نداری بگی خورده تو روحیه ام ، حق زدن هیچ حرفی زو نداری ، فهمیدی ؟ هیچی .

۱۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

سرما میخوری گوساله !

تو کانالمم نوشته بودم ، تبلتمو گذاشته بودم بیرون و گوشیم دستم بود ، مامانم اومد تو ، راستش داشتم وبگردی میکردم ، نه آهنگ گوش میدادم نه دنبال تحقیق بودم نه از جزوه هایی که ازشون عکس گرفته بودم استفاده میکردم ، درو که باز کرد ترسیدم ، گفت چرا میترسی ، مگه میخوام بزنمت ؟ بعد من اینطوری شدم (.____O) قشنگ ، ریاضی هام ساعت پنج تموم شد و تا ساعت هفت و اون حدودا مامانم هی گیر میداد پاشو برو بیرون واسه فردات تغذیه بخر ، فردا میری میمیری تو مدرسه اینقدر که هیچی نمیخوری ، نه صبحانه نه ناهار نه شام ، از اون طرف هی من میگفتم نه ، دوست ندارم ، بعد خواهرم اومد لباسامو پرت کرد تو چش و چالم در حدی دکمه ی پالتوم پاچید تو دندونم و احساس کردم لبه ی اون یکی هم پرید که اینطوری نشد به حول قوه ، با ساده ترین ظاهر ممکن که شامل مقنعه و مانتو و شلوار و کفش یه رنگ که مشکی باشه ، با موهای شونه نشده رفتم تو حیاط منتظر بابام ایستادم ، بارون میومد و هنوزم داره میاد ، نتونستم مقاومت کنم ، فقط میخواستم شونه هام نلرزه ، مامانم از پشت پنجره نگاه میکرده آخه .. دلم یه جور بدی گرفته بود ، انگار همه گرفتگی های عالم تو دلم مونده بود ، تلنبار شده بود و حالا کل وجودم داشت میگندید .. رفتیم بیرون ، اول رفتیم شیر خریدیم ، اون مدتی که تو ماشین نشسته بودم همش داشتم به این فکر میکردم که لطفاً ، خدایا تروخدا بارون قطع نشه که وقتی برگشتیم بتونم بازم باهاش حرف بزنم .. بعد بابام گفت میخوای بریم دور دور ؟ گفتم نه ، گفت میخوای ببرمت ذرت مکزیکی بخوریم ؟ گفتم نه ، گفت میخوای شام بریم بیرون به مامانت اینا نگیم ؟ گفتم نه ، گفت ینی برم خونه ؟ گفتم آره . ولی نرفت ، رفت سمت خیابونای شلوغ تر و شیشه هارو داد پائین ، آهنگو زیاد کرد ، فریدون فروغی بود ، اونجاش که میگفت "حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین" رو خیلی دوست دارم ، یهو گفتم بابا میای بریم بستنی بخوریم ؟گفت آره ، بستنی هم میخوریم ، از نورای رنگی عکس گرفتم ، انقدر دوسشون دارم ، خیلی ها . البته دیگه شوق و ذوقی براشون ندارم ، فقط دوستشون دارم ، اون حس توی عکس رو . بستنی خوردیم ، سردمون شده بود ولی می ارزید ، اون وسط بابام اومد بخاری بزنه اشتباهی کولر زد ، یخ کردم رسماً ، دو تا هم برای خواهرم و مامانم خریدیم و برگشتیم ، اومدیم خونه مامانم بخاطر همون موقعی که دید گوشیم دستمه دلخور بود ، بستنیش رو هم نخورد ، عوضش خواهرم کلی خوشحال شد ، بهش گفتم میای بریم تو پارکینگ بخوریم ؟ گفت آره ، رفتیم پایین ، نصف بستنی مامانم رو خوردم ، به خواهرم گفتم میرم زیر بارون ، یه جایی ایستادم که از پنجره معلوم نباشه ولی بارونم بیاد رو سرم ، گریه کردم ، یه عالمه گریه کردم ، حتی نترسیدم از اینکه تمام قد بلرزم ، از اینکه سرما بخورم .. بهش گفتم دیگه هیچ کاری بلد نیستم بکنم برای زندگیم ، بهش گفتم خودش باید درستش کنه ، من دیگه توانش رو ندارم .. گفتم ببخشید ، بخاطر همه ی کور بودنام .. بعد خواهرم اومد در پارکنیگ گفت بیا تو ، سرما میخوری گوساله ! اولین عطسه رو دم در پارکینگ زدم و حسابی حسابی گلوم درد میکنه ، ولی مهم نیست ، دیگه حالم خوبه ، دیگه هر وقت اینجوری شد یه پناهی دارم که میدونم همیشه دارمش ..

اینجا دیگه نمینویسم ، یه وبلاگ جدید میزنم ، اینجارو بخاطر آرشیوش که برام خیلی عزیزه نگه میدارم و رمز ثابت پستای اونجارو به یه سری از دوستام میدم ، نمیدونم چه کلمه ای میتونه توصیف گر حالتی باشه که همه غصه های عالم توشه ، ولی من دقیقاً همونطوری بودم و ممنونم از دوستایی که کنارم بودن ، واسه دووم اوردن من همین دوستام که تعدادشون از انگشتای دست کمتره کافیه ، من وبلاگ شلوغ نمیخوام ، من یه رفیق داشته باشم ولی مشتی باشه واسم بسه .. 

خدایا؟ شکرت ..

۱۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

میخوام اعتراف کنم امروز خیلی خوش گذشت ..

ساعت نه و پنجاه و چهار دقیقه من تازه صورتمو شسته بودم ، بعد سید زنگ زد گفت کجایی ؟ من دم در کافه منتظرتم ! به سریع ترین صورت ممکن آماده شدم و ده و ده دقیقه دم کافه بودم ، دوست دارم فضاش رو ، مخصوصاً طبقه ی سومش ، دیوار شیشه ای هاش خیلی باحالن و آدمو وسوسه میکنن هر وقت خونه ساخت یه طبقه ـش رو کلا اینجوری بسازه . 

صبحش ، کل دیروز ، پریروز عصر ، مامانم در حال غر زدن و دعوا کردن با من بود ، که چرا تو درس نمیخونی ، تو به حق خودتم نمیرسی و این مسائل ، امروزم که مدرسه رفتم مزید بر علت شد که کلا باهام حرف نزنه ، مثلا امروز صبح بیدار شدم میگم مامان سلام ! صبح بخیر ، اینجوری (.______.) نگام کرد فقط ، بعدشم تا وقتی که برم غر زد که خجالت نمیکشه و این حرفا .

یک ساعت و نیم اونجا بودیم ، ینی حقیقتاً دیر آوردن سفارشمون رو ، اینا رو خوردیم ، بله اینم منم که توی عکسم :| 

خوش گذشت ، گفتیم خندیدیم و کلا لحظات خوشی بود ، یادم میمونه :) دوست دارم یادم بمونه :) 

بر خلاف سری های پیش که فقط دوست دارم فراموششون کنم ، فقط فراموششون کنم .. دنگی حساب کردیم ، بعد از اونجا رفتیم از این مغازه های مزخرف فروشی به قول بابام ، از این دفترچه گوگولیا داشت ^_^ یدونه جفت خریدیم ، به سلیقه ی منم خریدیم ، ینی کلا سید نظری نداشت ، تو کمتر از پنج دقیقه دو تا دفتر جفت و یه پیکسل کاشی برای من و یدونه پاندای چاقالو برای سید خریدیم ، مال من مربعه مال اون گرد . دوستش دارم خیلی ^_^

اینارو که خریدیم ، بازم وقت اضافه آوردیم ، لذا رفتیم تو این مغازه هایی که دورمون بودن ، قشنگ لباس همه ی بچه هارو دیدیم ! و جالب اینجا بود که هیچ کودوم بیشتر از بیست و پنج تومن نبود ، بعد ما کفمون بریده بود که شت ، شاخ اینستا با این همه افاده همچین لباسی میپوشه ؟! کلا ً پوکر شدیم و برگشتیم ، یه مغازه ی دیگه بود که سه تا لباس مجلسی مسخره آویزون کرده بود ، قرار شد هفته ی بعدی سید عروسی بگیره ، اون سفیده رو بپوشه ، منم یدونه بنفش با گلای سبز ، فری هم یدونه قرمز مشکی دهاتی پیدا کردیم براش که هماهنگ باشه :| 

بعد مامانم اومد بهمون پیوست و هر کسی رفت دنبال زندگی خودش ، بعد با مامانم رفتیم بتابیم ، از دم دکه ای داشتیم رد میشدیم ، بهش گفتم اجازه میدی همشهری داستان آذر رو بخرم ؟! گفت ببند بهار ، تو درسای خودتم نمیخونی ! و خورد توی برجکم ، دیگه هر چی باهام حرف میزد اصلا ً نمیفهمیدم چی میگه ، پتانسیل اینو داشتم که بشینم وسط خیابون بگم دیگه خستم کردین ، ولم کنین دیگه ! ولی خاب این جوجو رو خریدم و همه چیز یادم رفت :دی

کلا هر چی خریدیم ایناس :)

به قدری طاقت دوریش رو ندارم که همچین خلاقیتی پیاده کردم روش ، همیشه ببینمش ^_^ بعد رفتیم پارچه خریدم واسه عید که بدم به خیاط بدوزه برام ، بعد رفتیم هدیه ی تولد خواهرم و امیر رو خریدیم و رفتیم خونه .

خواهرم گوشی نمیخره و همه ی نقشه های من نقش بر آب شده :دی ، ایش :|  دیگه همینا ، خوش گذشت ، دیگه باید بپذیرم که تلخی همیشه هست . یه جورایی جز لاینفک شده و باید قبولش کنم ، دیگه تموم شده روزایی که میشد سختی هارو ندید :) 

فکر کنم پست موقت باشه ..

۱۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

شیصدو سی و چار ..

حس بچه ای رو دارم که تو کمد پشت لباسا قایم شده تا بیان پیداش کنن

ولی شب شده و کسی یادش نکرده ..

۲۰ نظر ۱۸ موافق ۰ مخالف

بگو دلخوشم کن به راست و دروغ ..

این آهنگ ابی رو که گوش میدم ، از این به بعد یادم میفته به اون همه متنی که نوشتم و با ری استارت شدن سافاری پرید ، ولی ناراحت نمیشم . من هر باری که اینو بشنوم ، یه گوشه کز میکنم ، پیشونیمو میزارم رو زانوم و این حس خوب رو به خودم میدم که وقتی بلند شدم ، روی پام خنک بشه ، درست مثل حس وقتی که عطر میزنی ، تبخیر سطحی لذت بخشیه . مثل الان ، البته با این تفاوت که دارم مینویسم ، برای بار دوم .
حبس .. خودم واقعاً نمیدونم چی سرم اومده ، کجا حبس شدم ؟ چی قراره بشنوم که دلم خوش بشه ؟ چی ؟ منتظر شنیدن خبر بهبودی از کجام که نیومده و ناراحتم ؟ قرار نیست عیناً شرایط همین باشه ؟ خب باشه . ولی اگه درکش نمیکردم هم دلیل نداشت اینقدر شدید عکس العمل نشون بدم . میدونی ؟ من خیلی وقته نمیدونم چرا گریه میکنم ، ینی دلیل نداره در عین حال ، هزار و یک دلیل داره . مثلا ً الان چی شد که یهو دلم گرفت ؟ یه بحث کوچیک بود در این باره که سه شنبه برم مدرسه یا نه ، بعد اینطوری شد که مامانم گفت کافه ها صبح اصلا باز نیستن ، بعد من برگشتم نگاه کنم مامانمو ، دیدم داره به خواهرم علامت میده که تایید کن ، در صورتی که بازه ، و خب بهم برخورد ، حق داشتم ناراحت بشم ، من یا اینقدری بزرگ شدم که فشار روحی ای که خودشون تحمل میکنن رو به منم تحمیل میکنن و شریک میدونن ، یا نشدم . شده باشم که دلیلی نداره همچین حرکتی ، نشده باشمم که پس چرا من باید غصه های چهل سال بزرگ تر از خودم رو هم بخورم ؟! بچه که غصه نمیخوره .. غصه های بچه واسه خودش بسه . 
ولی ولی ، دلیلی نداره که بخوام گریه کنم ، من واسه چیزای دیگه میشکنم که خودمم نمیدونم چی ان . من قبول کردم که تنهام ، قبول کردم که ندارم کسی رو که بلد باشه درکم کنه . مثلا ببین ، اعتراض که میکنم به کاراشون ، مثلا ً یهو میریم خرید ، یهو میریم مسافرت و چیزایی از این دست که من نمیخوامشون . ینی دوست ندارم اینجوری دلمو خوش کنن . من حرف بدی نمیزنم ، فقط میگم یکم درک کنیم همو . من خودم شخصاً ، آیا دوست دارن که موفق نشم ؟ مثلا شده تا حالا صبح که از خواب بیدار میشم بگم کام آن گای ، امروز چه روز آفتابی خوبیه واسه موفق نشدن ؟ نگفتم دیگه . و خب این سوال پیش میاد که ایا سایر افراد خانواده وقتی بیدار میشن میگن امروز بریم چوب بزاریم لا چرخ بهار ؟ خب نمیگن ، دیگه اینقدرم حمار و نفهم نیستم که نفهمم دوستم دارن (!) و میخوان برسم به چیزی که میخوام ، خب دیدی ؟ ته هر دو تاش یکیِ . ولی چرا حرف همو نمیفهمیم ؟ نمیدونم .
دلم میسوزه برای خودم ، سر بالاییِ الان زندگی ، شیبش خیلی زیاده ، دیوار شده اصلا . و من همش دارم جون میکنم بگم همه چی خوبه ، هر روز خندون تر میشم ، مثل همون گلای گیمبیلی و بامزه ، میخنده ، میشکفه ، باز میشه ، انقدری که گلبرگاش از هم گسسته میشن ، در نهایتم که پژمرده میشه و اینا . من الان لب مرز پژمردگی ام ، ای کاش میشد گلا حق انتخاب داشته باشن ، اون وقت من همین الان میرفتم لای دیوان حافظی جایی ، تو همین مرحله خشک میشدم ، پژمردگی درد داره ، یه چیزی تو این مایه ها که با چشم خودت ببینی دارن دستت رو میکنن ، بعد میگن دیدی دستت کند ؟ همین قدر داغون بودی تو .
اینا همش تخیلِ . من گاهی وقتا خودمم نمیتونم با این ذهنم زندگی کنم ، چرا اینقدر درگیره ؟ نمیدونم چجوریِ واقعاً . الان ابی داره میگه : شبی که تو سلول تنهایی ام ، به جای نگهبان صدات میکنم .. غمگین نیست ؟ چرا ، خیلی غمگینه ، غم یه "مرد" که به گناهِ دلتنگی حبس شده تو زندان ، البته تعبیر من از زندان ، خودشه ، زندانی شده توی خودش ، دلتنگی نمیزاره حرفی بزنه ..
ببخشید ، خودمم میدونم خیلی بی سر و ته دارم حرف میزنم ، راستش باید اون حرفامو هم که پرید میخوندید ، دوباره حال ندارم بنویسمشون ..
۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

که خـــــوب نگاهم کنی ..

اینکه میگویم خـــــوب نگاهم کنی ،

برای این نیست که بگویم 

یک دلِ سخت به تنگ آمده دارم ،

بغل بغل بغض ،

یک سبد نرگسِ پژمرده ،

یک عالم کارِ نکرده ،

یک پنجره برای انتظار ُ

بارانی که بی وقفه ببارد بر من و دلتنگی هایم ..

بعد دستت را بگیرم و بگویم :

میان این همه داشتن و نداشتن ، چقدر دوست دارمـــَــت !

نه ،

فقط این هارا میگویم که خــــوب نگاهم کنی ،

خــــوب ..

چرایش را نمیگویم ، 

نگاهت ، حالا حالا ها باید شیرین بماند ..

:)

+

نظراتو جواب میدم حتماً ..(هم خصوصی هارو،هم عمومی هارو)

۲۵ موافق ۴ مخالف
درباره من
مثه یه گوسفنده بی هدف ..!
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان