Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

خودمم نمیدونم شماره ی چندم

۱. کلاس شیشم که بودیم ، وضعیت من همچین چیزی بود تقریباً ، فشار فشار فشار ، اون موقع با نوگل دوست بودم ، کلاس جیم بود من الف ، الان من الفم اون ب ، نمیدونم چیشد که دیگه اونقدر صمیمی نبودیم ولی جدیداً دوباره دارین رفیق میشیم ، از وقتی شروع شد که من تنها توی حیاط بودم ، اونم تنها بود یا نهایتاً با یکی از دوستاش ، بعد از "زنگ بعدی چی دارین" شروع میکردیم و میرسیدیم به اینجا که ما کلا آبو قطع کردیم با تحصیلمون ، شعر میگیم و کلا فار خوبی داره بودن باهاش :))

۲. هدفم از نوشتنش رو هم الان میگم ، نمیگم چی شد ولی طی یک حادثه ی آنپلزنت واقعاً دیگه پاچیدم ، واقعاً ، بعد یهو ازش پی ام اومد که خوبی ؟ گفتم نه ، مشقای زبانم مونده بود ، یه دستم تبلتم بود داشتم باهاش حرف میزدم یه دست دیگم سوال مینوشت ، تازه کچلم بود ، خوشحالم که تنها نیستم ، نمیدونم تا چه حدی درسته این طرز تفکر ، ولی همینکه دارم جایی رو که وقتی دیگه نمیتونم تحمل کنم یادم میارن باید بگم به درک ، خداروشکر . 

۳. میگفت برو روی تپه نورالشهدا داد بزن ، میدونستم بابام نمیبردم ، قبلا اون موقع که خواهرم کنکور داشت هر از گاهی میبردش ، پیاده روی میکردن ، منو هم میبردن دنبال خودشون عین جوجه اردک چیپس میخوردم :دی به بابام نگفتم ، خیلی خسته بود چهره اش ، خیلی ..

۴. وقتی مامانم بهم میگه چقدر صورتت کوچیک شده ، یا مثلا هی وسط حرف زدناش میگه چی شده ، ینی میفهمه شب و روزم شده حرف زدن با یه جوجه ، بله من پونزده سالمه ولی هنوز با عروسکم حرف میزنم ، هنوز شب یکی از درگیری هام اینه که چجوری پتو رو تقسیم کنم ، پتوم هم سیندرلاست ، مشکلی دارید ؟ :|

۵. تا یادم نرفته ، از همه ی بچه های تیم بلاگفان بابت مسابقه ـشون و هدیه ی قشنگشون تشکر میکنم و خسته نباشید میگم :)

۶. آها ، زیستارو داد ، امتحانش از پونزده و بیست و پنج صدم بود ، شدم چهارده و بیست و پنج صدم ، ولی بالای برگه ام نوشته بهار جان ، خیلی خوب و واضح نوشتی عزیزم ، ممنون . عشق نیست این دبیر ؟! فیزیکارو هم داد ، شدم یازده و نیم از سینزده ، دبیرمون میگفت چجوری بزنمت کبود نشی ؟ چرا اینقدری بی دقتی تو ؟ هان هان ؟ با هفت جمع کنه میشم هجده و نیم ، یه نمره به همه اضافه میکنه میشه نونزده و نیم ، چهار تا هم مثبت دارم ، حله آقا حله . 

۷. ننگ بر مالک ، تف بر مالک ، اف بر مالک ، نفرین بر مالک ، احمق ، د آخه فلان فلان شده ی بیسار ، تو خجالت نمیکشی به من اسپیکینگو میدی دو و هفتادوپنج صدم از چهار ؟! برو بمیر تو کانون کسی زیر نود و پنج نداده اسپیکینگ منو عقده ای الاغ :| تو اگه بلد بودی از عهده ی مدیریت کردن بچه ها بربیای صداهارو ضبط نمیکردی که ، حالا هی بیا به شرافتت قسم بخور جدی هستی ، بمیر بابا عقده ای . فکر کنم واضحه قضیه و امتحانش :دی

۸. به همین برکت ، به پیر ، به پیغمبر جواب میدم نظراتو عزیزانم ، خیلی هم شرمسارم بابت دیر شدنش ، ولی در اسرع وقت هم به خصوصی ها جواب میدم هم عمومی ها ، بازم شرمنده ، ببخشید به بزرگی خودتون ..

۹. هاله ، درسته که جدیداً داری میفهمی به نفعمونه با هم خوب باشیم ، ولی دلیل نمیشه اینقدری لپ منو بکشی که جای دستت بمونه که ، آدم باش مرسی اه ، تو امتحانم تقلب نکن بعد بیا پز بده ، به روت میارم داداچا ، گفته باشم خلاصه .

۱۰. شنبه فاینال دارم ، امشب که حالم خوب نیست اصلا ، فردا هم کلاسارو نمیرم ، جمعه هم آزمون نمیدم ، شنبه هم مدرسه نمیرم ، ان شالله پاسم ، دعا کنید واسم ..

۱۹ نظر

سرزنش برای شنبه ای که امروز بود .

دیشب داشتم خوابای خوبی میدیدم ، خوشحال بودن خوابام ، صبح ساعت هفت بیدار شدم ، مامانم گفت دیرتر بیدارم کرده چون دیشب داشتم درس میخوندم و خوشحال بودم از این بابت ، بعد با بابام رفتیم مدرسه ، زنگ اول عربی داشتیم ، رفتم در زدم گفت برو تاخیری بگیر ، رفتم دفتر هم به مامانم زنگ زدن هم بابام که ببینن آیا مطلعن از تاخیر من یا نه ، من بهم برخورد ، چون قاعدتاً با رفیق مذکرم و شرکاش که نمیام مدرسه لامصب ، با بابام اومده بودم !! بعد که به هشت پشتم زنگ زدن رفتم سر کلاس ، کاری ندارم چطوری گذشت ، اصلا نمیخوام نمیخوام به این فکر کنم که چقدر حالم بد بود ، چقدر دلم درد میکرد و بهانه بتراشم ، گند زدم ، گند . زنگ سوم امتحان ریاضی داشتیم ، شیش تا سوال بود ، سه تارو بلد بودم نوشتم ، سه تای بقیه رو بلد نبودم ، ببین بهار واقع بین باش ! تو بلد نبودی ، مشکلت نه این بود که نخونده بودی یا هر چیز دیگه ای ، تو بلد نبودی و این از تمرین و تکرار کمت بود ، این از کم کاری و بیشعوری خودت بود . یکی رو هم تقلب کردم که دبیر دید ، به صبا که بهم تقلب داده بود گفت از نمره ی هر دومون کم میکنه ، رفتم بهش گفتم هر کاری میکنی بکن ، ولی با نمره ی خودم .. با صبا کاری نداشته باش ، گفت من با خودتم کار ندارم .. فقط ازت انتظار نداشتم ، چرا امروز اینجوری بودی ؟ چرا هیچی نمینوشتی ؟ چرا تقلب کردی ؟ من تورو یه جور دیگه ای دوست داشتم ! اینارو که میگفت ، دوست داشتم بمیرم .. سه شنبه دوباره امتحان ریاضی داریم ، گفت اونو جبران کن تو ، اونو کامل بشو .. من فقط سعی میکردم اشکام نریزن پایین ، چقدر لوس و ننر بی جهت شدم این مدت .. حق نداشتن بریزن .. هشت دوره کلاس ریاضی رفتی بهار ، هشتا صدو پنجاه تومن میشه یکو دویست ، احمق ، بی مصرف ، زائد ، زالو ، کثیف ، اینهمه بابات زحمت میکشه ، اینهمه شب و روزش بخاطر توـِه عوضی یکی شده ، اینه وضع درس خوندنت ؟ آره ؟

برو بمیر ، بغض کردی ، گریه کردی خودم میکشمت ، حق نداری دیگه .. دیگه حق نداری ، یه جایی تمومش کن این تنبلی رو .. خجالت نکشیدی از مامانت ؟ چجوری روت میشه بهش بگی ؟ اگه فردا زنگ زدن مدرسه خواستنش چی ؟ چه حرفی داری که بزنی ؟

به درد نخور ، بی مصرف ، عوضی .. هی بگو هاله فلان هاله بهمان ، استرس میده بهت ؟ تو استرس نگیر ، تو به خودت مطمئن باش ، خجالت نمیکشی از وضعی که ساختی ؟

حرف از غایب کردن واسه زبان نزن که میزنم تو دهنت ، چشم سفید ، پررو .. از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد .. از کی باید معذرت خواهی کنم ؟ از بابام ؟ از مامانم ؟ از دبیرم ؟ 

بخشیدن کی درست میکنه این وضعو ؟ د یه کاری بکن دیگه ، درست کن همه چیزو .. تو میتونی .. فردا زیست بیست شو ، حق نداری بگی دلم درد میکنه دارم میمیرم از درد ، حق نداری بگی خورده تو روحیه ام ، حق زدن هیچ حرفی زو نداری ، فهمیدی ؟ هیچی .

۱۶ نظر

سرما میخوری گوساله !

تو کانالمم نوشته بودم ، تبلتمو گذاشته بودم بیرون و گوشیم دستم بود ، مامانم اومد تو ، راستش داشتم وبگردی میکردم ، نه آهنگ گوش میدادم نه دنبال تحقیق بودم نه از جزوه هایی که ازشون عکس گرفته بودم استفاده میکردم ، درو که باز کرد ترسیدم ، گفت چرا میترسی ، مگه میخوام بزنمت ؟ بعد من اینطوری شدم (.____O) قشنگ ، ریاضی هام ساعت پنج تموم شد و تا ساعت هفت و اون حدودا مامانم هی گیر میداد پاشو برو بیرون واسه فردات تغذیه بخر ، فردا میری میمیری تو مدرسه اینقدر که هیچی نمیخوری ، نه صبحانه نه ناهار نه شام ، از اون طرف هی من میگفتم نه ، دوست ندارم ، بعد خواهرم اومد لباسامو پرت کرد تو چش و چالم در حدی دکمه ی پالتوم پاچید تو دندونم و احساس کردم لبه ی اون یکی هم پرید که اینطوری نشد به حول قوه ، با ساده ترین ظاهر ممکن که شامل مقنعه و مانتو و شلوار و کفش یه رنگ که مشکی باشه ، با موهای شونه نشده رفتم تو حیاط منتظر بابام ایستادم ، بارون میومد و هنوزم داره میاد ، نتونستم مقاومت کنم ، فقط میخواستم شونه هام نلرزه ، مامانم از پشت پنجره نگاه میکرده آخه .. دلم یه جور بدی گرفته بود ، انگار همه گرفتگی های عالم تو دلم مونده بود ، تلنبار شده بود و حالا کل وجودم داشت میگندید .. رفتیم بیرون ، اول رفتیم شیر خریدیم ، اون مدتی که تو ماشین نشسته بودم همش داشتم به این فکر میکردم که لطفاً ، خدایا تروخدا بارون قطع نشه که وقتی برگشتیم بتونم بازم باهاش حرف بزنم .. بعد بابام گفت میخوای بریم دور دور ؟ گفتم نه ، گفت میخوای ببرمت ذرت مکزیکی بخوریم ؟ گفتم نه ، گفت میخوای شام بریم بیرون به مامانت اینا نگیم ؟ گفتم نه ، گفت ینی برم خونه ؟ گفتم آره . ولی نرفت ، رفت سمت خیابونای شلوغ تر و شیشه هارو داد پائین ، آهنگو زیاد کرد ، فریدون فروغی بود ، اونجاش که میگفت "حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین" رو خیلی دوست دارم ، یهو گفتم بابا میای بریم بستنی بخوریم ؟گفت آره ، بستنی هم میخوریم ، از نورای رنگی عکس گرفتم ، انقدر دوسشون دارم ، خیلی ها . البته دیگه شوق و ذوقی براشون ندارم ، فقط دوستشون دارم ، اون حس توی عکس رو . بستنی خوردیم ، سردمون شده بود ولی می ارزید ، اون وسط بابام اومد بخاری بزنه اشتباهی کولر زد ، یخ کردم رسماً ، دو تا هم برای خواهرم و مامانم خریدیم و برگشتیم ، اومدیم خونه مامانم بخاطر همون موقعی که دید گوشیم دستمه دلخور بود ، بستنیش رو هم نخورد ، عوضش خواهرم کلی خوشحال شد ، بهش گفتم میای بریم تو پارکینگ بخوریم ؟ گفت آره ، رفتیم پایین ، نصف بستنی مامانم رو خوردم ، به خواهرم گفتم میرم زیر بارون ، یه جایی ایستادم که از پنجره معلوم نباشه ولی بارونم بیاد رو سرم ، گریه کردم ، یه عالمه گریه کردم ، حتی نترسیدم از اینکه تمام قد بلرزم ، از اینکه سرما بخورم .. بهش گفتم دیگه هیچ کاری بلد نیستم بکنم برای زندگیم ، بهش گفتم خودش باید درستش کنه ، من دیگه توانش رو ندارم .. گفتم ببخشید ، بخاطر همه ی کور بودنام .. بعد خواهرم اومد در پارکنیگ گفت بیا تو ، سرما میخوری گوساله ! اولین عطسه رو دم در پارکینگ زدم و حسابی حسابی گلوم درد میکنه ، ولی مهم نیست ، دیگه حالم خوبه ، دیگه هر وقت اینجوری شد یه پناهی دارم که میدونم همیشه دارمش ..

اینجا دیگه نمینویسم ، یه وبلاگ جدید میزنم ، اینجارو بخاطر آرشیوش که برام خیلی عزیزه نگه میدارم و رمز ثابت پستای اونجارو به یه سری از دوستام میدم ، نمیدونم چه کلمه ای میتونه توصیف گر حالتی باشه که همه غصه های عالم توشه ، ولی من دقیقاً همونطوری بودم و ممنونم از دوستایی که کنارم بودن ، واسه دووم اوردن من همین دوستام که تعدادشون از انگشتای دست کمتره کافیه ، من وبلاگ شلوغ نمیخوام ، من یه رفیق داشته باشم ولی مشتی باشه واسم بسه .. 

خدایا؟ شکرت ..

۱۷ نظر

میخوام اعتراف کنم امروز خیلی خوش گذشت ..

ساعت نه و پنجاه و چهار دقیقه من تازه صورتمو شسته بودم ، بعد سید زنگ زد گفت کجایی ؟ من دم در کافه منتظرتم ! به سریع ترین صورت ممکن آماده شدم و ده و ده دقیقه دم کافه بودم ، دوست دارم فضاش رو ، مخصوصاً طبقه ی سومش ، دیوار شیشه ای هاش خیلی باحالن و آدمو وسوسه میکنن هر وقت خونه ساخت یه طبقه ـش رو کلا اینجوری بسازه . 

صبحش ، کل دیروز ، پریروز عصر ، مامانم در حال غر زدن و دعوا کردن با من بود ، که چرا تو درس نمیخونی ، تو به حق خودتم نمیرسی و این مسائل ، امروزم که مدرسه رفتم مزید بر علت شد که کلا باهام حرف نزنه ، مثلا امروز صبح بیدار شدم میگم مامان سلام ! صبح بخیر ، اینجوری (.______.) نگام کرد فقط ، بعدشم تا وقتی که برم غر زد که خجالت نمیکشه و این حرفا .

یک ساعت و نیم اونجا بودیم ، ینی حقیقتاً دیر آوردن سفارشمون رو ، اینا رو خوردیم ، بله اینم منم که توی عکسم :| 

خوش گذشت ، گفتیم خندیدیم و کلا لحظات خوشی بود ، یادم میمونه :) دوست دارم یادم بمونه :) 

بر خلاف سری های پیش که فقط دوست دارم فراموششون کنم ، فقط فراموششون کنم .. دنگی حساب کردیم ، بعد از اونجا رفتیم از این مغازه های مزخرف فروشی به قول بابام ، از این دفترچه گوگولیا داشت ^_^ یدونه جفت خریدیم ، به سلیقه ی منم خریدیم ، ینی کلا سید نظری نداشت ، تو کمتر از پنج دقیقه دو تا دفتر جفت و یه پیکسل کاشی برای من و یدونه پاندای چاقالو برای سید خریدیم ، مال من مربعه مال اون گرد . دوستش دارم خیلی ^_^

اینارو که خریدیم ، بازم وقت اضافه آوردیم ، لذا رفتیم تو این مغازه هایی که دورمون بودن ، قشنگ لباس همه ی بچه هارو دیدیم ! و جالب اینجا بود که هیچ کودوم بیشتر از بیست و پنج تومن نبود ، بعد ما کفمون بریده بود که شت ، شاخ اینستا با این همه افاده همچین لباسی میپوشه ؟! کلا ً پوکر شدیم و برگشتیم ، یه مغازه ی دیگه بود که سه تا لباس مجلسی مسخره آویزون کرده بود ، قرار شد هفته ی بعدی سید عروسی بگیره ، اون سفیده رو بپوشه ، منم یدونه بنفش با گلای سبز ، فری هم یدونه قرمز مشکی دهاتی پیدا کردیم براش که هماهنگ باشه :| 

بعد مامانم اومد بهمون پیوست و هر کسی رفت دنبال زندگی خودش ، بعد با مامانم رفتیم بتابیم ، از دم دکه ای داشتیم رد میشدیم ، بهش گفتم اجازه میدی همشهری داستان آذر رو بخرم ؟! گفت ببند بهار ، تو درسای خودتم نمیخونی ! و خورد توی برجکم ، دیگه هر چی باهام حرف میزد اصلا ً نمیفهمیدم چی میگه ، پتانسیل اینو داشتم که بشینم وسط خیابون بگم دیگه خستم کردین ، ولم کنین دیگه ! ولی خاب این جوجو رو خریدم و همه چیز یادم رفت :دی

کلا هر چی خریدیم ایناس :)

به قدری طاقت دوریش رو ندارم که همچین خلاقیتی پیاده کردم روش ، همیشه ببینمش ^_^ بعد رفتیم پارچه خریدم واسه عید که بدم به خیاط بدوزه برام ، بعد رفتیم هدیه ی تولد خواهرم و امیر رو خریدیم و رفتیم خونه .

خواهرم گوشی نمیخره و همه ی نقشه های من نقش بر آب شده :دی ، ایش :|  دیگه همینا ، خوش گذشت ، دیگه باید بپذیرم که تلخی همیشه هست . یه جورایی جز لاینفک شده و باید قبولش کنم ، دیگه تموم شده روزایی که میشد سختی هارو ندید :) 

فکر کنم پست موقت باشه ..

۱۵ نظر

شیصدو سی و چار ..

حس بچه ای رو دارم که تو کمد پشت لباسا قایم شده تا بیان پیداش کنن

ولی شب شده و کسی یادش نکرده ..

۲۰ نظر

بگو دلخوشم کن به راست و دروغ ..

این آهنگ ابی رو که گوش میدم ، از این به بعد یادم میفته به اون همه متنی که نوشتم و با ری استارت شدن سافاری پرید ، ولی ناراحت نمیشم . من هر باری که اینو بشنوم ، یه گوشه کز میکنم ، پیشونیمو میزارم رو زانوم و این حس خوب رو به خودم میدم که وقتی بلند شدم ، روی پام خنک بشه ، درست مثل حس وقتی که عطر میزنی ، تبخیر سطحی لذت بخشیه . مثل الان ، البته با این تفاوت که دارم مینویسم ، برای بار دوم .
حبس .. خودم واقعاً نمیدونم چی سرم اومده ، کجا حبس شدم ؟ چی قراره بشنوم که دلم خوش بشه ؟ چی ؟ منتظر شنیدن خبر بهبودی از کجام که نیومده و ناراحتم ؟ قرار نیست عیناً شرایط همین باشه ؟ خب باشه . ولی اگه درکش نمیکردم هم دلیل نداشت اینقدر شدید عکس العمل نشون بدم . میدونی ؟ من خیلی وقته نمیدونم چرا گریه میکنم ، ینی دلیل نداره در عین حال ، هزار و یک دلیل داره . مثلا ً الان چی شد که یهو دلم گرفت ؟ یه بحث کوچیک بود در این باره که سه شنبه برم مدرسه یا نه ، بعد اینطوری شد که مامانم گفت کافه ها صبح اصلا باز نیستن ، بعد من برگشتم نگاه کنم مامانمو ، دیدم داره به خواهرم علامت میده که تایید کن ، در صورتی که بازه ، و خب بهم برخورد ، حق داشتم ناراحت بشم ، من یا اینقدری بزرگ شدم که فشار روحی ای که خودشون تحمل میکنن رو به منم تحمیل میکنن و شریک میدونن ، یا نشدم . شده باشم که دلیلی نداره همچین حرکتی ، نشده باشمم که پس چرا من باید غصه های چهل سال بزرگ تر از خودم رو هم بخورم ؟! بچه که غصه نمیخوره .. غصه های بچه واسه خودش بسه . 
ولی ولی ، دلیلی نداره که بخوام گریه کنم ، من واسه چیزای دیگه میشکنم که خودمم نمیدونم چی ان . من قبول کردم که تنهام ، قبول کردم که ندارم کسی رو که بلد باشه درکم کنه . مثلا ببین ، اعتراض که میکنم به کاراشون ، مثلا ً یهو میریم خرید ، یهو میریم مسافرت و چیزایی از این دست که من نمیخوامشون . ینی دوست ندارم اینجوری دلمو خوش کنن . من حرف بدی نمیزنم ، فقط میگم یکم درک کنیم همو . من خودم شخصاً ، آیا دوست دارن که موفق نشم ؟ مثلا شده تا حالا صبح که از خواب بیدار میشم بگم کام آن گای ، امروز چه روز آفتابی خوبیه واسه موفق نشدن ؟ نگفتم دیگه . و خب این سوال پیش میاد که ایا سایر افراد خانواده وقتی بیدار میشن میگن امروز بریم چوب بزاریم لا چرخ بهار ؟ خب نمیگن ، دیگه اینقدرم حمار و نفهم نیستم که نفهمم دوستم دارن (!) و میخوان برسم به چیزی که میخوام ، خب دیدی ؟ ته هر دو تاش یکیِ . ولی چرا حرف همو نمیفهمیم ؟ نمیدونم .
دلم میسوزه برای خودم ، سر بالاییِ الان زندگی ، شیبش خیلی زیاده ، دیوار شده اصلا . و من همش دارم جون میکنم بگم همه چی خوبه ، هر روز خندون تر میشم ، مثل همون گلای گیمبیلی و بامزه ، میخنده ، میشکفه ، باز میشه ، انقدری که گلبرگاش از هم گسسته میشن ، در نهایتم که پژمرده میشه و اینا . من الان لب مرز پژمردگی ام ، ای کاش میشد گلا حق انتخاب داشته باشن ، اون وقت من همین الان میرفتم لای دیوان حافظی جایی ، تو همین مرحله خشک میشدم ، پژمردگی درد داره ، یه چیزی تو این مایه ها که با چشم خودت ببینی دارن دستت رو میکنن ، بعد میگن دیدی دستت کند ؟ همین قدر داغون بودی تو .
اینا همش تخیلِ . من گاهی وقتا خودمم نمیتونم با این ذهنم زندگی کنم ، چرا اینقدر درگیره ؟ نمیدونم چجوریِ واقعاً . الان ابی داره میگه : شبی که تو سلول تنهایی ام ، به جای نگهبان صدات میکنم .. غمگین نیست ؟ چرا ، خیلی غمگینه ، غم یه "مرد" که به گناهِ دلتنگی حبس شده تو زندان ، البته تعبیر من از زندان ، خودشه ، زندانی شده توی خودش ، دلتنگی نمیزاره حرفی بزنه ..
ببخشید ، خودمم میدونم خیلی بی سر و ته دارم حرف میزنم ، راستش باید اون حرفامو هم که پرید میخوندید ، دوباره حال ندارم بنویسمشون ..
۶ نظر

که خـــــوب نگاهم کنی ..

اینکه میگویم خـــــوب نگاهم کنی ،

برای این نیست که بگویم 

یک دلِ سخت به تنگ آمده دارم ،

بغل بغل بغض ،

یک سبد نرگسِ پژمرده ،

یک عالم کارِ نکرده ،

یک پنجره برای انتظار ُ

بارانی که بی وقفه ببارد بر من و دلتنگی هایم ..

بعد دستت را بگیرم و بگویم :

میان این همه داشتن و نداشتن ، چقدر دوست دارمـــَــت !

نه ،

فقط این هارا میگویم که خــــوب نگاهم کنی ،

خــــوب ..

چرایش را نمیگویم ، 

نگاهت ، حالا حالا ها باید شیرین بماند ..

:)

+

نظراتو جواب میدم حتماً ..(هم خصوصی هارو،هم عمومی هارو)

پست سی و صد و پنجاهو پنج

این پست صرفاً جهت این نوشته شده که یادم بمونه کامنت هفت هزارم زیر کودوم پست بود و کی گذاشتش :)

عقده ایِ کامنت ندیده ی فولان هم خودتونید . :))

+ علی گذاشتش :)

۱۵۱ نظر

بله ، دوست دارم عکسامو نشونتون بدم ! :)))

این یکی رو داشته باشین فعلا ً ، بقیه رو دونه دونه نشونتون میدم :))) هاااار هااار هاااار :))

فقط تنها آرزوم اینه که مامانم نفهمه پارچه ای که زیرش پهن کردم ، پارچه ایه که عید قراره باهاش سارافون بدوزم :| 

۳۷ نظر

و فهمیدم که پشتم به کوه گرمه هنوز ..

ورق برگشت .
۵ نظر

چگونه بهار را پیدا کنیم ؟! (۳)

احتمالا ً اون دختری که واسش مهم نیست این دختری که داره سعی میکنه آرومش کنه و با حوصله ازش میپرسه کودوم دبیر چی گفته و ناراحت شده کیه و فقط تو حیاط میگرده دنبال یه آدم تنها که بش بگه غصه نخور ، اون وقت خودش پشت مدرسه تو خودش جمع شده و اشک میریزه ، منم .

۰ نظر

چگونه بهار را پیدا کنیم ؟! (۲)

احتمالا اون دختری که وقتی همه دارن میخندن یهو دستشو میبره سمت مقنعه ـش که ینی آره دارم مرتبش میکنم در صورتی که فقط داره از کاربرد "خشک کن" بودن مقنعه بهره میجویه ، منم .

۰ نظر

چگونه بهار را پیدا کنیم ؟! (۱)

احتمالن اون دختری که پشت شمشادا سعی میکنه با نوای "مارمولک کجایی ، دقیقاً کجایی" مارمولک پیدا کنه و یه کتابم دستشه منم .

۱ نظر

پاتریک پاتریک ، بلاگفان . (نظرات عار باز)

راستش را بخواهید ، آخرین باری که اینقدر خندیدم را خوب یادم هست ، اوایل ، اواسط و حتی اواخر تابستان بود که به برادرم گفتم هی گای ، میدونی ما به سلول میگیم یاخته ؟! بخندید و بفرمود : هارهار ، حتماً به نفرون هم میگین شاشساز (نفرونا سلولای توی کلیه ان ، وظیفه شونم یه چیزی تو مایه های ساختن ادراره) و بدین گونه من پاچیدم به در و دیوار . بله ، من آخرین بار هر چیز را خوب یادم هست ، خیلی خوب .

دیروز ، بعد از خواندن پست پرتقال ، میان انبوه اشک ریختن هایمان ، خندیدیم ، دلمان گرم شد به رفیقمان و حالا امروز ، در حالی که چشممان از قرمزی ، به آفتابه ی توی تاوالت میمانِست و مژه هایمان به دست و پای عنکبوت ماننده شده بود و رگ های پشت چشممان ، چونان کسی که سالهاست در انتظار دسشویی است ورم کرده بود پست بچه های بلاگفان را خواندن نمودیم .

هر خطی که جلو میرفت ، به میزان خنده مان افزود میگشت و امیدوار بودیم متن هیچ وقت تمام نشود ، با همان قیافه ی مشروح (شرح داده شده) دهان خویشتن به اندازه ی اسب آبی نیاگارا باز نموده و میخندیدیم ، این تناقض ، خودش هم درد است .  

فکر نمیکنم لازم باشد برایتان بگویم و توی جزوه های بد خطتان بنویسید که چقدر دارم تلاش میکنم یک جور خوبی بنویسم ، ولی خاب تنها هدفم و تنها انگیزه ام از نوشتنش ، این بود که بگویم "دنیا" هنوز خوشگلیاشو داره .

آی منحرف ها ، دنیا بدبخت و جهانتخت و اینها را نمیگویم ، حتی دنیای واقعی را هم نمیگویم ، دنیای این روز هایم را میگویم که در یک صفحه با پسوند دات بلاگ دات آی آر خلاصه شده .

خواستم بدانید هنوز هم هست بهانه ای ، برای خندیدن ، برای خوشحال شدن ، حتی برای من که این روز ها از تهِ ابلاس (ناامیدی) می آیم .

جانم برایتان بگوید بلاگفان ، جنبش نیست ، گروه نیست ، بلکه چیزیست فراتر از اینها ، شاید مثل پدر پتروس ، که سرش داد میزند و میگوید دستت را از روزنه ی امید بکش بیرون بچه و چیزهایی در همین حد . 

من بیشتر و باکلاس تر ، بلد نیستم مثال بزنم ، ببخشید خاب . فقط ، کارتان خیلی خیلی درست است ، موفق باشید ، دوستتان داریم و این ها .

۱۰ نظر

ناموسن شما از من انتظار دارین که

وقتی هاله میگه لپت رو گاز بگیرم پوکر نشم ؟! :|

یا مثلا ً وقتی میگه ناراحت میشماااا ، نگم به درک ؟؟ :/

۱ نظر

میشه بغلم کنی ؟

بشنویم

۰ نظر

کیپ کام من باز با تفاسیرالپاتریکیه اومدم :)))

در جلد سوم ویراستار هشدُم از حکیم بهارالسلطنه پاتریک الله همایونی رضی الله عنه یخلد فی الجنه میخوانیم :

در روزگاری معشوق خویش را در کوچه ای گیر انداخته و حینی چونان وزغ سیخ خورده ، دست به گلویش میفشاراندیم و نگاهی عارفانه به دو چشم عدس مانندش داشتیم ، بگفتیم : پس کی مال من میشی ضِعیفه ؟ 

معشوقه پس از زدن حرکات چیریکی متعدد در جهات شمال ، شرق و غرب ، غودا غودا گویان بگفت : اگه بناس مال تو مرتیکه باشم عصن میخوام نباشم !!! لذا در حینی که "به عنم" خاصی در چشمانمان موج مکزیکی زده و سالسا ها میرقصید بفرمودیم : نه خاب ، بیا بشو ماه شب هایمان که هر شب بتابی بر ما ، نورت را بکنی توی چشم و چالمان و این گل واژه های عاشقانه . معشوق لانچیکوهایش را غلاف نمود و بگفت : باچه داداچ ، ماه هر وقت طلوع کرد میگم واسه تو باچه . 

یار دیگر روی مغزمان مثل الاغ های رمیده جفتک میزد که فرمودیم : خاکیشتِرا عالم تو سرت ، بیا برو یخده از کش تمبون وفاداری یاد بیگیر ، هر طرف میکشیش باز برمیگرده به صاحابش . معشوق چشم و ابرویی نازک نموده و گفت : درسته ی خوب رویان وفا ندارند عاما من که میمونم چه مرگم شده است ؟!

غلذا دیدیم زدیم به کاهدان ، گفتیم بیا جمع کن یارا ، دیگر به تو حتی فکر نیز نخواهیم نمود ، یار جامه ها دریده ، مرز های حیا را درنوردیده و بال ها گشاند . بگفت : غلط کردی تو مرتیکه خر ، تو مرا فراموش نتوانی کناد ، من مثل سوسک که از زیر در رد میشود رد میشوم و شب ها خواب را از چشمانت میگیرم تا به چیزخوری بیفتی عاشقا !

ما که دیگر به آنجایمان رسیده بود یقه ی یار را گرفته و در دست فشردیم و نعره برآوردیم : خیلی هاله ای !!!

(شما یادتان نمی آید ، "خیلی هاله ای" رکیک ترین فحش روزگار بوده و هست ، توضیح از بنده ی ویرایشگر) معشوق نیز سر به گریبان نهاده و رفت ، همه با هم : خب به درک خب به درک .

.

بدین وسیله ، پنج بیت ابتدایی "گفتم غم تو دارم" حضرتِ دکتر حافظ را شرح دادیم ، باشد که عبرت گیرید ، بقیه اش را هنوز درسمان نداده اند ، دادند می آیم میگویم بیشتر عبرت بگیرید .

تمت

۲۲ نظر

#لاکچری

زندگی فقط اونجاش که صبحا بابات میبردت مدرسه و صبح میتونی صبحونه بخوری و دو بار بری دسشویی و کفش بندی بپوشی !!! :))))

[یادی کنیم از اون روز که سر کلاس زبان لاکچری رو خوندم لوگزوآری:||]

ددابظ :))

۲۰ نظر

نمیدونی چقدر دلم یه اتفاق خوب میخواد ..

تو مدرسه با دبیر شیمی دعوام شد بدجور ، به بدترین صورت ممکن اون میگفت عزیزم و یه چیزی میگفت ، من با "ببینید خانوم" شروع میکردم و تا ته قضیه جواب هر چی که احتمال داشت بگه رو میگفتم . و بازم سر حرفش هست که من غلط نوشتم .. صبح جا موندم ، بابام میخواست بیاد باهاش حرف بزنه ، بگه یا میتونی مدرس این بچه ها باشی ، یا سوادش رو داری ، یا نداری و ددابظ .
و شاید بیشتر از اینکه جسمی خسته باشم ، روحی خستم ، دلم یه اتفاق خوب میخواد ، یه اتفاق خوشحال کننده . یا حتی اگه قرار نیست اتفاق خوشحال کننده ای بیفته یه بار ، فقط یه بار یه نفر باشه ، من تا میتونم پیشش زار بزنم و خالی بشم ، شاید اینطوری کمتر بهم فشار بیاد ، اینجوری دیگه نمیتونم .. نمیتونم ..
وقتی اومدم خونه دخترخالم با پسرش اومده بودن خونمون ، پسرش همونیه که تازه به دنیا اومده و ازتون خواسته بودم واسش دعا کنید چیزیش نباشه ، که نبود خداروشکر .. انقدر روی تختم جا نیست که با این مسئله کنار اومدم که نصف تخت مال منه نصفش مال لباسام ، ساعت سه و نیم به هـ اسمس دادم پاشو جمع کن بریم بیرون دیگه ، گفت خب ، چهار دم در خونشون بودم ، رفتیم سوار اتوبوس شدیم و بعد همه ی شهرو گشتیم ، که شامل دو سه تا پاساژ و اینا میشه ، یکی دیگه از بچه هارو هم دیدیم ، داشت میگفت با کی قرار دارید و این مزخرفات ، حوصله نداشتم گفتم تو یکی دیگه گوه نخور ، به تو که تنهایی اومدی بیشتر میخوره به نیت قرار اومده باشی ..
بعد همش دنبال یه چیزی بودیم که جفت بخریم و داشته باشیمش ، نتونستیم یه چیز خوب پیدا کنیم ، از یه گردنبند خوشم اومد که سی و پنج تومن بود و اگه قرار بود جفت بخریم نمی ارزید ، ما دانش آموزای فقیر مملکتیم :|
بعد رفتیم سیتی سنتر هات چاکلت بخوریم مثلا ، هر چی من میگفتم هـ ! عزیزم ! این خط این نشون ! میریم یه چیز بدمزه میدن بمونا ، بیا بریم کافه ی شیکی ، جایی . بعد نمیومد هی :| فلذا من واقعاً نتونستم بخورم اون مایع بدمزه ی بدرنگ و اون کیک کهنه رو ، همین طوری ولشون کردیم و اومدیم ، بیخیال اینکه دانش آموزای فقیر مملکتیم و جاش پول دادیم :/
سوار تاکسی شدیم که بیایم خونه و از بستنی فروشی سر کوچه دو تا قیفی بخریم ، بسته بود ، رفتیم فلافل بخریم ، آماده نداشت ، اسنک هم نمیپخت ، از هم خدافظی کردیم و برگشتیم خونه .
میدونی خیلی وقته که دیگه صدای خندیدنم نمیاد ، به قول خواهرم یه جور بدی مظلوم شدم ، میدونی خودم کی فهمیدم ؟ وقتی که مامانم شام ماکارانی شکلی پخت و خوشحال نشدم ! اوه پسر ، این فاجعه ـست :| 
سرم درد میکنه و خستم ، فردا امتحان زبان داریم و زیست میپرسه ، به جبران گندی که زدم ، خیلی دوست دارم داوطلبی برم واسه درس ، ولی سرم خیلی درد میکنه ، آرشیو این چند وقت اخیرم رو که میخوندم ، خودم واقعاً موندم تو کف خودم که من واقعاً تا چه حد میتونم چیزناله باشم :))) و اینکه شما چجوری تحمل میکنید منو ؟
من خودم نمیتونم خودمو تحمل کنم . امروز زنگ ورزش فری اومد پیشم ، با هم که حرف زدیم ، دیدم این درد هممونه ، این دلتنگی بی درمون ، این خسته شدنای تموم نشدنی .. فقط نشستیم روی زمین ، اون گریه کرد و من بهش خندیدم :)) ولی چشمام میسوخت از هجوم اون همه اشک که حق داشتن بریزن ، ولی نریختم .. تازه کلی هم فری رو خندوندم که خاک تو سرت ، نشستی دم در دسشویی ها و یه سری چیز دیگه که از گفتنش معذورم :)
احساس لذت بخشیه ، اینکه بهم اعتماد دارن .. کاری به این ندارم که هیچ کسو ندارم ، ولی همین که وقتی هیچکسو ندارن میان پیش من با اطمینان به اینکه حرفشون پیش من میمونه حرف میزنن ، خوشحالم میکنه ..
دارم سعی میکنم مخ بابام رو بزنم اواسط دی یا بهمن بریم مسافرت چند روز ، قبول نمیکنه هی .. دلم هیجان میخواد ، مثل وقتی که باید همه ی زورت رو بزاری تا دسته ی جت اسکی رو ول نکنی ، از ته دلت جیغ میکشی و خیس میشی ، از ترس میخندی و بعدش بازم میگی دوباره دوباره ! یا حتی یه کوه که بشه رفت روش و فریاد زد .. 
همین .
۱۶ نظر

پونصدو نودو دو

قاموساً شما تو بغل مامانتون احساس آرامش میکنید ؟!

من فقط احساس درد میکنم ، بسکی از پهلو های آدم ویشگون میگیره :|

۲۳ نظر

نمیخوام دل بسوزونه ، کسی بین آدم ها ..

سرم را که روی شکوفه های دامنم میگذارم

انگار که بفهمند این آب ، از جوهره ی جان آمده ، در هم میپیچند .. 

گل هایشان میشکفد ، 

این خاصیت عشق است ، در لحظه تو را به اوج میبرد ، بعد که شکفتی و گل دادی ،

پرپرت میکند به پای انتظار ها .. 

عشق چه در اشک باشد ، چه در حرف باشد ، چه در دل .. 

تو بگو من چه کنم که عشقت ، ریشه دوانده به جانم ؟! نورش را از چشم هایم گرفته که بی فروغ شده اند ، 

آبش را هم از چشمانم گرفته که خشک شده اند ..

میترسم بار دگر که سر روی گل های پائیزی ام گذاشتم ،

گل هایش آنقدر بزرگ شود که دیگر روی دامنم جای نگیرند ..

قد بکشند و بالا بیایند ، آنقدر که ساقه ی یکی بپیچد دور گردنم و گل قرمز رنگی مرا ببلعد ..

گلِ قرمز اما ، سیاه خواهد شد .. گلبرگ هایش از هم جدا خواهد شد و من ،

همه ی گلبرگ های سیاهش را در آغوش گرفته و 

خواهم گریست ..

خواهم گریست ..

خواهم گریست ..

میکشد مرا غصه ی این ، که مبادا مسافری باشی که میرود ..

۱. ببین واقعاً دارم میگما ، هیچی دیگه نمونده از من ، جز یه قسمتی که هر روز بخاطر دوست داشتنت محکم تر از دیروز میخوره زمین ، باز بلند میشه و مثل مرد میجنگه ، تو دلگرمش میکنی ، تو تنهاش نذاشتی ، تو پیشش بودی .. تو همه ی این مدت تلخی که گذشته و هنوزم میگذره .. نکنه بری ؟ میدونی ، اگه بری من همینقدری که الان محکمم ، میشکنم .. این ینی خیلی ها ! خیلی ! 

۲. یادتونه یه مدت پست بدهی مینوشتم ؟! اوه . واقعاً چی شد که دیگه ننوشتم ؟! خیلی هاش مونده :| امروز دو تاش رو انجام میدم ، یکیش رو در کمال شرمندگی بابت دیر بودنش ، یکیش هم که اتاقمه عین طویله شده باید مرتبش کنم :| ینی داغونه ها :| به شرحی که من سه دست لباسو هر روز از صندلی به تخت ، و از تخت به صندلی انتقال میدم ، کف اتاق کلا ً با لباس و کتاب و پودر پاک کن مفروش شده ، به حدی که دیشب واقعاً خودم دلم نمیگرفت سیم چراغ مطالعه رو بردارم ، اینقدر کثیف :|||

۳. جواب دلمو چی بدمُ .. سراغ تو رو بگیرنُ نباشیُ ..

۴. تصمیمات جدیدی گرفتم ، یکی از جدی ترین هاش اینه که فحش ندم :| ینی کمش کنم تا حدی که دیگه نباشه ، واقعاً حرکت شنیعیِ که متاسفانه به طرز ناخودآگاه ازم سر میزنه :| واقعاً که :| اُف بر من :|

بعدی هاشم که درسی هستن ، کاملا ً واضح و مبرهنِ .

وای وای ، امروز برگه های زیست رو داد ، دینی رو که فکر کنم بیست میشم ، وای وااااای زیست . وااااای :| وااااای :| الان جای همه ی این "وای" ها میتونین هر فحشی که دوست دارید بزارید :| من فقط دارم مراعات میکنم :|

امتحان از سی نمره بود ، من شدم بیست و سه :| تقسیم بر دو میشه ، با چهار از پنجی که گرفتم جمع میشه و من در مجموع میشم پونزده و نیم :||| واااااای ، این سری واقعاً وای .

۵. من نمیتونم ننویسم ، یه جوریایی اینجا "تنها" دلخوشیمه ، من مینویسم "پناه" ، شما هر جوری که دوست دارید بخونیدش .. 

۶. ببخشید که موضوع پستام تکراری شده و همش رو محور هاله و دعوا و امتحان و نمره میچرخه ، واقعاً موضوع دیگه ای نیست و نمیتونمم ننویسم ..

۷. حرف خیلی هست ، حوصله ی شرح قصه نیست فقط .. :):

۱۲ نظر

برو تو دیگه جیگر گوگولی مگولی من نیستی :|

من در حالی که دارم میرم از توی حمام صابون بیارم :

مامانم : بهار یاواش ، بابات خوابیده .

من : چــــی مـــیگی مـــامـــان ؟

مامانم : ای یـــــامــــان ، میگم یواش تر .

من : باشه [صابون از دستم لیز میخوره میافته زمین]

مامانم : چیکار کردی ؟

من : هیچی [شامپو میفته تو سرم]

مامانم : بیا بیرون لطفاً ، کافیه دیگه .

من در حالی که عجله میکنم : الان میــ .. [شپـــلق:|] 

هر طوری که فکر میکنم ، اینکه بابام رفته پائین خوابیده ، خیلی منطقیِ .

پ.ن: دینی رو خدا میرسونه ، مگه نه ؟! :)))

۲۱ نظر

نبودی ، نیامدی ..

دیر شده جانا ، برای بوسیدنت میان این واژگان بی تفاوت هم دلیلی ندارم ..

نفسم از جای سرد بلند میشود ، نفسم از جای درد بلند میشود ؛

آنقدر دیر آمدی که رفتنت را قلب لعنتی ام باور کرد ، طفلکی هزار تکه شد ..

مثل شیشه ی همسایه ..! با صدایی مهیب به زمین افتاد ،

ریز ریز شد ، به چشمان شیطنت بار کودکان اشک نشاند ؛

ولی هیچکس حرفی نزد .. آقای همسایه هوار نزد .. 

تکه ای از آن را پرنده ای سرمازده برداشته ، مدام نوک میزند و چیزی ، به درد می آید در شمال غربی این تن ..

تکه ی تو اما ، همه جا هست و هیچ جا نیست ..! 

تکه ی تو بود که میتپید در جان نیمه جانم ، زهرخندِ تصنع بود به لب خشکم ، نور بود به چشم بی فروغم ..

تو که نیستی، جانم مدام به خواب میرود 

من هنوز بیدار نشده ام ،

حتی در "نون" پایان این هذیان ..

۹ نظر

از بهاران خبرم نیست ..!

ارغوان من ، نه گل است و نه هیچ چیز دیگری ..

ارغوان من شاید ، قامت بلندی ـست که برای بوسیدن پیشانی ام خم میشود ..

ارغوانم آنجاست ، ارغوانم تنهاست ..

+ بشنویم

درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان