Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

چقدر جمعه بود امروز ..!

چقدر دلگیر بودم امروز ، 

چقدر حالم از آن نور نارنجی که یهو از پنجره سر کشید توی خانه بهم خورد ،

مثل عزیز که هر وقت دلش میگرفت همه چیز را مرتب میکرد بلند شدم ،

دستی به سر و روی خانه کشیدم ،

چای زعفرانی با دارچین دم کردم ،

میوه شستم ، قاچ کردم ، چیدم ..!

عصرانه ی دوست داشتنی ام را توی ایوان چیدم ،

کسی نیامد ..!

من منتظر بودمُ کسی نیامد ..

قرار بود بیایند ، قرار بود ساعت پنج خانه باشند ، قرار بود ...

نیامدند و من هنوز منتظرم ..!

توی همین حیاطِ دلگیر ،

کنار گل های رنگارنگم ، زیر درخت خرمالویم ..!

عصرِ این روزِ جمعه که نشد ،

کاشکی عصر فردا از راه برسند ..!

۲۷ ۱۹

شاکی پاف =))))

رفته بودیم بیرون ، راستش به شما ربطی ندارد که رفته بودیم یا نه . ولی خب دوست دارم برایتان بگویم که رفته بودیم بیرون . جدیداً یک کاشی فاپ ، معذرت میخواهم ، کاپی شاف ، نه نه ، همان شاکی پاف ، همان اصلا ! همان کوفت ها که ملت میروند به یاد مشعوقشان کتاب میخوانند ، پولشان اضافه میکند دوتا دوتا قهوه سفارش میدهند و این قرتی گیری ها . میدانید ، من هیچ وقت پول این قرتی گیری هارا نخواهم داشت . بخاطر همین همیشه میروم کاشی پاف های ارزان و پوکیده ، بستنی های روغنی بدمزه میخورم . ولی خب امروز ناپرهیزی کرده و رفتیم یک کاشی پافِ گران! از همان خفن های مرکز شهری . فکز نکنید من ندیده هستم ،  ولی خب قبلا ً هم گفته ام ما خیلی فقیر هستیم ، آنقدر فقیر که حتی خانه مان در ندارد ، یک پرده ی توری نصب کرده ایم هی یالله یالله میگوئیم بعد مثل گاو میرویم داخل . ما خیلی فقیر هستیم . بخاطر همین است که اینها را دارم میگویم . 

حالا فکر نکنید ما دیگر خیلی فقیر هستیم ها ، نه ! ما فقط خیلی خیلی فقیر هستیم که بعد یادم بیندازید برایتان تعریف کنم که چرا اینقدر فقیر هستیم . 

ما فقیر ها وقتی میرویم کاشی پاف ، ندیده بازی در می آوریم . مثلا ً هی زنگ را میفشاریم ، بعد گارسون می آید و میگوید : جانم ؟! بعد ما فقیر ها میگوئیم : احوالِ گل پسر ؟! 

خب راستش شاید این بخاطر فقیر بودنمان نباشد ، شاید بخاطر روانی بودنمان باشد .

من به یاد دوازده معشوقِ پیشینم به نیت دوازده امام در افق های دور دست محو بودم و هر از گاهی نگاهی به بستنی ام می انداختم ، قطره ای اشک در چشمم جمع میشد و بعد ناله سر میدادم : کوکب بستنی دوست داشت ! زجه ی حضار =)))

بحث سر لباس چهارخانه آبیِ برادرم بود ، من مدام میگفتم : حسین گولاخ شدی ، هیچی سایزت نیست !

هارهارهار ، شما که نمیدانید سایز به چه معناست ، فقط ما فقیر ها میدانیم . بعد مادرم میگفت لباسش را داده است بیرون ، به همین نیازمند های فقیر تر از خودمان ، آنها که خانه شان حتی در هم ندارد . 

بعد من گفتم کودوم لباس ؟! همون که من یه مدت مدیدی به عنوان عزیز ترین هدیه ای که برادرم داده بود ازش بهره میجستم ؟! 

خب ، متوجهید که بیرون و همان نیازمندان (!) من هستم ! من اینقدر فقیر هستم اصلا . خاک بر سرم اصلا .

دیگر دستم درد گرفته است از بس تایپ کرده ام ، دیشب از دست درد نمیتوانستم بخوابم . ساعت دو نصفه شب مادرم را بیدار کردم برایم پماد بزند . پماد را به دستم داد و گفت بروم تا بخوابد . مادرم میگوید من همیشه خواب را از او میگیرم ، ولی واقعاً دستم درد میکرد . تازه مریض هم شده ام . میدانید چیست ؟!

کسی که سرفه هایش بوی غصه میدهد ، از روی غصه و غم هایش مریض شده وگرنه هیچ موردِ آنفولانزای تابستانی ای تابحال مشاهده نشده . 

صلوات :| 

ددابظ :|

+ یک دنیا ممنون بابت لطفِ تموم نشدنیتون ^_^

۲۱ ۸

من هیچ فرقی با بقیه ندارم ..:) + رمز را از من بخواهید :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تقصیر منِ بی شعور بوده ، همین منی که این را نوشت ..

احمقانه است ، خیلی احمقانه است ! این لبخندِ مسخره ی روی لبم را میگویم ..! 

میدانید ، همه ی همه اش تقصیر این آدم های بی شعور است ، همان آدم هایی که نمیتوانند باور کنند یک آدم غمگین هم میتواند روزی شاد باشد ،همان هایی که نمیتوانند بفهمند آدمهای شاد هم روزی غمگین میشوند ..!

آدم های شاد ، خیلی سخت غمگین میشوند ، ولی وقتی غم در دلشان ریشه دواند ، وقتی بغض از مژه های بلندشان آویزان شد و شکست ، وقتی قابِ لبخند روی لبشان تکه تکه شد و دیگر نتوانستند بخندند ، خیلی جدی دیگر نمیتوانند بخندند ..!

آدم واقعاً دلش برایشان میسوزد ، یک مشت محکوم شده اند ، محکوم به خندیدن ..! محکوم به شادبودن ..!

گناه دارند طفلی ها ، ما بی شعور ها بوده ایم که مجبورشان کرده ایم باز هم با همان لبخند ماسیده برایمان بخندند ..!

باز هم دماغ پلاستیکی قرمزشان را روی بینی بگذارند و مارا بخندانند ..!

تقصیر من بوده ، تقصیر تو بوده ، تقصیر همه ی ما بوده که دیگر از خندیدن پشیمان میشوند ،

از خندان بودن بدشان می آید ،  همه ی کاسه کوزه های بشاش بودن را بهم میریزند و میروند ..

نگذاشتید عصبانی بشوند که ناگهانی فریاد کشیدند ، نگذاشتید بغضشان ببارد که ناگهانی صدای هق هقشان پیچید ..!

تقصیر همین منِ احمق بود که محکومشان کردم ، تقصیر توِ احمق بود ..!

چرا وقتی غمِ چشمانشان را با لبِ خندانشان در تضاد دیدی دستش را نگرفتی و نگفتی : "من اینجام ! " ؟؟

آن وقت که باید می بودیم نبودیم ، حالا دیگر بودن ها فایده ندارد .. نوش داروی حضور بعد از مرگ لبخند بر لبشان فایده ندارد ..!

آدم های شاد یکی یکی به دست ِ همین "من" ها ، همین "تو" ها میمیرند ، خودِ واقعی شان میشوند ، چسبِ رنگ را از روی سیاهیِ محض روز هایشان بلند میکنند و به گریه مینشینند ..!

در پیاده رو های تنهایی روی سنگفرش ها آوار میشوند و هیچ کس را ندارند تا برایشان "همه کس" باشد ..!

هی یادِ صورتِ خندان خودشان می افتند ، هی زار میزنند ، هی یادِ من هایِ بی شعور می افتند ، هی زار میزنند ..!

آدم های شاد ، هی زار میزنند ..!

#پاتریک_نوشت

۱۷ ۱۴

آیا این حق من است که محبوس باشم و از روزگار شلاق ها بخورم ؟!

میدانید ، اگر خواهرم نیم ساعت دیگر رسیده بود من همه ی کار هایم را انجام داده بودم ، ولی خب متاسفانه زود رسید و به قول خودش جلوی یک فاجعه ی عظیم را گرفت . راستش برای دامادمان یک نامه نوشته بودم و میخواستم بدستش برسانم . همین امروز . خب راستش را بخواهید -یعنی راست راستش را- این نامه ای که برایتان گذاشته ام نامه ی پیش نویس است و نامه ی پاک نویس چرت و پرت های دیگر زیاد داشت ! 

وقتی خواهرم این را در دستم دید ، گرفتش . بعد خواندش . بعد یک چیزی در مایه های پس گردنی به من زد . جوری که حس کردم عینکم چند سانتی متری عقب جلو شد . بله ! درست احساس کرده بودم . عینکم چند سانتی متری یعنی حدوداً دو سانتی متر پوستم را کنده و زخم کرده است . بخاطر همان پس گردنی کذایی ! و حالا من در جشن یک دانه خواهرم صورتم زخم است . بخاطر همان پس گردنی کذایی !

خواهرم پس از اینکه مرا زد ، مثل یوزپلنگ به دنبالم دوید ، من میدویدم ، او هم میدوید !

خواهرم نتوانست من را بگیرد ، برادرم هم . ولی پدرم پا دم پایم داد و همگی منِ بدبخت را گرفتند . نگران نباشید . صدایم از شدت خنده ی زیاد گرفته است و کمی هم دلم درد میکند بسکه خندیده ام و قلقلکم داده اند این نامرد ها، حالم خوب است نسبتاً ، برادرم پایم را بسته است به صندلی ، راستش کمی اسکل است چون اصلا ً به این فکر نکرد که من خودم خیلی راحت میتوانم پایم را باز کنم ! یک کتاب اجتماعی هم داده اند دستم تا بخوانم ، مادرم میگوید دیگر زشت است که بخواهند مرا حبس کنند و این شکلی نگذارند فاجعه به بار بیاورم ، میگوید دیگر بزرگ شده ام، ولی فقط این هارا میگوید و قلباً اعتقادی به آنها ندارد . اگر داشت من الان اینجا محبوس با پای بسته با جگر خون ، چشم گریون و دل بریون برایتان این هارا نمی نوشتم .

الان همه ی اعضای خانواده ام بیرون هستند ، فقط من را نبرده اند . به برادرم اسمس دادم یادش نرود برایم آبنبات بخرد ، جواب اسمسم را بجای "باشه عزیزم" داد : میخرم گامبو جان.

آیا من گامبو هستم ؟! گامبو خودش است . دیروز که رفته بودیم برایش لباس پلوخوری بخریم هیچ چیزی اندازه اش نبود ، قبلا ً در ناحیه ی سینه و بازو لباس هایش تنگ بود و حالا در ناحیه ی شکم هم تنگ است . کلا ً چاقالو و بدریخت شده است و خودش این را قبول ندارد . بچه تر که بودم یک سری خیلی چاقالو شده بودم ، هی راه میرفتم به من میگفت : خیکی !

بعد من دیروز به یادبود آن روز ها هی راه رفتم و به او گفتم : خیکی !

حقش بود ، مگر نه ؟! :)

میدانید ، میخواهم دیگر شیطنت نکنم ، دیگر آدم باشم ، نه اینکه تصمیم قاطع گرفته باشم ها ، نه اصلا ! فقط خدا شاهد است میخواهم بدانم چه شکلی میشوم . اصلا ً چه شکلی است .

من ترجیح میدهم دیگر چیزی نگویم ، خودتان بخوانید . ددابظ :|

۳۲ ۲۱

فهمیدنش کار سختی نیست ، بفهمیدش لطفاً ..

کسی که  1 نصفه شب میره حموم ، نمیره شامپو انارِ پرژک بزنه به سرش یا خودشو با شامپو بدن گلیسیرینه ی صحت بشوره ..!

داره میره گریه کنه ، کاریش نداشته باشین ...

۲۵ ۱۹

یه همچین حسی دارم دقیقاً ...

و دیگر هیچ ..:)))

۱۷ ۲۲

این فیلد خالی نیست ، خب بعدش دیگر چه ؟! :|

احتمالا ً یادتان است که دیروز خودم را در جلسه ی امتحان تصور کردم و از تمامی تکنیک های کانون چلمچی نهایت بهره را بردم ، آخر میدانید ؟! من از اول دبیرستان عضو کانون بوده ام و به همت پشتیبانانم توانستم این رتبه ی خوب را بدست بیاورم ! خب راستش میدانید ، من یک جورهایی انقدر برای پدرمادرم مهم هستم که دیگر اصلا ً انگار مهم نیستم ، مثلا ً امروز مادرم ساعت پنج و نیم بیدار شده بود ، ساعتی را که روی زنگ گذاشته بودم آف کرده بود و بعد خوابیده بود . در همین احوال سیر میکردیم که یک هو یکی در خواب همایونی مان فریاد برآورد : هوووی عاموووو ! پاشو جمع کن خودتو الان در حوزه رو میبندن !

اینجانب قصد داشتم بگویم : خفه شو سر جدت ، ساعت هنوز شیش هم نشده !

بعد که برخاستم دیدم ای دل غافل ، بیست دقیقه ی دیگر در حوزه را همچین ببندند که من نتوانم امتحان بدهم و تا ناکجا آبادم بسوزد ازبرای آنهمه فیزیک خواندن های بی فایده !

از شیوه های عر زنی و نعره کشی بهره جستم و پدر گرامی را بیدار نمودم ، مادر گرامی تر فقط به گفتنِ : "یه چیزی بخور ضعف نکنی !" اکتفا نمود و خوابید مجدداً . بعد من نمیدانستم دقیقاً چه غلطی باید بکنم ، حتی نفهمیدم شلوار پوشیدم یا نه . مثل گاو -دقیقاً مثل گاو- راهی شدم ، توی پارکینگ آخرین نعره ی خود را کشیدم و گفتم : باباااا ، یا میای منو میبری یا با آژانس میرم !

میدانید ، پدرم هیچ وقت دوست نداشته است که من ماشینش را با آژانس مقایسه کنم ، یا مثلا ً آژانس را بر آن ترجیح دهم ، این را گفتم و از شدت اهمیتم برای خانواده شرمسار گشتم ، این درحالی بود که ده دقیقه ی دیگر شروع آزمون بود . در راه پدرم مثل فیلم ها رانندگی میکرد ، چند بار برای عزائیل دست تکان دادم ، این سری های آخر بوس میخواست که دیگر رسیدیم !

-عزائیل جان ، اگر میخوانی جدی نگیر ، نیایی بکشی مارا ، جوانیم تو را به مولا- مصداق بارز تپه نوردی بودیم خلاصه ، به هر خفتی بود رسیدیم و من با اعصابی شکوفه باران -قبلا ً هم گفته ام من انتظارم از خواننده هایم بالاست ، خودتان بفهمید- نشستم سر جلسه !

راستش دیروز دبیر خصوصی ام گفت برویم کتاب درسی هم بخوانیم ، ما یک صدا گفتیم :نه !

دوباره او یکه و تنها گفت : بخوانید ! بعد ما همگی عر زدیم : نه ! بعد گفت : باشه !

درست است که گفت باشه ، ولی بروید هر گو*ی دلتان میخواهد بخورید شنیده میشد ، ماهم رفتیم هر گو*ی دلمان میخواست خوردیم و بدین وسیله یک و بیست و پنج صدم را بر پایه ی تکیه بر اهل بیت و صدو بیست و چهار هزار پیامبر نوشتیم ! حق داشت طفلی :|

شاید باورتان نشود ، ولی مغزم برایم دوبی دوبی نخواند ، میدانید چه خواند ؟!

-دلکم دلبرکم ، دلبر بانمکم ، توی عاشقا تکم ، چی آوردی سرمو شکستی بالو پرکم !!!!

به طرز عجیبی امتحان را خوب دادم . حتی پتانسیل این را دارم که از ده نمره ده بشوم !

ولی خب ، امتحان یک جور خاصی کیوت و ناز بود ! هارهار ، شما نمیدانید کیوت به چه معناست ؟! من میدانم . الان هم صرفاً گفتم که پزش را به شما بدهم ، اصلا ً دوست دارم آقاجان ! بالاخره باید یک روزی اینهمه زبان خواندن به دردم بخورد یا نه ؟! :|

سرجلسه که نشسته بودم ، داشتم به این فکر میکردم که فرمول محاسبه ی مزیت مکانیکی ماشین مرکب شیش جزئی چه بود که یک هو قاطر درونم گفت : بهار خاک تو سرت !

بعد من جوابش را دادم : خاک تو سر عمت خب ، چرا عصن ؟؟

بعد قاطر درونم گفت : اینجوری میخوای به آرزوهات برسی ؟! با این درس خوندن ؟!

بعد من یکم مثل ماست نگاهش کردم ، دیدم راست میگوید قاطرک ، با این وضع هیچ چیزی نخواهم شد ، نفرین عامون بر من باد که وقتم را با نوشتن چنین چرت و پرت هایی پر میکنم .

نفرین کاهن اعظم بر من باد که باید از قاطر درونم پند بگیرم ! 

شماهم بروید یک صحبتی با قاطر درونتان داشته باشید ، من هم میروم بازی کنم . خسته شدم دیگر . ددابظ :|

۲۲ ۱۶

میشود دیگر اعصاب من را نَپُکانید شما را به مولا ؟! :| + بعداً نوشت ...

همین الان که دارم این هارا مینویسم میتوانم فردا را تصور کنم که من نشسته ام آخر سالن دقیقاً در حلق مراقب و لحظاتی پس از شروع امتحان در حال تنظیم کردن عینکم ، به شرحی که روی زخم بینی ام قرار نگیرد و در عین حال آنقدری عقب نباشد که چشم مبارکم را کور کند و مژه های مبارک ترم را بریزد ! این درحالیست که هنوز خودکار آبی ام را از جیبم در نیاورده ام ! تا اینجا پونزده دقیقه گذشته است ! بعد مراقب به ستوه میاید ، دعوایم میکند و میگوید سوال هارا حل کنم .

بعد من شروع به حل کردن میکنم ، نهایتاً از صفحه ی اول یک نمره بنویسم ، بعد میروم صفحه ی دوم ، در همان حالی که میروم صفحه ی دوم ، بغل دستی نکبتم میگوید یک برگه ی دیگر به او بدهند تا ضمیمه ی چرت و پرت های توی برگه اش بکندش :/

بعد من یک نگاه زیر چشمی به او میکنم و از قاطر درونم استدعا میکنم برایم : بیا بریم دوبی دوبی !!! منو با خودت ببر دوبی دوبی !!! نخواند و خفه شود و بگذارد من تمرکز کنم !

هر چند اگر تمرکز کنم هم از امتحانات قاسمی هیچ نمره ای نمیگیرم ، هر چه بدهد از کَرَمِ نداشته اش میباشد !

مورد داشته ایم از فیزیک صفر بیاورم ، نه اینکه ننوشته باشم یا تقلب کرده باشم که ببیند و صفر بدهد ! آقاجان ، نوشته ام و هیچ نمره ای نگرفته ام ، خب به درک ! اصلا ً مهم نیست چون بقیه هم صفر گرفتند و فقط دو نفر داشتیم که به ترتیب یک و دو گرفتند !

من از شما میپرسم ، این دبیر دیوانه نیست ؟؟

خب وبلاگ من را که نمیخواند ، پس میتوانم بگویم ای تف تو روح پر فتوحت نکبت :///

حتی میتوانم برایش شکلک دربیاورم چون نمیبیند ، اصلا حقش است که نبیند ، هر چند وقتی هم که میبیند من وضع بهتری ندارم ، حداقل تیکه که میتوانم بیندازم !

این دری وری هارا میگویم چون اعصابم خارد است ، چون دبیر درس نمیدهد ، چون باید برویم کلاس خصوصی !!!

فکر نکنید من آنقدری مایه دار هستم که پول کلاس خصوصی داشته باشم ، نه !

ده نفری گله ای میرویم که هزینه ها تقسیم شود ، هر چند هفت نفرمان عملا ً شوت هستیم که من شوت نیستم و واقعاً دلم به حال آن شوت ها میسوزد . بدبخت ها نه در مدرسه میفهمند و نه در کلاس ! 

احساس میکنم استرس دارم ، پس میروم تَمَرگِش میکنم سر درس های نکبتی ام ! هرهرهر :|

بعداً نوشت : خدایا ، میشه لطفاً ، این سری هم کمکم کنی ؟؟ میشه لطفاً یه نتیجه ی خوب بگیرم ؟! خدایا ...

۲۶ ۱۵

بازار قم از نقل لبت رو به کِسادیست ، بیچاره نکن حاج حسینُ پسران را ! D:

آقا دیشب که منو نبردن ، اعتصاب کردم دیگه درس نخوندم ، کله کوبیدم به دیوار و کارهایی از این قبیل !

یکم شدید کولی بازی درآورده بودم ، ولی خب واقعاً ناراحت بودم ! خب مگه من چیکار میکنم ؟! انقدر بچه ی داغونی ام ؟! اگه به شیطنت باشه که هم دائیم بود هم داداشم و اونا صد پله از من شیطون ترن ! به حدی که عابرایی که از کنارشون رد میشن هم خنده شون میگیره !

واسم شکلات خریده بودن که مثلا ً یادم بره ! انگار من همون بچه ی گامبوی چاقالوی چند سال پیشم که تا اسم شکلات میاد همه چیز یادم بره ! والا :)

تازه ازین شکلات شیری بدمزه ها بود ، بشون گفتم سری بعدی هم که خواستن کیت کت بخرن بهتره !! درکمال پررویی :)))))

شوهرخواهرم گفت حالا که ناراحت شدم ، اول خرداد میریم کنسرت بابک جهانبخش ، بدون داداشم اینا تا جبران بشه !

بعد من هی قبول نمیکنم !! آی حال میده ^___^ انقد میچسبه ^____^

هر چند که از خدامه D:  

دستِ گلِ دیجی تَبا که این میکسای اپیزود آب و آتشو درست میکنه درد نکنه ، لامصب چهل و پنج دقیقه همش قری و جواده ! عصن نشستن بر آدم حرام میشه وقتی اینا پلی میشن !

هرچند من رقصیدن بلد نیستم و بیشتر جفتک میپرونم ، ولی خب همینو دریغ نمیکنم دیگه :دی

دارم فیزیک میخونم ، رسیدم به بحث قرقره ها ، صورت سوالو نوشتم ، بعد شکل قرقره رو خسته بودم حال نداشتم بکشم !!!! بعد الان نصف جزوه رو ندارم عملا ً D: خیلی شیک و مجلسی D:

ساعت پنج کلاس رفع اشکال دارم با معلم خصوصیم ، بعد من الان موندم برم اشکال چی ازش بپرسم ؟! :///

نهایتاً میرم یک و ساعتُ نیم با رفقا خوش میگذره دیگه D:

آقا من اعتراض دارم به این بچه های توی کوچه ! خب لامصبا چرا انقدر زود تعطیل میشین ؟!

ما کار و زندگی داریم به قرآن !

یدونه شون هست ، قشنگ معلومه وقتی عر میزنه "من اومدممممم" ؛ کل کوچه میگن "خاک تو سرمون شد باز این روانی اومد!!!"

والا بخدا ! مثلا ً الان داره میخونه : باریکلااااااا عشق من شدی ، باریکلااااا زنِ ننم شدی !!!

خب عزیزم مگه مجبوری آهنگ بخونی ؟! برو بتمرگ پای تبلتت همه رو راحت کن !

دیگه ددابظ :|

توضیحِ عکس : این گنجِ حق من بوووود ! بخدا حق من بوووود ! آخه هول شدن تا کجا ؟! ://

از بس کم از این گنجا میده حسرتی میشم بخدا :|

۱۷ ۸
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان