Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

حوصله ی همایونی پاتریککم سر رفته بود ، این ها را گفت که بخوانید ، توی امتحان می آید :|

نویسنده ی محترم این ولباگ را اعتقادی بر ربط بین عنوان و متن نیست ، لذا با یک عنوان شاعرانه روزمره های پاتریکیانه ـَش را بازگو میکند . ساعت هفت و نیم ننه ی اینجانب با فریاد ها سعی بر بلند نمودن اینجانب مبنی بر فرض اینکه ساعت کلاس پاتریک الله همایونی رضی الله عنه یخلد فی الجنه ساعت هشت میباشد ، پاتریککم [من انتظارم از خوانندگانم بالاست ، مثلا بفهمید منظورم پاتریک + کم بود ، ینی پاتریکِ کم ، پاتریکِ شما ، پاتریکِ من :||] ناگهان غضبناک طوری جامه ها درید و بال ها گشاند ، وی خاطر نشان کرد که ساعتِ کلاسِ من خاک بر سر  ۹ بوده و مرسی جات میشود اگر ننه ی گرامی لطف کند بگذارد بکپد ، لذا ننه ی پاتریککم فرمود : بکپ به درک ، من بیدارت نمیکنم ! 

بله دوزتان ، پاتریککم کپید و پاشِشی در کپِشَش جای همی نگرفت و خواب ماند ، لذای ننه ی قصه دلش به حال نامبرده به رحم آمد و چایی دیشلمه برای وی آماده کرد ، پاتریککم مثل بچه ی آدم نشسته بود سر میز نون و پنیر کوفت میکرد خبرش ، یک هو دووووووفبس [صدای برخورد فنجان با میز را میگویم] ـی طنین انداز شد و چایِ داغ پاتریککم را سوزاند . القصه پاتریک جیغ ها کشیده ، عر ها زده ، جامه ها دریده و بال ها گشانیده در حالی که ننه ـَش دو نقطه خط وار فحش نثارش میکرد آشپزخانه را ترک نمود و لباس های بیرونی پوشیده ؛ شر خود را از خانه کم کرد .

آورده اند که ننه ی پاتریککم تا ساعت ها بر بچه ی چلمن خود درود ها فرستاد و روح عمه اش را شاد نمود ، نامبرده به علت بی توجهی های ننه اش ساعت ها سر کلاس ریاضی با شلوار لی زبر زجر کشید و دادرسی نداشت .

پاتریککم از بس چهار انگشتش توی قیچی بوده و کارت [مبارک باد ، جشن عقد ، دهم شهریور] قیچی کرده است انگشتش کبود شده و به سختی تایپ میکند ، ددابظی ـَش را بر وی ببخشایید و برای سلامتی اش یک کف مرتب صلوات عنایت کنید .  ددابظ .

۲۳ ۱۱

مطلب 251 ـُم با شماره مطلبِ 420 :|

+ شما هم احساس میکنین من یه روزی بالاخره بخاطر این همه حرف نگفته میترکم یا فقط خودمم که احساس میکنم در حال انفجارم ؟!

+ من بالاخره یه روز میرم بیخیالِ محرم و نامحرم علیرضا آذرو ماچ میکنم میگم کارت خیلی درسته حاجی ! والا بخدا:|||

+ شاعر میگه [منم اون عاشق چشات ، دور سرت پر میکشم ، میسوزم از هر نفست ، دوباره پرپر میزنم ، هر چی میخوای منو نخواه ، نمیشه من کنارتم ، تو شمع روشنی و من ، سوخته ی بیقرارتم] زجه ی حضار =)))

+ بمیرم من برای خودم که گرفتارِ این شاهکارِ خلقتم ، شوهرم نمیکنه راحت شم ، والا :|||

+ نبات پیچیدن واسه عقدِ خواهرِ آدم ، درسته که ذوق داره ولی من اصلا خوشحال نیستم ، از هر حسی خالی ـَم ، انگار دارن یه تیکه از منو میکَنَن با خودشون میبرن ..

+ وقتی بچه بودم دایی ـم یه جورِ باحالی تخم مرغ خالی میکرد ، دو تا سوراخ کوچیک یکی پائین و یکی بالا سرش ایجاد میکرد و بعد از یکی ـش فوت میکرد و محتویات تخم مرغ از سوراخِ دیگه میومد بیرون ، فوق العاده بود این حرکت به نظرم :))) در حد سوپرمن و بتمن و اینا بود وقتی این کارو میکرد :)))

+ چقدر دوست دارم یه سوراخ بینِ موهام ایجاد کنم که معلوم نشه و یکی زیرِ چونه ـم ، بعد با یه لوله فوت میکردم و همه ی مخم خالی میشد ، همه ی فکراش مزخرف توش ، همه ی اون پس زمینه های فکری ای که باعث میشن بعضی چیزارو اونطوری که هست نبینم ! :)))

+ بهش میگم : بابا پول میخوام ! حواسش به "پو" بود که نمیدونم چی میخواست بهش بده بخوره هی میگفت [نع!!] ؛ گفت : هر چی تو جیب ـم هست بردار ! و من خشنود و راضی جیب ـشو خالی کردم :))) واسه اولین بار احساس رضایت میکنم نسبت به آشنایی بابام با اینترنت و اسمارت فون =)))

+ یه برادر که خواهر کوچیک تر داره ، تو هر مقامی هم که باشه ، اگه یادش بره خواهرش حتی وقتی راه میره دلش ضعف میره خره !!! به جون خودم خره !!! جونِ منو هم قبول ندارین جونِ باب اسفناجی خره !!!

+ بابا کشت مارو این همسایه ـمون ! هی داد میزنه دوچرخه سبزه مال منــــــــــه رضا ! مال تو بنفشه !

+ این رضا همونه که یه مدت تقلب میکرد همش تو کوچه عر میزدن : رضا تقلب نکن !

+ تقلب نکن رضا ، دوچرخه ـتم بنفشه ، بفهم !!! :|

+ از عکس تو و بغض همین قدر بگویم ، دردا که چه شب ها ، که چه شب ها ، که چه شب ها ..

+ تاکید میکنم من اکو نداشتم ، خودِ بیت این "که چه شب ها" رو داره ! :)))

+ امروز یکی از بچه های مهد کودکم رو دیدم :))) یادم بندازین بنویسم دربارش :)))

+ دیگه نمیخوام حرف بزنم ، یهو دارق مامانم اومده درو باز کرده میگه بیا پاپیون ببند به نباتا فلان کن بیسار کن :| خسته ـم به مولا خو :|

+ ددابظ :|

۱۹ ۵

من که کلا ً آرامم نیست ، بی روی تو ، خب بیشتر !

تمرین هر شبم شده من دوست دارمت

لکنت ولی اجازه ی اجرا نمیدهد ..

...
۱۱ ۵

دوست داشتنت سخت است ، دوست نداشتنت سخت تر ..

درست است که فراموش ـَم کرده ای و سال ها از آن روز های خوشِ دوست داشتن ـَت گذشته ، ولی من هنوز توی گذشته زندگی میکنم ، لا به لای خاطراتِ بی برگشتمان نفس میکشم و مرگِ تدریجی ـَم را زندگی میکنم .
راستش را بخواهی ، بعد تو دنیا دیگر چیزی برای دوست داشتن ندارد ، دلیلی برای ماندن ندارد ، یک طورِ خاصی پوچ شده ـست انگاری . 
شانه های خسته ـَم دست های قوی ـَت را میخواهند تا در میانِ مشتت خُرد شوند و یادشان بیاید باید قوی باشند .
کم آورده ـَم جانا ، خیلی هم کم آورده ـَم ، ولی خب امروز اصلا ً انگارِ روزِ دیگری ـست ؛ باران بی وقفه روی شانه های بی جانم فرود می آید و ساقِ پایِ دردمندم توانِ تحملِ وزنم را ندارد که هی زیر پایم خالی میشود .
خیابان ؛ همان خیابان است با همان سمبوسه فروشیِ کثیفش ، با مستی هایمان با عرق نعنا ، با سینمای تارکیش ، با شیطنت هایت ، جیغ هایم موقع بغل کردن حتی ! همه ی خاطره هایت جمع ـشان جمع است ؛ فقط خودت نیستی ..
چقدر خوشبختی که نیستی ، چقدر بدبختم که ندارمت . نداشتنت سخت است ، گاهی وقت ها خاطره های شیرین ـَت به زهرخندی تلخ بدل میشوند و لبانم را که به هم دوخته ـَم به خون مهمان میکنند ، خون از چاکِ لب ـَم جاری میشود و من حواس ـَم نیست ، من حواس ـَم پیِ دستِ قدرتمند توست تا باز با ظرافت لبم را پاک کند و صدای با صلابتت که دعوایم کند .
اینجا که ایستاده ـَم از همه جا بارانی تر است ، از تو که مینویسم باران می آید ، روی دفترم . از تو که حرف میزنم باران می آید ، روی سرم . زندگی ـَم را بارانی کرده ـست نبودنت . 
فکر کرده ای فراموشم شده ـست ؟! نه جانم . من درست یادم هست ، همین جا بود که منِ بی جان را میانِ بازوانت فشردی و گفتی : من دوستت دارم ! میفهمی ؟!
حالا کجایی تا بیایم و فهمیدن را برایت معنا کنم ؟! این جانِ بی قرار را برایت معنا کنم ؟!
نگفتی ، هیچ وقت نگفتی دوستم نداری و رفتنت همیشه برایم یک علامت سوالِ بزرگ ماند . من هنوز منتظرم ، منتظرِ قدم های محکمت ، لبخند های جذابِ مردانه ـَت ..
مردمِ این شهرِ خاکستری مسخره ـَم میکنند ، انگار بدون واژه های "میگذرد" و "منتظر نمان" لال میشوند . بلد نیستند طفلکی ها ، نمیدانند اگر نمیتوانند برایم مرحم باشند باید ساکت باشند ، هی حرف میزنند و جانم را مجروح تر میکنند .
بعد از تو جهانِ دگری ساخته ـَم ، بی لبخند ، بی شادی ، بی فروغ . هیچ کس راه ندارد به این حصارِ تنهایی ، هیچکس . اما این روزها پسرکی پیدا شده ـست قد بلند ، چشمان ـش مثلِ چشمانِ تو مشکی ـست و لبخند هایش دل میبرد . 
او بلد نیست به من حق بدهد ، فکر میکند دوستش دارم که خیره به چشمانِ نافذش میمانم ، ولی نه ! من توی چشمانش تو را میبنم ، در تو غرق میشوم تا باز به تو بازگردم ..
هوای عاشقی به سرش زده ـست ، گفته ـست امروز در کافه ی همیشگی ـمان باشم . آه لعنتی ! حالا من چطوری جلوی اشک هایم را بگیرم ؟!
اصلا ً چه بگویم ؟! بگویم من دنیایی ندارم ، دلی ندارم ، جانی ندارم که تو را جای دهم ؟! 
او باور نخواهد کرد ، باید برایش بگویم که روزی غریبه ای آمد ، در این حوالی نفس کشید ، درد آشِنا شد و رفت . باید بگویم این غریبه با همه ی بد بودن ـَش جانِ من بود و حالا که رفته ـست پریشانم ..
اگر نامرد نبودی ، اگر حسود نبودم ، آنقدر حرف زدن از تو را بلدم که کلمات کم بیایند و همه ی دختران عاشقت شوند ، ولی حیف ..
توِ نامردِ دوست داشتنی ، همه چیزم را گرفتی .. 
تهی تر از هر چیز قدم میزنم ، فقط پنج دقیقه ی دیگر وقت دارم ، باید بروم سرِ قرار عاشقی ـمان ، دیرم شده ـست ، فردا که از این خیابان گذشتم ، بیشتر به تو فکر خواهم کرد .
۱۶ ۸

فاجعه ای که آفریدم ..

تو حیاط آموزشگاه منتظر بودیم که کلاس خالی بشه بریم بشینیم ، سه تا پسر اومدن رد شدن ، یکی ـشون پسر خاله ـم بود ! این پسر خاله ـم بار ها اسم ـش تو وب ـم اومده ، همونه که باش مودم هک کردیم و شن ریختم تو چشمش و پاشنه ی کفش عروس عمه ـم رو باش کندیم و اینا که اگه از قبل خواننده ی اینجا باشید میشناسیدش .

آقا اومد رد شد و خیلی آقاوار سرش رو انداخت پائین و گفت من عصن ندیدمت ! منم هنگ کردم یه لحظه :| به رفیق فابریکم گفتم : این پسره رو دیدی مثل گاو رد شد ؟!

گفت : آره ، نزدیک بود سرش بره تو موزائیک !

گفتم : پسر خاله ی من بود !!!

گفت : همون که عکسای هنرت رو میگیره ؟

گفتم : آره آره همون !

و عمق فاجعه اینجاست که شنید ! امروز صبح اومده بودن خونه ـمون داشتیم سفره میچیدیم میگفت : ببخشید بهار خانوم ، من میخوام مثل گاو رد شم ، میشه کنار وایسید ؟!

و من عمیقاً شرمنده شدم !!! هی شرمنده بودم تا اینکه متوجه شدم از سری قبلی که من مِین فینگر نشون ـش دادم و مامانم پرسید چیکار کردی ؟! و من گفتم لایک (!) ـش کردم نخود تو دهنش نخیسیده و به خاله ـم گفته که چیکار کردم :||| 

خاله ـم به مامانم گفت ؛ ولی مامانم فقط خندید و گفت حق ـش بوده پسرت D;

وقتی داشت میرفت گفت : یک یک مساوی !

وایِ من ، خاک بر سرِ من ، خاااااااااااک :|

پ.ن : این پست موقت است یحتمل !

۲۴ ۱۱

یک عقده ای :|

چند وقت پیش رفته بودم تو فاز یادگیری چشمک و سوت و بشکن ، هیچ کودوم رو یاد نگرفتم به جز بشکن که اونم طی تمرینات چند ماهه یاد گرفتم ، الان قشنگ تاق تاق میکنه *_*

داشتم فاصله ی بین اتاقم و آشپزخونه رو طی میکردم و همزمان بشکن هم میزدم ، بعد یهو صدای جیغ خواهرم بلند شد که : من اینجا آسایش ندارم !! گیر یه بی شعور افتادم !! تو کی میمیری من راحت شم !! بشکن زدنتم عین آدم نیست !! خاک تو سر من با این خواهرم !! و ایضاً مواردی دیگر که به علت عبور خانواده از گفتنش معذورم :|

من :|

عقده هایی که بعد ها منجر به قتل میشود :|

آسایش خواهرم :|

بشکن :|

چینی نازک تنهایی من :|

اون دوستمون که میاد دیسلایکشو میزنه و میره :|

بشکن بشکنه :|

ینی چی خب ؟! :|

در صورتی که وقتی من خوابم خودش امید جهان میزاره ؛ با دسته ی چرخ گوشت میکوبه تو کمر مبارک اینجانب و من حق اعتراض ندارم :|

من بالاخره از این خونه فرار میکنم :| 

۳۴ ۱۹

اگه پسر بودم !

اگه پسر بودم حتی اگه موهام فرفری نبود میذاشتم بلند بشن بعد میرفتم فر میکردم تو هوا :)
از این عینک گردا که قیافه ی آدمو بامزه میکنن میزدم ،
یه پیرهن چهارخونه ی آبی سفید سرمه ای میپوشیدم [دو تا یه جور میخریدم هی میشستم خشک میکردم میپوشیدم:دی] 
یه شلوار کتون سرمه ای ،
از این کالج گوگولیا ،
از عطر خفنای داداشمم میزدم ،
یه آیفونم میگرفتم دستم تکیه میدادم به ماشینای خفن مخ میزدم :))))
بعد متون عاشقانه ـم رو که گولی گولی از دل اومده رو با عشق براش میخوندم :دی 
حیف که پسر نیستم ، اگه پسر بودم بیخیال تیپی که ذکر کردم نصفه شب با شلوار کردی میرفتم تو خیابون صفا میکردم :))) حیف :دی
مسلماً اخلاق جنتلمنی و اینا حالیم نبوده و نیست ، در نتیجه از اینا میشدم که همش یه آدامس تو دهنشونه قد انگه دمپایی و هر کی هر چی میگه میگن : خستم به مولا ! :دی
متاسفم که دخترم و الان اینجام :| [اشاره به قسمت شلوار کردی]
۲۳ ۱۱

خشم خواهرشوهری :|||

زنداداشم رو دوست دارم ، نه بخاطر اینکه مهربونه یا هر چیز دیگه ای ، صرفاً بخاطر این که زنِ برادرمه و عضوی از خانوادم . تنها دلیل دوست داشتنش همینه ..

ولی خواهرم رو دوست دارم چون همیشه بهترین رفیقم بوده ، همیشه حمایتم کرده ، همیشه پشتم بوده و به جرات میتونم بگم یکی از بهترین نعمتاییه که خدا بهم داده ، اینقدر دوستش دارم اصلا ^_^

مشخصه که خواهرمو خیلی بیشتر از زنداداشم دوست دارم پس در نتیجه ، از همین تیریبون استفاده میکنم و به زنداداشم که اینجارو نمیخونه میگم که بار آخرت باشه خواهرمو اذیت میکنی :|||

سری بعدی ای در کار باشه من قاق نیستم ، جوری اذیتت میکنم که نفهمی از کجا اذیت شدی !

۱۴ ۱۱

سفرنامه طوری 1

به جرأت میتونم بگم تنها صبحی بود توی زندگی ـم که من با انرژی از خواب بیدار شدم و به بقیه سلام کردم ، حتی کسی هم بهم متلک نگفت که ساعتِ خواب و خرسِ خواب و اینا ، عصن خیلی رویایی بود چون اشک تو چشم مامانم جمع شده بود ؛ بالاخره به یکی از بزرگ ترین آرزوهاش رسیدD:

رفتیم فرودگاه ، فرودگاهِ شهرمون خیلی وقت نیست تاسیس شده ، واسه همین ایت واز اِ دیزَســـــــــــتِر ! کلی از پدرم پول گرفته بودن که صندلی هامون کنارِ هم و ردیفای اول باشه ، ولی متاسفانه ما از ردیف بیست و چهارم (!) از بیست و پنج ردیف در مجموع پرچم سفید نشون میدادیم . ولی خیلی باحال بود ! همه ی این چیزایی که تو فیلما نشون میده باله جهتدار میشه و اینا رو از نزدیک دیدم ! اینش خوب بود انصافاً ، فقط یه بچه ای در حد دو سه سال صندلی عقبی ما بود ، یکی جلومون ، یکی دستِ راستمون ! بچه عقبیه شروع کرد عر زدن ، مامان ـش هم ساکتش نمیکرد (!) بعد اون دو تای دیگه یه نگاهی بهم کردن و شروع کردن عر زدن ! یک وضعیتی بودا ! مامان بابای منم بی اعصابن ، نزدیک بود بچه رو بلند کنن بکوبن زمین مثل خربزه متلاشی شه تا صداش بیفته D:

بچه که بودم یه مدت دوست داشتم مهماندار هواپیما بشم ، بعد داداشم سر به سرم میذاشت میگفت تو نمیتونی ، مهماندار هواپیما باید خوشگل باشه !!! کاری ندارم با اینکه منو در سنین کودکی نابود میکرد با این استدلالاش ولی قاموساً راست میگفت ! آدم تو هوایپیما خودش حالت تهوع میگیره ، قیافه ی مهماندار که نباید مزید بر علت بشه و آدم پلاستیک استفراغ لازم بشه که ! مهماندارِ ما بیشتر شبیهِ جادوگرِ شهر اوز بود ، به شرحی که دماغش در راستای پیشونیش میومد بعد یهو شصت درجه شیب میگرفت زاویه نود میساخت دوباره با شیبِ زاویه سی درجه باز میگشت و لباشم شبیه یه چیزی بود که من در حد شخصیت خودم نمیبینم که بگم ـِش ، ولی شما بدونید که شکلِ همونی بود که تو ذهنِ شماست D: 

بابای بچه ی مذکوری که همش عر میزد ، تو کل مدت زمانی که ما در حال پرواز (!) بودیم خواب بود ، بابای بچه ی مذکوری که جلومون بود و عر زد ، صندلیشو خوابونده بود ، در صورتی که نه شب بود ، نه موقع خواب بود ! اصلا هیچ دلیلی نداشت که صندلیشو بکنه تو حلقِ عقبیش که من باشم !!! منم نمیتونستم صندلیمو بخوابونم که از عمقِ فاجعه کم کنم چون پشت سرم آقای مسن و محترمی نشسته بود و صحیح نبود من اذیتش کنم ! 

یه ردیف سه تاییِ حال بهم زن بود که من دلم میخواست فندک بگیرم زیرشون فنا شن ، یه دختر و یه پسر بودن که زار میزد دوستن و یه آقای حدوداً سی ساله ، این آقای سی ساله اول از همه هندزفری هاشو گذاشت تو گوشش ، یه ربع بعد گوشیشو دراورد حباب بازی کرد ، یه ربع دیگه تبلتشو دراورد کَندی کِرَش بازی کرد ! و این در حالی بود که پسربچه ی روبه روئیش دست به سینه نشسته بود تا سقوط نکنیم ! ینی خـــــــــاک ، خاکا ! خاک تو سرِ اون دختره که تو کل مدتی که قابلِ رؤیت بود دو دستی دستِ این پسره رو گرفته بود و یا مثلا دستش رو پای پسره بود یا چیزایی از این دست ، یه تیکه هواپیما تکونای بدی خورد ، آره منم حس میکردم که ممکنه سقوط کنیم ولی جیغ نزدم ، فقط به قیافه ی مامانم هارهارهارهار میخندیدم ! یه لحظه چشمم افتاد به این دختره که طی عملِ منافیِ عفتی داشت ترسِ خودشو اعلام میکرد ، خب عزیزم ترسیدی صحیح ، خودتو لوس کردی دیگه جیغ نباید بزنی بیخ گوشِ طرف ! میخوای جیغ بزنی ، لوس بازی نباید دربیاری !!! کلا رو مخ من بود ، همون قانونِ کمبزه که میزنی زمین متلاشی شه رو باید روش پیاده میکردم !

رسیدیم ، سوار اتوبوس شدیم و رفتیم هتل ، هتلش خوش مسیر هم هست ، نمیدونم چرا قبلا وقتی پنج نفر بودیم و گاهی مجبور میشدیم دو تا اتاق دو نفره بگیریم چون اتاق سه نفره نبود ، هیچ رقمه شخص سوم جا نمیشد ، جای پیش بینی شده فقط برای خود طرف و وسایلش بود ولی الان که یه اتاق سه نفره گرفتیم شیش تا تخت داره :||| روز اول تا ساعت چهار خوابیدیم ، دوش گرفتیم و رفتیم حرم .. تو حرم هیچ چیزی قدر مامانم منو اذیت نکرد دیروز ، میگم دیروز چون امروز هنوز نرفتم ، اصلا انگار منو نمیدید به حدی که سه بار گم شدم و مامانمو پیدا کردم ! کلا مدلشه ، منو گم میکنن و دنبالم نمیگردن ، خودم باید پیدا بشم :||| بعد بهش میگم خب چرا همچینی ؟! میگه من زبلم ! منم زبل خان صداش میزدم تو حرم ، انقدر عصبی میشد ! حقش بودD: 

همیشه عاشقِ حرم امام رضا بودم ، یادمه وقتی بچه بودم یه دستمو داداشم میگرفت و یه دستِ دیگمو خواهرم ، میدویدیم ، به سنگای مشکی که میرسیدیم میپریدیم ، انقدر حال میداد ! تا حالا تو ایوان طلا نماز نخونده بودم ، اصلا آدم متوجه نمیشد کِی صورتش خیس میشه .. نشسته بودیم تو صفِ نماز جماعت ، ما آخرین ردیف بودیم و ملت از اونجا رد میشدن که برن داخل واسه زیارت ، یهو یه خانومه و همه ی آدمای پشتش افتادن روی من .. تا خادم بیاد اینارو بلند کنه من جون دادم اون زیر ، اون وسط یه خانومه هم مدام بهم میگفت دختره ! برو جلو ! من برم سجده سرم میخوره بت ! بعدشم واسه اثبات کله ش رو میکوبید به زمین ! منم یه تیکه دیگه عصبی شدم ، جلو نرفته بودم و ملت آوار شدن سرم ، برم جلوتر که فاتحه ! برگشتم طرفش گفتم : خانوم الان وقت نمازه ؟! گفت : نه ! گفتم : هر وقت وقتِ نماز شد میرم جلو ! دیگه چیزی نگفت :|

کشته بودن مارو این عکاس باشی ها ! یه مادر و دختر بغل دستِ من بودن ، مامانه میگفت دخترم تو از در برو تو ، برگرد بیرون ، من تو مسیری که داری برمیگردی ازت عکس میگیرم ! 

هر جا دیدین کسی آیفونشو دراورده میخواد عکس بگیره فرار کنین ! چون به شرحیه که همه باید به علامت میتی کومانِ مشتی احترام بزارن ! حکمِ نیسون آبی رو دارن بعضی هاشون ، طرف می ایسته کل جمعیت پشت سر خودش رو هم وای میسونه D:

به عنوان کسی که خودشم از سیب گاز زدگانه میگم که نشون دادنِ آیفون اونقدری اهمیت نداره که بخاطرش وقتِ بقیه رو تلف کنیم و پشت سر خودمون منتظر نگهشون داریم !

کاظمین که رفته بودیم ، یه خانومِ عرب ـی منو زد ! اون موقع من هم کوتاه تر بودم هم ضعیف تر ، آنچنان با آرنج زد تو جناقم که من نفسم حبس شد ! نفسم که جا اومد جلوم بود ، با مشت کوبیدم تو سرش D: اون خانومه هم عصبی شده بود هی عجم عجم میکرد ، فک کنم بیشتر از ایرانی بودنم زورش گرفته بود و اصلا دردش نیومده بود غول گنده ! حالا این وسط مامانِ من هم داشت از خنده میترکید هم سعی میکرد خانومه رو متقاعد کنه که من غلط کردم ، چیز خوردم ، نزنه منو ! اگه اینارو نمیگفت خانومه پتانسیل اینو داشت که سنگِ کفِ حرمو برداره با پهنای سنگ بخوابونه تو پهنای صورتم :||

میخواستیم از حرم برگردیم ، اگه نیم ساعت دیر میرسیدیم به شامِ هتل نمیرسیدیم و به همین خاطر پدرم عجله داشت ! گفته بودم کسی که پدرش خوش اخلاقه خوشبخت ترین آدم روی زمینه ..؟! خب اگه نگفته بودم الان گفتم ! جا داره بازم بگم که مامانم اسطوره صبره که سی ساله داره بابامو تحمل میکنه ، اگه من بودم با کیف و کفش و هر چی که دم دستمه همچین میزدم ....... آره خلاصه D: 

اصلا همین که تو رستورانشون سالاد ماکارونی و لازانیا سِرو میکنن یعنی اینجا هتل رستورانِ رویاهای منه D: فقط نمیدونم چرا آشپزش به شرحی آشپزی میکنه که قشنگ مشخصه وقتی داشته اینو درست میکرده از خودش پرسیده : خب ! حالا چه غلطی کنم که مزه ی مرض بده ؟!:||| 

تندیسِ کصافط ترین بی خوابی تعلق میگیره که بی خوابیِ دیشب که منو تا چهار صبح بیدار نگه داشت .. حالا مثلا میخوابیدم خبرم ، پنج دقیقه بعد مامانم میگفت : بهار خوابیدی ؟! :| که ینی مطمئن بشه من خوابیدم :| باز بیدار میشدم ! 

هفتِ صبح گوشی کنار دستم زنگ خورد ، پا شدم بریم صبحانه بخوریم مثلا ، تنها دختری که بیدار بود من بودم !!! آقا ها دونه دونه میومدن واسه خانواده ـشون صبحانه میگرفتن میبردن ، اون وقت من (-____-)طوری به دستورات مامانم عمل میکردم ، تخم مرغ پوست میگرفتم براش حتی ! 

بعد از صبحانه رفتیم بازار رضا که مامانم زعفرون معفروناشو بخره کشته بود مارو :] مامان بابام دونه دونه مغازه هارو میرفتن جلو ، هیچ کوفتی هم نمیخریدن و من پشت سرشون مثل خر بارکش ادویه و زرشک و کوفت و زهرمار حمل میکردم ! کفاشمم اذیتم میکردن ، به شرحی که تو خونه ی خودمون که بودیم مامانم میگفت یه کفش دیگه بیار ، آدم کفشِ نو رو تو سفر امتحان نمیکنه ! من نمیدونستم اینا همچین کفشای کصافطی هستن وگرنه نمیپوشیدمشون خب ! میدونستم که اگه بگم درد میکنه مامانم به سیخ میکشید منو ! واسه همین هیچی نگفتم ولی یه تیکه دیگه نمیتونستم راه برم ، اگه صاف میرفتیم هیچ مشکلی نداشتم ولی مامانم اینا هی می ایستادن و این اذیتم میکرد ، بعد بابام برگشت طرفم گفت چیشده و اینا ، اون وسط مامانم هرهرهرهر میخندید به من ، میگفت خاک تو سرت ، آیکیو جلبک یک ـِه مالِ تو نیم ! 

از همونجا دمپایی خزِ جهانی رو خریدم ! تصور کنین شلوار مشکی تاپِ مشکی مانتوی جلو بازِ مشکی شالِ سرمه ای با کفاشم که سرمه ای بود !  + دمپایی قرمز :|||| 

هی به بابام میگفتم برو مشکی ـش رو بخر ! میگفت بزار خنده هام تموم شه D: ، آخرش دمپایی مشکی خریدیم و من الان به این فکر میکنم که ینی با اینا باید برم چالیدره ؟! باید با اینا برم بازار ؟! وااااای :||

الان یه چیزی حدود چهار-پنج ساعته که من موندم تو هتل مامان بابام یه دل سیر رفتن زیارت به قول خودشون ، احساس پوسیدگی میکنم ، برام چیپس و پفک و پفیلا و کرانچی خریدن به علاوه ی انگور و گلابی ولی دلم نمیخواد ، حوصله ـم سررفته بد جوراااا ، ینی بد جور !

 [ساعت ۸:۴۷ ، روز دوم سفر]

ساعتِ نه و چهل و پنج دقیقه نوشت : 

نمیدونم چرا ، واقعاً نمیدونم چرا دوست دارم بنویسم هر چند که خودمم میدونم واقعاً از حوصله خارجه خوندن این همه چرت و پرت ، چون به صورت زالویی به مامانم وصلم نمیتونم مدام تو پنل باشم و به نظرات جواب بدم یا بخونمتون ، شرمنده از این بابت .. بعد از این برنامه ها جبران میکنم D:

سعی میکنم پستای سفرنامه طوری رو تو  3 یا 4 پست جا بدم :)))

+یحتمل پستِ [با اینا تابستونو سر بکنیم] رو بین یا بعد از سفرنامه طوری ها میزارم :)))

۲۹ ۱۶

هر چه که ذهنم را مشغول کرده

. جا داره بگم با اینکه تا حدی و به عبارتی کمی تا قسمتی عوض شدی ، ولی هنوز دوستت دارم ، هنوز دلم واسه وقتایی که درس میخوندی و اذیتت میکردم تنگ میشه و خوشحال میشم وقتی میبینم فراموشم نکردی .. من این دفترچه یادداشتی که مثل نوار کاسته و ماژیکایی رو که برام خریدی بیشتر از هر چیزی دوست دارم ، حتی بیشتر از اون خرس بزرگ و دسته گل و قاب عکس دونفره و گوشواره های نگین دار که برای [ز] خریدن .. 

. میدونی ، خیلی اتفاقا افتاد ، دیگه نتونستی اون طوری که باید و شاید و مثل قبلا دوستم داشته باشی ولی من هر جا اسمِ بهترین داداشِ دنیا بشه تو رو نشون میدم ! 

. دو تا مورد بالایی مخاطبش برادرمه ، هر چند که نمیخونه اینجارو ، عه ! گفتم نمیخونه اینجارو ، یادم باشه سری بعدی بیشتر بگم دوستش دارم !

. [ز] هم خواهرمه ، بله ! اون انقدر هدیه گرفت و من به رنگِ ماژیکام دلخوشم ..

. من جز آدمائی ـَم که اگه یه روز ننویسم به معنای واقعی میمیرم ، یه چیزی تو وجودم فرو میریزه اصلا ، ولی میخوام یه مدت ننویسم ، یه مدت تو یه دنیای دیگه غیر از نوشتن زندگی کنم ، شاید خوشم اومد .. 

. من خیلی زود تحت تاثیر قرار میگیرم ، مثلا ً وقتی صمیمی ترین دوستم یا خواهرم گریه میکنه ، من در حالی که دارم بهش میگم گریه نکن ! خودمم دارم گریه میکنم ، یا مثلا از خوشحالیِ بقیه بیشتر از خودشون خوشحال میشم .. جدیداً از این ویژگی ـم بدم اومده ، آدم سنگ باشه بهتره انگار :|

. همین الان به ساده ترین صورت ممکن میتونم به عنوانِ بی اعتماد به نفس ترین موجودِ ممکن اعلام حضور کنم !

. نوشتن یادم رفته ، واقعاً یادم رفته ، نوشتنِ متنِ مثلا ً ادبیِ پستِ قبل که اصلا ً به دل خودم ننشست یک ساعت طول کشید ! یا مثلا یک ساعت و نیم وقت میزارم یه نوشته ی مثلا ً طنز مینویسم ، آخرش یه "چه مسخره شد" حواله میکنم و بعد پاکش میکنم ! حتی دوست ندارم ذخیره پیش نویس باشه ..

. میدونی ، دلم میسوزه واسه خودم ، من هیچ انتظاری ندارم دیگه از زندگیم ، بخاطر همین از داشتنِ یه دفترچه که رادیوی دفترشُ دارم انقدر خوشحال میشم ، ولی همین رو هم کسی ازم بگیره واسم فرقی نداره ..  فقط نوتِ تبلتمو نگیرن .. نه خب ، اونم بگیرن مشکلی نیست ، با یه دفتر و خودکار هم میشه زنده موند .

. دلم شیرینی میخواد ، از اونا که همه دور هم میشینیم و با شوخی میخوریم ولی حتی اگه برم بخرم هم باید تنهایی بخورم ، بیخیال !

. نمیخوام اینطوری باشم ، باور کنید ! واقعاً دوست دارم همه چی خوب بشه ، ولی هر چی بیشتر تلاش میکنم دیوارِ بن بستِ رو به روم بلند تر میشه ..

. نمیشه با فرض محالِ مازیار گریه نکرد ، من به عنوانِ یه بچه ی لوس و بی خاصیت که جدیداً فقط بلده گریه کنه اعلام حضور میکنم و میگم که اونجا که میگه [مگه میشه تو نباشی ؟! تو مثل نفس میمونی ..] فقط باید بی صدا گریه کرد .

. هیچ وقت از گریه کردن نترسیدم ، هیچ وقت از اعلامِ اینکه آقا من گریه کردم هم نترسیدم ولی الان میترسم ، میترسم یه [چرا] ازم بپرسن و حرفایی که نباید زده بشه رو بگم .

. چقدر من عاشقِ آهنگِ [فقط با تو عشقم] از شادمهرم ، عاخ عاخ جوونی ..

. پدر مادرا خیلی اشتباه میکنن ، خیلی ها ! مثلا ً همین که به بچه هاشون یاد نمیدن چه طوری باید حرفشونو بزنن ، چه طوری باید از حقشون دفاع کنن خودش بزرگ ترین ظلمه ..

. خوشبختیِ مطلق رو نباید صرفاً تو یه چیزی تعریف کرد ، چون زندگیِ نامرد اونو ازت میگیره و تو بدبختِ مطلق میشی .

. امیدوارم ده سال دیگه از مامان بابام تشکر کنم و بگم : مرسی که حواستون بهم نبود ، مرسی که هیچی واستون فرق نداشت ، شما بهم یاد دادین خودم باید وایسم ..

. پولامو که میشمرم ، دیگه هیچی تهِ دلمو نمیلرزونه ، واسه خریدن هیچی ذوق ندارم ، فقط دوست دارم هر چی دارم و ندارم بفروشم و یه [شونه] بخرم تا بتونم سرمو بزارم روش و های های گریه کنم ، هشتگ بالشت زدگی .

. اگه من خواننده ی یه وبلاگی باشم و همچین مطالبی رو بخونم ، پیش خودم میگم این شکست عشقی خورده ، بعد میرم به پستای قبلی سر میزنم و میبینم نه بابا ، این یارو کلا عـــــــــــــــــاشقه ! بعد آنفالو میکنم و میرم ! 

. منظورم این بود که از صبر شما متشکریم ، از وقتِ شما متشکریم ، از حضورِ قوت بخش شما نیز ..

. من به روزای خوب امید دارم ، به برگشتنِ لبخندای واقعی ، به نفس کشیدنِ بی درد ..

. من یه شعاری دارم اونم اینه که : من حتی اگه بمیرمم نداشتنِ کسی که واسم گریه دوباره منو میکشه .

. یه شعار دیگه هم دارم که میگه وقتی میبنی نمیتونی بقیه رو آزار ندی ، برو !

. چشم ، میرم .

۲۴ ۹
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان