Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

این ضربه محض مردن من.. آه! محکم است..

اینجا دیگر خــــــــــــــــیلــــــــــــــــی دیر به دیر به روز می‌شود. نویسنده درس دارد!

۰ ۵۲

در حاشیه

یکم از مدرسه بنویسم براتون؟ اقا اینقدر دلم واسه روزای فحش دادن هاله تنگ شده. لعنتی دیروز اومده بود میگفت من که نفر برترم ریاضی چهل درصد زدم. واااااااااای به حال اونا که نبودن. نه؟ بله اقا من با تراز ۶۲۰۰ نفر برتر نبودم. خب به جهنم آزمون بعد ان‌شاءالله اصلا :| والا. یا مثلا به عاطفه میگم خودکارم زیر پات افتاده میدیش؟ میگه نه و جیغ جیغ میکنه. وبلاگ جاش نیست بگم بهش گفتم به چی. والا :/

یا مثلا بهم میگن بهاره خوشحالیا. خب تا تو کور شی الاغ. باید از تو اجازه بگیرم بعد بخندم؟  گریه کنم تا تو خوشت بیاد؟ آشغالی؟ :| یا مثلا میرم بیرون و برمیگردم بهم میگن اه چقدر میری و میای. کنتور میندازه رفت و آمد من حاجی؟ نمیدونم چرا کلا اینجوری شدن بچه‌ها. منم انصافاً از هیچ گستاخی ای دریغ نکرده و جواب همه رو میدم. :)))))

یه معلم ورزش عن داریم. میگه هر جلسه بیست تا دراز نشست و زیست تا انعطاف و فلان و بیسار و.. امروز ورزش داشتیم نرفتم ولی احتمالا کلاهمون نافرم میره تو هم. من با این همه اضافه وزن و خستگی از پله های خونه هم زوری میرم. بیام مث اسب برات بدوام؟ اسکل درختی :/

دبیر عن بعدی، ریاضیه. هر جلسه مث سگ میپرسه ینی شاید سه چهار بار از اول دفتر میره اخر و برمیگرده. دو فصل تموم کرده تا الان به عقل خودش ولی من شخصاً پشم حالیم نیست. :| حالا قراره برم کلاس.

دبیر عن بعد تر، زیست. شما فک کن یه آدمی مث من با کسی که به ناحق زیست بهش داده ۱۴/۵ دوباره کلاس داشته باشه! شت اقا شت.

مدرسه فقط به درد گل گرفتن میخوره امسال. بای اقا. بای.

۰ ۶

یه آهنگم بذاریم که خالی از لطف نباشه

ناردون، مازیار فلاحی..




۰ ۳

هوای بارونی امروز

چه روزای پر دغدغه‌ای رو دارم می‌گذرونم من. چه‌قدر غم و شادی‌ش قاطیه. چه‌قدر دارم بزرگ میشم. چه‌قدر هنوزم احمقم ولی. :دی 

بچه هااااااا کسی فیزیک در حد خیلی شاخ بلده به من بگه یا اگه کسی رو میشناسه که بلده به من بگه. قضیه حیثیتیه. پای شرافتم وسطه. اقا تیریخیدا. تیریخیدا.

امروز بارون میومد، تند، رگباری. هوای بعدش جون می‌داد واسه قدم زدن ولی من دیگه دلم نمی‌خواست با کسی قدم بزنم. دیگه رویایی ندارم که توش کس دیگه‌ای هم باشه. هیچ وابستگی‌ای ندارم. حتی به روزای خوبی که قبلاً بهم انگیزه می‌داد هم دیگه فکر نمی‌کنم. و شاید باورتون نشه که خوشحالم هستم که این‌طوریه و بالاخره تنهایی خودمو پیدا کردم. اون جوری که خودم دوست دارمو! اون جوری که خودمم. اون جوری که جلوی مدیر از ته دل قه‌قهه می‌زنم و خندیدنم حتی اونم به خنده می‌ندازه. اینجوری که یه تنه گند میزنم به نظم کلاس و هیچی واسم مهم نیست. انگار فقط منم که جلوی دبیر نشستم. انگار فقط من جزوه می‌نویسم. انگار دبیر دوست قدیمی‌مه. انگار بهاره‌ی هفت سال پیش برام زنده شده. 

روزا تلخن. گاهی دلم می‌خواد همه چیز رو پرت کنم یه گوشه و زار بزنم از شدت کارایی که باید انجام بدم. ولی ترجیح میدم انجامشون بدم! هنوز تنبلم. هنوز زود می‌رنجم. ولی دیگه می‌دونم که هرگهی هستم، دوست‌داشتنی هستم. اینو باور کردم. شایدم دری وری باشه، ولی باورش کردم. 

حتی جای خالی یه دوست رو هم حس نمیکنم. تنهاترین حالت ممکن خودمم. ولی حالم خوبه. خداروشکر.. 

امروز تولد باباست. بابای دلسوز مهربون احساساتی بداخلاق من. گوگولی پوگولی شوگولی بوگولی. همین دیگه. ددابظ.

نوشتنم خوبه‌ها!:)))

۰ ۸

یک بچه‌ی وراج

فکر نمی‌کردم سکوت این‌قدر سخت باشه برام. برای منی که پر از دغدغه‌ی خرف زدن و بیان کردن و دیده‌شدنم. منظورم از دیده‌شدن این نیست که خودمو حر بدم واسه هر دیده‌شدنی. می‌خوام همونی که هستم دیده بشم.

خب. مشکلات آدمو می‌سازه پسر. گیر کردم بین یه مشت بچه پول‌دار عنتر که همه فکرشون رفتن و اتریش و کانادا و شیگاکو ادامه‌تحصیل دادنه و هر روز بحث اینه که کودوم کشور سالانه چه‌قدر می‌گیره. خب به جهنم! من عاشق همین تلاش کردنای سختم. اینا همونان که فردا پس‌فردا دیپورت میشن و باید از تو اونجوری‌خونه‌های ترکیه و دبی جمعشون کرد. مفنگی‌های شیره‌ای. 

این وسط انتظار هرچیزی رو داشتم جز برگشتن لکنت و قضایای مربوط بهش. صدای خندیدن یه‌صدای بچه‌ها و من که واقعاً فقط یه لبخند مسخره زدم. امروز سرکلاس یهو گفتم بچه‌ها شرک چهارو دیدین؟ یهو صدای خندیدن احمقانه‌شون بلند شد. من منظورم این بود که اقا یادتونه یه پسربچه به شرک می‌گفت تنوره بکش؟ دلم می‌خواد تنوره بکشم. داد بزنم. هوار بکشم.

بچه ها.. در و دیوار دارن به روم میارن که بد کردی.. که گند زدی تابستونتو و ببین که چه استفاده ها که نمیشد کرد از این تابستون! بغضم می‌گیره وقتی بهم میگن دیگه به تهران فکر نکن. ولی هرکسی که داره میگه دیر شده شاید منو نمیشناسه. شاید پتانسیل منو نمی‌دونه. اصلا کودوم پتانسیل؟ 

چرا اینقدر جو سال پیش دانشگاهی کثافت باره؟ چرا؟ امروز فقط به این فکر میکردم که چرا؟ چرا باید ورزش کنم درحالی که تکون دادن کمرم واسم سخت ترین کاره؟ چرا باید تو سی ثانیه سی تا دراز نشست بزنم؟ چرا باید وقتی کف دستم عرق میکنه پاس هندبال بدم؟ چرا تموم نمیشه؟ چرا معلم ورزش آشغالمون نمی‌میره؟ چرا مدیرمون نمی‌میره؟ ها؟ 

چرا باید یه نفر بیاد بهم بگه دیر شروع کردی و دیره و ما باید بشینیم پشت کنکور و من ابله ساده لوح باور کنم و بهم بریزم؟ اینا که تو مغزمه پشمه؟ چرا استفاده نمیکنم ازش..؟ چرا باید با راننده سرویس بحث کنم که چرا منو صد متر دور پیاده میکنی چرا دیر میای؟ چرا اینقدر خودمو جر میدم؟ که چی؟ هر کی بیشتر حرص بخوره و پاره بشه بیشتر پزشکی میاره؟ پزشکیش پزشک تره؟ چه مرگمه ناموسن؟ 

چرا من نمیرم یه شهر دیگه؟ چرا بیل به کتفم خورده؟ چرا تکون نمیخورم؟ مگه حتما ادم باید پشتوانه داشته باشه؟ مگه حتما باید از سنگ خارا باشه؟ مگه حتما باید از تراز هشت هزار شروع کرده باشه؟ مگه دیره؟ آقا دیر نیست دیگه.. مگه نه؟ 

الی میگفت یه پناهی برای خودت نگه دار. نگه داشتم. همه ی قضاوت ها، همه ی  «ولی فکر میکنم تو افسرده‌ای» و چقدر ناراحتی و باقی قضایا رو که نمیتونم قانعتون کنم که اینجوری نیست رو هم به نداشته هام واگذار میکنم و ددابظ!:/

۰ ۱۲

آدرس جدید

اقا هی پرسیده بودین منم حال نداشتم دونه دونه بگم

ایناهام : کلیک 

۰ ۱۶

در راستای کوچ

آقا میگما، 

وبلاگ جدیدی که دارم میزنم حتماً تاییدیه شماره میخواد بعد اسمسش برام نمیاد!:/ بیان داداچ به کجا داری میری تو؟ :|

آقا آدرسو میخواستم خودم بهتون بدم دیدم ممکنه به یه سری هایی هم که نمیخوان منو بخونن آدرس بدم، لذا من ممنون میشم یه ندایی بدین :)

+ تبریک به همه ی کنکوریایی گوگولی مون *_*

پرود آف یو کچل

+ ببخشید بابت نظرات بی جواب 

۲۶

پست چارصدوبیسوچار

وی از اینجا کوچید و تجملات این منزلش را به یک خانه‌ی کاهگلیِ کلنگی فروخت و دیگر بازنگشت.
۰ ۱۱

چجوری میتونین؟

چجوری میتونین دوست‌داشتنی بمونین؟ چجوری بلدین آدمارو پیش خودتون نگه دارین؟ چجوری؟ چجوری؟ 

۳۰ ۱۳

یا کنج قفس یا هیچی

نمیخوام. سرم گیج میره. بیا یه چیزی بخور. سرم گیج میره. چایی بریزم؟ سرم گیج میره. بریم بیرون؟ سرم گیج میره. بستنی می‌خوای؟ سرم گیج میره. پیتزا مربعی؟ سرم گیج میره. بهار با تواما! سرم گیج میره. نمیخوری؟ سرم گیج میره. به درک بخوری. سرم گیج میره. من دیگه باهات حرف نمیزنم بداخلاق. سرم گیج میره. فردا میری خوابگاه هیچکس نمیتونه تحملت کنه ها! سرم گیج میره. میذارنت تو راهرو اتاق انفرادی بهت میدنا. بغض میکنم. میوه میخوری یا نه؟ بغض میکنم. باز کن دهنتو بخور این انگورای لعنتی رو. بغض میکنم. فکم درد میگیره. بغض میکنم. رفتی که چی؟ بغض میکنم. به درک. بغض میکنم. چی گفتی؟ گفتی سلول مژک‌دار چیکار میکنه؟ بغض میکنم. شیشه عینکم می‌افته لبه‌ش می‌پره. بغض میکنم. سرمو میذارم رو میز. میشنوی خدا؟ ببین اعصاب ندارما. میشنوی خدا؟ بنده ی الاغتم وظیفته هر جقدر بد باشم به حرفام گوش بدی. میشنوی خدا؟ تو هم مثل بنده هاتی؟ میشنوی خدا؟ کجایی؟ حواست هست اصلا؟ میشنوی خدا؟ کم آوردما. میشنوی خدا؟ خیلی بلندی، دستم بهت نمیرسه. میشنوی خدا؟ تو بیا پائین دست منو بگیر دیگه. میشنوی خدا؟ 

سرم گیج میره. بغض میکنم. میشنوی خدا؟ 

۲ ۴

شادی چرا رمیده؟

دلم می‌خواد یکی باشه محکم بغلم کنه بگه تو هم آدمی، تو هم گریه کن خالی شی!

حیف که هرکسی که میتونست این کارو بکنه رو خودم بغل کردم گفتم گریه کن خالی شی..

+ گاهی وقتا آدم حس می‌کنه مونده رو دستِ خدا..

۰ ۲۴

کائنات عزیز، باور کن جایی جز دهن من هم برای صاف کردن هست!

ساعت دو تازه برگردی، ساعت چهار مهمون بیاد (!)، ساعت پنج واسه نماز بیدارت کنن، ساعت هفت بیدار شی صبحانه بچینی، حق داری وقتی ساعت نه میخوان بیدارت کنن یه "خفه‌شو آشغال"ِ تمیز نثار کنی.

پ.ن: سگ‌اعصابانیم.

۱۴ ۶

رد دادم می‌فهمی؟ رد!!!

رفته بودم چایی دم کنم، 

می‌خواستم آب‌جوش بریزم. اومدم بگم بسم الله الرحمن الرحیم؛ یهو گفتم سلام :|

به آب سلام کردم، می‌فهمی؟ آب.

۲۱ ۲۰

آخ لِیْلَرَم آخ لِیْلَرَم..

ساعت دو بود که مامانم برگشت، دو و پنج‌دقیقه عمو داریوش زنگ زد، من گوشی رو برداشتم گفت هست؟ گفتم مامانم آره بابام نه. گفت گوشی رو بده یکی‌شون عمو، دادم به مامان. صداش از اون ور خط میومد که داشت می‌گفت دایی فوت کرده. مامانم گوشی از دستش نیفتاد، خم نشد، گریه نکرد، خیره نموند، جیغ نکشید، هیچ‌کاری نکرد! فقط گفت بیاین دنبالم.. بیاین دنبالم.. بهش میگفتم مامان؟ میخوای لباس مشکی راحتی بذارم تو کیفت؟ دستمال بزارم؟ پول لازم نداری؟ نمی‌شنید.. ولله که نمی‌شنید و فقط خیره خیره فرش رو نگاه می‌کرد. آخه دایی؟ دایی مگه چند سالش بود؟ 

یه پلاستیک برداشتم هرچی دم دستم اومد گذاشتم داخلش، از تو کیف پولم هرچی پول خورد داشتم دراوردم دادم دست مامانم، روسری‌شو عوض کردم، چادر مشکی سرش کردم، آب پاشیدم تو صورتش. آب قند ریختم تو حلقش رسماً ولی دیگه نفهمیدم وقتی رفت هم اینقدر مواظب خودش بود یا نه، وقتی دیدمش فهمیدم نبوده..

من و خواهر برادرم مونده بودیم تو خونه که من یه جوری برم کلاس فیزیک رو، تا ساعت پنج یک قطره هم گریه نکرده بودم، تو آشپزخونه به زهرا گفتم زهرا؟ تو هم گریه‌ت نمیاد؟ گفت آجی خدا رحمتش کنه، ولی نه. نمیدونم چرا اینقدر دوستمون نداشت که حالا مثل وقتی که.. پریدم وسط حرفش گفتم چرا! یادت رفته بچه بودیم بهمون آدامس می‌داد؟ زهرا فقط به ما می‌داد.. بغض کرد گفت آره! یادته؟ شابلون.. 

لباس مشکی نداشتم، مانتوم سرمه‌ای بود، رفتم سر مزرعه ی دایی.. قرار بود از بیمارستان اصفهان بیارنش اونجا، رفتیم، رسیدیم به ماشین اول، دختردایی‌م بود، خواهرمو بغل کرد زد زیر گریه، های های.. می‌گفت بابام رفت، دیدی خسته شد زهرا؟ از رو سنگ ریزه ها رد شدیم بریم به زندایی تسلیت بگیم، یهو یه ماشین اومد، از اینا که مثل آمبولانس میمونن. دایی توش بود، خاله‌م داد می‌زد، می‌گفت چرا مثل همیشه ننشسته پیش پسرش، چرا کلاهش سرش نیست.. آخ خدا چرا نیست؟ من داداشمو می‌خوام..

گریه‌مون گرفت، هممون.. رفتیم غسال‌خونه.. من این دیوارای لعنتی، این در فلزی زنگاری و این شلوغی و گریه‌ها رو خوب یادمه.. عزیزو آخرین باز اینجا دیده بودم..نمیخوام خیلی همه چیزو دقیق بنویسم چون یارا ندارم، ولی باید بنویسم، الان دارم بالا میارم این حرفارو، این گریه هارو.. بسکی نگفتم، بسکی گریه نکردم و امیدواری الکی دادم که خوب میشه.. د آخه لامصب چی خوب میشه؟ 

دستم می‌لرزه واسه نوشتنش.. تو دهنم نمی‌چرخه بگمش.. ینی جدی جدی دایی رو کفن کردن؟ اون قد و قامت بلندو، اون دستای قوی رو..؟ دایی رو کفن کردن.. داشتن می‌گفتن هرکسی می‌خواد ببینه بیاد، کی می‌تونست بگه گریه نکنین؟ کی؟ بابام سر من و خواهرم داد زد گفت برین، برین از اینجا! پسرخاله‌م گفت آروم باش عمو، من می‌برمشون. امین در ماشینشو باز کرد برامون، تو این هیری ویری و گیر و دار هم می‌خواست بگه من جنتلمنم، شکلات تعارفمون کرد، نخوردیم. پشت سر هم آه می‌کشیدیم.. رفتیم خونه‌ی دایی.. این‌بار بدون دایی! 

این بار کسی نبود که صورتش تیغ تیغی باشه وقتی بوسم می‌کنه، کسی نبود که بهم بگه تغای، کسی نبود که بهش بگن چقدر شبیهشیم و بهمون افتخار کنه.. رفتیم به اون خالم که ناخوش‌احواله آمادگی بدیم.. آخ که چه کار سختی بود.. به دقیقه نکشیده خونه پر شد از آدم، رفتم تو آشپزخونه، چایی ریختم، ماست ریختم، سفره انداختم، پارچ پر کردم، حاضر بودم هرکاری کنم که یادم بره، فکر کنم دوباره محرم شده دارم کمک زندایی میکنم دست تنها نباشه.. کم کم مهمونا رفتن، خاله هام مونده بودن با بچه هاشون.. مامانمو پیدا کردم، زیر چشماش کبود بود، می‌گفت نفس کم میاره، چشمام پر و خالی میشد، سرمو تکیه دادم به دستش، دستشو باز کرد، بغلم کرد. قلبش زیادی تند میزد، واقعاً نفس کم داشت.. 

راهی خونه شدیم، پرستار دایی رو هم آوردیم، چقدر ناراحت بود اونم.. رسوندیمش، اومدیم خونه، جا انداختم وسط هال، هم برای خودم هم برای خواهرم. تنها نمیتونستم بخوابم، دیگه نمی‌کشیدم.. بچه که بودم مامانم دستمو موقع خواب می‌گرفت که همیشه احساس کنم هست، دیشب زهرا میگفت میخوای دستتو بگیرم؟ گفتم نه. تا صبح فقط قلت خوردیم، از این پهلو به اون پهلو.. هشت و نیم صبح خاک‌سپاری بود.

ساعت شیش و چهل و پنج دقیقه داداشم اومد بیدارم کرد، گفت پاشو زیست بخون کلاس داری، پاشدم چایی دم کردم، میخواستم عجالتاً یه کوفتی بخورم و برم. بابام زنگ زد گفت کلاس به فدای سرت بابا، بخوای برگردی تو خونه تنها می‌مونی تو هم با خواهرت اینا بیا. گفتم باشه، رفتم پائین دیدم داداشم خوابه :| بیدارش کردم، صبحانه خوردیم و راه افتادیم.. رفتیم خونه دایی، خونه‌ی دایی.. خونه‌ی دایی..

آخه خدا من الان بگم چی؟ بگم پیکر، بگم جس.. ای خدا.. ای خدا.. دایی رو واسه آخرین‌بار آوردن دم خونش، گوسفند کشتن، خاله‌م بی‌قراری می‌کرد میگفت الهی خواهرت بمیره این روزو نبینه، چرا رو پای خودت نیستی؟ می‌گفت آخ خدا قسم راستمون رفت، روشنیِ خونه امیدمون رفت.. مامانم ساکت بود، فقط پشت سر جمعیت گریه میکرد میگفت ای وای.. ای وای..

پشت سر اون آمبولانس راه افتادیم، چی مونده بود از اون قد و قامت بلندت دایی؟ الهی بمیرم من که.. نماز خوندن، من نرفتم و نتونستم.. چشم دوخته بودم به اون چیز آهنی که یه.. یه، یه آقایی توش خوابیده بود که بهم میگفتن این داییته! همینه! 

بلندش کردن، تو دهنِ کی می‌چرخید بگه لا اله الا الله..؟ مامانم می‌گفت : دیلِمه دولان‌میر.. من ائیندی ئَچن عزیزه یادوم نَن چغاردمی‌بَم.. سنی لیلیم؟ آخ لیلرم آخ لیلرم..داشت می‌گفت من هنوز عزیز رو از یادم نبردم، هنوز یه گوشه گیر میارم های های براش گریه می‌کنم.. تو رو چیکار کنم؟ آخ چیکار کنم..؟ 

مرد می‌خواست گریه نکردن با این حرفا! می‌گفت عزیز؟ دم‌راهی بچین برای داداشم، بیا پیشوازش..نزاری تنها بمونه ها! داداشم علم‌دار عباسه.. دختردایی‌م میگفت نریزین،تروخدا خاک نریزین این بابامه ها! نریزین.. یه ذره ساکت میشد باز میگفت بابا؟ هاچان گلیرَی؟ هاچان منیم شادی‌مَه عروسک گتئیرَی؟ بعد برمیگشت طرف من میگفت بهار بابام از بیمارستان واسه دخترم، واسه شادیِ من عروسک میاورد، سوغاتی میاورد.. بعد نق میزد میگفت عروسک بیارااا..

خاک ریختن گفتن بیاین فاتحه بدین، خاله‌م خاک می‌پاشید، زده بود به سرش بیچاره.. خدا می‌دونه، فقط خدا میدونه که چه حالی بودیم.. پسردایی هام.. بابام پشت فرمون گریه می‌کرد، مامانم، من، داداشم، همه.. 

باورم نمیشه دایی نیست، باورم نمیشه دبگه اون صدای مردونه‌ی قشنگ نیست که بگه چطوری دایی؟ نیست دیگه.. رفتیم خونه دایی، بازم بدون دایی.. آگهی فوتش رو دیدم، نشستم تو ماشین زدم زیر گریه. اومدیم شهرکرد که من کلاسای عصرمو برم، داشتم فیزیک میخوندم نمیفهمیدم، سوالی رو که حل کرده بودم نمیفهمیدم، چهل رو در یک رادیکان پنجم ضرب کردم شد هشت رادیکال دو. نمیدونم چجوری واقعاً :| حالا قراره کلاسای عصرمو نرم، میشه چهار جلسه غیبت، دو تا فیزیک یکی زیست یکی ریاضی..

خونه میدون جنگه، باید مرتبش کنم، باید شام بپزم، باید وقتی مامانم میاد -اگه بیاد- یه جوری باشه که حس نکنه زندگی به آخرش رسیده.. باید همه‌ی زورمو بزنم که قوی باشم، حتی اگه نیستم.. حتی اگه فقط اومدم این حرفارو زدم که کمتر جلوی چشمم باشن، که کمتر بهشون فکر کنم.. آخ خدا صبرمون بده..

۰ ۱۴

دایی رفت...

میشه براش فاتحه بدین لطفاً..؟ 

۳۲ ۹

باز من خسته شدم، پناه‌ آوردم به این وبلاگ‌کاری‌ها!

دلم از این حرف‌های ناشناس می‌خواهد، از این‌ها که تیکِ ناشناس را می‌زنید بعد حرف‌هایتان را می‌زنید.

هرچه که باشد، فقط از این‌ها نباشد که بگوئید من مستقیماً حرف‌هایم را می‌زنم و آن تیک را نزنید، یا مثلا هی بگوئید تو مثل گلی و این حرف‌ها!

حرفی، حدیثی، سوالی، فحشی چیزی بود بدهید. جوابگو خواهم بود.

۳۲ ۴

یه «بهار»ِ بی‌نشونم تو این «خزون»؛ منو از خودت بدون.. منو از خودت بدون..

ولی هیچی قشنگ‌تر از این نیست که حتی وقتی بزرگ شدی، برای بابات همون بچه‌ی تخسی باشی که بهش با تفنگ‌‌آبی آب میپاشیدی و بعد عین گوسفند سَرو‌ته بغلت می‌کرد و این‌قدر قلقلکت می‌داد که کبود شی.

پ.ن: بوی خوش‌بختی میاد.. 

۰ ۱۱

هدیه رو وا نکرده فتح اسلام.

داشتم به رفیقم می‌گفتم ینی به نظرت بهزیستی منو قبول می‌کنن!؟  موسسه خیریه‌ی عموم چی؟ اون مال جوانانه قبولم می‌کننااا. هی رفیقم میزد تو پهلوم می‌گفت خفه‌شووووو، جان مادرت خفه‌شو آبرومونو بردی. من سرمو انداخته‌بودم پائین و بدون وقفه دری‌وری می‌گفتم، یه خودکارم گرفته بودم دستم رو جزوه‌ی رفیقم شِر می‌نوشتم :||

یهو دبیر اسممو داد زد، من عصن گوش نمی‌دادم بدونم باید چیکار کنم الان. گفت خب؟ رفیقم دستشو گذاشته بود رو بیت هی می‌گفت این! این! دبیر دستاشو زد به هم، گفت گوش بده دیگه! 

گفتم گوش می‌دم، ایناها این اضافه استعاری اینم ایهام‌ش. گفت بیت قبل، توضیح دادم. بیت بعد، صفحه‌ی بعد، جلسه‌ی قبل، هرچی پرسید توضیح دادم.

آخرش خودش خنده‌ش گرفت، گفت نه، با این وضعیت ادبیات منفی نمی‌زنی تو کنکور :/ 

من -_- 

خودش D:

 رفیقم :-"

بچه‌ها :))))

۰ ۱۵

آی آدم‌ها! امان‌ـَم بدهید..

فرقی نمی‌کند چه ساعتی از روز بیدار شوی و چشمانت را رو به کثافتی که تویش دست‌وپا می‌زنی باز کنی، از همان شش صبحش بگیر تا نیمه‌شبش. همه‌ش درگیر دوست‌نداشتن کسانی هستی که باید تحملشان کنی، یک جای خالیِ بزرگ توی قلبت برای دهن‌کجی می‌کند، جایی که باید برای آن‌ها باشد و نیست.

ما سلسله آدم‌هایی هستیم که هر روز را با امید خلاصی شروع می‌کنیم و پیوسته در آرزوی حضور کسانی هستیم که با امیدِ خلاصی از ما سر از بالین برداشته‌اند.

آه، بالاخره یک روزِ تنها خواهد آمد، یک روزِ بی‌آرزو. بی‌آرزوی خلاصی و بی‌آرزوی حضور.

پ.ن: رائفی‌پور را تصور کنید، همان گیفش را که می‌گوید خدایا بسه دیگه، خدا خسته شدیم دیگه.

۱۳

هدیه رو وا نکرده بسه اسراف.

گاهی وقت‌ها حس می‌کنم از دنیای آدم‌ها اضافه می‌آیم. بین جزوه‌های رنگی‌رنگی برادرم جایی ندارم، بین فوتبال دیدن‌هایش وسط امتحان دستیاری، بینِ کاموا‌های سبزی که قرار است ژاکت بشود برای خواهرم، بین پی‌ام‌های چگونه فلان‌کار را بکنیم‌های مادرم و گاهی حس می‌کنم مرا در حدفاصل عینک ته‌استکانی‌اش تا این درِ قهوه‌ای رنگ نمی‌بیند. 

من حتی در سرِکار رفتن‌های پدرم، در چک کشیدن‌هایش، در پیمان‌کار هایش، در گوشی‌اش که مدام زنگ می‌خورد، در هفت صبح بیرون رفتن و حتی هفتِ صبحِ فردا برگشتن‌هایش هم جایی ندارم.

مثل گدازه‌ای که در ظرفی که برایش کوچک است گیر افتاده باشد، هی اضافه می‌آیم، تکه‌هایم را جمع می‌کنم و می‌گذارم توی دل خودم، این تکه را که گذاشتم، تکه‌ی دیگر سر می‌رود. درد شعله می‌کشد و من در خودم می‌جوشم، ظرفِ کوچک‌تر را در خودم حل می‌کنم و ناگه؛ من و همه‌ی تکه‌هایم با هم اضافه می‌آییم.

خودم را پشتِ این درِ قهوه‌ای رنگ حبس کرده‌ام، که مبادا این دیده‌نشدن‌ها آزارم دهد.. تکه‌های اضافه‌ام را واژه می‌کنم، آوار می‌کنم روی شانه‌های کاغذ. واژه‌هارا ادا می‌کنم، هم‌خوانی می‌کنم، رنگ می‌کنم، توی قابِ عکس جا می‌دهم، روی کیبورد می‌چینمشان، ببین! دارم هر کاری می‌کنم که این تکه‌های سررفته‌ی درد را دوباره به دلم برنگردانم.. من و اضافه‌هایم، برای نابود نشدنِ چندباره، هرکاری می‌کنیم.. هرکاری!

پ.ن: تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیده‌ام..!

۱۱

ای یار ای یار یار تو چه‌قدر سرخوشی! D:

بشنویم حالمون خوب بشه؟ 

بشنویم :))

۷ ۵

کن اِنی‌وان هلپ می پیلیز؟ :-"

آقا میگما، واسه بخش‌های تابع درجه دوم، معادله درجه دوم، معادلات گویا و هندسه تحلیلی از ریاضی و بار الکتریکی، پایستگی و کوانتیده بودن بار، قانون کولن و اصل برهم‌نهی نیروهای الکترواستاتیک از فیزیک، سایت یا کانال یا نمونه سوال یا کتاب یا هرچیزی که بشه از توش سوال گیرآورد سراغ دارین؟ 

می‌دونم که تو کتابای قدیمی‌تر ازشون هست ولی خب به درد من نمیخوره برم n تومن پول بدم جای کتاب ولی فقط دو فصلش به دردم بخوره :|| این نسل جدید بودنم بد مکافاتیه ها! :||

۱۱ ۵

یهو دلم هوای اینو کرد که اون بالا بیاد یک نظر جدید.

چطورین؟:)))

۳۰ ۴

دوباره دارم احساس می‌کنم زنده‌م..!

هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی ؛ لذت‌بخش‌تر از این نیست که تو نگاهِ مادر پدرت؛ 

برقِ افتخار رو ببینی..

۰ ۱۸

خدایا،من نمی‌گم چرا تو هم نپرس..

ولی شکرت.. واسه همه‌چی..

۰ ۱۴

اصلاً بی‌عنوان

مادرم دارد دلمه‌هارا می‌شوید، خواهرم تخته را. پدرم خیره شده به چاقویم و انگار نمی‌تواند هضم کند یک زخم کوچک این‌قدر چاقو را رنگی کرده باشد. ‌من اما، نشسته‌ام روی زمین و به بهانه‌ی چسب‌زخمِ دومی که خون پس می‌دهد زیرِ بارانِ چشم‌هایم خیس می‌خورم.

شما که غریبه نیستید، دردِ دستم را آن‌قدرها هم حس نمی‌کنم؛ این‌قدر که دلم..

۱۳
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان