Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

صندلی داغ طوری :)))

اقااااا :))))

اینجا میتونین هر سوالی که دوست دارید از من پرسیده بشه بپرسید :))

مرسی از ساکن طبقه ی چهلم بابت برگزاری صندلی داغ :)

۱۵ ۲

در میانه ی راه ..

آغاز راه تویی ،

 پایان نیز هم ..

اما ، 

در میانه ی این راه شاید

دختر رنگ پریده ای باشد ،

که از مختصات تو شروع کرده 

و همه چیز را در مختصات تو تمام میکند ..

مثل ماه ِ سرگردان ،

میگردد در آسمان 

رخ رنگ پریده اش را اما ،

پنهان کرده میان ابرها ..

(اعتراف میکنم که مزخرف نوشتم :)))))

۱۸ ۱

چرا هیچکس تولد منو تبریک نمیگه ؟

چون هنوز تولدم نیست -_____-

۳۲ ۲

حرفی نموند

۳۰ ۳

مثل هر بار میخورم زمین ولی ، مثل هر بار پا میشم وایمیستم ..

۱. چندمین فاینالیه که میام اینجا میگم استرس دارم رو نمیدونم ، ولی بازم فردا فایناله ، بازم استرس دارم ، بازم بازم .. فردا هم مدرسه نمیرم ، خداکنه پاس بشم ، خداکنه .. 
۲. فقط دلم میخواد یه جایی باشه و من بشینم زار بزنم ، هیچکس دیگه ای هم نباشه ، قبلا از این کارا کردم البته ، نمیدونم تو کودوم یکی از پستام نوشته بودم ، چراغارو خاموش میکنی ، میشینی گوشه ای ترین نقطه ی خونه و هر چی دلت میخواد میگی ، هر چی که مونده و نمیشه گفتش .. میگی ، داد میزنی ، گریه میکنی ، خودزنی حتی . انقدر میگی که شرمنده بشی از حرفات ، انقدر میگی و میگی که خسته بشی ..
۳. چهارشنبه دو تا از دوستام داشتن گریه میکردن و بچه ها دورشون کرده بودن و دلداری و اینا ، تهش رو نتونستم در بیارم ، ولی مثل اینکه قصد داشتن خودکشی کنن ، و من فقط لبخند زدم ، به اینکه کسی که واقعاً بخواد بمیره به روی هیچکس نمیاره ، یه پستوی دلی ، یه گوشه کناری ، فقط میگه کم آورده ، هذیون میگه و میره .. 
۴. کلا از خودکشی زیاد حرف میزنن برامون ، همشم از اصطلاح حماقت استفاده میکنن ، آخوند میارن ، خود دبیرا تاکید دارن ، چرا ؟ پرسیدم از آخونده ، گفت چون آدم باهوش بفهمه کجا چه خبره تا عاشق خدا نشده باشه نمیتونه زندگی کنه . نباید این حرفو میزد ، نباید ..
۵. دلم میخواد پست رگباری بزارم ، حرف بزنم ، به کامنتا جواب بدم ، ولی نمیتونم .. اصلا جونش رو ندارم ، مورد دوم فقط لطفاً ..
۶. بازم چرت و پرت گفتم ، بازم مزخرف گفتم ، بازم بازم ..
۷. فردا جلسه اولیا مربیانه .. خدایا رحم کن .. 
۸. موقت ، شاید .
۹. چی گوش بدم ؟! بغض ابی رو یا بغض احسان خواجه امیری رو ؟
۱۰. نیاز مبرم به یک خانه ی تاریک ، گوشه ای خلوت و بارانی که بند آمدن بلد نباشد ..
۱۱ ۲

خودمم نمیدونم شماره ی چندم

۱. کلاس شیشم که بودیم ، وضعیت من همچین چیزی بود تقریباً ، فشار فشار فشار ، اون موقع با نوگل دوست بودم ، کلاس جیم بود من الف ، الان من الفم اون ب ، نمیدونم چیشد که دیگه اونقدر صمیمی نبودیم ولی جدیداً دوباره دارین رفیق میشیم ، از وقتی شروع شد که من تنها توی حیاط بودم ، اونم تنها بود یا نهایتاً با یکی از دوستاش ، بعد از "زنگ بعدی چی دارین" شروع میکردیم و میرسیدیم به اینجا که ما کلا آبو قطع کردیم با تحصیلمون ، شعر میگیم و کلا فار خوبی داره بودن باهاش :))

۲. هدفم از نوشتنش رو هم الان میگم ، نمیگم چی شد ولی طی یک حادثه ی آنپلزنت واقعاً دیگه پاچیدم ، واقعاً ، بعد یهو ازش پی ام اومد که خوبی ؟ گفتم نه ، مشقای زبانم مونده بود ، یه دستم تبلتم بود داشتم باهاش حرف میزدم یه دست دیگم سوال مینوشت ، تازه کچلم بود ، خوشحالم که تنها نیستم ، نمیدونم تا چه حدی درسته این طرز تفکر ، ولی همینکه دارم جایی رو که وقتی دیگه نمیتونم تحمل کنم یادم میارن باید بگم به درک ، خداروشکر . 

۳. میگفت برو روی تپه نورالشهدا داد بزن ، میدونستم بابام نمیبردم ، قبلا اون موقع که خواهرم کنکور داشت هر از گاهی میبردش ، پیاده روی میکردن ، منو هم میبردن دنبال خودشون عین جوجه اردک چیپس میخوردم :دی به بابام نگفتم ، خیلی خسته بود چهره اش ، خیلی ..

۴. وقتی مامانم بهم میگه چقدر صورتت کوچیک شده ، یا مثلا هی وسط حرف زدناش میگه چی شده ، ینی میفهمه شب و روزم شده حرف زدن با یه جوجه ، بله من پونزده سالمه ولی هنوز با عروسکم حرف میزنم ، هنوز شب یکی از درگیری هام اینه که چجوری پتو رو تقسیم کنم ، پتوم هم سیندرلاست ، مشکلی دارید ؟ :|

۵. تا یادم نرفته ، از همه ی بچه های تیم بلاگفان بابت مسابقه ـشون و هدیه ی قشنگشون تشکر میکنم و خسته نباشید میگم :)

۶. آها ، زیستارو داد ، امتحانش از پونزده و بیست و پنج صدم بود ، شدم چهارده و بیست و پنج صدم ، ولی بالای برگه ام نوشته بهار جان ، خیلی خوب و واضح نوشتی عزیزم ، ممنون . عشق نیست این دبیر ؟! فیزیکارو هم داد ، شدم یازده و نیم از سینزده ، دبیرمون میگفت چجوری بزنمت کبود نشی ؟ چرا اینقدری بی دقتی تو ؟ هان هان ؟ با هفت جمع کنه میشم هجده و نیم ، یه نمره به همه اضافه میکنه میشه نونزده و نیم ، چهار تا هم مثبت دارم ، حله آقا حله . 

۷. ننگ بر مالک ، تف بر مالک ، اف بر مالک ، نفرین بر مالک ، احمق ، د آخه فلان فلان شده ی بیسار ، تو خجالت نمیکشی به من اسپیکینگو میدی دو و هفتادوپنج صدم از چهار ؟! برو بمیر تو کانون کسی زیر نود و پنج نداده اسپیکینگ منو عقده ای الاغ :| تو اگه بلد بودی از عهده ی مدیریت کردن بچه ها بربیای صداهارو ضبط نمیکردی که ، حالا هی بیا به شرافتت قسم بخور جدی هستی ، بمیر بابا عقده ای . فکر کنم واضحه قضیه و امتحانش :دی

۸. به همین برکت ، به پیر ، به پیغمبر جواب میدم نظراتو عزیزانم ، خیلی هم شرمسارم بابت دیر شدنش ، ولی در اسرع وقت هم به خصوصی ها جواب میدم هم عمومی ها ، بازم شرمنده ، ببخشید به بزرگی خودتون ..

۹. هاله ، درسته که جدیداً داری میفهمی به نفعمونه با هم خوب باشیم ، ولی دلیل نمیشه اینقدری لپ منو بکشی که جای دستت بمونه که ، آدم باش مرسی اه ، تو امتحانم تقلب نکن بعد بیا پز بده ، به روت میارم داداچا ، گفته باشم خلاصه .

۱۰. شنبه فاینال دارم ، امشب که حالم خوب نیست اصلا ، فردا هم کلاسارو نمیرم ، جمعه هم آزمون نمیدم ، شنبه هم مدرسه نمیرم ، ان شالله پاسم ، دعا کنید واسم ..

۲۲ ۰

سرزنش برای شنبه ای که امروز بود .

دیشب داشتم خوابای خوبی میدیدم ، خوشحال بودن خوابام ، صبح ساعت هفت بیدار شدم ، مامانم گفت دیرتر بیدارم کرده چون دیشب داشتم درس میخوندم و خوشحال بودم از این بابت ، بعد با بابام رفتیم مدرسه ، زنگ اول عربی داشتیم ، رفتم در زدم گفت برو تاخیری بگیر ، رفتم دفتر هم به مامانم زنگ زدن هم بابام که ببینن آیا مطلعن از تاخیر من یا نه ، من بهم برخورد ، چون قاعدتاً با رفیق مذکرم و شرکاش که نمیام مدرسه لامصب ، با بابام اومده بودم !! بعد که به هشت پشتم زنگ زدن رفتم سر کلاس ، کاری ندارم چطوری گذشت ، اصلا نمیخوام نمیخوام به این فکر کنم که چقدر حالم بد بود ، چقدر دلم درد میکرد و بهانه بتراشم ، گند زدم ، گند . زنگ سوم امتحان ریاضی داشتیم ، شیش تا سوال بود ، سه تارو بلد بودم نوشتم ، سه تای بقیه رو بلد نبودم ، ببین بهار واقع بین باش ! تو بلد نبودی ، مشکلت نه این بود که نخونده بودی یا هر چیز دیگه ای ، تو بلد نبودی و این از تمرین و تکرار کمت بود ، این از کم کاری و بیشعوری خودت بود . یکی رو هم تقلب کردم که دبیر دید ، به صبا که بهم تقلب داده بود گفت از نمره ی هر دومون کم میکنه ، رفتم بهش گفتم هر کاری میکنی بکن ، ولی با نمره ی خودم .. با صبا کاری نداشته باش ، گفت من با خودتم کار ندارم .. فقط ازت انتظار نداشتم ، چرا امروز اینجوری بودی ؟ چرا هیچی نمینوشتی ؟ چرا تقلب کردی ؟ من تورو یه جور دیگه ای دوست داشتم ! اینارو که میگفت ، دوست داشتم بمیرم .. سه شنبه دوباره امتحان ریاضی داریم ، گفت اونو جبران کن تو ، اونو کامل بشو .. من فقط سعی میکردم اشکام نریزن پایین ، چقدر لوس و ننر بی جهت شدم این مدت .. حق نداشتن بریزن .. هشت دوره کلاس ریاضی رفتی بهار ، هشتا صدو پنجاه تومن میشه یکو دویست ، احمق ، بی مصرف ، زائد ، زالو ، کثیف ، اینهمه بابات زحمت میکشه ، اینهمه شب و روزش بخاطر توـِه عوضی یکی شده ، اینه وضع درس خوندنت ؟ آره ؟

برو بمیر ، بغض کردی ، گریه کردی خودم میکشمت ، حق نداری دیگه .. دیگه حق نداری ، یه جایی تمومش کن این تنبلی رو .. خجالت نکشیدی از مامانت ؟ چجوری روت میشه بهش بگی ؟ اگه فردا زنگ زدن مدرسه خواستنش چی ؟ چه حرفی داری که بزنی ؟

به درد نخور ، بی مصرف ، عوضی .. هی بگو هاله فلان هاله بهمان ، استرس میده بهت ؟ تو استرس نگیر ، تو به خودت مطمئن باش ، خجالت نمیکشی از وضعی که ساختی ؟

حرف از غایب کردن واسه زبان نزن که میزنم تو دهنت ، چشم سفید ، پررو .. از خودم بدم میاد ، از خودم بدم میاد .. از کی باید معذرت خواهی کنم ؟ از بابام ؟ از مامانم ؟ از دبیرم ؟ 

بخشیدن کی درست میکنه این وضعو ؟ د یه کاری بکن دیگه ، درست کن همه چیزو .. تو میتونی .. فردا زیست بیست شو ، حق نداری بگی دلم درد میکنه دارم میمیرم از درد ، حق نداری بگی خورده تو روحیه ام ، حق زدن هیچ حرفی زو نداری ، فهمیدی ؟ هیچی .

۱۶ ۰

سرما میخوری گوساله !

تو کانالمم نوشته بودم ، تبلتمو گذاشته بودم بیرون و گوشیم دستم بود ، مامانم اومد تو ، راستش داشتم وبگردی میکردم ، نه آهنگ گوش میدادم نه دنبال تحقیق بودم نه از جزوه هایی که ازشون عکس گرفته بودم استفاده میکردم ، درو که باز کرد ترسیدم ، گفت چرا میترسی ، مگه میخوام بزنمت ؟ بعد من اینطوری شدم (.____O) قشنگ ، ریاضی هام ساعت پنج تموم شد و تا ساعت هفت و اون حدودا مامانم هی گیر میداد پاشو برو بیرون واسه فردات تغذیه بخر ، فردا میری میمیری تو مدرسه اینقدر که هیچی نمیخوری ، نه صبحانه نه ناهار نه شام ، از اون طرف هی من میگفتم نه ، دوست ندارم ، بعد خواهرم اومد لباسامو پرت کرد تو چش و چالم در حدی دکمه ی پالتوم پاچید تو دندونم و احساس کردم لبه ی اون یکی هم پرید که اینطوری نشد به حول قوه ، با ساده ترین ظاهر ممکن که شامل مقنعه و مانتو و شلوار و کفش یه رنگ که مشکی باشه ، با موهای شونه نشده رفتم تو حیاط منتظر بابام ایستادم ، بارون میومد و هنوزم داره میاد ، نتونستم مقاومت کنم ، فقط میخواستم شونه هام نلرزه ، مامانم از پشت پنجره نگاه میکرده آخه .. دلم یه جور بدی گرفته بود ، انگار همه گرفتگی های عالم تو دلم مونده بود ، تلنبار شده بود و حالا کل وجودم داشت میگندید .. رفتیم بیرون ، اول رفتیم شیر خریدیم ، اون مدتی که تو ماشین نشسته بودم همش داشتم به این فکر میکردم که لطفاً ، خدایا تروخدا بارون قطع نشه که وقتی برگشتیم بتونم بازم باهاش حرف بزنم .. بعد بابام گفت میخوای بریم دور دور ؟ گفتم نه ، گفت میخوای ببرمت ذرت مکزیکی بخوریم ؟ گفتم نه ، گفت میخوای شام بریم بیرون به مامانت اینا نگیم ؟ گفتم نه ، گفت ینی برم خونه ؟ گفتم آره . ولی نرفت ، رفت سمت خیابونای شلوغ تر و شیشه هارو داد پائین ، آهنگو زیاد کرد ، فریدون فروغی بود ، اونجاش که میگفت "حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین" رو خیلی دوست دارم ، یهو گفتم بابا میای بریم بستنی بخوریم ؟گفت آره ، بستنی هم میخوریم ، از نورای رنگی عکس گرفتم ، انقدر دوسشون دارم ، خیلی ها . البته دیگه شوق و ذوقی براشون ندارم ، فقط دوستشون دارم ، اون حس توی عکس رو . بستنی خوردیم ، سردمون شده بود ولی می ارزید ، اون وسط بابام اومد بخاری بزنه اشتباهی کولر زد ، یخ کردم رسماً ، دو تا هم برای خواهرم و مامانم خریدیم و برگشتیم ، اومدیم خونه مامانم بخاطر همون موقعی که دید گوشیم دستمه دلخور بود ، بستنیش رو هم نخورد ، عوضش خواهرم کلی خوشحال شد ، بهش گفتم میای بریم تو پارکینگ بخوریم ؟ گفت آره ، رفتیم پایین ، نصف بستنی مامانم رو خوردم ، به خواهرم گفتم میرم زیر بارون ، یه جایی ایستادم که از پنجره معلوم نباشه ولی بارونم بیاد رو سرم ، گریه کردم ، یه عالمه گریه کردم ، حتی نترسیدم از اینکه تمام قد بلرزم ، از اینکه سرما بخورم .. بهش گفتم دیگه هیچ کاری بلد نیستم بکنم برای زندگیم ، بهش گفتم خودش باید درستش کنه ، من دیگه توانش رو ندارم .. گفتم ببخشید ، بخاطر همه ی کور بودنام .. بعد خواهرم اومد در پارکنیگ گفت بیا تو ، سرما میخوری گوساله ! اولین عطسه رو دم در پارکینگ زدم و حسابی حسابی گلوم درد میکنه ، ولی مهم نیست ، دیگه حالم خوبه ، دیگه هر وقت اینجوری شد یه پناهی دارم که میدونم همیشه دارمش ..

اینجا دیگه نمینویسم ، یه وبلاگ جدید میزنم ، اینجارو بخاطر آرشیوش که برام خیلی عزیزه نگه میدارم و رمز ثابت پستای اونجارو به یه سری از دوستام میدم ، نمیدونم چه کلمه ای میتونه توصیف گر حالتی باشه که همه غصه های عالم توشه ، ولی من دقیقاً همونطوری بودم و ممنونم از دوستایی که کنارم بودن ، واسه دووم اوردن من همین دوستام که تعدادشون از انگشتای دست کمتره کافیه ، من وبلاگ شلوغ نمیخوام ، من یه رفیق داشته باشم ولی مشتی باشه واسم بسه .. 

خدایا؟ شکرت ..

۱۷ ۰

میخوام اعتراف کنم امروز خیلی خوش گذشت ..

ساعت نه و پنجاه و چهار دقیقه من تازه صورتمو شسته بودم ، بعد سید زنگ زد گفت کجایی ؟ من دم در کافه منتظرتم ! به سریع ترین صورت ممکن آماده شدم و ده و ده دقیقه دم کافه بودم ، دوست دارم فضاش رو ، مخصوصاً طبقه ی سومش ، دیوار شیشه ای هاش خیلی باحالن و آدمو وسوسه میکنن هر وقت خونه ساخت یه طبقه ـش رو کلا اینجوری بسازه . 

صبحش ، کل دیروز ، پریروز عصر ، مامانم در حال غر زدن و دعوا کردن با من بود ، که چرا تو درس نمیخونی ، تو به حق خودتم نمیرسی و این مسائل ، امروزم که مدرسه رفتم مزید بر علت شد که کلا باهام حرف نزنه ، مثلا امروز صبح بیدار شدم میگم مامان سلام ! صبح بخیر ، اینجوری (.______.) نگام کرد فقط ، بعدشم تا وقتی که برم غر زد که خجالت نمیکشه و این حرفا .

یک ساعت و نیم اونجا بودیم ، ینی حقیقتاً دیر آوردن سفارشمون رو ، اینا رو خوردیم ، بله اینم منم که توی عکسم :| 

خوش گذشت ، گفتیم خندیدیم و کلا لحظات خوشی بود ، یادم میمونه :) دوست دارم یادم بمونه :) 

بر خلاف سری های پیش که فقط دوست دارم فراموششون کنم ، فقط فراموششون کنم .. دنگی حساب کردیم ، بعد از اونجا رفتیم از این مغازه های مزخرف فروشی به قول بابام ، از این دفترچه گوگولیا داشت ^_^ یدونه جفت خریدیم ، به سلیقه ی منم خریدیم ، ینی کلا سید نظری نداشت ، تو کمتر از پنج دقیقه دو تا دفتر جفت و یه پیکسل کاشی برای من و یدونه پاندای چاقالو برای سید خریدیم ، مال من مربعه مال اون گرد . دوستش دارم خیلی ^_^

اینارو که خریدیم ، بازم وقت اضافه آوردیم ، لذا رفتیم تو این مغازه هایی که دورمون بودن ، قشنگ لباس همه ی بچه هارو دیدیم ! و جالب اینجا بود که هیچ کودوم بیشتر از بیست و پنج تومن نبود ، بعد ما کفمون بریده بود که شت ، شاخ اینستا با این همه افاده همچین لباسی میپوشه ؟! کلا ً پوکر شدیم و برگشتیم ، یه مغازه ی دیگه بود که سه تا لباس مجلسی مسخره آویزون کرده بود ، قرار شد هفته ی بعدی سید عروسی بگیره ، اون سفیده رو بپوشه ، منم یدونه بنفش با گلای سبز ، فری هم یدونه قرمز مشکی دهاتی پیدا کردیم براش که هماهنگ باشه :| 

بعد مامانم اومد بهمون پیوست و هر کسی رفت دنبال زندگی خودش ، بعد با مامانم رفتیم بتابیم ، از دم دکه ای داشتیم رد میشدیم ، بهش گفتم اجازه میدی همشهری داستان آذر رو بخرم ؟! گفت ببند بهار ، تو درسای خودتم نمیخونی ! و خورد توی برجکم ، دیگه هر چی باهام حرف میزد اصلا ً نمیفهمیدم چی میگه ، پتانسیل اینو داشتم که بشینم وسط خیابون بگم دیگه خستم کردین ، ولم کنین دیگه ! ولی خاب این جوجو رو خریدم و همه چیز یادم رفت :دی

کلا هر چی خریدیم ایناس :)

به قدری طاقت دوریش رو ندارم که همچین خلاقیتی پیاده کردم روش ، همیشه ببینمش ^_^ بعد رفتیم پارچه خریدم واسه عید که بدم به خیاط بدوزه برام ، بعد رفتیم هدیه ی تولد خواهرم و امیر رو خریدیم و رفتیم خونه .

خواهرم گوشی نمیخره و همه ی نقشه های من نقش بر آب شده :دی ، ایش :|  دیگه همینا ، خوش گذشت ، دیگه باید بپذیرم که تلخی همیشه هست . یه جورایی جز لاینفک شده و باید قبولش کنم ، دیگه تموم شده روزایی که میشد سختی هارو ندید :) 

فکر کنم پست موقت باشه ..

۱۵ ۵

شیصدو سی و چار ..

حس بچه ای رو دارم که تو کمد پشت لباسا قایم شده تا بیان پیداش کنن

ولی شب شده و کسی یادش نکرده ..

۲۰ ۱۸
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان