Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

چقدر جمعه بود امروز ..!

چقدر دلگیر بودم امروز ، 

چقدر حالم از آن نور نارنجی که یهو از پنجره سر کشید توی خانه بهم خورد ،

مثل عزیز که هر وقت دلش میگرفت همه چیز را مرتب میکرد بلند شدم ،

دستی به سر و روی خانه کشیدم ،

چای زعفرانی با دارچین دم کردم ،

میوه شستم ، قاچ کردم ، چیدم ..!

عصرانه ی دوست داشتنی ام را توی ایوان چیدم ،

کسی نیامد ..!

من منتظر بودمُ کسی نیامد ..

قرار بود بیایند ، قرار بود ساعت پنج خانه باشند ، قرار بود ...

نیامدند و من هنوز منتظرم ..!

توی همین حیاطِ دلگیر ،

کنار گل های رنگارنگم ، زیر درخت خرمالویم ..!

عصرِ این روزِ جمعه که نشد ،

کاشکی عصر فردا از راه برسند ..!

۲۷ ۱۹

شاکی پاف =))))

رفته بودیم بیرون ، راستش به شما ربطی ندارد که رفته بودیم یا نه . ولی خب دوست دارم برایتان بگویم که رفته بودیم بیرون . جدیداً یک کاشی فاپ ، معذرت میخواهم ، کاپی شاف ، نه نه ، همان شاکی پاف ، همان اصلا ! همان کوفت ها که ملت میروند به یاد مشعوقشان کتاب میخوانند ، پولشان اضافه میکند دوتا دوتا قهوه سفارش میدهند و این قرتی گیری ها . میدانید ، من هیچ وقت پول این قرتی گیری هارا نخواهم داشت . بخاطر همین همیشه میروم کاشی پاف های ارزان و پوکیده ، بستنی های روغنی بدمزه میخورم . ولی خب امروز ناپرهیزی کرده و رفتیم یک کاشی پافِ گران! از همان خفن های مرکز شهری . فکز نکنید من ندیده هستم ،  ولی خب قبلا ً هم گفته ام ما خیلی فقیر هستیم ، آنقدر فقیر که حتی خانه مان در ندارد ، یک پرده ی توری نصب کرده ایم هی یالله یالله میگوئیم بعد مثل گاو میرویم داخل . ما خیلی فقیر هستیم . بخاطر همین است که اینها را دارم میگویم . 

حالا فکر نکنید ما دیگر خیلی فقیر هستیم ها ، نه ! ما فقط خیلی خیلی فقیر هستیم که بعد یادم بیندازید برایتان تعریف کنم که چرا اینقدر فقیر هستیم . 

ما فقیر ها وقتی میرویم کاشی پاف ، ندیده بازی در می آوریم . مثلا ً هی زنگ را میفشاریم ، بعد گارسون می آید و میگوید : جانم ؟! بعد ما فقیر ها میگوئیم : احوالِ گل پسر ؟! 

خب راستش شاید این بخاطر فقیر بودنمان نباشد ، شاید بخاطر روانی بودنمان باشد .

من به یاد دوازده معشوقِ پیشینم به نیت دوازده امام در افق های دور دست محو بودم و هر از گاهی نگاهی به بستنی ام می انداختم ، قطره ای اشک در چشمم جمع میشد و بعد ناله سر میدادم : کوکب بستنی دوست داشت ! زجه ی حضار =)))

بحث سر لباس چهارخانه آبیِ برادرم بود ، من مدام میگفتم : حسین گولاخ شدی ، هیچی سایزت نیست !

هارهارهار ، شما که نمیدانید سایز به چه معناست ، فقط ما فقیر ها میدانیم . بعد مادرم میگفت لباسش را داده است بیرون ، به همین نیازمند های فقیر تر از خودمان ، آنها که خانه شان حتی در هم ندارد . 

بعد من گفتم کودوم لباس ؟! همون که من یه مدت مدیدی به عنوان عزیز ترین هدیه ای که برادرم داده بود ازش بهره میجستم ؟! 

خب ، متوجهید که بیرون و همان نیازمندان (!) من هستم ! من اینقدر فقیر هستم اصلا . خاک بر سرم اصلا .

دیگر دستم درد گرفته است از بس تایپ کرده ام ، دیشب از دست درد نمیتوانستم بخوابم . ساعت دو نصفه شب مادرم را بیدار کردم برایم پماد بزند . پماد را به دستم داد و گفت بروم تا بخوابد . مادرم میگوید من همیشه خواب را از او میگیرم ، ولی واقعاً دستم درد میکرد . تازه مریض هم شده ام . میدانید چیست ؟!

کسی که سرفه هایش بوی غصه میدهد ، از روی غصه و غم هایش مریض شده وگرنه هیچ موردِ آنفولانزای تابستانی ای تابحال مشاهده نشده . 

صلوات :| 

ددابظ :|

+ یک دنیا ممنون بابت لطفِ تموم نشدنیتون ^_^

۲۱ ۸

من هیچ فرقی با بقیه ندارم ..:) + رمز را از من بخواهید :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تقصیر منِ بی شعور بوده ، همین منی که این را نوشت ..

احمقانه است ، خیلی احمقانه است ! این لبخندِ مسخره ی روی لبم را میگویم ..! 

میدانید ، همه ی همه اش تقصیر این آدم های بی شعور است ، همان آدم هایی که نمیتوانند باور کنند یک آدم غمگین هم میتواند روزی شاد باشد ،همان هایی که نمیتوانند بفهمند آدمهای شاد هم روزی غمگین میشوند ..!

آدم های شاد ، خیلی سخت غمگین میشوند ، ولی وقتی غم در دلشان ریشه دواند ، وقتی بغض از مژه های بلندشان آویزان شد و شکست ، وقتی قابِ لبخند روی لبشان تکه تکه شد و دیگر نتوانستند بخندند ، خیلی جدی دیگر نمیتوانند بخندند ..!

آدم واقعاً دلش برایشان میسوزد ، یک مشت محکوم شده اند ، محکوم به خندیدن ..! محکوم به شادبودن ..!

گناه دارند طفلی ها ، ما بی شعور ها بوده ایم که مجبورشان کرده ایم باز هم با همان لبخند ماسیده برایمان بخندند ..!

باز هم دماغ پلاستیکی قرمزشان را روی بینی بگذارند و مارا بخندانند ..!

تقصیر من بوده ، تقصیر تو بوده ، تقصیر همه ی ما بوده که دیگر از خندیدن پشیمان میشوند ،

از خندان بودن بدشان می آید ،  همه ی کاسه کوزه های بشاش بودن را بهم میریزند و میروند ..

نگذاشتید عصبانی بشوند که ناگهانی فریاد کشیدند ، نگذاشتید بغضشان ببارد که ناگهانی صدای هق هقشان پیچید ..!

تقصیر همین منِ احمق بود که محکومشان کردم ، تقصیر توِ احمق بود ..!

چرا وقتی غمِ چشمانشان را با لبِ خندانشان در تضاد دیدی دستش را نگرفتی و نگفتی : "من اینجام ! " ؟؟

آن وقت که باید می بودیم نبودیم ، حالا دیگر بودن ها فایده ندارد .. نوش داروی حضور بعد از مرگ لبخند بر لبشان فایده ندارد ..!

آدم های شاد یکی یکی به دست ِ همین "من" ها ، همین "تو" ها میمیرند ، خودِ واقعی شان میشوند ، چسبِ رنگ را از روی سیاهیِ محض روز هایشان بلند میکنند و به گریه مینشینند ..!

در پیاده رو های تنهایی روی سنگفرش ها آوار میشوند و هیچ کس را ندارند تا برایشان "همه کس" باشد ..!

هی یادِ صورتِ خندان خودشان می افتند ، هی زار میزنند ، هی یادِ من هایِ بی شعور می افتند ، هی زار میزنند ..!

آدم های شاد ، هی زار میزنند ..!

#پاتریک_نوشت

۱۷ ۱۴

آیا این حق من است که محبوس باشم و از روزگار شلاق ها بخورم ؟!

میدانید ، اگر خواهرم نیم ساعت دیگر رسیده بود من همه ی کار هایم را انجام داده بودم ، ولی خب متاسفانه زود رسید و به قول خودش جلوی یک فاجعه ی عظیم را گرفت . راستش برای دامادمان یک نامه نوشته بودم و میخواستم بدستش برسانم . همین امروز . خب راستش را بخواهید -یعنی راست راستش را- این نامه ای که برایتان گذاشته ام نامه ی پیش نویس است و نامه ی پاک نویس چرت و پرت های دیگر زیاد داشت ! 

وقتی خواهرم این را در دستم دید ، گرفتش . بعد خواندش . بعد یک چیزی در مایه های پس گردنی به من زد . جوری که حس کردم عینکم چند سانتی متری عقب جلو شد . بله ! درست احساس کرده بودم . عینکم چند سانتی متری یعنی حدوداً دو سانتی متر پوستم را کنده و زخم کرده است . بخاطر همان پس گردنی کذایی ! و حالا من در جشن یک دانه خواهرم صورتم زخم است . بخاطر همان پس گردنی کذایی !

خواهرم پس از اینکه مرا زد ، مثل یوزپلنگ به دنبالم دوید ، من میدویدم ، او هم میدوید !

خواهرم نتوانست من را بگیرد ، برادرم هم . ولی پدرم پا دم پایم داد و همگی منِ بدبخت را گرفتند . نگران نباشید . صدایم از شدت خنده ی زیاد گرفته است و کمی هم دلم درد میکند بسکه خندیده ام و قلقلکم داده اند این نامرد ها، حالم خوب است نسبتاً ، برادرم پایم را بسته است به صندلی ، راستش کمی اسکل است چون اصلا ً به این فکر نکرد که من خودم خیلی راحت میتوانم پایم را باز کنم ! یک کتاب اجتماعی هم داده اند دستم تا بخوانم ، مادرم میگوید دیگر زشت است که بخواهند مرا حبس کنند و این شکلی نگذارند فاجعه به بار بیاورم ، میگوید دیگر بزرگ شده ام، ولی فقط این هارا میگوید و قلباً اعتقادی به آنها ندارد . اگر داشت من الان اینجا محبوس با پای بسته با جگر خون ، چشم گریون و دل بریون برایتان این هارا نمی نوشتم .

الان همه ی اعضای خانواده ام بیرون هستند ، فقط من را نبرده اند . به برادرم اسمس دادم یادش نرود برایم آبنبات بخرد ، جواب اسمسم را بجای "باشه عزیزم" داد : میخرم گامبو جان.

آیا من گامبو هستم ؟! گامبو خودش است . دیروز که رفته بودیم برایش لباس پلوخوری بخریم هیچ چیزی اندازه اش نبود ، قبلا ً در ناحیه ی سینه و بازو لباس هایش تنگ بود و حالا در ناحیه ی شکم هم تنگ است . کلا ً چاقالو و بدریخت شده است و خودش این را قبول ندارد . بچه تر که بودم یک سری خیلی چاقالو شده بودم ، هی راه میرفتم به من میگفت : خیکی !

بعد من دیروز به یادبود آن روز ها هی راه رفتم و به او گفتم : خیکی !

حقش بود ، مگر نه ؟! :)

میدانید ، میخواهم دیگر شیطنت نکنم ، دیگر آدم باشم ، نه اینکه تصمیم قاطع گرفته باشم ها ، نه اصلا ! فقط خدا شاهد است میخواهم بدانم چه شکلی میشوم . اصلا ً چه شکلی است .

من ترجیح میدهم دیگر چیزی نگویم ، خودتان بخوانید . ددابظ :|

۳۲ ۲۱

فهمیدنش کار سختی نیست ، بفهمیدش لطفاً ..

کسی که  1 نصفه شب میره حموم ، نمیره شامپو انارِ پرژک بزنه به سرش یا خودشو با شامپو بدن گلیسیرینه ی صحت بشوره ..!

داره میره گریه کنه ، کاریش نداشته باشین ...

۲۵ ۱۹

یه همچین حسی دارم دقیقاً ...

و دیگر هیچ ..:)))

۱۷ ۲۲

این فیلد خالی نیست ، خب بعدش دیگر چه ؟! :|

احتمالا ً یادتان است که دیروز خودم را در جلسه ی امتحان تصور کردم و از تمامی تکنیک های کانون چلمچی نهایت بهره را بردم ، آخر میدانید ؟! من از اول دبیرستان عضو کانون بوده ام و به همت پشتیبانانم توانستم این رتبه ی خوب را بدست بیاورم ! خب راستش میدانید ، من یک جورهایی انقدر برای پدرمادرم مهم هستم که دیگر اصلا ً انگار مهم نیستم ، مثلا ً امروز مادرم ساعت پنج و نیم بیدار شده بود ، ساعتی را که روی زنگ گذاشته بودم آف کرده بود و بعد خوابیده بود . در همین احوال سیر میکردیم که یک هو یکی در خواب همایونی مان فریاد برآورد : هوووی عاموووو ! پاشو جمع کن خودتو الان در حوزه رو میبندن !

اینجانب قصد داشتم بگویم : خفه شو سر جدت ، ساعت هنوز شیش هم نشده !

بعد که برخاستم دیدم ای دل غافل ، بیست دقیقه ی دیگر در حوزه را همچین ببندند که من نتوانم امتحان بدهم و تا ناکجا آبادم بسوزد ازبرای آنهمه فیزیک خواندن های بی فایده !

از شیوه های عر زنی و نعره کشی بهره جستم و پدر گرامی را بیدار نمودم ، مادر گرامی تر فقط به گفتنِ : "یه چیزی بخور ضعف نکنی !" اکتفا نمود و خوابید مجدداً . بعد من نمیدانستم دقیقاً چه غلطی باید بکنم ، حتی نفهمیدم شلوار پوشیدم یا نه . مثل گاو -دقیقاً مثل گاو- راهی شدم ، توی پارکینگ آخرین نعره ی خود را کشیدم و گفتم : باباااا ، یا میای منو میبری یا با آژانس میرم !

میدانید ، پدرم هیچ وقت دوست نداشته است که من ماشینش را با آژانس مقایسه کنم ، یا مثلا ً آژانس را بر آن ترجیح دهم ، این را گفتم و از شدت اهمیتم برای خانواده شرمسار گشتم ، این درحالی بود که ده دقیقه ی دیگر شروع آزمون بود . در راه پدرم مثل فیلم ها رانندگی میکرد ، چند بار برای عزائیل دست تکان دادم ، این سری های آخر بوس میخواست که دیگر رسیدیم !

-عزائیل جان ، اگر میخوانی جدی نگیر ، نیایی بکشی مارا ، جوانیم تو را به مولا- مصداق بارز تپه نوردی بودیم خلاصه ، به هر خفتی بود رسیدیم و من با اعصابی شکوفه باران -قبلا ً هم گفته ام من انتظارم از خواننده هایم بالاست ، خودتان بفهمید- نشستم سر جلسه !

راستش دیروز دبیر خصوصی ام گفت برویم کتاب درسی هم بخوانیم ، ما یک صدا گفتیم :نه !

دوباره او یکه و تنها گفت : بخوانید ! بعد ما همگی عر زدیم : نه ! بعد گفت : باشه !

درست است که گفت باشه ، ولی بروید هر گو*ی دلتان میخواهد بخورید شنیده میشد ، ماهم رفتیم هر گو*ی دلمان میخواست خوردیم و بدین وسیله یک و بیست و پنج صدم را بر پایه ی تکیه بر اهل بیت و صدو بیست و چهار هزار پیامبر نوشتیم ! حق داشت طفلی :|

شاید باورتان نشود ، ولی مغزم برایم دوبی دوبی نخواند ، میدانید چه خواند ؟!

-دلکم دلبرکم ، دلبر بانمکم ، توی عاشقا تکم ، چی آوردی سرمو شکستی بالو پرکم !!!!

به طرز عجیبی امتحان را خوب دادم . حتی پتانسیل این را دارم که از ده نمره ده بشوم !

ولی خب ، امتحان یک جور خاصی کیوت و ناز بود ! هارهار ، شما نمیدانید کیوت به چه معناست ؟! من میدانم . الان هم صرفاً گفتم که پزش را به شما بدهم ، اصلا ً دوست دارم آقاجان ! بالاخره باید یک روزی اینهمه زبان خواندن به دردم بخورد یا نه ؟! :|

سرجلسه که نشسته بودم ، داشتم به این فکر میکردم که فرمول محاسبه ی مزیت مکانیکی ماشین مرکب شیش جزئی چه بود که یک هو قاطر درونم گفت : بهار خاک تو سرت !

بعد من جوابش را دادم : خاک تو سر عمت خب ، چرا عصن ؟؟

بعد قاطر درونم گفت : اینجوری میخوای به آرزوهات برسی ؟! با این درس خوندن ؟!

بعد من یکم مثل ماست نگاهش کردم ، دیدم راست میگوید قاطرک ، با این وضع هیچ چیزی نخواهم شد ، نفرین عامون بر من باد که وقتم را با نوشتن چنین چرت و پرت هایی پر میکنم .

نفرین کاهن اعظم بر من باد که باید از قاطر درونم پند بگیرم ! 

شماهم بروید یک صحبتی با قاطر درونتان داشته باشید ، من هم میروم بازی کنم . خسته شدم دیگر . ددابظ :|

۲۲ ۱۶

میشود دیگر اعصاب من را نَپُکانید شما را به مولا ؟! :| + بعداً نوشت ...

همین الان که دارم این هارا مینویسم میتوانم فردا را تصور کنم که من نشسته ام آخر سالن دقیقاً در حلق مراقب و لحظاتی پس از شروع امتحان در حال تنظیم کردن عینکم ، به شرحی که روی زخم بینی ام قرار نگیرد و در عین حال آنقدری عقب نباشد که چشم مبارکم را کور کند و مژه های مبارک ترم را بریزد ! این درحالیست که هنوز خودکار آبی ام را از جیبم در نیاورده ام ! تا اینجا پونزده دقیقه گذشته است ! بعد مراقب به ستوه میاید ، دعوایم میکند و میگوید سوال هارا حل کنم .

بعد من شروع به حل کردن میکنم ، نهایتاً از صفحه ی اول یک نمره بنویسم ، بعد میروم صفحه ی دوم ، در همان حالی که میروم صفحه ی دوم ، بغل دستی نکبتم میگوید یک برگه ی دیگر به او بدهند تا ضمیمه ی چرت و پرت های توی برگه اش بکندش :/

بعد من یک نگاه زیر چشمی به او میکنم و از قاطر درونم استدعا میکنم برایم : بیا بریم دوبی دوبی !!! منو با خودت ببر دوبی دوبی !!! نخواند و خفه شود و بگذارد من تمرکز کنم !

هر چند اگر تمرکز کنم هم از امتحانات قاسمی هیچ نمره ای نمیگیرم ، هر چه بدهد از کَرَمِ نداشته اش میباشد !

مورد داشته ایم از فیزیک صفر بیاورم ، نه اینکه ننوشته باشم یا تقلب کرده باشم که ببیند و صفر بدهد ! آقاجان ، نوشته ام و هیچ نمره ای نگرفته ام ، خب به درک ! اصلا ً مهم نیست چون بقیه هم صفر گرفتند و فقط دو نفر داشتیم که به ترتیب یک و دو گرفتند !

من از شما میپرسم ، این دبیر دیوانه نیست ؟؟

خب وبلاگ من را که نمیخواند ، پس میتوانم بگویم ای تف تو روح پر فتوحت نکبت :///

حتی میتوانم برایش شکلک دربیاورم چون نمیبیند ، اصلا حقش است که نبیند ، هر چند وقتی هم که میبیند من وضع بهتری ندارم ، حداقل تیکه که میتوانم بیندازم !

این دری وری هارا میگویم چون اعصابم خارد است ، چون دبیر درس نمیدهد ، چون باید برویم کلاس خصوصی !!!

فکر نکنید من آنقدری مایه دار هستم که پول کلاس خصوصی داشته باشم ، نه !

ده نفری گله ای میرویم که هزینه ها تقسیم شود ، هر چند هفت نفرمان عملا ً شوت هستیم که من شوت نیستم و واقعاً دلم به حال آن شوت ها میسوزد . بدبخت ها نه در مدرسه میفهمند و نه در کلاس ! 

احساس میکنم استرس دارم ، پس میروم تَمَرگِش میکنم سر درس های نکبتی ام ! هرهرهر :|

بعداً نوشت : خدایا ، میشه لطفاً ، این سری هم کمکم کنی ؟؟ میشه لطفاً یه نتیجه ی خوب بگیرم ؟! خدایا ...

۲۶ ۱۵

بازار قم از نقل لبت رو به کِسادیست ، بیچاره نکن حاج حسینُ پسران را ! D:

آقا دیشب که منو نبردن ، اعتصاب کردم دیگه درس نخوندم ، کله کوبیدم به دیوار و کارهایی از این قبیل !

یکم شدید کولی بازی درآورده بودم ، ولی خب واقعاً ناراحت بودم ! خب مگه من چیکار میکنم ؟! انقدر بچه ی داغونی ام ؟! اگه به شیطنت باشه که هم دائیم بود هم داداشم و اونا صد پله از من شیطون ترن ! به حدی که عابرایی که از کنارشون رد میشن هم خنده شون میگیره !

واسم شکلات خریده بودن که مثلا ً یادم بره ! انگار من همون بچه ی گامبوی چاقالوی چند سال پیشم که تا اسم شکلات میاد همه چیز یادم بره ! والا :)

تازه ازین شکلات شیری بدمزه ها بود ، بشون گفتم سری بعدی هم که خواستن کیت کت بخرن بهتره !! درکمال پررویی :)))))

شوهرخواهرم گفت حالا که ناراحت شدم ، اول خرداد میریم کنسرت بابک جهانبخش ، بدون داداشم اینا تا جبران بشه !

بعد من هی قبول نمیکنم !! آی حال میده ^___^ انقد میچسبه ^____^

هر چند که از خدامه D:  

دستِ گلِ دیجی تَبا که این میکسای اپیزود آب و آتشو درست میکنه درد نکنه ، لامصب چهل و پنج دقیقه همش قری و جواده ! عصن نشستن بر آدم حرام میشه وقتی اینا پلی میشن !

هرچند من رقصیدن بلد نیستم و بیشتر جفتک میپرونم ، ولی خب همینو دریغ نمیکنم دیگه :دی

دارم فیزیک میخونم ، رسیدم به بحث قرقره ها ، صورت سوالو نوشتم ، بعد شکل قرقره رو خسته بودم حال نداشتم بکشم !!!! بعد الان نصف جزوه رو ندارم عملا ً D: خیلی شیک و مجلسی D:

ساعت پنج کلاس رفع اشکال دارم با معلم خصوصیم ، بعد من الان موندم برم اشکال چی ازش بپرسم ؟! :///

نهایتاً میرم یک و ساعتُ نیم با رفقا خوش میگذره دیگه D:

آقا من اعتراض دارم به این بچه های توی کوچه ! خب لامصبا چرا انقدر زود تعطیل میشین ؟!

ما کار و زندگی داریم به قرآن !

یدونه شون هست ، قشنگ معلومه وقتی عر میزنه "من اومدممممم" ؛ کل کوچه میگن "خاک تو سرمون شد باز این روانی اومد!!!"

والا بخدا ! مثلا ً الان داره میخونه : باریکلااااااا عشق من شدی ، باریکلااااا زنِ ننم شدی !!!

خب عزیزم مگه مجبوری آهنگ بخونی ؟! برو بتمرگ پای تبلتت همه رو راحت کن !

دیگه ددابظ :|

توضیحِ عکس : این گنجِ حق من بوووود ! بخدا حق من بوووود ! آخه هول شدن تا کجا ؟! ://

از بس کم از این گنجا میده حسرتی میشم بخدا :|

۱۷ ۸
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان