Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

به دنبال من اگر میگردید ..

در صورت تمایل ، میتوانید من را در bahar-minevisad.blog.ir بخوانید ، آنجا خانه ی اجاره ای من است ، شاید یک ماهی را آنجا زندگی کنم ، این وبلاگ در صورت زنده بودن من پس از یک ماه ، به روز خواهد شد .

این وبلاگ دو روز دیگر از دسترسی خارج شده و نویسنده اش ، آخرین نفس هایش را در خانه ی اجاره ای ِ تنگ و تاریکش میکشد .

از نگرانی ها و لطف های شما بی نهایت سپاس گزار و شرمزده ام ، بابت بی جواب بودنش هم عذرخواهی میکنم و دیگر ؛ حرفی نیست ..

۱۳

آخرین

من جز اون آدمای بیکاری هستم که اسم خودشون رو گذاشتن بلاگر ، بلاگر بودن تا حالا چیزی جز آرامش واسه ی من نداشته ، چه وقتی که با محیط اینجا آشنا شدم و چه وقتی که نمیدونستم وبلاگی هم هست با نوشتن آروم شدم ، از سوم ابتدایی که تونستم بگم فلان چیز شبیه بهمان چیزه نوشتن رو شروع کردم تا رسید به جاهای تخصصی و مسابقه و کوفت و زهرمار . بعد رفتم سراغ نقاشی ، مداد رنگی و گواش رو دوست داشتم ولی دوستش نداشتن ، نذاشتن با مداد بکشم و بخاطر همین نذاشتن هاشونِ که سه تا تابلوی نصفه ی رنگ روغن دارم ، میبینی ؟! کلا ً علاقه ی من واسشون مهم نبود . خب خیلی خارج نشم از اصل موضوع ، داشتم میگفتم نوشتن و بیان احساسات واسه من تفنن آرامش بخشیِ . ولی دیگه نمیخوامش ، بهتر بگم ، دیگه نمیخوام آروم باشم . آروم باشم برای چی ؟! که چی بشه ؟! از یه جای دیگه کوبیده بشم ، یه جای دیگه به خودم اجازه ی ابراز بدم تا دوباره آماده بشم برای کوبش بعدی ؟! خریت و حماقت کافیه .
امشب تمومش میکنم ، اگه چند بار امتحان کردم و نشد ، این بار میشه . من اشتباهات سری قبلی ـم رو دوباره تکرار نمیکنم . دیگه حواس پرتی نمیکنم ، میدونی ؟! تحت هر شرایطی بستگی داره تو هدفت چی باشه ، تو دنبال چی باشی ، مثلا ً تو دنبال کسب کردن یه موقعیت شغلی خوبی ، بعد میتونی روز ها خودت رو توی اون موقعیت تصور کنی تا روتین وار بهش برسی ، اینجا تو هدفت اون کاره و الان هدف من مرگِ . اون لحظه رو هزار بار تجسم کردم ، سردرد گرفتم و الان واسم عادیِ . سعی کردم بخندم بهش ، تونستم . عمل کردن بهش مگه چیه ؟! مگه چه کار شاق و سختیه ؟! سخت تر از تحمل این همه درده که داره جونم رو فشار میده ؟! یه استاد داشتم میگفت قبل ار شروع هر کاری با خودت تکرار کن ، منم تکرار میکنم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من فردارو نمیبینم .
من دیگه این آدما رو تحمل نمیکنم .
من امشب میمیرم .
بی رحم نیستم ، خودخواه نیستم ، ای کاش بودم ! اگه بودم الان خاطرم عزیزتر بود ، مثل "ح" ، مثل "ف" ، هوم ؟!
من حتی به لحظه ی بعد از مردنمم فکر کردم ، کی ناراحت میشه ؟! هیچ کس . کسی که اینجا جوری رفتار میکنه که من بیخیالِ غرور و شخصیتم آنچنان میزنم زیر گریه که باید یه جوری صداش رو خفه کنم ، غلط اضافه میکنه از مردنم که آرزوشه ناراحت بشه .
دلم میدونی به چی خوش بود ؟! هیچی نداشتم ، نه از اون دخترام که تو فاز دوستی صمیمی با همجنسشون باشن ، نه توانایی تحمل کردن دوست پسر و این مزخرفات رو دارم ، دلم به خانوادم گرم بود ، که امروز واسه بار هزارم بهم ثابت شد اونا رو هم ندارم .
بدترین درد میدونی چیه ؟! داشتنِ خانواده در عین حال نداشتنشون . من همون بچه ی فنچی ام که تو راه پله خوابش میبرد ، همونم که میخواست کلیه ش رو بفروشه که باباش کمتر بره سر کار ، فقط خونه باشه .. حالا بزرگ شدم ، همونم که تو بله برون خواهرش راهش ندادن ، همونی که با پونزده سال سن تو خونه جاش گذاشتن خودشون رفتن مهمونی ، همونی که کسی کمبودش رو نفهمید ، کسی صداش رو نشنید و وقتی رفتن گردش تازه فهمیدن نیست .
میبینی ؟! همین قدر تنها و غریبم ، البته حقم دارن ، دلشون خوش باشه به چیِ من ؟! حرف زدن درست بلدم ؟! کاری رو بلدم خوب انجام بدم ؟! چه فایده ای داشتم ؟!
حتی اگه هیچی هم باشه ، من بچه شونم ! غیرِ اینه که مادرا حتی اون بچه هایی رو که میرن قتل میکنن دوست دارن ؟! من چیم کمه که کسی حتی از خانواده ی خودم دوستم نداره ؟! حتی وانمود نمیکنه به دوست داشتنم ؟!
چیکار کردم که باید از مادرم بشنوم : دیگه طوری نیست ، من تحملت میکنم یه جوری ، از برادرم بشنوم : تو هیچی نمیشی و از خواهرم بشنوم از اون استثنایی های معلول کمتری .
شاید آدما توی عصبانیت حرفای خوبی نزنن ، ولی من مطمئنم که حقیقت رو میگن . ای کاش بلد بودم حرف بزنم ، ای کاش سرعت حرف زدن من از بابام بیشتر بود که حرف زدنمون به دعوا ختم نمیشد ، ای کاش میتونستم بگم ، مثل خواهرم که وقتی از عطرش زدم ساعت ها گریه کرد و یک هفته با من قهر بود که تو به حق من تو این خونه تجاوز کردی ، تو از حد خودت گذشتی . حالا چیکار کرده بودم ؟! فقط عطر زده بودم .. ای کاش میتونستم بپرسم پس حق من کجاست ؟! 
خیلی بدی عزیز ، خودت رفتی منو انداختی به جونِ اینا . چی میدونستی که نمیذاشتی پیششون بمونم تا وقتی بودی ؟! چی میدونی که من نمیدونم ؟! عزیز میدونی ؟! دیگه دوست ندارم اینجا بمونم ، میدونم خدا اونایی رو که خودکشی میکنن عذاب میکنه ولی دیگه دوست ندارم اینجا باشم ، دوست دارم عذاب بکشم ، ولی پیش اینا نباشم ، وقتی خدا میگه : انا لله و انا الیه الراجعون ، یعنی پیش خودش دیگه ؟! من تو حوالیِ خدا باشم ، جهنم باشم .. عذاب بکشم ..
فقط پیش خدا باشم ..
با خودم میگفتم غصه نخور بهار ، درس میخونی ، میری تهرانی جایی ، مهندس میشی ، نذاشتن ، من تحت هیچ صورتی جز آمارشون محسوب نمیشم ، فقط کافیه بخوام خودم یه کاری بکنم ، من نمیدونم این همه صاحب سالار از کجا میاد یهو ؟! دلمو به چی خوش کنم ؟! به آینده ای که میدونم از پیش تباه شده و آرزوی من نیست ؟! برم دکتر بشم که مهر تایید بشه رو حرفاشون ؟! دیگه دوست ندارم واسه آینده ـم تلاش کنم ، گورِ پدر خودم و استعدادم ..
دیشب خواهرم رو بردن اورژانس ، چی شده بود ؟! کمرش درد داشت ! تو همه ی مدت زمانی که اون با امیر حرف میزد و میخندید ، من بیدار بودم ، از درد گریه میکردم ، از دردِ خودم ، درد پام ، درد دستم .. با اون همه درد چقدر کمرش رو ماساژ دادم ! پدرم بیدار شد سراغ خواهرم رو گرفت ، گفت درد دارم ! بردنش اورژانس .. منم از درد خوابم نبرد فقط ، کسی رو نداشتم که نگران حالم بشه .
حس بچه هایی رو دارم که کنار خیابون دستفروشی میکنن و هر کس و ناکسی تحقیرشون میکنه ، دردشون رو خوب میفهمم ، اگه یه روزی حتی زنده موندم و دستم جایی بند شد ، قسم میخورم ، به اون همه سختی که کشیدم و اون همه زجر که تحمل کردم ، تا اونجایی که پول داشته باشم این بچه هارو سامون میدم . قسم میخورم .
هنوز خیلی از حرفامو نزدم ، تا اینجاش دستمو گذاشته بودم رو سیب گلوم که تکون نخوره ، که بغضم نشکنه ، الان که شکست دیگه نمیتونم بنویسم . 
فقط امشب ، حتی اگه خودم نمیرم ، اون بهاری که اینجا مینوشت میمیره . خیلی وقته که مرده . این آخرین پست منه حتی اگه بازم جسماً نفس بکشم . فقط ، اینا حقِ من نیست ..
نظراتو میبندم چون نمیخوام نصیحت بشنوم ، نمیخوام بشنوم : "اقتضای سنته" ، غلط کرد هر کسی گفت اقتضای سنه ، سن من یعنی نوجوونی دیگه ؟! من از هشت سالگی به بعد نوجوون بودم ؟! آره ؟! 
این همه نگفتم ، الانم نصفه گفتم ، مهم نیست ، تموم میشه ، باید تموم بشه .
۱۲

هر چند که از پسرا انتظاری بیش از این نمیره !:|||

هیچ وقت ندید داداشتون واستون لاک بزنه !!! هیچ وقت !!! خب ؟! :)))

اصلا قیافه ی دقیق ـش منو کشته :| فقط نمالیده تو چشام :||

۳۸ ۱۵

کلی بغض پشت این هنجره ی تیکه پاره ـَس >_<

چون خیلی قسمت هاش تعریف کردنی نیست ، من ترجیح میدم موردی بنویسم :))
 1. یکی از بزرگ ترین حسرتای زندگیم این بود که بشینم رو جایگاه عروس داماد ، همیشه هم به خواهر عروس که کنار عروس مینشست و با هم میخندیدن حسادت میکردم ، دیشب بهش رسیدم :)) 
 2. خیلی باحال بود اصلا ، هی منو نشون میدادن میگفتن اینم خواهر عروسه :))) شاد بودمااا ، شاد D:
 3. دوست ندارم هی بگم شوهرخواهرم :| میگم امیر :| دوستِ امیر گلفروشی داره ، یه دسته گل برای خواهرم درست کرد دوستش نداشت ، یکی درست کرد افتاد تو آب واسه جریانات باغ رفتن و این قرتی گیریا ، آخریش دیگه خوب بود به حول قوه ! :)) اون یکی که افتاد تو آب رو داد به من :)) تو عکس پست قبلی هست ..
 4. یه مهمون خیلی جالبم داشتیم ! دوستِ مامانم بهش زنگ زد گفت بیا بریم پارک ، مامانم گفت نمیتونه و عقد دخترشه و اینا ، بعد خانومه گفت من بیام طوریه ؟! مامان منم گفت نه چه طوری و بیاید و اینا .. اصلا جز دعوتی ها نبودن و خیلی هم خوشحال اومدن ، نکته ی جالبش اینجا بود که وقتی خواهرم دسته گلش رو پرت کرد افتاد دستِ دختره خانومه :)) 
  5. نمیشه آقا ، شما هر کاری هم که بکنی ، بالاخره یکی میاد تو مجلست که داد بزنه : بندرررری بزن :|
 6. واسه اولین بار نسبت به اون همه پولی که واسه کفش پاشنه  N سانتی حروم کردم راضی ـَم ، البته چیزی از کوفتگی پا و درد و اینا کم نمیکنه :| 
 7. رفتی ُ رفتش آرامشم .. : )
  8. ساعت یک نصفه شب با داداشم اینا و خواهرم اینا رفتیم دور دور ، خیلی حال داد D: ما بوق نمیزدیم دیروقت بود ، اون وقت هر کی از کنارمون رد میشد بوق بوق بوبوق بوق میکرد :)) 
  9. چرا این پسته اصلن به دل من ننشست ؟! :||
۱۷ ۸

قصد جانت کرده ام ، جانت فدای قصد من D: + الحاقیه

فیلینگ خواهرعروسلی :)))) 

این پستو تا آخرشب و اتمام جشن تمکیل میکنم :)))

دَس دَس :)) آ آ بیا وســــــــــــــــــَط :))) شُله شُله :))

اون عقبیا حال میکنن ؟! :)))

پ.ن موقت : قاموسن رحم کنید ، من با ۴۲۱ نظر منتظر تایید چیکار کنم واقعاً ؟! :)))

ددابظ فعلن :)))

جدید نوشت :

حقیقت مسئله اینه که دارم از خستگی هلاک میشم :)) فردا تو یه پست جدید تعریف میکنم :))

مرسی از کامنتاتون ، خسته کوفته پنلو باز کرد اصلا شارژ شدم :))) مرسی کلی :)))

پیرهن سبزه منم .. صورتیه خواهرم ..

۳۷ ۲۱

فقط خودم میدونم چه فاجعه ای آفریدم :|

خیلی بده آدم انقدر چاق شده باشه که لپش بچسبه به عینکش وقتی میخنده ! از اون بد تر اینه که لباسش اندازه ـش نشه ! از اون بد ترتر اینه که لج کنه و یه بشقاب سیب زمینی سرخ کرده و ده تا نون پنجره ای و سه تا شکلات و چهار تا شیرینی نارگیلی و دو تا دونات بخوره !

عزیزم ، بهار جان ! خوراکی از خودت نیست (که هست) خوراکی دون که از خودته اسکل -__-

۲۴ ۲۰

یک فروند خواهر عروس عستم ، دارم از خستگی فنا میشم :)))

آقا من جداً قصد دارم فامیلی ـم رو از پاترکیان به "میوه بشور ، خشک کن" تغییر بدم ، انقدر دستم تو آب سرد بوده که دیگه اعصابش فنا شدن هیچی رو نمیفهمم :)))

راستی آقااا آواتار جدیدم شوگولی پوگولی ایناف هست ؟! همون عکس قبلیه ـس تقریباً با این تفاوت که اونجا خندیده بودم اینجا لبخند شاخ طوری زدم =)))

الان دچار گیجی شدم ، هی میگم خدا ! من که کامنت داشتم اینجا .. هی پیدا نمیکنم خودمو D: وضعی شده عصن :)) 

حس خوبی داره خستگی ـش ، خوشحال نیستم ولی حس بدی هم ندارم ، فقط از تهِ دلم زندگی رو با عشق میخوام واسش ...

دیگه نمیتونم چیزی بنویسم ، فقط اینجا میگم که یادم نره ، یه نامه ی عاشقانه باید بنویسم بعد از جشن + میخوام بعد از یازده تا داستانی که نوشتم ، دوازدهمیش رو بزارم تو وبم ، اسمش هم "سین" هست :))) شاید یه چیزی بهش اضافه بشه ولی "سین" عضو اصلی اسم و حرف اول اسم شخصیت اول داستانه :)) پیشاپیش مبتدی و خام بودن قلم بنده رو بر من ببخشید و مچکر از وقتی که میذارید :))

من برم بخوابم تا مهمونا نیومدن D:

۱۱ ۱۵

بی ثمر تر از این کجا یابم ؟! اون گوشه ی کابینت ، پشت شیشه مربای انجیر :|

یک عدد کودک سه ساله کنار اینجانب نشسته بود و پیوسته با انگشت اشاره اش چیز ها را میکرد توی چش و چالم ، من هم که میدانید چقدر هاپو هستم این روز ها . مادرش سرکی توی اتاقم کشید و گفت : ببخشید ماهان زیاد حرف میزنه . من هم گفتم : طوری نیست ، گوش نمیدم . 

کودک نامبرده ناگهان گفت : بهار تو خونتون دسشویی دارین ؟! 

من ابتدا به هر چه اختلاف سنی ست توف کردم ، توف به زمان هایی که ما پسرخاله دخترخاله هایمان را آجی داداش صدا میزدیم و حالا کیشمیش دم دارد ، ما نداریم و همان بهار خالی هستیم . 

در درجه ی دوم گفتم شاید کودک دسشویی ـمان را ندیده است تا حالا ، یا اصلا تا حالا دسشویی ندیده است مثلا ، گناه داشت طفلکی . بعد گفتم اسکل ! تو این سه سال چه غلطی میخورد پس ؟! لذا دلمان به حال کودک کانا سوخت و طی یک جمله ی انتحاری اظهار داشتیم که :

- نه ! ما از طبیعت استفاده میکنیم !

لذا یک هو صدای خندیدن دسته جمعی طوری آمد و من برای بار n ـُم بابت اسکل کردن کودکان خجالت زده شدم .

نتایج اخلاقی :

کودکان خود را به دسشویی ببریم .

بی اعصاب ها را رها کنیم .

حضور خود را با اهنی اوهونی دارقی مارقی پارقی چیزی اعلام کنیم .

روی عروسک بی اعصاب ها توف نکنیم .

شب ها مسواک بزنیم .

مرگ بر منافق .

ددابظ :|

۲۰ ۹

تا نباشد چیزکی پاتریک نذارد پست ها ...

قدیم تر ها فکر میکردم وقتی آدم چانه اش میلرزد ، دست هایش مثل مادر بزرگش میلرزد ،

مثل عزیز عینکش از چشمش می افتد و نگاه شیشه ای اش ، گویا ی آشوب درونی اش ست ،

یعنی بغض کرده است !

اما این روز ها به حالِ دیگری دچار شده ام ،

آدم ها کم آمده اند ، انقدر که دفتر از شرم گوش درآورده و میشنود ! 

با نفس نفس مینشینم ، میخواهم بگویم ، حرف بزنم !

انگار کلمات روی کاغذ هم مقطع میشوند ، هی جوهرشان پخش میشود لعنتی ها ...

این حالی که را همزمان هزار دلیل برای باریدن دارم اما لبم به پهنای عرض شانه ام باز است و به این اتفاق ها لبخند میزنم را ؛ بغض نامیده ام !

الکی نگو دارد کولی بازی در می آورد ، نگو باد عاشقی به سرش خورده هزیان میبافد !

بیا ، بیا و درست و دقیق جای من بایست ، به جوهره ی جان بکوش و یک باره از دست بده ...

به خاک بنشین ، بعد ببین که این حالِ نا معلوم که قصد آرام گرفتن ندارد ، ریشه در جانت کرده !

یک درد دوست داشتنیِ عذاب آوریست که یا زنده میماند و تو را میکشد ، یا خودش میمیرد و تو را میکشد !

ببین ، تو ؛ محکوم به مردنی ...

پ.ن : I'm dead ..

پ.ن : امیدی ندارم به خوب شدنِ حالم ، خوبم نشم تموم که میشم ..

پ.ن : از صبح هی ژلوفن خوردم ، دکلمه های علیرضا آذرو گوش دادم و گریه کردم .. 

پ.ن : مثلا ً خواهر عروسم ..

پ.ن : خدا ؟! حواست هست ..؟!

۱۲ ۶

یاریم گئدیپ تک قالمیشام ..

کوچه لره سو سپمیشم

یار گلنده توز اولماسون

ائله گلسین ائله گئتسین

آرامیزدا سوز اولماسون

ساماوارا اوت سالمیشام

ایستیکانا قند سالمیشام

یاریم گئدیپ تک قالمیشام

نه عزیز دیر یارین جانی

نه شیرین دیر یارین جانی

کوچه لره سو سپ میشم

یار گلنده توز اولماسون

ائله گلسین ائله گئتسین

آرامیزدا سوز اولماسون

...
۱۱ ۸
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان