Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

دلُم امروز به آرومی خود خو کِردَه، آخ دلبر آخ دلبر..

گاهی وقتا یادم میره چقدر دوستت دارم، حق بده. منم حق زندگی دارم. هی راست میرم ببینمت، چپ میرم ببینمت، سرمو بالا کنم ببینمت هم که نشد زندگی! ولی کاش همین زندگی بود، کاش چپ می‌رفتم دستات بود، راست می‌رفتم دستات بود، ولی واقعی بود، نه مثل حالا که هر وری که میرم یه چیزی مثل خنجر جیگرمو ریش ریش میکنه، جیگر ریش شده‌ی من به چه دردت می‌خوره دلبر؟ با این قد و قامتِ خم و چشمای گودِ کاسه‌خون و لبای ترک‌خورده می‌خوای چیکار کنی؟ 

وقتی یادم میره دوستت دارم، میگم مگه آدم وقتی از بلندی پرت شد دلش شکست دیگه مرده؟ دلم بی‌قراری میکنه میگه آره،با مغز لعنتیم میزنم تو دهنش و میگم نه! نمرده، فقط شاید دیگه زندگی نکنه. سر خودمو با همین چیزا شیره می‌مالم و هی گوش خودمو می‌پیچونم که مبادا دلم دوباره واسه نگاه کردنت ضعف بره، مبادا دوباره این دستای لرزونمو بزارم رو موهات که بره عکس بعدی، که مبادا دوباره کاری رو کنم که نباید! 

دلم میخواد برم تو خیابون یقه‌ی اولین نفری که دیدمو بگیرم ببرم بشونم رو صندلی، واسش مو به مو تعریف کنم که چقدر دلم تنگته! عصن دلم تنگِ همون حرفاته که بعدش می‌شکنم، بعدش خورد میشم و دلم میشکنه! دلم تنگِ هموناس..ازم نپرس که چرا به آدمای نزدیک‌تر نمیگم، من آدمی رو ندارم که بخواد دور و نزدیک بشه! دلبر یادته؟ یادته یه روز واست گفتم معنای همه‌چیزی برام؟ خب الان دیگه هیچی برام معنا نداره.. تو هم که خیالِ اومدن و معنی بخشیدن نداری. منم و یه زندگیِ پوچ..

هر روز داغون‌تر میشه دلم، هر روز نابودتر، شکسته‌تر.. انگار که همه‌ی دردای دنیا ریخته باشه رو شونه‌هام که نمی‌تونم کمر راست کنم دیگه. این آدما که حرف منو نمی‌فهمن صنم، تنهای تنها گیر افتادم بین یه عالمه گره‌ی کور. دستام می‌لرزه. میشه دستامو بگیری؟ یه بار که دستامو بگیری همه‌ی گره‌هارو باز می‌کنم بخدا.. یه بار فقط..

آدمی نیست که بخواد ناراحت شه از نبودنم صنم، تو رو داشتم فقط، داشتم.. داشتم.. چرا این فعل لعنتی باید گذشته باشه؟  چرا نمی‌تونم بگم دارمت؟ ندارمت.. دلبر؟ دارم می‌رم.. میرم که تو خم نیاری به ابروت، که از این بدتر نکنم.. نه که اختیار کارام و زبونمو نداشته باشم! نه.. فقط اختیار دلمو ندارم.. از دار دنیا، یه دل برمی‌دارم که هر روز تنگ‌تر میشه و میرم.. میرم، جوری که هیچ‌خبری ازم نباشه.. هر دفعه میگم این آخرین باریه که ازت حرف می‌زنم، ولی محاله. تا وقتی بهت فکر میکنم، تا وقتی که هر جا نگاه می‌کنم هستی، نمی‌تونم ارت نگم و ننویسم. 

دیشب، خوابِ عزیزو دیدم، منتظرم بود.. باید برم. باید واسه همیشه برم. تا الانشم زیادی موندم تو دنیای آدمایی که دوستم ندارن. عزیز دوسم داره، باید برم. آخه اصلا، جان در تنِ من، چکار دارد بی تو..؟ 

۰ ۸

Sleeping beauty

خیلی زشته من با هفده سال سن تازه فهمیدم جریان زیبای خفته چیه؟ :دی 

۰ ۲۰

فقط بیبین کارادا -_-

:))))))

۰ ۶

بات لت می جاست سِی، عای دنت وانا لاو یو این نو کایند آو وِی..

۱. چقدر‌ لعنتی خونده این آهنگ رو، میشه قبل از پلی شدنش بزنی بره، ولی وقتی بیشتر از ده ثانیه خوند دیگه میره روی ریپیت و نان‌استاپ اینقدر گوشش میدی تا کف‌و‌خون بالا بیاری. :|

۲. دیروز عین‌قیقی تأتر داشت، من و نوگل رفتیم پارک اونحا همو ببینیم بعد بریم تأترشون رو ببینیم، من دیر رسیدم و دیگه وقت نشد، تازه تکراری بود و قبلاً دیده بودمش خب. خلاصه نرفتیم و بعد بچه‌ها زنگ زدن بهمون و پودرمون کردن و گفتن که عین‌قیقی خیلی ناراحت شده از دستمون. ما هم گفتیم به درک خب. ولی می‌دونم که قراره دهنم سرویس بشه، مخصوصاً اگه بفهمه رفته بودم عکس بگیرم دیگه بدتر :| نهایتاً بهش میگم یه روز اونو هم می‌برم پارک ازش عکس می‌گیرم خودشو خفه کنه دیگه :| تهش همینه.

۳. عکسام خیلی قشنگ شدن، البته خب عکسای نوگل قشنگ‌تره. هر کسی با دوربین خودش راحته فکر کنم :| می‌خوام از این آلبوم گل‌گلی قشنگا بخرم عکسامو چاپ کنم. 

۴. من یه فولدر دارم تو لپ‌تاپ خواهرم تحت عنوان "بهاره و فعالیت‌ها"، بعد توش یه فایل هست "شخصی". رفتم توش دیدم عکسای سالای گذشته و ماه‌های گذشته که روی تب‌لتم بودن اون‌جاس. با دیدن بعضی عکسا اصلاً.. نمی‌تونم حالمو توصیف کنم، کلمه از وصف دلتنگی قاصر میشه گاهی. ولی یه سری خطِ آبی که رو صفحه‌ی سفیده و قرار بوده من باشم رو هم دارم چاپ می‌کنم. 

۵. حس می‌کنم خمارم. حس می‌کنم نمی‌تونم چشمم رو باز کنم، حس جالبی نیست. مخصوصاً اینکه امروز تا ساعت ۱۱ هم خوابیدم و کلا قطع امید کردم از خودم.

۶. یه دفترچه‌ی پلنر رنگی‌رنگی خریدم، هفده هزارتومن پول بی‌زبون دادم جاش :| دیروز یه برنامه ریزی تمیزی کردم که متاسفانه به تمیز ترین صورت ممکن به وقوع نپیوست. همش بیرون بودم خب :| 

۷. باید یاد بگیرم بمونم توی خونه و توی خونه هم آرامش خودمو حفظ کنم و خودآزاری نکنم با آهنگ و عکس و اینا. امیدوارم درس به درجه‌ای از جذابیت برام برسه که بتونه ذهنم رو مشغول‌ترترترتر از اینی که هست بکنه. هرچند بعضی چیزا محاله از یاد آدم برن.

۸. میشه اینقدر بهم فحش ندین؟ :| من بقیه‌ی وبلاگ‌هام رو حذف کردم و فقط اینجاست و اسکل‌آباد که اونم خیلی خاطرش عزیزه برام. به خودم قول دادم اینجا بنویسم و مینویسم. وقتی میاید فحش می‌دید که چرا اینجوری می‌نویسی، از قبل بدونید که جوابتون یه "به تو چه خب"‌ــِه خیلی غلیظه و بس! شما اگه حس می‌کنین من دارم راه غلطی رو دنبال می‌کنم می‌تونین نخونین. به همین سادگی. [رونوشت به همه‌ی اونایی که کامنت خصوصی و بدون آدرس می‌ذارن. شما رفقا به دل نگیرید D:]

۹. آقا من دلم نمیاد تو این دفترچه‌ای که خریدم بنویسم، مثلا امروز پیش خودم گفتم خب بهار از دیروز که استفاده نکردی، پاک کن نوشته‌هاتو بزارش برای امروز :| حتی دیروز هم تاریخ و روز رو با خودکار نوشتم بعد یکی زدم تو دهن خودم که خاک بر سرت دیگه نمیشه از این صفحه استفاده کرد و لذا بقیه‌ش رو با مداد نوشتم. آره خلاصه همچین بچه‌ی خسیسی هستم در مقابل پول‌تو‌جیبی‌هام.

۱۰. ددابظ.

۰ ۸

خیلی وقت بود این مدلی بهار نبودم! :))

سر کلاس فیزیک نشسته بودیم، استاد داشت اثبات می‌کرد که خطوط میدان الکتریکی، هرگز نمی‌تونن نقطه‌ی مشترک داشته باشن. تو مسئله‌ی بعدی اثبات کرد که خطوط میدان باید عمود بر سطح کره‌ی فلزی باشن و نباید مایل باشن.

داشت می‌گفت فرض خلف می‌گیریم میگیم عمود نباشه، مایل باشه. خط مایل رو به بردارهای آی و جِی تفکیک می‌کنیم می‌بینیم که به جز قسمت عمودیش، مولفه‌ی مایل باید میدان ایجاد کنه که در واقعیت نمی‌کنه. پس نداریم هم‌چین چیزی. دست گرفتم گفتم نمیشه بیایم بگیم وقتی عمود نباشه مایله؟ وقتی هم که مایل باشه دو تا خط مایل بالاخره یه جائیش همدیگه رو قطع می‌کنن و از قانون قبل استفاده کنیم؟ 

گفت ممکنه خطوطت متنافر باشن، ینی نه موازی نه متقاطع اما نقطه‌ی اتصالم ندارن! ولی خیلی خوبه، همین که فکر می‌کنی و راه حل ارائه می‌دی عالیه، سعی کن این چشمه‌ی جوشان خلاقیت و استعدادت رو همیشه پویا نگه داری. البته نسبت به راه‌حل‌هات متعصب نباش. من اگه این سوال امتحانم بود یه نمره داشت تو اینو مینوشتی بهت یکو نیم میدادم!

من فقط تشکر می‌کردم ازش، از اینکه یادم آورد دقیقاً کی‌ام و کی بودم و فرسنگ‌ها با خودم، بهارِ اصلی فاصله گرفتم!

پ.ن: پستم هیچ‌گونه جنبه‌ی خودنمایی و من خفنم خفنم خفنم نداره :)

۱۰ ۱۱

میشه این فرصت رو بهم بدی که حداقل ازت خواهش کنم منو ببخشی؟

منو ببخش، بخاطر همه‌ی حرفای تلخی که بهت زدم و خودم هربار که می‌شنوم داغون میشم.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی بد بودنام، بخاطر اینکه بلد نبودم خوب باشم، بلد نبودم اذیتت نکنم.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی وقتایی که عصبی‌ت کردم.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی روزایی که بخاطرِ منِ لعنتیِ بی‌خاصیت تلخ شد.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی وقتایی که آویزونت شدم و مثل کوالا به خوش‌بختیت چسبیدم. وقتی پرت شدم؛ شکستم. خوش‌بختیِ تو هم با من افتاد.. منو ببخش بخاطر خوش‌بختی ترک‌خورده‌ت..
منو ببخش، بخاطر همه‌ی نفهمی کردنام، به نفهمی زدن‌هام، بی‌منطقی‌هام.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی حرفایی که باید می‌زدم و نزدم.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی حجم دوست داشتنی که ازت تو قلبم مونده و باهاش زندگی می‌کنم. ببخش ولی نمی‌تونم نداشته باشمش.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی پافشاری‌هام.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی کور بودنام در مقابل خوبی‌هات.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی خود‌خواهی‌های احمقانه‌م. ببخش که فقط واسه خودم می‌خواستم همه‌چیزو.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی پررو بودنام که هنوزم ازت می‌خوام منو ببخشی.
منو ببخش، بخاطر همه‌ی همه‌ی همه‌ی بدموقع دوست داشتنام.
منو ببخش..منو ببخش..منو ببخش..
میشه ببخشی؟ 
ببخش، من غلط کردم.. غلط کردم.. غلط کردم..
۴

۶۹۴ اُم.

خیلی وقت بود دلم می‌لرزید برای دفترچه‌های رنگی‌رنگی، برای اسلایم، برای اون تی‌شرت سفیده، برای بوک‌مارک، برای این کیفا که طرح کاشی دارن..
درسته به هیچ‌کودوم نیازی نداشتم و حتی جا ندارم که جمعشون کنم، ولی الان خوشحالم! خیلی خوشحال.
۷ ۹

دست خودم نبود به همین برکت :|

مامانم رفت خونه‌ی خاله. خواهرم با دوستش رفت بیرون. من خونه تنها شدم، یکم با در و دیوار حرف زدم، مامانم نیم ساعت بعد زنگ زد، صدام گرفته بود، فهمید. می‌خواست برگرده بیاد. نذاشتم :|

پنج دقیقه به پنج دقیقه زنگ می‌زد که مبادا دیگه گریه کردم باشم من -_- هی الکی و زورکی می‌خندیدم، مامانم می‌فهمید هی فحشم می‌داد می‌گفت خاک بر سرت کنم :|

بابام اومد خونه، یکم حرف زدیم. بعد مامانم اومد، بعد خواهرم. می‌گفتن چته، من هی می‌گفتم هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی. آخرش به زهرا گفتم حالم داره از این یوزلِسی بهم می‌خوره، اینکه هیچ جوره مفید نیستم، حس می‌کنم انگلم، حس می‌کنم دارم از اینکه دوسم دارین سواستفاده می‌کنم! من حقم نیست این شرایط، منو باید بذارید سر کوچه، همین‌جوری داشتم ادامه می‌دادم که مامانم یهو وسط حرفام گفت:«تو چه بخوای چه نخوای، چه باورت بشه چه نشه، چه بخوای کنارت باشیم چه نخوای، ما دوستت داریم! دوست داشتنِ آدمارو از توجه‌شون بفهم بی‌شعور!! آدما وقتی کسی رو دوست نداشته باشن بهش بی‌اهمیتی می‌کنن!» 

من بازم گریه می‌کردم، این دفعه بلندتر!ولی با دلیلِ جدید..

۱۹

معمولیِ معمولی.

درسته که خیلی معمولی‌ام، معمولی‌تر از معمولی حتی. دوست ندارم دونه دونه نام ببرم بگم قیافه‌م معمولیه-این مورد حتی بدتر از معمولی- درسم، مهارتم تو هرکاری، خصوصیات اخلاقی یا هر چیز دیگه‌ای.

درسته که حالا که خوب فکر می‌کنم از معمولی هم فرسخ‌ها دورم، ولی اینکه از این به بعد معمولی نباشم دیگه دست خودمه..

+ دوست دارم به قلبم گوش بدم و هنوز یه سری‌هارو دوست داشته باشما! ولی هر کسی که رفیق نیست..

۱۶

اون قد و بالارو ببین چی کرده :-"

چندی‌ست ننه‌م هی توی خانه راه می‌رود هی دست می‌کشد روی قالی و موهای من را جمع می‌کند و به سان گرز رستم در هوا می‌چرخاند و نفسسسس‌کش گویان می‌گوید میروی کوتاه میکنی موهایت را تا کاسه‌ی ماست خوری را وارو نکرده‌ام توی کله ات و بقیه‌ی موهات را چتری کنم. حالا قرار است بروم آزمایش خون و ویتامین تزریقی و این کوفت و زهرمار هارا امتحان کنم شاید نریخت.
خانه‌ی ما همیشه یک وعضی است. اصلا یک جوری دکتردونی‌ست. مثلا برادرم عر میزند از آهن است. خواهرم شروع می‌کند استدلال کردن که نه داداچ اچتباه نزن از ویتامین دی‌عه! بعد یک‌نفر باید زن‌داداشم را از روی منبر بکشاند پائین تا هردویشان را قهوه‌ای نکند. زن‌داداشم همه‌چیز را به قد ربط می‌دهد. مثلا دیشب می‌گفت شاید به دلیل افزایش ترشح هورمون سوماتوتروپ (هورمون رشد) موهایت می‌ریزد. شاید داری قد می‌کشی. شاید داری از این هم نردبان تر میشوی. اه اه چه معنی می‌دهد این‌قدر بلند؟ بعدش هم رفت. می‌فهمید؟ رفت :|
حالا امروز ننه‌ام روی سرم حنا گذاشت. مدت زمان حنا گذاشتن هی عمه وسطی‌ام را فحش داد و گفت همش تقصیر اوست که من موهایم این شکلی‌ست و اذیتش می‌کند. می‌گفت یک ساعت است دارد موهایم را می‌پیچد و هنوز نصف کله‌ام مانده. فکر کرد تمام شده که دید قسمتی از موهایم را گذاشته ام پشت گوشم. دو دستش را گذاشت روی سرم و از گردن مستهلک بیچاره‌ام به عنوان تکیه گاه استفاده کرد :| این آخری‌ها این‌قدر دهانم را سرویس نمود که به ستوه آمدم :| قدیم ندیم ها مگر سر کچل ها غر نمی‌زدند؟ آخرالزّمون شده است به مولا!
وقتی روی آن کپّه‌‌ی سبز رنگ پلاستیک کشید و با هر حرکت سرم خش خش صدایش توی سرم فرو رفت و بعد رویش را با یک روسری داهاتی بست و گفت برو بخواب تا جذب بشه، فهمیدم که دارد میرود بیرون :| کجا؟ ددر :| دور دور :| تاب خوری :| بازار :| هی من می‌گویم آخرالزّمون شده‌ست شما هی ممانعت بورزید.
بعد رفتم این‌هارا شستم. حس می‌کردم یک نفر آمده ریـ..‌توی سرم. همین‌قدر حس بدی داشتم. گره‌هارا باز کردم. دیوارها را دیدم دچار گرخش شدید شدم. درد را در جایی که ننه‌ام می‌خواست نشگون بگیرد حس می‌کردم. دیوار ها همگی سبز شده بود، کف حموم سبز بود، من سبز بودم، فیونا ۲ بودم.
با شامپوی خواهرم موهایم را شستم. ما شامپوهامان جفت است ولی من عقده‌ای بازی دراورده‌ام و اسمم را روی قوطی نوشته ام. خواهرم از شامپوی من می‌زند و من از شامپوی او. دوتایمان هم فکر میکنیم داریم سر هم کلاه می‌گذاریم و تازه هردویمان هم این را میدانیم که دیگری از شامپویمان می‌زند.
الان دارم از گردن‌درد و سردرد های خرکی مقاوم به ژلوفن می‌میرم. دارم میروم کپه ام را روی بالشتی بگذارم که بوی حنا می‌دهد. ددابظ.
۱۹ ۷
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان