Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

این ضربه محض مردن من.. آه! محکم است..

/ بازدید : ۶۹

اینجا دیگر خــــــــــــــــیلــــــــــــــــی دیر به دیر به روز می‌شود. نویسنده درس دارد!

نویسنده : بهــ ــار.. ۲۶ لایک:) |

آدرس جدید

/ بازدید : ۸۲

اقا هی پرسیده بودین منم حال نداشتم دونه دونه بگم

ایناهام : کلیک 

نویسنده : بهــ ــار.. ۴ لایک:) |

در راستای کوچ

/ بازدید : ۷۴

آقا میگما، 

وبلاگ جدیدی که دارم میزنم حتماً تاییدیه شماره میخواد بعد اسمسش برام نمیاد!:/ بیان داداچ به کجا داری میری تو؟ :|

آقا آدرسو میخواستم خودم بهتون بدم دیدم ممکنه به یه سری هایی هم که نمیخوان منو بخونن آدرس بدم، لذا من ممنون میشم یه ندایی بدین :)

+ تبریک به همه ی کنکوریایی گوگولی مون *_*

پرود آف یو کچل

+ ببخشید بابت نظرات بی جواب 

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۸ لایک:) |

پست چارصدوبیسوچار

/ بازدید : ۳۶
وی از اینجا کوچید و تجملات این منزلش را به یک خانه‌ی کاهگلیِ کلنگی فروخت و دیگر بازنگشت.
نویسنده : بهــ ــار.. ۵ لایک:) |

چجوری میتونین؟

/ بازدید : ۱۱۶

چجوری میتونین دوست‌داشتنی بمونین؟ چجوری بلدین آدمارو پیش خودتون نگه دارین؟ چجوری؟ چجوری؟ 

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۶ نظر ۸ لایک:) |

یا کنج قفس یا هیچی

/ بازدید : ۶۲

نمیخوام. سرم گیج میره. بیا یه چیزی بخور. سرم گیج میره. چایی بریزم؟ سرم گیج میره. بریم بیرون؟ سرم گیج میره. بستنی می‌خوای؟ سرم گیج میره. پیتزا مربعی؟ سرم گیج میره. بهار با تواما! سرم گیج میره. نمیخوری؟ سرم گیج میره. به درک بخوری. سرم گیج میره. من دیگه باهات حرف نمیزنم بداخلاق. سرم گیج میره. فردا میری خوابگاه هیچکس نمیتونه تحملت کنه ها! سرم گیج میره. میذارنت تو راهرو اتاق انفرادی بهت میدنا. بغض میکنم. میوه میخوری یا نه؟ بغض میکنم. باز کن دهنتو بخور این انگورای لعنتی رو. بغض میکنم. فکم درد میگیره. بغض میکنم. رفتی که چی؟ بغض میکنم. به درک. بغض میکنم. چی گفتی؟ گفتی سلول مژک‌دار چیکار میکنه؟ بغض میکنم. شیشه عینکم می‌افته لبه‌ش می‌پره. بغض میکنم. سرمو میذارم رو میز. میشنوی خدا؟ ببین اعصاب ندارما. میشنوی خدا؟ بنده ی الاغتم وظیفته هر جقدر بد باشم به حرفام گوش بدی. میشنوی خدا؟ تو هم مثل بنده هاتی؟ میشنوی خدا؟ کجایی؟ حواست هست اصلا؟ میشنوی خدا؟ کم آوردما. میشنوی خدا؟ خیلی بلندی، دستم بهت نمیرسه. میشنوی خدا؟ تو بیا پائین دست منو بگیر دیگه. میشنوی خدا؟ 

سرم گیج میره. بغض میکنم. میشنوی خدا؟ 

نویسنده : بهــ ــار.. ۲ نظر ۰ لایک:) |

شادی چرا رمیده؟

/ بازدید : ۵۵

دلم می‌خواد یکی باشه محکم بغلم کنه بگه تو هم آدمی، تو هم گریه کن خالی شی!

حیف که هرکسی که میتونست این کارو بکنه رو خودم بغل کردم گفتم گریه کن خالی شی..

+ گاهی وقتا آدم حس می‌کنه مونده رو دستِ خدا..

نویسنده : بهــ ــار.. ۲۰ لایک:) |

کائنات عزیز، باور کن جایی جز دهن من هم برای صاف کردن هست!

/ بازدید : ۱۱۵

ساعت دو تازه برگردی، ساعت چهار مهمون بیاد (!)، ساعت پنج واسه نماز بیدارت کنن، ساعت هفت بیدار شی صبحانه بچینی، حق داری وقتی ساعت نه میخوان بیدارت کنن یه "خفه‌شو آشغال"ِ تمیز نثار کنی.

پ.ن: سگ‌اعصابانیم.

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۰ نظر ۴ لایک:) |

رد دادم می‌فهمی؟ رد!!!

/ بازدید : ۱۶۷

رفته بودم چایی دم کنم، 

می‌خواستم آب‌جوش بریزم. اومدم بگم بسم الله الرحمن الرحیم؛ یهو گفتم سلام :|

به آب سلام کردم، می‌فهمی؟ آب.

نویسنده : بهــ ــار.. ۲۰ نظر ۱۷ لایک:) |

آخ لِیْلَرَم آخ لِیْلَرَم..

/ بازدید : ۵۵

ساعت دو بود که مامانم برگشت، دو و پنج‌دقیقه عمو داریوش زنگ زد، من گوشی رو برداشتم گفت هست؟ گفتم مامانم آره بابام نه. گفت گوشی رو بده یکی‌شون عمو، دادم به مامان. صداش از اون ور خط میومد که داشت می‌گفت دایی فوت کرده. مامانم گوشی از دستش نیفتاد، خم نشد، گریه نکرد، خیره نموند، جیغ نکشید، هیچ‌کاری نکرد! فقط گفت بیاین دنبالم.. بیاین دنبالم.. بهش میگفتم مامان؟ میخوای لباس مشکی راحتی بذارم تو کیفت؟ دستمال بزارم؟ پول لازم نداری؟ نمی‌شنید.. ولله که نمی‌شنید و فقط خیره خیره فرش رو نگاه می‌کرد. آخه دایی؟ دایی مگه چند سالش بود؟ 

یه پلاستیک برداشتم هرچی دم دستم اومد گذاشتم داخلش، از تو کیف پولم هرچی پول خورد داشتم دراوردم دادم دست مامانم، روسری‌شو عوض کردم، چادر مشکی سرش کردم، آب پاشیدم تو صورتش. آب قند ریختم تو حلقش رسماً ولی دیگه نفهمیدم وقتی رفت هم اینقدر مواظب خودش بود یا نه، وقتی دیدمش فهمیدم نبوده..

من و خواهر برادرم مونده بودیم تو خونه که من یه جوری برم کلاس فیزیک رو، تا ساعت پنج یک قطره هم گریه نکرده بودم، تو آشپزخونه به زهرا گفتم زهرا؟ تو هم گریه‌ت نمیاد؟ گفت آجی خدا رحمتش کنه، ولی نه. نمیدونم چرا اینقدر دوستمون نداشت که حالا مثل وقتی که.. پریدم وسط حرفش گفتم چرا! یادت رفته بچه بودیم بهمون آدامس می‌داد؟ زهرا فقط به ما می‌داد.. بغض کرد گفت آره! یادته؟ شابلون.. 

لباس مشکی نداشتم، مانتوم سرمه‌ای بود، رفتم سر مزرعه ی دایی.. قرار بود از بیمارستان اصفهان بیارنش اونجا، رفتیم، رسیدیم به ماشین اول، دختردایی‌م بود، خواهرمو بغل کرد زد زیر گریه، های های.. می‌گفت بابام رفت، دیدی خسته شد زهرا؟ از رو سنگ ریزه ها رد شدیم بریم به زندایی تسلیت بگیم، یهو یه ماشین اومد، از اینا که مثل آمبولانس میمونن. دایی توش بود، خاله‌م داد می‌زد، می‌گفت چرا مثل همیشه ننشسته پیش پسرش، چرا کلاهش سرش نیست.. آخ خدا چرا نیست؟ من داداشمو می‌خوام..

گریه‌مون گرفت، هممون.. رفتیم غسال‌خونه.. من این دیوارای لعنتی، این در فلزی زنگاری و این شلوغی و گریه‌ها رو خوب یادمه.. عزیزو آخرین باز اینجا دیده بودم..نمیخوام خیلی همه چیزو دقیق بنویسم چون یارا ندارم، ولی باید بنویسم، الان دارم بالا میارم این حرفارو، این گریه هارو.. بسکی نگفتم، بسکی گریه نکردم و امیدواری الکی دادم که خوب میشه.. د آخه لامصب چی خوب میشه؟ 

دستم می‌لرزه واسه نوشتنش.. تو دهنم نمی‌چرخه بگمش.. ینی جدی جدی دایی رو کفن کردن؟ اون قد و قامت بلندو، اون دستای قوی رو..؟ دایی رو کفن کردن.. داشتن می‌گفتن هرکسی می‌خواد ببینه بیاد، کی می‌تونست بگه گریه نکنین؟ کی؟ بابام سر من و خواهرم داد زد گفت برین، برین از اینجا! پسرخاله‌م گفت آروم باش عمو، من می‌برمشون. امین در ماشینشو باز کرد برامون، تو این هیری ویری و گیر و دار هم می‌خواست بگه من جنتلمنم، شکلات تعارفمون کرد، نخوردیم. پشت سر هم آه می‌کشیدیم.. رفتیم خونه‌ی دایی.. این‌بار بدون دایی! 

این بار کسی نبود که صورتش تیغ تیغی باشه وقتی بوسم می‌کنه، کسی نبود که بهم بگه تغای، کسی نبود که بهش بگن چقدر شبیهشیم و بهمون افتخار کنه.. رفتیم به اون خالم که ناخوش‌احواله آمادگی بدیم.. آخ که چه کار سختی بود.. به دقیقه نکشیده خونه پر شد از آدم، رفتم تو آشپزخونه، چایی ریختم، ماست ریختم، سفره انداختم، پارچ پر کردم، حاضر بودم هرکاری کنم که یادم بره، فکر کنم دوباره محرم شده دارم کمک زندایی میکنم دست تنها نباشه.. کم کم مهمونا رفتن، خاله هام مونده بودن با بچه هاشون.. مامانمو پیدا کردم، زیر چشماش کبود بود، می‌گفت نفس کم میاره، چشمام پر و خالی میشد، سرمو تکیه دادم به دستش، دستشو باز کرد، بغلم کرد. قلبش زیادی تند میزد، واقعاً نفس کم داشت.. 

راهی خونه شدیم، پرستار دایی رو هم آوردیم، چقدر ناراحت بود اونم.. رسوندیمش، اومدیم خونه، جا انداختم وسط هال، هم برای خودم هم برای خواهرم. تنها نمیتونستم بخوابم، دیگه نمی‌کشیدم.. بچه که بودم مامانم دستمو موقع خواب می‌گرفت که همیشه احساس کنم هست، دیشب زهرا میگفت میخوای دستتو بگیرم؟ گفتم نه. تا صبح فقط قلت خوردیم، از این پهلو به اون پهلو.. هشت و نیم صبح خاک‌سپاری بود.

ساعت شیش و چهل و پنج دقیقه داداشم اومد بیدارم کرد، گفت پاشو زیست بخون کلاس داری، پاشدم چایی دم کردم، میخواستم عجالتاً یه کوفتی بخورم و برم. بابام زنگ زد گفت کلاس به فدای سرت بابا، بخوای برگردی تو خونه تنها می‌مونی تو هم با خواهرت اینا بیا. گفتم باشه، رفتم پائین دیدم داداشم خوابه :| بیدارش کردم، صبحانه خوردیم و راه افتادیم.. رفتیم خونه دایی، خونه‌ی دایی.. خونه‌ی دایی..

آخه خدا من الان بگم چی؟ بگم پیکر، بگم جس.. ای خدا.. ای خدا.. دایی رو واسه آخرین‌بار آوردن دم خونش، گوسفند کشتن، خاله‌م بی‌قراری می‌کرد میگفت الهی خواهرت بمیره این روزو نبینه، چرا رو پای خودت نیستی؟ می‌گفت آخ خدا قسم راستمون رفت، روشنیِ خونه امیدمون رفت.. مامانم ساکت بود، فقط پشت سر جمعیت گریه میکرد میگفت ای وای.. ای وای..

پشت سر اون آمبولانس راه افتادیم، چی مونده بود از اون قد و قامت بلندت دایی؟ الهی بمیرم من که.. نماز خوندن، من نرفتم و نتونستم.. چشم دوخته بودم به اون چیز آهنی که یه.. یه، یه آقایی توش خوابیده بود که بهم میگفتن این داییته! همینه! 

بلندش کردن، تو دهنِ کی می‌چرخید بگه لا اله الا الله..؟ مامانم می‌گفت : دیلِمه دولان‌میر.. من ائیندی ئَچن عزیزه یادوم نَن چغاردمی‌بَم.. سنی لیلیم؟ آخ لیلرم آخ لیلرم..داشت می‌گفت من هنوز عزیز رو از یادم نبردم، هنوز یه گوشه گیر میارم های های براش گریه می‌کنم.. تو رو چیکار کنم؟ آخ چیکار کنم..؟ 

مرد می‌خواست گریه نکردن با این حرفا! می‌گفت عزیز؟ دم‌راهی بچین برای داداشم، بیا پیشوازش..نزاری تنها بمونه ها! داداشم علم‌دار عباسه.. دختردایی‌م میگفت نریزین،تروخدا خاک نریزین این بابامه ها! نریزین.. یه ذره ساکت میشد باز میگفت بابا؟ هاچان گلیرَی؟ هاچان منیم شادی‌مَه عروسک گتئیرَی؟ بعد برمیگشت طرف من میگفت بهار بابام از بیمارستان واسه دخترم، واسه شادیِ من عروسک میاورد، سوغاتی میاورد.. بعد نق میزد میگفت عروسک بیارااا..

خاک ریختن گفتن بیاین فاتحه بدین، خاله‌م خاک می‌پاشید، زده بود به سرش بیچاره.. خدا می‌دونه، فقط خدا میدونه که چه حالی بودیم.. پسردایی هام.. بابام پشت فرمون گریه می‌کرد، مامانم، من، داداشم، همه.. 

باورم نمیشه دایی نیست، باورم نمیشه دبگه اون صدای مردونه‌ی قشنگ نیست که بگه چطوری دایی؟ نیست دیگه.. رفتیم خونه دایی، بازم بدون دایی.. آگهی فوتش رو دیدم، نشستم تو ماشین زدم زیر گریه. اومدیم شهرکرد که من کلاسای عصرمو برم، داشتم فیزیک میخوندم نمیفهمیدم، سوالی رو که حل کرده بودم نمیفهمیدم، چهل رو در یک رادیکان پنجم ضرب کردم شد هشت رادیکال دو. نمیدونم چجوری واقعاً :| حالا قراره کلاسای عصرمو نرم، میشه چهار جلسه غیبت، دو تا فیزیک یکی زیست یکی ریاضی..

خونه میدون جنگه، باید مرتبش کنم، باید شام بپزم، باید وقتی مامانم میاد -اگه بیاد- یه جوری باشه که حس نکنه زندگی به آخرش رسیده.. باید همه‌ی زورمو بزنم که قوی باشم، حتی اگه نیستم.. حتی اگه فقط اومدم این حرفارو زدم که کمتر جلوی چشمم باشن، که کمتر بهشون فکر کنم.. آخ خدا صبرمون بده..

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۳ لایک:) |

دایی رفت...

/ بازدید : ۱۴۸

میشه براش فاتحه بدین لطفاً..؟ 

نویسنده : بهــ ــار.. ۲۶ نظر ۸ لایک:) |

باز من خسته شدم، پناه‌ آوردم به این وبلاگ‌کاری‌ها!

/ بازدید : ۹۳

دلم از این حرف‌های ناشناس می‌خواهد، از این‌ها که تیکِ ناشناس را می‌زنید بعد حرف‌هایتان را می‌زنید.

هرچه که باشد، فقط از این‌ها نباشد که بگوئید من مستقیماً حرف‌هایم را می‌زنم و آن تیک را نزنید، یا مثلا هی بگوئید تو مثل گلی و این حرف‌ها!

حرفی، حدیثی، سوالی، فحشی چیزی بود بدهید. جوابگو خواهم بود.

نویسنده : بهــ ــار.. ۳۱ نظر ۳ لایک:) |

یه «بهار»ِ بی‌نشونم تو این «خزون»؛ منو از خودت بدون.. منو از خودت بدون..

/ بازدید : ۴۶

ولی هیچی قشنگ‌تر از این نیست که حتی وقتی بزرگ شدی، برای بابات همون بچه‌ی تخسی باشی که بهش با تفنگ‌‌آبی آب میپاشیدی و بعد عین گوسفند سَرو‌ته بغلت می‌کرد و این‌قدر قلقلکت می‌داد که کبود شی.

پ.ن: بوی خوش‌بختی میاد.. 

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۱ لایک:) |

هدیه رو وا نکرده فتح اسلام.

/ بازدید : ۴۳

داشتم به رفیقم می‌گفتم ینی به نظرت بهزیستی منو قبول می‌کنن!؟  موسسه خیریه‌ی عموم چی؟ اون مال جوانانه قبولم می‌کننااا. هی رفیقم میزد تو پهلوم می‌گفت خفه‌شووووو، جان مادرت خفه‌شو آبرومونو بردی. من سرمو انداخته‌بودم پائین و بدون وقفه دری‌وری می‌گفتم، یه خودکارم گرفته بودم دستم رو جزوه‌ی رفیقم شِر می‌نوشتم :||

یهو دبیر اسممو داد زد، من عصن گوش نمی‌دادم بدونم باید چیکار کنم الان. گفت خب؟ رفیقم دستشو گذاشته بود رو بیت هی می‌گفت این! این! دبیر دستاشو زد به هم، گفت گوش بده دیگه! 

گفتم گوش می‌دم، ایناها این اضافه استعاری اینم ایهام‌ش. گفت بیت قبل، توضیح دادم. بیت بعد، صفحه‌ی بعد، جلسه‌ی قبل، هرچی پرسید توضیح دادم.

آخرش خودش خنده‌ش گرفت، گفت نه، با این وضعیت ادبیات منفی نمی‌زنی تو کنکور :/ 

من -_- 

خودش D:

 رفیقم :-"

بچه‌ها :))))

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۵ لایک:) |

آی آدم‌ها! امان‌ـَم بدهید..

/ بازدید : ۴۵

فرقی نمی‌کند چه ساعتی از روز بیدار شوی و چشمانت را رو به کثافتی که تویش دست‌وپا می‌زنی باز کنی، از همان شش صبحش بگیر تا نیمه‌شبش. همه‌ش درگیر دوست‌نداشتن کسانی هستی که باید تحملشان کنی، یک جای خالیِ بزرگ توی قلبت برای دهن‌کجی می‌کند، جایی که باید برای آن‌ها باشد و نیست.

ما سلسله آدم‌هایی هستیم که هر روز را با امید خلاصی شروع می‌کنیم و پیوسته در آرزوی حضور کسانی هستیم که با امیدِ خلاصی از ما سر از بالین برداشته‌اند.

آه، بالاخره یک روزِ تنها خواهد آمد، یک روزِ بی‌آرزو. بی‌آرزوی خلاصی و بی‌آرزوی حضور.

پ.ن: رائفی‌پور را تصور کنید، همان گیفش را که می‌گوید خدایا بسه دیگه، خدا خسته شدیم دیگه.

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۳ لایک:) |

هدیه رو وا نکرده بسه اسراف.

/ بازدید : ۳۳

گاهی وقت‌ها حس می‌کنم از دنیای آدم‌ها اضافه می‌آیم. بین جزوه‌های رنگی‌رنگی برادرم جایی ندارم، بین فوتبال دیدن‌هایش وسط امتحان دستیاری، بینِ کاموا‌های سبزی که قرار است ژاکت بشود برای خواهرم، بین پی‌ام‌های چگونه فلان‌کار را بکنیم‌های مادرم و گاهی حس می‌کنم مرا در حدفاصل عینک ته‌استکانی‌اش تا این درِ قهوه‌ای رنگ نمی‌بیند. 

من حتی در سرِکار رفتن‌های پدرم، در چک کشیدن‌هایش، در پیمان‌کار هایش، در گوشی‌اش که مدام زنگ می‌خورد، در هفت صبح بیرون رفتن و حتی هفتِ صبحِ فردا برگشتن‌هایش هم جایی ندارم.

مثل گدازه‌ای که در ظرفی که برایش کوچک است گیر افتاده باشد، هی اضافه می‌آیم، تکه‌هایم را جمع می‌کنم و می‌گذارم توی دل خودم، این تکه را که گذاشتم، تکه‌ی دیگر سر می‌رود. درد شعله می‌کشد و من در خودم می‌جوشم، ظرفِ کوچک‌تر را در خودم حل می‌کنم و ناگه؛ من و همه‌ی تکه‌هایم با هم اضافه می‌آییم.

خودم را پشتِ این درِ قهوه‌ای رنگ حبس کرده‌ام، که مبادا این دیده‌نشدن‌ها آزارم دهد.. تکه‌های اضافه‌ام را واژه می‌کنم، آوار می‌کنم روی شانه‌های کاغذ. واژه‌هارا ادا می‌کنم، هم‌خوانی می‌کنم، رنگ می‌کنم، توی قابِ عکس جا می‌دهم، روی کیبورد می‌چینمشان، ببین! دارم هر کاری می‌کنم که این تکه‌های سررفته‌ی درد را دوباره به دلم برنگردانم.. من و اضافه‌هایم، برای نابود نشدنِ چندباره، هرکاری می‌کنیم.. هرکاری!

پ.ن: تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیده‌ام..!

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۱ لایک:) |

ای یار ای یار یار تو چه‌قدر سرخوشی! D:

/ بازدید : ۸۱

بشنویم حالمون خوب بشه؟ 

بشنویم :))

نویسنده : بهــ ــار.. ۷ نظر ۵ لایک:) |

کن اِنی‌وان هلپ می پیلیز؟ :-"

/ بازدید : ۶۸

آقا میگما، واسه بخش‌های تابع درجه دوم، معادله درجه دوم، معادلات گویا و هندسه تحلیلی از ریاضی و بار الکتریکی، پایستگی و کوانتیده بودن بار، قانون کولن و اصل برهم‌نهی نیروهای الکترواستاتیک از فیزیک، سایت یا کانال یا نمونه سوال یا کتاب یا هرچیزی که بشه از توش سوال گیرآورد سراغ دارین؟ 

می‌دونم که تو کتابای قدیمی‌تر ازشون هست ولی خب به درد من نمیخوره برم n تومن پول بدم جای کتاب ولی فقط دو فصلش به دردم بخوره :|| این نسل جدید بودنم بد مکافاتیه ها! :||

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۱ نظر ۴ لایک:) |

یهو دلم هوای اینو کرد که اون بالا بیاد یک نظر جدید.

/ بازدید : ۱۲۹

چطورین؟:)))

نویسنده : بهــ ــار.. ۳۰ نظر ۴ لایک:) |

دوباره دارم احساس می‌کنم زنده‌م..!

/ بازدید : ۳۷

هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی ؛ لذت‌بخش‌تر از این نیست که تو نگاهِ مادر پدرت؛ 

برقِ افتخار رو ببینی..

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۸ لایک:) |

خدایا،من نمی‌گم چرا تو هم نپرس..

/ بازدید : ۴۷

ولی شکرت.. واسه همه‌چی..

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۴ لایک:) |

اصلاً بی‌عنوان

/ بازدید : ۴۲

مادرم دارد دلمه‌هارا می‌شوید، خواهرم تخته را. پدرم خیره شده به چاقویم و انگار نمی‌تواند هضم کند یک زخم کوچک این‌قدر چاقو را رنگی کرده باشد. ‌من اما، نشسته‌ام روی زمین و به بهانه‌ی چسب‌زخمِ دومی که خون پس می‌دهد زیرِ بارانِ چشم‌هایم خیس می‌خورم.

شما که غریبه نیستید، دردِ دستم را آن‌قدرها هم حس نمی‌کنم؛ این‌قدر که دلم..

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۳ لایک:) |

فقط می‌خوام یادم بمونه!

/ بازدید : ۶۱
خواهرم سرش درد می‌کرد، دهن هممونو صاف کرده بود بسکه گفته بود الان دچار میگرن حاد میشم باید ببرینم بستریم کنین و اینا. برادرم گفت من ژلوفن دارم، به من نگاه کرد و گفت ولی نمیدم. هی بهش گفتن تا گفت بابا بحث عصن اینا نیست خدا شاهده حال ندارم برم پیدا کنم دوباره برگردم بدم بهتون. گفتم خب طوری نیست بیار بالای پله‌ها من میام ازت می‌گیرم. رفتم سرپله‌ها، گفت خودت نخوری‌ها! نگا یدونه اون‌شب که سرت درد می‌کرد بهت دادم یدونه‌ام الان زهرا می‌خوره. اومدم دیدم بیشتر خورده شده از آنتن آویزونت میکنم. چادر کنار دستمو گلوله کردم بزنم تو دهنش، گفت من واسه خودت می‌گم بچه‌جان! چادر پائینی رو پرت کرد، جاخالی دادم خورد تو دیوار، خندید و رفت، داد زدم درِتَم ببند :|
قرصو با یه لیوان آب بردم برای زهرا، بیشعور خودش انگار اتاق نداره همش پلاسه تو اتاق من. هر وقت درس مهم داره یا میخواد بخوابه میاد تو اتاق من میخوابه جای من، انگار نه انگار که من خودمم آدمم مثلا :/ خوابید، رفتم سر فارسی خوندنم. رسیده بودم به تست‌های درس چهار که مامانم صدام زد برم چای بخورم، رفته بودم تو آشپزخونه با مامان بابام دری وری می‌گفتیم می‌خندیدیم که زهرا اومد، داشت میومد سمت من، اصولا وقتی اینجوری سمتم می‌دوئِه اتفاقای قشنگی نمی‌افته، دستامو حائل کردم که اگه خودشو کوبید آرنجم بره تو شیکمش از کمرش خارج شه :|
با اینکه آرنجم رفت تو شیکمش بغلم کرد، گفت مرسی! سرم دیگه درد نمی‌کنه. دستت خیلی خوبه. به حالت پوکر خیره بودم به بخارِ چایی، مامانم گفت آره، بسکی کاراشو از تهِ دل و با محبت انجام می‌ده بچه‌م.
دوست داشتم حداقل میشد بگم مرسی، ولی گفتم خودتی :| می‌خندید ولی من، به این فکر می‌کردم که این چه چیز مسخره‌ای‌ـِه که نه میشه باهاشون زندگی کرد نه بدونشون؟ 
نویسنده : بهــ ــار.. ۴ نظر ۱۱ لایک:) |

You're gone

/ بازدید : ۶۴

The truth is I am a toy ;

That people enjoy

Til all of the tricks don’t work anymore..

And then they are bored of me,

I know that it’s exciting..

Running through the night, but

Every perfect summer’s eating me alive ;

until you’re gone..!

| Music : liability / Lorde |

Listen :)

I appreciate your listening ;)


نویسنده : بهــ ــار.. ۵ نظر ۷ لایک:) |

هرچند می‌دونم کسی نمی‌خونه ولی خب!

/ بازدید : ۹۲
آقا امروز کلا روز عجیبی بود به جان خودم، صبح من هفت و هفت دقیقه بیدار شدم چون ساعت شیش و شیش رو خاموش کرده بودم، خوب شد هفت بیدار شدم وگرنه نمی‌رسیدم زیست بخونم. آقا بیدار شدم زیست خوندم پاشدم رفتم حمام و لباسامو اتو کردم عین دخترای خوب داشتم می‌رفتم کلاس که خواهرم زنگ زد گفت من کیف‌پول‌م مونده خونده پول ندارم کرایه بدم دارم میام، به بابا بگین بیاد پول تاکسی رو حساب کنه! وقتی اومد و من فهمیدم که می‌تونسته بیاد دم در خونه و زنگو بزنه و پول بدیم بهش و این کارو نکرده، عوضش تاکسی رو دربست برگردونده و به راننده گفته من پول ندارم واقعاً ماتم برد، لامصب خب این کارات واسه چی بود، میگفت نمی‌دونستم کیفم گم شده یا نه، بهش گفتم خب حالا زنگ زدی همه رو نگران کردی پیدا شد؟ حالا شماها هم هی راست برید چپ برید بگید دیگه امیدی به من نیست، والا :|
رفتم کلاس، ازمون پرسید، من بلد بودم، خونده بودم، ولی بهم گفت صفحه‌ی هنسن رو توضیح بده، گفتم قسمتی از سارکومر که فقط میوزین داره. سوالی نگاهم کرد، گیج نگاش کردم :| گفت توضیح بده خب! گفتم چیو؟ گفت M لاین، جنسش.. اینا چی پس؟ اونارو هم گفتم، فک کنم هموز با نحوه‌ی سوال پرسیدنش آشنایی ندارم. یاد میگیرم حالا :)))
از کلاس زیست برگشتم خونه دیدم مامانم اعصاب نداره، گفتم چی شده و اینا گفت داداشت کارتش رو نبرده همراه خودش و من کارتم رو دادم و حالا باید فلان کار مالی رو انجام بدم و اونم سر کاره و نمیشه بهش چیزی گفت و اینا. و من بازم در عجب موندم از این حجم غلیظ از دلاوری‌های برادرم، خسته نباشی هم‌وطن. دیشب می‌خواستیم لواشک درست کنیم، از این خونگی خوش‌مزه‌ها که زن‌داداشم دوست داره تا وقتی که برگشت غافل‌گیرش کنیم، بابا رفت میوه خرید، صندوقی بودن. یادم نیست چندتا ولی زیاد بودن، دوتای اولی رو آوردم بالا، هیچی نگفتم، دوتای دوم، هیچی، هی رفتم و برگشتم و وقتی آخرین صندوق آلو رو گذاشتم روی اپن به داداشم گفتم خجالت نمیکشی؟ گفت کی؟ گفتم یه مرد خیکی. خنده‌شو خورد گفت چرا؟ گفتم بخاطر اینکه مرد گنده نشستب پای تبلتت و من این‌همه میوه حمل کردم عین خربارکش. بلند شد گفت کِی؟ نفهمیدم، رفت پائین بقیه‌شو بیاره که بقیه نداشت، منم نگفتم همه رو آوردم بالا بزار یه بار از پله بره پائین آدم شه :| دو دقیقه بعد برگشت، ولی دیگه هیچی نگفت D:
حالا امروز، همه‌ی اون آلو و شلیل و هلو و آلبالو و زرشک و اینارو که پخته بودیم، دوباره تو قابلمه‌ای که یادمه بچه بودم توش می‌نشستم بغل کردم بردم پائین که چه؟ که بریزیم تو دیس. دقت کنید بریزیم! فعل جمعه، مامانم هم بود، گفت حیاطو یکم آب و جارو کن لواشکا خاکی نشن، حیاطو شستم مامانم گفت شلنگو بده، ولله پنج دقیقه طول کشید تا تصمیم گرفت بزاره آفتاب گردونام آب بخورن یا گلام. :| راستی تو پرانتز اینم بگم که خیلی حال میده قد گل آفتاب گردونی که پارسال کاشتی، امسال از خودت بلندتر باشه. اها خب عرضم به حضورتون که لواشکارو تنهایی ریختم تو دیس، مامانم خیره بود به موزائیک. ظرفاشم شستم، صداش زدم بیاد بریم بالا..
ناهار خوردم ساعت دو و نیم بود. با زهرا قهر بودم، اومده بود ازم معذرت‌خواهی کنه منم بی‌تفاوت نگاهش می‌کردم فقط، کلا این روزا فقط نگاه می‌کنم، بدون نور، بدون اینکه چشمام برق بزنه، بدون اینکه چشمام حرفی داشته باشن، انگار که ببینم و نفهمم چی می‌بینم، به قول دبیر زیستم انگار نورون رابطم خراب شده باشه D: دیدم اگه نگم باشه بخشیدم ولم نمیکنه، گفتم. محبتش قلمبه شد گفت بیا فیلم ببینیم منم سست عنصر گفتم خب. رابین هود قدیمی دیدیم، خسته بودم، می‌خواستم بهش بگم زهرا من تا آخر فیلم می‌خوابم بعد بیدارم کن برم کلاس، برگشتم طرفش دیدم اون زودتر خوابیده. حالم گرفت، پا شدم بستنی زعفرونیِ جان ِ جانان خوردم که سرحال بشم، لباس پوشیدم رفتم بابامو بیدار کردم که ببردم کلاس، قبل از این اتفاقات خیلی با بابام حرف می‌زدم، از همه‌چی! الان می‌ترسم، می‌ترسم وسط حرف زدنم یهو یه چیزی بگم ناراحتش کنه، دست خودم نیست بخدا، یهو یه حرفایی می‌زنه که مثل نمک می‌مونه، از دل من خون می‌پاشه خب.. بیخیالِ این حرفا، می‌خواستم بگم دم فریدون فروغی و شجریان و ابی گرم که نمی‌ذارن تو سکوت نوشته‌های روی تابلو‌های مسیر رو هزار باره بخونم. رفتم کلاس، کلاس بعد تری، کلاس بعدتری‌تر و بعد راهِ خونه. به بابام گفتم میای بریم هدیه روز دخترمو بخریم؟ گفت نه، با مامانت برو هرچی می‌خوای بخر. گفتم باشه، ولی رفتیم که بخرم، دستم رو دست‌گیره بود، ذوق داشتم، بابام گفت نری آشغال بخری دوباره‌ها! هیچ می‌دونی چی می‌خوای اصلا؟ دستم خشک شد، گفتم آره می‌دونم. پیاده شدم، نگاهش به روبه‌رو بود ولی دستش تو هوا دنبال دست من می‌گشت که بگیردش، منم دیدم، دستشو دیدم ولی دست‌به‌سینه شدم. آره آقا دیدم! دیدم!
سه تا پوشه خریدم برای جزوه‌هام. یه بسته برگه‌ی مربعی سفید، یه جعبه‌ی کوچیک گیره‌ی کاغذ و چهارتا ماژیک که دوتاش مال برادرم بود، می‌خواستم خوشحالش کنم. روی هم شد بیست و هفت تومن، منهای اون دوتا ماژیکی که مال من نبود میشه هفده تومن. فروشنده‌ش دکور عوض کرده، یه پارتیشن جدا داره که میز جد داره، پنج شیش تا هم شاگرد. خودش بلند شد، هرچی خواستم برام آورد، هی از زیر میز پاک‌کن و مداد و خودکار رنگی و قشنگ درمیاورد که می‌دونست من همیشه عاشق اینام، ده ساله مشتری‌شم. دلم نمی‌خواست بخرمشون، الان فقط به نظرم قشنگ بودن، برای بچه‌ها. نه من!
اومدم خونه دونه‌دونه همرو کردم تو چشای زهرا، مامانم نمی‌دونم چرا حوصله نداشت :| آخرشم گفت خاک بر سرت همه‌ی ماژیکات هم‌رنگه که D: 
راستی چقدر هرینه‌ها زیاد شده، حدود یه تومن شهریه دادم فقط تو هفته‌ای که گذشت، منهای شهریه‌ی مدرسه و تازه هنوزم قلمچی نرفتم واسه ثبت نام. چقدر همه‌چی گرون شده.من از مستقل شدن تو این جامعه می‌ترسم، از درآمد کم، از بدون بودرآمد دن، از پوچ شدن همه‌ی آرزوهام که قسمت اعظمش شامل کارکردن می‌شه. خدا خودش کمکون کنه، بد وضعیه.
جونم براتون بگه که به عنوان حرف آخر، هدف؛ اونه که خواب شبتو بگیره ازت..!
نویسنده : بهــ ــار.. ۱۹ نظر ۸ لایک:) |

حالا ما به همینم راضی‌ایم ولی :/

/ بازدید : ۹۹

مامانم گفت یه روز می‌ریم بیرون و با پنجاه تومن تحت عنوان هدیه‌ی دختر هر غلطی دوست داری بکن. 

به نظرتون برم خارج یا تو بورس سرمایه‌گذاری مطمئن کنم؟ :|

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۷ نظر ۹ لایک:) |
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان