Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

ک ک کَ کَس .. کَسی هَ .. هَ هَ هَست دَر دَر .. درک کَ .. کَ کَردن ب .. ب ب بلد با .. باش .. باشه ؟!

وقتی حتی نمیتونی درست بگیش ، اینکه انتظار داشته باشی عملی بشه خیلی مسخرس !

۰ نظر ۱۳ موافق ۸ مخالف

من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست ؟

خیلی سعی میکنم چیزی نگم ، چون خیلی هم سعی کردم که بگم ولی نتونستم ، نمیتونم بحثو جمع کنم ، حرف برای زدن ندارم ، حسش رو هم حتی . دستم درد میکنه ، هر دوش ، احساس میکنم ماهیچه های نداشته ی بازوم درد میکنن ، انگار یکی چنگال برداشته باشه و هی تاب بده توی این ماهیچه های کوفتی . در همین حد اصلا . 
نمیدونم چند شب داره میشه که هر شب به یه بهانه ای گوشی به دست و هندزفری تو گوش خوابم میبره ، قبلا مینشستم گریه میکردم میگفتم من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم ، چقدر احمق بودم ، حتی همون گریه کردن رو هم از دست دادم ، فقط خیره میشم به دیوار رو به روم ، فقط فکر میکنم ، چی داره سرم میاد ؟! چی شده همه ی خوشی هام ؟! خوشی هایی که از ته دل باشن رو میگم ، خوشی های ظاهری که هستن همیشه ..
فقط میدونم دارم نابود میشم ، همین . دیگه با هیچی گریه ام نمیگیره جز یه مورد ، خب اونم خداست .. فقط وقتی که باهاش حرف میزنم آرومم ، جنس آرامشش فرق داره اصلا ، یه جور خوبیه ، مثل چی بگم آخه ، مثل یه روزنه ی امید میمونه .. انگار که بگه نترس ، خودم فرستادمت خودمم هواتو دارم ، میبینمت ، ببین منو من میبینمت . من مثل این آدمای عوضی دورت نیستم ، من میبینمت ، من میشنومت ، هر چی بگی که به گوشِ جان ، هر چی نگی هم خودم میدونم . ببین چقدر دوستت دارم ؟! من میفهمم ، میفهمم مقنعه ات رو مرتب نمیکنی وقتی میاریش توی صورتت ، من میفهمم چشمات خسته نشدن از زل زدن وقتی دستت رو میزاری روی چشمات ، من میدونم چرا دستمال کاغذی روی میزت هر هفته تموم میشه ، من میدونم چی میخوای .. من میدونم چته اسکل ، خودت خری . خودت بیشعوری نمیفهمی دوای همه دردات پیش منه ، خودت نمیومدی پیش من ، خودت نمیگفتی دوستم داری ، وگرنه من که همش همینجا بودم ، حتی وقتی تو نبودی هم من بودم .. 
من پشت در حوزه منتظرت نبودم ، من سر حوزه دلگرمیت بودم ، تو نفهمیدی .. تو نخواستی ببینیم ! اینهمه بزرگ بودم چجوری ندیدی ؟ من اینهمه دوستت دارم ، میفهممت ، داد زدن بلد نیستم ، دیگه چی میخوای الاغ ؟
بیا پیش خودم دیگه ، بیا من بهت همه چی میدم .. اصلا هیچی هم که ندم ، صبر بهت میدم .. بیا به من بگو من میشنوم ..
خب منم دوسش دارم . دیگه واسم مهم نیست کی اثبات کرده خدا هست کی گفته نیست ، من دوسش دارم ، من باهاش آروم میشم ، بیشعورم ؟! خرم ؟! بی دینم ؟! بی حجابم ؟! با اصل دین خیلی فرق دارم ؟!
فوضولیش به هیچ کس نیومده ، من خود خدامو دوست دارم .. واسم مهم نیست که به همون سادگی که گفتاری اثبات میشه خدا هست ، اثبات میشه خدا نیست ، من دوسش دارم ، حتی اگه احمقانه باشه ..
حتی اگه احمقانه باشه حاضرم تا آخر عمرم با همین باور زندگی کنم ..
باعث شده کمتر کم بیارم ، دیگه خیلی کم پیش میاد بزنه به سرم یهو همه چیزو رگباری بگم . به اینجام که میرسه سرمو میگیرم بالا ، یه لبخند میزنم . همین . چون میدونم که میبینه .. میفهمه دیگه تحمل ندارم ..
هیچ کودومتون نمیفهمین ، دیگه از هیچکس هیچ انتظاری ندارم ، تو یه جور تنهایی خاصی فرو رفتم اصلا ، دیگه هیچی برام مهم نیست .. دیگه به هیچکس اجازه نمیدم به خودِ من ، به خودِ اصلی من نزدیک بشه ..
دیگه برای هیچی ناراحت نمیشم ، ینی میدونی دیگه یادم رفته باید عکس العمل نشون بدم ، به پاره شدن جوراب مورد علاقم تو روز اول ، به بی توجهی های کسایی که وظیفشونه بهم توجه کنن ، به ضعیف تر شدن و کوچیک تر شدن هر روزه ی چشمام .. زشت شدم ، خیلی . ولی واسم مهم نیست که دقیقاً چه بلایی سرم اومده .
کی باورش میشه این من باشم ، کسی که به هاله وقتی هر جوری که میتونه به طرز تابلویی تیکه میندازه فقط لبخند میزنه ؟ 
پریشونی از سر و روم میریزه ، نه که دکمه هامو جا به جا ببندم یا مثلا لباسم اتو نداشته باشه یا گرد و خاکی باشن کفشام ، نه . ولی یه جور بدی هیچی نیست که بهش تکیه کنم ، کمرم خمه ، خستم . دیگه هیچ امیدی برای ادامه دادن این زندگی لعنتی جز خدا ندارم .. 
میگم خدا ، نشانه ی معنوی شدنم نیست ، من همونم ، همونِ همون ، با این تفاوت که دیگه هیچ آدمی کوچک ترین ارزشی واسم نداره ، انتظاراتم فرق کرده ، همین ..
۲ نظر ۹ موافق ۱ مخالف

فکر کردی راحت شدی ؟! زهی خیالِ هرهر .

عنوان به طرز مسخره ای به ذهنم رسید ، هیچ انگیزه ای هم ندارم پشتش ، یه چیزیه شاید تو این مایه ها مثلا که بشین تا راحت بشی ، راستش میخواستم جمع بندی کنم امتحانات رو ، و نمره ی تقریبی هر درس رو بگم ، فارغ از اینکه خیلی هاش رو میدونم از همین الان و خب احساس بدی دارم ، نسبت به خودم علی الخصوص . 

خب اولین امتحان آزمایشگاه بود ، من بیست میشم ، فارغ از اون یه سوال امتیازی هم نوشتم که درست باشه همه چی کلا ، از این بابت نگرانی ندارم ، اون اوایل امتحانا چقدر خوشحال بودم که ورق داره برمیگرده و هر چی پَس پَسی رفتم داره درست میشه ، ولی خب الان که آخر راه شده میبینم که نه ، هنوزم بازندم . امتحان بعد تری دفاعی بود ، امتحان فردای شب یلدا بود و بهترین شب یلدایی بود که من تجربه کردم ، آخرین باری که احساس خوشبختی کردم به زرث قاطع همون شبه ، تسلطم کافی نبود ، درک نمیکردم واقعاً ، رفتم تو کلاس پیش ، ایستادم رو صندلی دبیرشون و تخته رو از بالا تا پایین با موارد به غایت مزخرف دفاعی پر کردم ، اینقدری که تخته جا نداشت ، ماژیک تموم شد و دست منم درد گرفت ، اینقدر آسون بود بعد از ده دقیقه همه بلند شدن ، دم دبیر اون کلاسیا گرم . امتحان بعدی زیست بود ، خیلی خونده بودم براش ، نه تنها روی کتاب درسی تسلط داشتم ، که روی زیست خیلی سبز و کتاب الکتروکاردیوگراف خواهرم هم تسلط داشتم ، ولی هجده شدم . دبیرمون خیلی شوکه بود ، به طرز عجیبی دلخور میگفت هِژدِه شدی ، هژده . منم سرمو انداخته بودم پائین مظلوم شده بودم مثلا ، ولی میدونم فردا که باهاش کلاس داریم دو سه تا تیکه ی تمیز بارم میکنه که سری بعدی اینقدر بی دقت نباشم . امتحان بعد تری عربی بود ، حتی فکر نمیکنم هفده بشم ، خیلی بد بود ، ینی من اصلا بلد نبودم و حق دارم بلد نباشم چون هیچ وقت سر کلاس حاضر نمیشم و فارغ از اون علاقه ای به دبیر ندارم و همیشه خوابم سر کلاسش ، متاسفانه . امتحان بعدی فارسی بود که خب سخت بود ، میدونی اگه سخت بود ویه چیزی یادم میداد زورم نمیگرفت ، از این نظر سخت بود که اصلا فاز سوال معلوم نبود ، مثلا از شعر طویل چشمه و سنگ ، سنگ فقط تو مصرع "گشت یکی چشمه ز سنگی جدا" حضور داره ، اون وقت سوال داده نقش سنگ چه بود و چرا ، خب زهرمار . اینم حدود شونزده میشم ، اگه دبیر دلش بخواد تصحیح کنه البته ، اینقدر که این آدم از هم گسیخته است اصلا .

ریاضی رو یادش نبود بیست شدم یا نونزده و نیم ، به هر صورت مستمر برام بیست رد میکنه و خیلی فرقی نداره ، همون بیست .. من چقدر شرمنده ی این دبیر بودم قبلش اصلا ، مخصوصاً وقتی که تقلب کردم و دید ، وقتی که نخوندم و فهمید .. الان جبران کردم ، الان میاد تو کلاس با هیچ کس دست نمیده جز من ، بچه ها میرن دفتر از جلوی هیچ کس بلند نمیشه جز من .. منم دوستش دارم ، صبور و مهربون و بی سواده :دی

شیمی ، شیمی ، شیمی ، ای بر پدرت ، فلان فلان شده ی بیسار ، بهم گفت شدم هفده و هفتادو پنج ، من روی هجده و نیم حساب کرده بودم ، باز معلوم نیست حرصشو چجوری خالی کرده رو برگه ، عقده ای ، نچ نچ نچ ، نمره ی هیچکس رو یادش نبود ، میرفتن ازش میپرسیدن بهشون نمیگفت ، اون وقت من از سر جلسه اومدم بیرون حتی ازش نپرسیدم چند شدم ، گفت بهار هفده و هفتادو پنج شدی ، همین حدود حقته دیگه مگه نه ؟! من فقط نگاهش کردم ، خندید و رفت ، ولی من هنوز نگاهش میکردم عوضی رو .

نگارش رو احمق بودم اگه بیست نمیشدم ، یه خاصیت عجیبی که دارم اینه که به چک نویس احتیاج ندارم ، خط خوردکی هم نداره برگه هام هیچ وقت ، دوست دارم این ویژگیم رو و به همه ی اونایی که بعد از امتحان بخاطر اینکه مجبور شدن انشا رو دوبار بنویسن منو میزنن و پا میدن دم پام ، با یه لبخند غرور آمیزی میگم استعدادشو نداری بدبخت ، در صورتی که خیلی هم به استعداد ربطی نداره ، مهم تمرین و تکراره هر چند من به علت خباثت زیاد یه خنگ اسکل هم میگم و میخندم بهشون :دی

تا دیروز فکر میکردم فیزیک بیست میشم ، بعد الان دیدم که یه تبدیل واحد نکردم ، طرف اسب بخار میخواسته وات نوشتم ، وات میخواسته اسب بخار نوشتم یا همچین چیزی مثلا . مهم نیست ، بستگی به مرام دبیر داره که متاسفانه به علت تنبلی های آبان و آذر بدجور دوست داره سر به تنم نباشه ، همیشه بهم میگه من میترسونمش ، از استعداد زیاد من میترسه ، از حروم شدن من میترسه . من همیشه تو جوابش با آرامش لبخند میزنم ولی تو دلمم میگم که بابا کام آن بیبی ، نابود شدیم رفته ، نگرانم هستی حالا تو ؟! :| والا .

دینی قربونش برم خیلی خوبه ، تو یک ساعت و نیم تموم شد ، بیستم میشم ، هر چند که اصلا جا نذاشته بود و کل صفحه ی ششم رو پر کردم ، بازم بدون خط خوردگی . هاااار هاااار هاااار . 

جیغول خیلی مسخره است ، نقشه هاش ، کوه های فلان و بیسارش ، جیغول استانی و کلا چیز رو مخیه ، ولی به لطف سوال های به غایت ساده ای که طرح شده بود بیست میشم ، و اما زبان .

دستاتو بیار بالا ، حالا محکم بکــــــــوب بر سر ! خاک بر سر ! چجوری من وقتی سال آینده همین موقع از کانون دیپلم میگیرم امتحان زبان مدرسه رو چهارده هم نمیارم ؟! اوه بیبی ، ایت ایز عه دیزستر . بعد از امتحان بچه ها که چک میکردن من نمیدونستم دارن درباره ی چی حرف میزنن ، نوگل میگفت بیا بغلم داداچ ، بیا عزیزم ، بیا ریدی ، بیا گریه نکن . بغض کرده بودم واقعاً ولی خب بیشتر میخندیدم به این همه حجم عظیم از بی دقتی و اسکل بازی . 

فردا امتحان لیسنینگ و اسپیکینگ زبان داریم ، فردا مالک رو میبینم ، فردا این بیشعور ، این مفسد فی الارض رو میبینم ! نمیخواید تسلیت بگید بهم ؟!

فردا ترش ، امتحان سواد رسانه است ، و من نمیدونم حتی امتحان کیه چیه از کجاست چند صفحست اصلا چرا هست ؟! :/ خدا بخیر کنه .

معدلم با توجه به ضریب دار بودن درسا ، زیر نونزده میشه ، دیگه حرف خاصی ندارم ، اگه داشتمم یادم نمیاد که بزنم ، ددابظ .

۱۵ نظر ۱۸ موافق ۳ مخالف

تموم کنیم دوری رو ؟! تموم کنیم ..

من آدم حسودی نبودم هیچ وقت ، تا وقتی که بچه بودم همیشه یه لول از بقیه سَر بودم ، حتی یادمه شلوارایی که میپوشیدم یه دفترچه ی رنگی رنگی اشانتیون روش داشت ، یه بچه ی ایده آل بودم ، اگه از شیطنت ها و حماقت هام فاکتور بگیرم البته . خوش بودم ، با محبت داداشم و خواهرم و هر از گاهی مادرم ، کیف زندگی رو میکردم ، از هیچکس کم نمیاوردم ، هیچکس !

کسی جرات نداشت پاشو اتفاقی روی کفشام بزاره ، مغرور بودم ، خیلی .. بزرگ تر که شدم ، خیلی چیزا واسم تعریف شد ، کم کم کمبود خیلی چیزارو حس کردم ، اینکه چرا مامان من نمیاد بایسته دم در مدرسه ام تا من از دور ببینمش و بعد بغلم کنه ، اینکه چرا بابام منو شهربازی نمیبره ، اینکه چرا نمیریم گردش ، چرا بدمینتون بلد نیستم بازی کنم ، چرا نمیدونم چجوری از روی آتیش میپرن ، چرا نمیدونم چشمه ی نمیدونم چیچی چه شکلیه ، یه عالمه چرا واسم تشکیل شد ، از مامانم که میپرسیدم ، میگفت قبلا ً رفتیم تو یادت نیست ، بعد ها فهمیدم من اصلا اون موقع نبودم که بخواد یادم باشه ، حسادت میکردم . من واقعاً حسادت میکردم و الانم حسادت میکنم .

به چیزای مسخره ای هم حسادت میکنم ، به اینکه باباهای بقیه کمتر بوق میزنن حسادت میکنم ، به اینکه خوشحال ترن حسادت میکنم ..به اینکه تجربه های مامان باباشون جدیده ، برای خودشونه ، زندگیشون هیجان داره حسادت میکنم . به اینکه باباشون نمیگه قبلا رفتیم خوش نگذشته حسادت میکنم ، رک بگم ، به اینکه بهشون توجه میشه حسادت میکنم ، به اینکه دوسشون دارن حسادت میکنم ..

نداشته هام هیچ وقت مالی نبود ، تا اینکه سال چهارم ابتدایی بابای یکی از بچه ها یه طبقه از پاساژی که داشت میساخت رو به عنوان هدیه تولد زد به نام دخترش ، حسودیم شد . بعد فهمیدم که نباید به این چیزا حسودی کنم ، کم کم فهمیدم اینقدری که ناراحتیم هم بدبخت نیستیم . نمیدونم تقصیر همه ی این حسادتا مال کیه ، گردن کی بندازم ، ولی واقعاً گاهی وقتا دلم میخواد دوسم داشته باشن ! 

میدونی من آویزونم ، مثلا یه کار خوب که میکنم یا یه بار که نمره ام عالی میشه میرم دوزانو جلوی مامانم میشینم میگم دوسم داری ؟ همین قدر ساده .. همین قدر بچه .. به امید اینکه اون همه باری که مستقیم پ غیر مستقیم بهم گفته دوسم نداره یادم بره .. باید بهش بگم منو بوسم کن ، بعد میگه چرا بوست کنم  بلند میشه میره .. کم کمش ، بخاطر اینکه بچه اشم نباید بوسم کنه ؟

خب بهم حق بدید که حسودی کنم ، به همه ی بچه هایی که مامانشون میاردشون مدرسه ، تغذیه هاشونو میذاره تو کیفشون و میبوسدشون . به همه ی بچه هایی که باباشون داد نمیزنه ، به همه ی کسایی که مادر پدرشون از معدل چهارم بودن راضی ان ، به همه ی کسایی که مامان باباشونو دوست دارن ، به همه حسودیم میشه !

حتی ممکنه به خود شماهایی هم که دارید میخونید حسودیم بشه ، قبلا اگه اینجوری حسودی میکردم ، حالا حسادتم فرق کرده . حالا به کسی حسودی میکنم که دل خوش داره ، بال داره واسه پر زدن از بین این آدمای لعنتی ، میتونه بره ، بخنده .. من خیلی حسودم ، به همه دخترایی که میتونی بشناسی حسودی میکنم ، به همه دخترایی که دیدنت حسودی میکنم ، به همه چیز .

داشتم به این فکر میکردم که میرسه یه روزی که بتونم با شادی های خودم خوش باشم ؟! منو ببینن ؟! من خیلی بدم ، نه ؟! آره میدونی ، همش تقصیر منه .. من هیچ وقت نتونستم انتظارات بقیه رو برآورده کنم ، من همیشه اضافه بودم ، هیچ وقت هیچ چیزی صرفاً برای خود من نبود ، من همیشه آویزون بقیه شدم . بس نیست بهار ؟ تا کی قراره مثل کوالا زندگی کنی ، بچسبی به این و اون ، تا بالاخره یکی پیدا بشه که همینجوری قبولت کنه .. تو مگه چته ؟ تو هیچی کم نداری ، فقط یه حجم عظیمی حماقت اضافه داری ، همین .

چِت میشه اگه همون قدری که بقیه دوستت ندارن خودت خودتو دوست داشته باشی ؟ چی میشه اگه همون قدری که برای بقیه اضافه ای برای خودت کافی باشی ؟ خب جوابش واضحه ، میدونی ، اگه قرار بود اینطوری بشه قبلا میشد ، احساس میکنم تلاش کردن دوستم داشته باشن و نتونستن ، خب واقعیته ، مثل یه فکت باید پذیرفتش و من واقعاً پذیرفتم که دوست نداشتنی ام ، فقط دستمو زدم زیر چونم و به دوست داشته شدن های بقیه حسادت میکنم ، چشمم دنبال خوشی هاشونه ، سعی میکنم به روی خودم نیارم ، تو ظاهر از همشون شاد ترم ولی کی دست گذاشت رو این دل صاحاب مرده ؟! کی فهمید چه خبره تو این دل ؟! هیچکس . چرا ؟! چون برای هیچکس مهم نبود ..

*

پی نوشت : 

اومدم که برای دل خودم بنویسم ، اینجا .. دقیقاً همین جا با یه عالمه حاشیه ی دوست نداشتنی ..

کامنت های تایید نشده و بی جواب رو بر من ببخشید ، ان شالله که دیگه تکرار نشه ..

۲۶ نظر ۱۷ موافق ۲ مخالف

برای یک آشنایی که واقعاً آشناست ..

نوشتن این روزا خیلی سخت شده ، هر روز امتحان امتحان و من دقیقاً نمیدونم کدوم یکی رو باید بیشتر گند بزنم ، وسط این همه گرفتاری و مشغولی ، چیزی که باعث شد بدون نگاه کردن به هفده نظر جدید و یه عالمه وبلاگ نخونده بیام روی انتشار مطلب جدید کلیک کنم ، هدیه ی قشنگی بود که امروز گرفتم :)

راستش گاهی وقتا آدم نمیدونه باید چی بگه ، من الان دقیقاً توی همون حالتم ، ربع ساعت بیشتر نیست که بازش کردم و دیدمش ، خودم دوست داشتم بلافاصله بنویسم ، بدون فکر کردن و پیش زمینه داشتن ..

آخرش من هرطوری هم که بنویسم مرسی ، شما اون مــــرســـــــــــــی ای که میگم رو نمیشنوید حق مطلب ادا بشه براتون که چقدر خوشحال شدم ، خیلی ..

دوست دارم هر چه زودتر بخونمش ، همین الان مثلا :)) همه ی سعیم رو میکنم که این کتاب رو همیشه نگه دارم ، چون فقط یه کتاب نیست .. یه یادگاری خیلی قشنگ و عزیزه از آشناجان .. 

۱۹ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

صندلی داغ طوری :)))

اقااااا :))))

اینجا میتونین هر سوالی که دوست دارید از من پرسیده بشه بپرسید :))

مرسی از ساکن طبقه ی چهلم بابت برگزاری صندلی داغ :)

۱۵ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

در میانه ی راه ..

آغاز راه تویی ،

 پایان نیز هم ..

اما ، 

در میانه ی این راه شاید

دختر رنگ پریده ای باشد ،

که از مختصات تو شروع کرده 

و همه چیز را در مختصات تو تمام میکند ..

مثل ماه ِ سرگردان ،

میگردد در آسمان 

رخ رنگ پریده اش را اما ،

پنهان کرده میان ابرها ..

(اعتراف میکنم که مزخرف نوشتم :)))))

۱۸ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

چرا هیچکس تولد منو تبریک نمیگه ؟

چون هنوز تولدم نیست -_____-

۳۲ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

حرفی نموند

۳۰ نظر ۳ موافق ۱ مخالف

مثل هر بار میخورم زمین ولی ، مثل هر بار پا میشم وایمیستم ..

۱. چندمین فاینالیه که میام اینجا میگم استرس دارم رو نمیدونم ، ولی بازم فردا فایناله ، بازم استرس دارم ، بازم بازم .. فردا هم مدرسه نمیرم ، خداکنه پاس بشم ، خداکنه .. 
۲. فقط دلم میخواد یه جایی باشه و من بشینم زار بزنم ، هیچکس دیگه ای هم نباشه ، قبلا از این کارا کردم البته ، نمیدونم تو کودوم یکی از پستام نوشته بودم ، چراغارو خاموش میکنی ، میشینی گوشه ای ترین نقطه ی خونه و هر چی دلت میخواد میگی ، هر چی که مونده و نمیشه گفتش .. میگی ، داد میزنی ، گریه میکنی ، خودزنی حتی . انقدر میگی که شرمنده بشی از حرفات ، انقدر میگی و میگی که خسته بشی ..
۳. چهارشنبه دو تا از دوستام داشتن گریه میکردن و بچه ها دورشون کرده بودن و دلداری و اینا ، تهش رو نتونستم در بیارم ، ولی مثل اینکه قصد داشتن خودکشی کنن ، و من فقط لبخند زدم ، به اینکه کسی که واقعاً بخواد بمیره به روی هیچکس نمیاره ، یه پستوی دلی ، یه گوشه کناری ، فقط میگه کم آورده ، هذیون میگه و میره .. 
۴. کلا از خودکشی زیاد حرف میزنن برامون ، همشم از اصطلاح حماقت استفاده میکنن ، آخوند میارن ، خود دبیرا تاکید دارن ، چرا ؟ پرسیدم از آخونده ، گفت چون آدم باهوش بفهمه کجا چه خبره تا عاشق خدا نشده باشه نمیتونه زندگی کنه . نباید این حرفو میزد ، نباید ..
۵. دلم میخواد پست رگباری بزارم ، حرف بزنم ، به کامنتا جواب بدم ، ولی نمیتونم .. اصلا جونش رو ندارم ، مورد دوم فقط لطفاً ..
۶. بازم چرت و پرت گفتم ، بازم مزخرف گفتم ، بازم بازم ..
۷. فردا جلسه اولیا مربیانه .. خدایا رحم کن .. 
۸. موقت ، شاید .
۹. چی گوش بدم ؟! بغض ابی رو یا بغض احسان خواجه امیری رو ؟
۱۰. نیاز مبرم به یک خانه ی تاریک ، گوشه ای خلوت و بارانی که بند آمدن بلد نباشد ..
۱۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

خودمم نمیدونم شماره ی چندم

۱. کلاس شیشم که بودیم ، وضعیت من همچین چیزی بود تقریباً ، فشار فشار فشار ، اون موقع با نوگل دوست بودم ، کلاس جیم بود من الف ، الان من الفم اون ب ، نمیدونم چیشد که دیگه اونقدر صمیمی نبودیم ولی جدیداً دوباره دارین رفیق میشیم ، از وقتی شروع شد که من تنها توی حیاط بودم ، اونم تنها بود یا نهایتاً با یکی از دوستاش ، بعد از "زنگ بعدی چی دارین" شروع میکردیم و میرسیدیم به اینجا که ما کلا آبو قطع کردیم با تحصیلمون ، شعر میگیم و کلا فار خوبی داره بودن باهاش :))

۲. هدفم از نوشتنش رو هم الان میگم ، نمیگم چی شد ولی طی یک حادثه ی آنپلزنت واقعاً دیگه پاچیدم ، واقعاً ، بعد یهو ازش پی ام اومد که خوبی ؟ گفتم نه ، مشقای زبانم مونده بود ، یه دستم تبلتم بود داشتم باهاش حرف میزدم یه دست دیگم سوال مینوشت ، تازه کچلم بود ، خوشحالم که تنها نیستم ، نمیدونم تا چه حدی درسته این طرز تفکر ، ولی همینکه دارم جایی رو که وقتی دیگه نمیتونم تحمل کنم یادم میارن باید بگم به درک ، خداروشکر . 

۳. میگفت برو روی تپه نورالشهدا داد بزن ، میدونستم بابام نمیبردم ، قبلا اون موقع که خواهرم کنکور داشت هر از گاهی میبردش ، پیاده روی میکردن ، منو هم میبردن دنبال خودشون عین جوجه اردک چیپس میخوردم :دی به بابام نگفتم ، خیلی خسته بود چهره اش ، خیلی ..

۴. وقتی مامانم بهم میگه چقدر صورتت کوچیک شده ، یا مثلا هی وسط حرف زدناش میگه چی شده ، ینی میفهمه شب و روزم شده حرف زدن با یه جوجه ، بله من پونزده سالمه ولی هنوز با عروسکم حرف میزنم ، هنوز شب یکی از درگیری هام اینه که چجوری پتو رو تقسیم کنم ، پتوم هم سیندرلاست ، مشکلی دارید ؟ :|

۵. تا یادم نرفته ، از همه ی بچه های تیم بلاگفان بابت مسابقه ـشون و هدیه ی قشنگشون تشکر میکنم و خسته نباشید میگم :)

۶. آها ، زیستارو داد ، امتحانش از پونزده و بیست و پنج صدم بود ، شدم چهارده و بیست و پنج صدم ، ولی بالای برگه ام نوشته بهار جان ، خیلی خوب و واضح نوشتی عزیزم ، ممنون . عشق نیست این دبیر ؟! فیزیکارو هم داد ، شدم یازده و نیم از سینزده ، دبیرمون میگفت چجوری بزنمت کبود نشی ؟ چرا اینقدری بی دقتی تو ؟ هان هان ؟ با هفت جمع کنه میشم هجده و نیم ، یه نمره به همه اضافه میکنه میشه نونزده و نیم ، چهار تا هم مثبت دارم ، حله آقا حله . 

۷. ننگ بر مالک ، تف بر مالک ، اف بر مالک ، نفرین بر مالک ، احمق ، د آخه فلان فلان شده ی بیسار ، تو خجالت نمیکشی به من اسپیکینگو میدی دو و هفتادوپنج صدم از چهار ؟! برو بمیر تو کانون کسی زیر نود و پنج نداده اسپیکینگ منو عقده ای الاغ :| تو اگه بلد بودی از عهده ی مدیریت کردن بچه ها بربیای صداهارو ضبط نمیکردی که ، حالا هی بیا به شرافتت قسم بخور جدی هستی ، بمیر بابا عقده ای . فکر کنم واضحه قضیه و امتحانش :دی

۸. به همین برکت ، به پیر ، به پیغمبر جواب میدم نظراتو عزیزانم ، خیلی هم شرمسارم بابت دیر شدنش ، ولی در اسرع وقت هم به خصوصی ها جواب میدم هم عمومی ها ، بازم شرمنده ، ببخشید به بزرگی خودتون ..

۹. هاله ، درسته که جدیداً داری میفهمی به نفعمونه با هم خوب باشیم ، ولی دلیل نمیشه اینقدری لپ منو بکشی که جای دستت بمونه که ، آدم باش مرسی اه ، تو امتحانم تقلب نکن بعد بیا پز بده ، به روت میارم داداچا ، گفته باشم خلاصه .

۱۰. شنبه فاینال دارم ، امشب که حالم خوب نیست اصلا ، فردا هم کلاسارو نمیرم ، جمعه هم آزمون نمیدم ، شنبه هم مدرسه نمیرم ، ان شالله پاسم ، دعا کنید واسم ..

۲۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

سرزنش برای شنبه ای که امروز بود .

دیشب داشتم خوابای خوبی میدیدم ، خوشحال بودن خوابام ، صبح ساعت هفت بیدار شدم ، مامانم گفت دیرتر بیدارم کرده چون دیشب داشتم درس میخوندم و خوشحال بودم از این بابت ، بعد با بابام رفتیم مدرسه ، زنگ اول عربی داشتیم ، رفتم در زدم گفت برو تاخیری بگیر ، رفتم دفتر هم به مامانم زنگ زدن هم بابام که ببینن آیا مطلعن از تاخیر من یا نه ، من بهم برخورد ، چون قاعدتاً با رفیق مذکرم و شرکاش که نمیام مدرسه لامصب ، با بابام اومده بودم !! بعد که به هشت پشتم زنگ زدن رفتم سر کلاس ، کاری ندارم چطوری گذشت ، اصلا نمیخوام نمیخوام به این فکر کنم که چقدر حالم بد بود ، چقدر دلم درد میکرد و بهانه بتراشم ، گند زدم ، گند . زنگ سوم امتحان ریاضی داشتیم ، شیش تا سوال بود ، سه تارو بلد بودم نوشتم ، سه تای بقیه رو بلد نبودم ، ببین بهار واقع بین باش ! تو بلد نبودی ، مشکلت نه این بود که نخونده بودی یا هر چیز دیگه ای ، تو بلد نبودی و این از تمرین و تکرار کمت بود ، این از کم کاری و بیشعوری خودت بود . یکی رو هم تقلب کردم که دبیر دید ، به صبا که بهم تقلب داده بود گفت از نمره ی هر دومون کم میکنه ، رفتم بهش گفتم هر کاری میکنی بکن ، ولی با نمره ی خودم .. با صبا کاری نداشته باش ، گفت من با خودتم کار ندارم .. فقط ازت انتظار نداشتم ، چرا امروز اینجوری بودی ؟ چرا هیچی نمینوشتی ؟ چرا تقلب کردی ؟ من تورو یه جور دیگه ای دوست داشتم ! اینارو که میگفت ، دوست داشتم بمیرم .. سه شنبه دوباره امتحان ریاضی داریم ، گفت اونو جبران کن تو ، اونو کامل بشو .. من فقط سعی میکردم اشکام نریزن پایین ، چقدر لوس و ننر بی جهت شدم این مدت .. حق نداشتن بریزن .. هشت دوره کلاس ریاضی رفتی بهار ، هشتا صدو پنجاه تومن میشه یکو دویست ، احمق ، بی مصرف ، زائد ، زالو ، کثیف ، اینهمه بابات زحمت میکشه ، اینهمه شب و روزش بخاطر توـِه عوضی یکی شده ، اینه وضع درس خوندنت ؟ آره ؟

برو بمیر ، بغض کردی ، گریه کردی خودم میکشمت ، حق نداری دیگه .. دیگه حق نداری ، یه جایی تمومش کن این تنبلی رو .. خجالت نکشیدی از مامانت ؟ چجوری روت میشه بهش بگی ؟ اگه فردا زنگ زدن مدرسه خواستنش چی ؟ چه حرفی داری که بزنی ؟

به درد نخور ، بی مصرف ، عوضی .. هی بگو هاله فلان هاله بهمان ، استرس میده بهت ؟ تو استرس نگیر ، تو به خودت مطمئن باش ، خجالت نمیکشی از وضعی که ساختی ؟

حرف از غایب کردن واسه زبان نزن که میزنم تو دهنت ، چشم سفید ، پررو .. از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد .. از کی باید معذرت خواهی کنم ؟ از بابام ؟ از مامانم ؟ از دبیرم ؟ 

بخشیدن کی درست میکنه این وضعو ؟ د یه کاری بکن دیگه ، درست کن همه چیزو .. تو میتونی .. فردا زیست بیست شو ، حق نداری بگی دلم درد میکنه دارم میمیرم از درد ، حق نداری بگی خورده تو روحیه ام ، حق زدن هیچ حرفی زو نداری ، فهمیدی ؟ هیچی .

۱۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

سرما میخوری گوساله !

تو کانالمم نوشته بودم ، تبلتمو گذاشته بودم بیرون و گوشیم دستم بود ، مامانم اومد تو ، راستش داشتم وبگردی میکردم ، نه آهنگ گوش میدادم نه دنبال تحقیق بودم نه از جزوه هایی که ازشون عکس گرفته بودم استفاده میکردم ، درو که باز کرد ترسیدم ، گفت چرا میترسی ، مگه میخوام بزنمت ؟ بعد من اینطوری شدم (.____O) قشنگ ، ریاضی هام ساعت پنج تموم شد و تا ساعت هفت و اون حدودا مامانم هی گیر میداد پاشو برو بیرون واسه فردات تغذیه بخر ، فردا میری میمیری تو مدرسه اینقدر که هیچی نمیخوری ، نه صبحانه نه ناهار نه شام ، از اون طرف هی من میگفتم نه ، دوست ندارم ، بعد خواهرم اومد لباسامو پرت کرد تو چش و چالم در حدی دکمه ی پالتوم پاچید تو دندونم و احساس کردم لبه ی اون یکی هم پرید که اینطوری نشد به حول قوه ، با ساده ترین ظاهر ممکن که شامل مقنعه و مانتو و شلوار و کفش یه رنگ که مشکی باشه ، با موهای شونه نشده رفتم تو حیاط منتظر بابام ایستادم ، بارون میومد و هنوزم داره میاد ، نتونستم مقاومت کنم ، فقط میخواستم شونه هام نلرزه ، مامانم از پشت پنجره نگاه میکرده آخه .. دلم یه جور بدی گرفته بود ، انگار همه گرفتگی های عالم تو دلم مونده بود ، تلنبار شده بود و حالا کل وجودم داشت میگندید .. رفتیم بیرون ، اول رفتیم شیر خریدیم ، اون مدتی که تو ماشین نشسته بودم همش داشتم به این فکر میکردم که لطفاً ، خدایا تروخدا بارون قطع نشه که وقتی برگشتیم بتونم بازم باهاش حرف بزنم .. بعد بابام گفت میخوای بریم دور دور ؟ گفتم نه ، گفت میخوای ببرمت ذرت مکزیکی بخوریم ؟ گفتم نه ، گفت میخوای شام بریم بیرون به مامانت اینا نگیم ؟ گفتم نه ، گفت ینی برم خونه ؟ گفتم آره . ولی نرفت ، رفت سمت خیابونای شلوغ تر و شیشه هارو داد پائین ، آهنگو زیاد کرد ، فریدون فروغی بود ، اونجاش که میگفت "حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین" رو خیلی دوست دارم ، یهو گفتم بابا میای بریم بستنی بخوریم ؟گفت آره ، بستنی هم میخوریم ، از نورای رنگی عکس گرفتم ، انقدر دوسشون دارم ، خیلی ها . البته دیگه شوق و ذوقی براشون ندارم ، فقط دوستشون دارم ، اون حس توی عکس رو . بستنی خوردیم ، سردمون شده بود ولی می ارزید ، اون وسط بابام اومد بخاری بزنه اشتباهی کولر زد ، یخ کردم رسماً ، دو تا هم برای خواهرم و مامانم خریدیم و برگشتیم ، اومدیم خونه مامانم بخاطر همون موقعی که دید گوشیم دستمه دلخور بود ، بستنیش رو هم نخورد ، عوضش خواهرم کلی خوشحال شد ، بهش گفتم میای بریم تو پارکینگ بخوریم ؟ گفت آره ، رفتیم پایین ، نصف بستنی مامانم رو خوردم ، به خواهرم گفتم میرم زیر بارون ، یه جایی ایستادم که از پنجره معلوم نباشه ولی بارونم بیاد رو سرم ، گریه کردم ، یه عالمه گریه کردم ، حتی نترسیدم از اینکه تمام قد بلرزم ، از اینکه سرما بخورم .. بهش گفتم دیگه هیچ کاری بلد نیستم بکنم برای زندگیم ، بهش گفتم خودش باید درستش کنه ، من دیگه توانش رو ندارم .. گفتم ببخشید ، بخاطر همه ی کور بودنام .. بعد خواهرم اومد در پارکنیگ گفت بیا تو ، سرما میخوری گوساله ! اولین عطسه رو دم در پارکینگ زدم و حسابی حسابی گلوم درد میکنه ، ولی مهم نیست ، دیگه حالم خوبه ، دیگه هر وقت اینجوری شد یه پناهی دارم که میدونم همیشه دارمش ..

اینجا دیگه نمینویسم ، یه وبلاگ جدید میزنم ، اینجارو بخاطر آرشیوش که برام خیلی عزیزه نگه میدارم و رمز ثابت پستای اونجارو به یه سری از دوستام میدم ، نمیدونم چه کلمه ای میتونه توصیف گر حالتی باشه که همه غصه های عالم توشه ، ولی من دقیقاً همونطوری بودم و ممنونم از دوستایی که کنارم بودن ، واسه دووم اوردن من همین دوستام که تعدادشون از انگشتای دست کمتره کافیه ، من وبلاگ شلوغ نمیخوام ، من یه رفیق داشته باشم ولی مشتی باشه واسم بسه .. 

خدایا؟ شکرت ..

۱۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

میخوام اعتراف کنم امروز خیلی خوش گذشت ..

ساعت نه و پنجاه و چهار دقیقه من تازه صورتمو شسته بودم ، بعد سید زنگ زد گفت کجایی ؟ من دم در کافه منتظرتم ! به سریع ترین صورت ممکن آماده شدم و ده و ده دقیقه دم کافه بودم ، دوست دارم فضاش رو ، مخصوصاً طبقه ی سومش ، دیوار شیشه ای هاش خیلی باحالن و آدمو وسوسه میکنن هر وقت خونه ساخت یه طبقه ـش رو کلا اینجوری بسازه . 

صبحش ، کل دیروز ، پریروز عصر ، مامانم در حال غر زدن و دعوا کردن با من بود ، که چرا تو درس نمیخونی ، تو به حق خودتم نمیرسی و این مسائل ، امروزم که مدرسه رفتم مزید بر علت شد که کلا باهام حرف نزنه ، مثلا امروز صبح بیدار شدم میگم مامان سلام ! صبح بخیر ، اینجوری (.______.) نگام کرد فقط ، بعدشم تا وقتی که برم غر زد که خجالت نمیکشه و این حرفا .

یک ساعت و نیم اونجا بودیم ، ینی حقیقتاً دیر آوردن سفارشمون رو ، اینا رو خوردیم ، بله اینم منم که توی عکسم :| 

خوش گذشت ، گفتیم خندیدیم و کلا لحظات خوشی بود ، یادم میمونه :) دوست دارم یادم بمونه :) 

بر خلاف سری های پیش که فقط دوست دارم فراموششون کنم ، فقط فراموششون کنم .. دنگی حساب کردیم ، بعد از اونجا رفتیم از این مغازه های مزخرف فروشی به قول بابام ، از این دفترچه گوگولیا داشت ^_^ یدونه جفت خریدیم ، به سلیقه ی منم خریدیم ، ینی کلا سید نظری نداشت ، تو کمتر از پنج دقیقه دو تا دفتر جفت و یه پیکسل کاشی برای من و یدونه پاندای چاقالو برای سید خریدیم ، مال من مربعه مال اون گرد . دوستش دارم خیلی ^_^

اینارو که خریدیم ، بازم وقت اضافه آوردیم ، لذا رفتیم تو این مغازه هایی که دورمون بودن ، قشنگ لباس همه ی بچه هارو دیدیم ! و جالب اینجا بود که هیچ کودوم بیشتر از بیست و پنج تومن نبود ، بعد ما کفمون بریده بود که شت ، شاخ اینستا با این همه افاده همچین لباسی میپوشه ؟! کلا ً پوکر شدیم و برگشتیم ، یه مغازه ی دیگه بود که سه تا لباس مجلسی مسخره آویزون کرده بود ، قرار شد هفته ی بعدی سید عروسی بگیره ، اون سفیده رو بپوشه ، منم یدونه بنفش با گلای سبز ، فری هم یدونه قرمز مشکی دهاتی پیدا کردیم براش که هماهنگ باشه :| 

بعد مامانم اومد بهمون پیوست و هر کسی رفت دنبال زندگی خودش ، بعد با مامانم رفتیم بتابیم ، از دم دکه ای داشتیم رد میشدیم ، بهش گفتم اجازه میدی همشهری داستان آذر رو بخرم ؟! گفت ببند بهار ، تو درسای خودتم نمیخونی ! و خورد توی برجکم ، دیگه هر چی باهام حرف میزد اصلا ً نمیفهمیدم چی میگه ، پتانسیل اینو داشتم که بشینم وسط خیابون بگم دیگه خستم کردین ، ولم کنین دیگه ! ولی خاب این جوجو رو خریدم و همه چیز یادم رفت :دی

کلا هر چی خریدیم ایناس :)

به قدری طاقت دوریش رو ندارم که همچین خلاقیتی پیاده کردم روش ، همیشه ببینمش ^_^ بعد رفتیم پارچه خریدم واسه عید که بدم به خیاط بدوزه برام ، بعد رفتیم هدیه ی تولد خواهرم و امیر رو خریدیم و رفتیم خونه .

خواهرم گوشی نمیخره و همه ی نقشه های من نقش بر آب شده :دی ، ایش :|  دیگه همینا ، خوش گذشت ، دیگه باید بپذیرم که تلخی همیشه هست . یه جورایی جز لاینفک شده و باید قبولش کنم ، دیگه تموم شده روزایی که میشد سختی هارو ندید :) 

فکر کنم پست موقت باشه ..

۱۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

شیصدو سی و چار ..

حس بچه ای رو دارم که تو کمد پشت لباسا قایم شده تا بیان پیداش کنن

ولی شب شده و کسی یادش نکرده ..

۲۰ نظر ۱۸ موافق ۰ مخالف

بگو دلخوشم کن به راست و دروغ ..

این آهنگ ابی رو که گوش میدم ، از این به بعد یادم میفته به اون همه متنی که نوشتم و با ری استارت شدن سافاری پرید ، ولی ناراحت نمیشم . من هر باری که اینو بشنوم ، یه گوشه کز میکنم ، پیشونیمو میزارم رو زانوم و این حس خوب رو به خودم میدم که وقتی بلند شدم ، روی پام خنک بشه ، درست مثل حس وقتی که عطر میزنی ، تبخیر سطحی لذت بخشیه . مثل الان ، البته با این تفاوت که دارم مینویسم ، برای بار دوم .
حبس .. خودم واقعاً نمیدونم چی سرم اومده ، کجا حبس شدم ؟ چی قراره بشنوم که دلم خوش بشه ؟ چی ؟ منتظر شنیدن خبر بهبودی از کجام که نیومده و ناراحتم ؟ قرار نیست عیناً شرایط همین باشه ؟ خب باشه . ولی اگه درکش نمیکردم هم دلیل نداشت اینقدر شدید عکس العمل نشون بدم . میدونی ؟ من خیلی وقته نمیدونم چرا گریه میکنم ، ینی دلیل نداره در عین حال ، هزار و یک دلیل داره . مثلا ً الان چی شد که یهو دلم گرفت ؟ یه بحث کوچیک بود در این باره که سه شنبه برم مدرسه یا نه ، بعد اینطوری شد که مامانم گفت کافه ها صبح اصلا باز نیستن ، بعد من برگشتم نگاه کنم مامانمو ، دیدم داره به خواهرم علامت میده که تایید کن ، در صورتی که بازه ، و خب بهم برخورد ، حق داشتم ناراحت بشم ، من یا اینقدری بزرگ شدم که فشار روحی ای که خودشون تحمل میکنن رو به منم تحمیل میکنن و شریک میدونن ، یا نشدم . شده باشم که دلیلی نداره همچین حرکتی ، نشده باشمم که پس چرا من باید غصه های چهل سال بزرگ تر از خودم رو هم بخورم ؟! بچه که غصه نمیخوره .. غصه های بچه واسه خودش بسه . 
ولی ولی ، دلیلی نداره که بخوام گریه کنم ، من واسه چیزای دیگه میشکنم که خودمم نمیدونم چی ان . من قبول کردم که تنهام ، قبول کردم که ندارم کسی رو که بلد باشه درکم کنه . مثلا ببین ، اعتراض که میکنم به کاراشون ، مثلا ً یهو میریم خرید ، یهو میریم مسافرت و چیزایی از این دست که من نمیخوامشون . ینی دوست ندارم اینجوری دلمو خوش کنن . من حرف بدی نمیزنم ، فقط میگم یکم درک کنیم همو . من خودم شخصاً ، آیا دوست دارن که موفق نشم ؟ مثلا شده تا حالا صبح که از خواب بیدار میشم بگم کام آن گای ، امروز چه روز آفتابی خوبیه واسه موفق نشدن ؟ نگفتم دیگه . و خب این سوال پیش میاد که ایا سایر افراد خانواده وقتی بیدار میشن میگن امروز بریم چوب بزاریم لا چرخ بهار ؟ خب نمیگن ، دیگه اینقدرم حمار و نفهم نیستم که نفهمم دوستم دارن (!) و میخوان برسم به چیزی که میخوام ، خب دیدی ؟ ته هر دو تاش یکیِ . ولی چرا حرف همو نمیفهمیم ؟ نمیدونم .
دلم میسوزه برای خودم ، سر بالاییِ الان زندگی ، شیبش خیلی زیاده ، دیوار شده اصلا . و من همش دارم جون میکنم بگم همه چی خوبه ، هر روز خندون تر میشم ، مثل همون گلای گیمبیلی و بامزه ، میخنده ، میشکفه ، باز میشه ، انقدری که گلبرگاش از هم گسسته میشن ، در نهایتم که پژمرده میشه و اینا . من الان لب مرز پژمردگی ام ، ای کاش میشد گلا حق انتخاب داشته باشن ، اون وقت من همین الان میرفتم لای دیوان حافظی جایی ، تو همین مرحله خشک میشدم ، پژمردگی درد داره ، یه چیزی تو این مایه ها که با چشم خودت ببینی دارن دستت رو میکنن ، بعد میگن دیدی دستت کند ؟ همین قدر داغون بودی تو .
اینا همش تخیلِ . من گاهی وقتا خودمم نمیتونم با این ذهنم زندگی کنم ، چرا اینقدر درگیره ؟ نمیدونم چجوریِ واقعاً . الان ابی داره میگه : شبی که تو سلول تنهایی ام ، به جای نگهبان صدات میکنم .. غمگین نیست ؟ چرا ، خیلی غمگینه ، غم یه "مرد" که به گناهِ دلتنگی حبس شده تو زندان ، البته تعبیر من از زندان ، خودشه ، زندانی شده توی خودش ، دلتنگی نمیزاره حرفی بزنه ..
ببخشید ، خودمم میدونم خیلی بی سر و ته دارم حرف میزنم ، راستش باید اون حرفامو هم که پرید میخوندید ، دوباره حال ندارم بنویسمشون ..
۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

که خـــــوب نگاهم کنی ..

اینکه میگویم خـــــوب نگاهم کنی ،

برای این نیست که بگویم 

یک دلِ سخت به تنگ آمده دارم ،

بغل بغل بغض ،

یک سبد نرگسِ پژمرده ،

یک عالم کارِ نکرده ،

یک پنجره برای انتظار ُ

بارانی که بی وقفه ببارد بر من و دلتنگی هایم ..

بعد دستت را بگیرم و بگویم :

میان این همه داشتن و نداشتن ، چقدر دوست دارمـــَــت !

نه ،

فقط این هارا میگویم که خــــوب نگاهم کنی ،

خــــوب ..

چرایش را نمیگویم ، 

نگاهت ، حالا حالا ها باید شیرین بماند ..

:)

+

نظراتو جواب میدم حتماً ..(هم خصوصی هارو،هم عمومی هارو)

۲۵ موافق ۴ مخالف

پست سی و صد و پنجاهو پنج

این پست صرفاً جهت این نوشته شده که یادم بمونه کامنت هفت هزارم زیر کودوم پست بود و کی گذاشتش :)

عقده ایِ کامنت ندیده ی فولان هم خودتونید . :))

+ علی گذاشتش :)

۱۵۱ نظر ۱۳ موافق ۲ مخالف

بله ، دوست دارم عکسامو نشونتون بدم ! :)))

این یکی رو داشته باشین فعلا ً ، بقیه رو دونه دونه نشونتون میدم :))) هاااار هااار هاااار :))

فقط تنها آرزوم اینه که مامانم نفهمه پارچه ای که زیرش پهن کردم ، پارچه ایه که عید قراره باهاش سارافون بدوزم :| 

۳۷ نظر ۱۹ موافق ۴ مخالف

و فهمیدم که پشتم به کوه گرمه هنوز ..

ورق برگشت .
۵ نظر ۱۷ موافق ۳ مخالف

چگونه بهار را پیدا کنیم ؟! (۳)

احتمالا ً اون دختری که واسش مهم نیست این دختری که داره سعی میکنه آرومش کنه و با حوصله ازش میپرسه کودوم دبیر چی گفته و ناراحت شده کیه و فقط تو حیاط میگرده دنبال یه آدم تنها که بش بگه غصه نخور ، اون وقت خودش پشت مدرسه تو خودش جمع شده و اشک میریزه ، منم .

۰ نظر ۸ موافق ۲ مخالف

چگونه بهار را پیدا کنیم ؟! (۲)

احتمالا اون دختری که وقتی همه دارن میخندن یهو دستشو میبره سمت مقنعه ـش که ینی آره دارم مرتبش میکنم در صورتی که فقط داره از کاربرد "خشک کن" بودن مقنعه بهره میجویه ، منم .

۰ نظر ۱۳ موافق ۱ مخالف

چگونه بهار را پیدا کنیم ؟! (۱)

احتمالن اون دختری که پشت شمشادا سعی میکنه با نوای "مارمولک کجایی ، دقیقاً کجایی" مارمولک پیدا کنه و یه کتابم دستشه منم .

۱ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

پاتریک پاتریک ، بلاگفان . (نظرات عار باز)

راستش را بخواهید ، آخرین باری که اینقدر خندیدم را خوب یادم هست ، اوایل ، اواسط و حتی اواخر تابستان بود که به برادرم گفتم هی گای ، میدونی ما به سلول میگیم یاخته ؟! بخندید و بفرمود : هارهار ، حتماً به نفرون هم میگین شاشساز (نفرونا سلولای توی کلیه ان ، وظیفه شونم یه چیزی تو مایه های ساختن ادراره) و بدین گونه من پاچیدم به در و دیوار . بله ، من آخرین بار هر چیز را خوب یادم هست ، خیلی خوب .

دیروز ، بعد از خواندن پست پرتقال ، میان انبوه اشک ریختن هایمان ، خندیدیم ، دلمان گرم شد به رفیقمان و حالا امروز ، در حالی که چشممان از قرمزی ، به آفتابه ی توی تاوالت میمانِست و مژه هایمان به دست و پای عنکبوت ماننده شده بود و رگ های پشت چشممان ، چونان کسی که سالهاست در انتظار دسشویی است ورم کرده بود پست بچه های بلاگفان را خواندن نمودیم .

هر خطی که جلو میرفت ، به میزان خنده مان افزود میگشت و امیدوار بودیم متن هیچ وقت تمام نشود ، با همان قیافه ی مشروح (شرح داده شده) دهان خویشتن به اندازه ی اسب آبی نیاگارا باز نموده و میخندیدیم ، این تناقض ، خودش هم درد است .  

فکر نمیکنم لازم باشد برایتان بگویم و توی جزوه های بد خطتان بنویسید که چقدر دارم تلاش میکنم یک جور خوبی بنویسم ، ولی خاب تنها هدفم و تنها انگیزه ام از نوشتنش ، این بود که بگویم "دنیا" هنوز خوشگلیاشو داره .

آی منحرف ها ، دنیا بدبخت و جهانتخت و اینها را نمیگویم ، حتی دنیای واقعی را هم نمیگویم ، دنیای این روز هایم را میگویم که در یک صفحه با پسوند دات بلاگ دات آی آر خلاصه شده .

خواستم بدانید هنوز هم هست بهانه ای ، برای خندیدن ، برای خوشحال شدن ، حتی برای من که این روز ها از تهِ ابلاس (ناامیدی) می آیم .

جانم برایتان بگوید بلاگفان ، جنبش نیست ، گروه نیست ، بلکه چیزیست فراتر از اینها ، شاید مثل پدر پتروس ، که سرش داد میزند و میگوید دستت را از روزنه ی امید بکش بیرون بچه و چیزهایی در همین حد . 

من بیشتر و باکلاس تر ، بلد نیستم مثال بزنم ، ببخشید خاب . فقط ، کارتان خیلی خیلی درست است ، موفق باشید ، دوستتان داریم و این ها .

۱۰ نظر ۱۱ موافق ۱ مخالف

ناموسن شما از من انتظار دارین که

وقتی هاله میگه لپت رو گاز بگیرم پوکر نشم ؟! :|

یا مثلا ً وقتی میگه ناراحت میشماااا ، نگم به درک ؟؟ :/

۱ نظر ۱۸ موافق ۲ مخالف
درباره من
Somebody Loves You ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان