Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

میشه بغلم کنی ؟

بشنویم

۰ ۹

کیپ کام من باز با تفاسیرالپاتریکیه اومدم :)))

در جلد سوم ویراستار هشدُم از حکیم بهارالسلطنه پاتریک الله همایونی رضی الله عنه یخلد فی الجنه میخوانیم :

در روزگاری معشوق خویش را در کوچه ای گیر انداخته و حینی چونان وزغ سیخ خورده ، دست به گلویش میفشاراندیم و نگاهی عارفانه به دو چشم عدس مانندش داشتیم ، بگفتیم : پس کی مال من میشی ضِعیفه ؟ 

معشوقه پس از زدن حرکات چیریکی متعدد در جهات شمال ، شرق و غرب ، غودا غودا گویان بگفت : اگه بناس مال تو مرتیکه باشم عصن میخوام نباشم !!! لذا در حینی که "به عنم" خاصی در چشمانمان موج مکزیکی زده و سالسا ها میرقصید بفرمودیم : نه خاب ، بیا بشو ماه شب هایمان که هر شب بتابی بر ما ، نورت را بکنی توی چشم و چالمان و این گل واژه های عاشقانه . معشوق لانچیکوهایش را غلاف نمود و بگفت : باچه داداچ ، ماه هر وقت طلوع کرد میگم واسه تو باچه . 

یار دیگر روی مغزمان مثل الاغ های رمیده جفتک میزد که فرمودیم : خاکیشتِرا عالم تو سرت ، بیا برو یخده از کش تمبون وفاداری یاد بیگیر ، هر طرف میکشیش باز برمیگرده به صاحابش . معشوق چشم و ابرویی نازک نموده و گفت : درسته ی خوب رویان وفا ندارند عاما من که میمونم چه مرگم شده است ؟!

غلذا دیدیم زدیم به کاهدان ، گفتیم بیا جمع کن یارا ، دیگر به تو حتی فکر نیز نخواهیم نمود ، یار جامه ها دریده ، مرز های حیا را درنوردیده و بال ها گشاند . بگفت : غلط کردی تو مرتیکه خر ، تو مرا فراموش نتوانی کناد ، من مثل سوسک که از زیر در رد میشود رد میشوم و شب ها خواب را از چشمانت میگیرم تا به چیزخوری بیفتی عاشقا !

ما که دیگر به آنجایمان رسیده بود یقه ی یار را گرفته و در دست فشردیم و نعره برآوردیم : خیلی هاله ای !!!

(شما یادتان نمی آید ، "خیلی هاله ای" رکیک ترین فحش روزگار بوده و هست ، توضیح از بنده ی ویرایشگر) معشوق نیز سر به گریبان نهاده و رفت ، همه با هم : خب به درک خب به درک .

.

بدین وسیله ، پنج بیت ابتدایی "گفتم غم تو دارم" حضرتِ دکتر حافظ را شرح دادیم ، باشد که عبرت گیرید ، بقیه اش را هنوز درسمان نداده اند ، دادند می آیم میگویم بیشتر عبرت بگیرید .

تمت

۲۲ ۱۰

#لاکچری

زندگی فقط اونجاش که صبحا بابات میبردت مدرسه و صبح میتونی صبحونه بخوری و دو بار بری دسشویی و کفش بندی بپوشی !!! :))))

[یادی کنیم از اون روز که سر کلاس زبان لاکچری رو خوندم لوگزوآری:||]

ددابظ :))

۲۰ ۱۴

نمیدونی چقدر دلم یه اتفاق خوب میخواد ..

تو مدرسه با دبیر شیمی دعوام شد بدجور ، به بدترین صورت ممکن اون میگفت عزیزم و یه چیزی میگفت ، من با "ببینید خانوم" شروع میکردم و تا ته قضیه جواب هر چی که احتمال داشت بگه رو میگفتم . و بازم سر حرفش هست که من غلط نوشتم .. صبح جا موندم ، بابام میخواست بیاد باهاش حرف بزنه ، بگه یا میتونی مدرس این بچه ها باشی ، یا سوادش رو داری ، یا نداری و ددابظ .
و شاید بیشتر از اینکه جسمی خسته باشم ، روحی خستم ، دلم یه اتفاق خوب میخواد ، یه اتفاق خوشحال کننده . یا حتی اگه قرار نیست اتفاق خوشحال کننده ای بیفته یه بار ، فقط یه بار یه نفر باشه ، من تا میتونم پیشش زار بزنم و خالی بشم ، شاید اینطوری کمتر بهم فشار بیاد ، اینجوری دیگه نمیتونم .. نمیتونم ..
وقتی اومدم خونه دخترخالم با پسرش اومده بودن خونمون ، پسرش همونیه که تازه به دنیا اومده و ازتون خواسته بودم واسش دعا کنید چیزیش نباشه ، که نبود خداروشکر .. انقدر روی تختم جا نیست که با این مسئله کنار اومدم که نصف تخت مال منه نصفش مال لباسام ، ساعت سه و نیم به هـ اسمس دادم پاشو جمع کن بریم بیرون دیگه ، گفت خب ، چهار دم در خونشون بودم ، رفتیم سوار اتوبوس شدیم و بعد همه ی شهرو گشتیم ، که شامل دو سه تا پاساژ و اینا میشه ، یکی دیگه از بچه هارو هم دیدیم ، داشت میگفت با کی قرار دارید و این مزخرفات ، حوصله نداشتم گفتم تو یکی دیگه گوه نخور ، به تو که تنهایی اومدی بیشتر میخوره به نیت قرار اومده باشی ..
بعد همش دنبال یه چیزی بودیم که جفت بخریم و داشته باشیمش ، نتونستیم یه چیز خوب پیدا کنیم ، از یه گردنبند خوشم اومد که سی و پنج تومن بود و اگه قرار بود جفت بخریم نمی ارزید ، ما دانش آموزای فقیر مملکتیم :|
بعد رفتیم سیتی سنتر هات چاکلت بخوریم مثلا ، هر چی من میگفتم هـ ! عزیزم ! این خط این نشون ! میریم یه چیز بدمزه میدن بمونا ، بیا بریم کافه ی شیکی ، جایی . بعد نمیومد هی :| فلذا من واقعاً نتونستم بخورم اون مایع بدمزه ی بدرنگ و اون کیک کهنه رو ، همین طوری ولشون کردیم و اومدیم ، بیخیال اینکه دانش آموزای فقیر مملکتیم و جاش پول دادیم :/
سوار تاکسی شدیم که بیایم خونه و از بستنی فروشی سر کوچه دو تا قیفی بخریم ، بسته بود ، رفتیم فلافل بخریم ، آماده نداشت ، اسنک هم نمیپخت ، از هم خدافظی کردیم و برگشتیم خونه .
میدونی خیلی وقته که دیگه صدای خندیدنم نمیاد ، به قول خواهرم یه جور بدی مظلوم شدم ، میدونی خودم کی فهمیدم ؟ وقتی که مامانم شام ماکارانی شکلی پخت و خوشحال نشدم ! اوه پسر ، این فاجعه ـست :| 
سرم درد میکنه و خستم ، فردا امتحان زبان داریم و زیست میپرسه ، به جبران گندی که زدم ، خیلی دوست دارم داوطلبی برم واسه درس ، ولی سرم خیلی درد میکنه ، آرشیو این چند وقت اخیرم رو که میخوندم ، خودم واقعاً موندم تو کف خودم که من واقعاً تا چه حد میتونم چیزناله باشم :))) و اینکه شما چجوری تحمل میکنید منو ؟
من خودم نمیتونم خودمو تحمل کنم . امروز زنگ ورزش فری اومد پیشم ، با هم که حرف زدیم ، دیدم این درد هممونه ، این دلتنگی بی درمون ، این خسته شدنای تموم نشدنی .. فقط نشستیم روی زمین ، اون گریه کرد و من بهش خندیدم :)) ولی چشمام میسوخت از هجوم اون همه اشک که حق داشتن بریزن ، ولی نریختم .. تازه کلی هم فری رو خندوندم که خاک تو سرت ، نشستی دم در دسشویی ها و یه سری چیز دیگه که از گفتنش معذورم :)
احساس لذت بخشیه ، اینکه بهم اعتماد دارن .. کاری به این ندارم که هیچ کسو ندارم ، ولی همین که وقتی هیچکسو ندارن میان پیش من با اطمینان به اینکه حرفشون پیش من میمونه حرف میزنن ، خوشحالم میکنه ..
دارم سعی میکنم مخ بابام رو بزنم اواسط دی یا بهمن بریم مسافرت چند روز ، قبول نمیکنه هی .. دلم هیجان میخواد ، مثل وقتی که باید همه ی زورت رو بزاری تا دسته ی جت اسکی رو ول نکنی ، از ته دلت جیغ میکشی و خیس میشی ، از ترس میخندی و بعدش بازم میگی دوباره دوباره ! یا حتی یه کوه که بشه رفت روش و فریاد زد .. 
همین .
۱۶ ۱۱

پونصدو نودو دو

قاموساً شما تو بغل مامانتون احساس آرامش میکنید ؟!

من فقط احساس درد میکنم ، بسکی از پهلو های آدم ویشگون میگیره :|

۲۳ ۱۲

نمیخوام دل بسوزونه ، کسی بین آدم ها ..

سرم را که روی شکوفه های دامنم میگذارم

انگار که بفهمند این آب ، از جوهره ی جان آمده ، در هم میپیچند .. 

گل هایشان میشکفد ، 

این خاصیت عشق است ، در لحظه تو را به اوج میبرد ، بعد که شکفتی و گل دادی ،

پرپرت میکند به پای انتظار ها .. 

عشق چه در اشک باشد ، چه در حرف باشد ، چه در دل .. 

تو بگو من چه کنم که عشقت ، ریشه دوانده به جانم ؟! نورش را از چشم هایم گرفته که بی فروغ شده اند ، 

آبش را هم از چشمانم گرفته که خشک شده اند ..

میترسم بار دگر که سر روی گل های پائیزی ام گذاشتم ،

گل هایش آنقدر بزرگ شود که دیگر روی دامنم جای نگیرند ..

قد بکشند و بالا بیایند ، آنقدر که ساقه ی یکی بپیچد دور گردنم و گل قرمز رنگی مرا ببلعد ..

گلِ قرمز اما ، سیاه خواهد شد .. گلبرگ هایش از هم جدا خواهد شد و من ،

همه ی گلبرگ های سیاهش را در آغوش گرفته و 

خواهم گریست ..

خواهم گریست ..

خواهم گریست ..

۱۳

میکشد مرا غصه ی این ، که مبادا مسافری باشی که میرود ..

۱. ببین واقعاً دارم میگما ، هیچی دیگه نمونده از من ، جز یه قسمتی که هر روز بخاطر دوست داشتنت محکم تر از دیروز میخوره زمین ، باز بلند میشه و مثل مرد میجنگه ، تو دلگرمش میکنی ، تو تنهاش نذاشتی ، تو پیشش بودی .. تو همه ی این مدت تلخی که گذشته و هنوزم میگذره .. نکنه بری ؟ میدونی ، اگه بری من همینقدری که الان محکمم ، میشکنم .. این ینی خیلی ها ! خیلی ! 

۲. یادتونه یه مدت پست بدهی مینوشتم ؟! اوه . واقعاً چی شد که دیگه ننوشتم ؟! خیلی هاش مونده :| امروز دو تاش رو انجام میدم ، یکیش رو در کمال شرمندگی بابت دیر بودنش ، یکیش هم که اتاقمه عین طویله شده باید مرتبش کنم :| ینی داغونه ها :| به شرحی که من سه دست لباسو هر روز از صندلی به تخت ، و از تخت به صندلی انتقال میدم ، کف اتاق کلا ً با لباس و کتاب و پودر پاک کن مفروش شده ، به حدی که دیشب واقعاً خودم دلم نمیگرفت سیم چراغ مطالعه رو بردارم ، اینقدر کثیف :|||

۳. جواب دلمو چی بدمُ .. سراغ تو رو بگیرنُ نباشیُ ..

۴. تصمیمات جدیدی گرفتم ، یکی از جدی ترین هاش اینه که فحش ندم :| ینی کمش کنم تا حدی که دیگه نباشه ، واقعاً حرکت شنیعیِ که متاسفانه به طرز ناخودآگاه ازم سر میزنه :| واقعاً که :| اُف بر من :|

بعدی هاشم که درسی هستن ، کاملا ً واضح و مبرهنِ .

وای وای ، امروز برگه های زیست رو داد ، دینی رو که فکر کنم بیست میشم ، وای وااااای زیست . وااااای :| وااااای :| الان جای همه ی این "وای" ها میتونین هر فحشی که دوست دارید بزارید :| من فقط دارم مراعات میکنم :|

امتحان از سی نمره بود ، من شدم بیست و سه :| تقسیم بر دو میشه ، با چهار از پنجی که گرفتم جمع میشه و من در مجموع میشم پونزده و نیم :||| واااااای ، این سری واقعاً وای .

۵. من نمیتونم ننویسم ، یه جوریایی اینجا "تنها" دلخوشیمه ، من مینویسم "پناه" ، شما هر جوری که دوست دارید بخونیدش .. 

۶. ببخشید که موضوع پستام تکراری شده و همش رو محور هاله و دعوا و امتحان و نمره میچرخه ، واقعاً موضوع دیگه ای نیست و نمیتونمم ننویسم ..

۷. حرف خیلی هست ، حوصله ی شرح قصه نیست فقط .. :):

۱۲ ۵

برو تو دیگه جیگر گوگولی مگولی من نیستی :|

من در حالی که دارم میرم از توی حمام صابون بیارم :

مامانم : بهار یاواش ، بابات خوابیده .

من : چــــی مـــیگی مـــامـــان ؟

مامانم : ای یـــــامــــان ، میگم یواش تر .

من : باشه [صابون از دستم لیز میخوره میافته زمین]

مامانم : چیکار کردی ؟

من : هیچی [شامپو میفته تو سرم]

مامانم : بیا بیرون لطفاً ، کافیه دیگه .

من در حالی که عجله میکنم : الان میــ .. [شپـــلق:|] 

هر طوری که فکر میکنم ، اینکه بابام رفته پائین خوابیده ، خیلی منطقیِ .

پ.ن: دینی رو خدا میرسونه ، مگه نه ؟! :)))

۲۱ ۱۶

نبودی ، نیامدی ..

دیر شده جانا ، برای بوسیدنت میان این واژگان بی تفاوت هم دلیلی ندارم ..

نفسم از جای سرد بلند میشود ، نفسم از جای درد بلند میشود ؛

آنقدر دیر آمدی که رفتنت را قلب لعنتی ام باور کرد ، طفلکی هزار تکه شد ..

مثل شیشه ی همسایه ..! با صدایی مهیب به زمین افتاد ،

ریز ریز شد ، به چشمان شیطنت بار کودکان اشک نشاند ؛

ولی هیچکس حرفی نزد .. آقای همسایه هوار نزد .. 

تکه ای از آن را پرنده ای سرمازده برداشته ، مدام نوک میزند و چیزی ، به درد می آید در شمال غربی این تن ..

تکه ی تو اما ، همه جا هست و هیچ جا نیست ..! 

تکه ی تو بود که میتپید در جان نیمه جانم ، زهرخندِ تصنع بود به لب خشکم ، نور بود به چشم بی فروغم ..

تو که نیستی، جانم مدام به خواب میرود 

من هنوز بیدار نشده ام ،

حتی در "نون" پایان این هذیان ..

۹ ۸

از بهاران خبرم نیست ..!

ارغوان من ، نه گل است و نه هیچ چیز دیگری ..

ارغوان من شاید ، قامت بلندی ـست که برای بوسیدن پیشانی ام خم میشود ..

ارغوانم آنجاست ، ارغوانم تنهاست ..

+ بشنویم

۱۰
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان