Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

دلم یه کلید اسرار واقعی میخواد .. + New Changes

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

وضعیت فیزیکی استفراغ از من رو پا تره به مولا

حدود دوازده ساعت تمام من این لباسای مسخره ی سورمه ای تنم بود و مثل سیخ نشسته بودم سر کلاس ، البته اگه از ساعاتی که واقعاً بیهوش میشدم فاکتور بگیرم !!!

.

امروز دبیر شیمی ـم مدرسه بود ، صبح پامو گذاشتم توی کلاس شیمی رو دست بچه ها دیدم فهمیدم هر چه زودتر باید برم به مامانم زنگ بزنم که نیاد !!! وگرنه دهنم سرویس میشد اساسی ژور . حالا فردا ساعت اخر قراره بیاد ، عصن بهشون بگم نیان !! لج نکنه بام این مفنگی ؟!  

هر چی فک میکنم این یارو قدش تا سرشونه ی منه ، همون روز باید یه چک میخوابوندم تو دهنش ، عملی هم هست نمیتونه پاشه دیگه :/

جیغول بیس شدم ^____^ یه درس رو یه دقیقه مونده به امتحان تموم کردم بیست شدم ، یکی رو دو دور خوندم با افتخار هژده شدم :/ منم داغونما :/

.

گَزایول چیست ؟! چیزی که راننده سرویس رفیقم اینا ندارد . 

اعتراف میکنم خیلی ناشکرم ، بابام خیلی هم خوش اخلاقه ، خداروشکر راننده مینی بوس نیست ، اینقدر که این بشر امروز سر من و دوستم داد زد و سوال جواب کرد ، من تا حالا نه جواب مامانمو داده بودم نه بابام اینطوری صحبت کرده بود ، خیکیِ کثیفِ گامبوی نارنجی پوشِ بوگندوی عن .

.

دست سازه ی زیست چهار هفته وقت داشت و من تازه یادم افتاده ، رفتم با همون لباسای مسخره مقوا خریدم کردم تو پاچه ی خواهرم درست کنه واسم ، یاد بگیرید ، همیشه منو اولین اولویت خودتون قرار بدید ، مرسی اه .

.

معلم زبانمون خودش نمیاد سرمون ، ولی فایل پی دی اف میفرسته تو تلگرام معاون و معاون چهار برگه آچار دورو سوال میده بهمون . یکیشم پونصدو چهار یونیت هفت یا هشته ، از اونم امتحان دارم فردا .

.

بهار داداچ مطمئنی خسته ای ؟؟ :// 

.

این در حالیه که دوستام رفتن کافه ، من که میدونم سید الان نمیدونه اول چی رو بریزه تو حلقش ، من که میدونم :/ جام خالی :(

.

میترسم بخوابم و دیگه بیدار نشم ، پتانسیلش رو داشتم واقعاً .

.

دابّظ دیگه ، من حالیم نیست هی مینویسم ، شما چرا هی میخونید :// 

.

عسل بانوووو عسل گیسووووو عسل چشمممم منو یاد خودم بنداز دوبارههههه #_#

۷ ۳

یا پنشتن و اینا خلاصه .

حس بچه ای رو دارم که زده پانل مدرسه رو پوکونده و پدر مادرش دارن میرن مدرسه :|

:|

من :|

مامان بابام :|

دبیر ادبیات :|

انشا :|

هیژده :|

۷ ۷

که جیگر همه ی رد دادن ها دراید :|

لیسن تو مای فرست ساجسشن : دتس ایت 
البته من هیچ تضمینی نمیکنم که به عقلم شک نکنید ، اگه تا الان نکرده باشید البته :-" 
. از کاج استور یدونه کیف و یدونه پاک کن سفارش دادم امروز اومد ، خیلی دوسش دارم ^__^ فقط تنها نگرانیم اینه که من چجوری صبر کنم پنج شنبه بشه ببرمش کلاس ، قبلش من باید یجوری اینو بکنم تو چش و چال یکی ، باید . امروز مدرسه نرفتم نشستم زیست خوندم ، الانم میرم ریاضی بخونم واسه این آزمون آخز هفته ~_~ 
. رفتم یه کلی دهن خودمو با یه عالمه سایت سرویس کردم که بفهمم پاستیل خونگی چجوری درست میشه ، با یه ذوقی رفتم نشون مامانم دادم یه نگاهی کرده میگه تو برنج دم کشیده رو نسوزون ، لازم نکرده پاستیل درست کنی برام :/
. آقا انتقال وبلاگی داریم ، در جریان باشید فعل عن . 
. هار هار .
. آها میخواستم بگم سلیقه اتون رو یه جوری تنظیم کنید که اگه با لباسای بازاری خیلی حال نمیکنید با خیاطتون حداقل حال کنید . 
. هیچ چرت و پرتی به ذهنم نمیرسه که بگم
. چرا وقتی هیچی به ذهنم نمیرسه باید پست بزارم ؟!
. چرا همه ی حرفام یادم رفت ؟!
. اون دختره کی بود که موهاشو رنگ کرده بود بهم سلام کرد من نشناختم ؟!
. کیه ساعتی فالو میکنه آنفالو میکنه ؟! :/ 
. چرا من دارم دست به هر کاری میزنم که ریاضی نخونم ؟!
. چرا در حالی که هنوز همه ی حرفامو نزدم باید پستو تموم کنم ؟!
. چرا گوش نمیدین به آهنگ ؟! 
. :|
. ددابظ دیگه :/
. موقت . 
. دابّظ حتی
۱۳ ۸

بشنو با من ..!

بشنویم .

نمیخواهم نگرانت کنم ولی ،

نداشتنت را بلد شده ام ..

۱۳ ۱۶

بهش قول شرافت دادم که آنلاین نشم وگرنه این پست قطعاً عکس دار میبود :-"

بزار از دیشب شروع کنم ، دیشب هیچکس هیچکس نفهمید که من تا ساعت دو پهلو به پهلو شدم و با "چقدر تنهام" و "من که آدم بدی نبودم" و "یادگاریا" گریه کردم ، مطمئناً خوب نخوابیدم و توی خوابم گریه کرده بودم چون صبح بالشتم نم داشت و مجبور شدم اون رو بزارمش ، شب بدی بود ، فکرایی که منو دارن نابود میکنن بدتر . خیلی بدتر .. صبح سرم درد میکرد ، چشمم باز نمیشد و مژه هام چسبیده بود بهم ، هنوزم سردردم خوب نشده البته . رفتم مدرسه ، سر کلاس زبان رسماً خواب بودم !! نمره هارو خوند ، نونزده شدم :))) ولی از بیست و چهار :-" جمعاً باید هشتاد نمره میداشتیم که تقسیم بر چهار بشه ، همه ی اینا با ضریب و کوفت و زهرمار شد هجده و بیست و پنج صدم تمام . یوهوووو :)))))) اینجوری نگام نکنید ، امتحانش خیلی سخت بود واقعاً :-"

بعد آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم ، من همه رو شانسی زدم ، با این ریتم : چار چار یک سه دو چار . چار چار یک سه دو چار . چار چار یک سه دو چار . همینجوری هفتاد تا تست رو زدم ، بعد آخر برگم شروع کردم شعر نویسی ، اون آهنگ امید رو داشتم مینوشتم ، دیشب تو ماشین بابام شنیده بودمش افتاده بود تو دهنم ، میفرماد : بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل ، مانده بودی اگر موج دریا ، در کنار تو بوسیدنی بود ، نمیدونم شایدم اینارو نگه ، ولی من هیچ وقت نتونستم در مقابل اون قسمتی که میگه : هستی ام را به آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی ندیدی .. خودمو تحمل کنم و نزنم زیر گریه ، داشتم مینوشتمش و میدونستم فکم داره میلرزه که دبیر زبانمون (مالک) اومد بالا سرم در گوشم گفت : عاشق شدی ؟! :)) بعدشم چشمک زد ، من فقط خندیدم ، یه جوری که دارم مسخرت میکنم بابا جمع کن عامو . بعد پشت برگه شروع کردم متن نوشتن ، کارِ همیشگی و هر روزم .. 

اومد روان نویسم رو از دستم گرفت بالای برگه ام نوشت : این نیز میگذرد !! دقیقاً با دو تا علامت تعجب و مثل خودم نستعلیق ، میخواست بگه منم دست خطم خوبه :))) تموم که شد ، خوندش ، سر تکون میداد ، یه جوری لبخند میزد که من نفهمیدم این الان مطمئن شد من عاشقم ؟! :// الان گفت مجنونم ؟! :// الان میره زنگ میزنه چلخونه جونقون بیان جمعم کنن ؟! :// به هر حال هر چی بود اون متن دست خودم نموند ، بچه ها با خودشون بردنش که پست بزارن تو کوفت و زهرمار :|

زنگ شیمی به سختی گذشت ، من از ته دلم از این بشر متنفرم ، واقعاً متنفرم ، اگه قدرتش رو داشتم میرفتم آرپیجی میاوردم میکردم تو دهنش از تو دماغش در میاوردم و در حال که تفنگ هنوز کاملا خارج نشده همچینی میکوبیدمش تو در و دیوار که از همه چی انصراف بده ، بی مصرف . یه موازنه بلد نیست درس بده ، وند ات و ایت و اید و پر و هیپو رو با هم میکس میکنه اصلا :/ 

زنگ آخر فارسی داشتیم ، مرتیکه ی خر ، ینی اینقدر که من سر این مفنگی دارم خون جگر میخورم سر هیچی نخوردم ، فارسی رو برگه بهم داده هفده و هفتادو پنج ، از بیستو هفت نفر ، هجده نفر شدن هفده و هفتادو پنج و برگه هاشون کوچک ترین تفاوتی نداره با هم . این حقم نیست نیست نیست . انشا ، بهم داده هجده و نیم .. انقدر آتیش گرفتم اصلا از این نمره :// من حاضرم هر درسی رو هجده بگیرم ، ولی انشا رو نه .. سر همه داد میزد ، هیچکس قیس نمیکشید ، بعضی بچه ها گریه افتاده بودن ولی من اصرار داشتم تو بی منطقی و با بی منطقی نمره ندادی ، گفت بیا تا بهت بی منطق نمره ندم !!!! داد زد اسمت چیه ؟! نمیدونم چجوری اینقدر رسا گفتم اسم و فامیلم رو ، ولی گفتم ، گفتم چرا کم کردی اینقدر ، میگه نیم نمره پشت برگه نیاوردی یک روی برگه ، دیدی ؟! خب زهرمار مرتیکه عن ، الان اینارو نشونم دادی من باید قانع بشم بگم مرسی مفنگی جون مرامت رو ؟! :/// بمیر :/// 

میگه نوشته ات فضاسازی نداره .. در صورتی که اصلا حتی یه بار از روی انشای من نخونده ، تو چجوری یه نمره کم کردی وقتی کوچک ترین خط قرمزی نکشیدی رو نوشته های من ؟! چی رو غلط نوشته بودم ؟! چرا حرفی نمیزدی پس :/ 

با بغض رفتیم نشستیم تو ماشین مامان دوستم ، روزایی که کلاس زبان داریم میاد دنبالمون ، آهنگای خارجی گوش میده در حالی که ده سال از مامان من بزرگ تره . ناهار هم دیشب ماکارنی پخته بودم باهم خوردیم تو حیاط ، با دو چنگال ولی تو یه ظرف :))) از زیر شلوار مدرسش شلوار لی پوشیده بود ، شال بافت با خودش آورده بود و این در حالی بود که من یه جفت کفش چارخونه پام بود با یه سوئی شرت سبز . تنها چیزایی که باعپ میشدن من رنگی به نظر بیام همینا بودن :))) 

رفتیم کلاس زبان ، مثل سگ نشسته بودیم سوال سخت سخت دراورده بودیم ولی نبردمون ، ما هم عقده ای بازی دراوردیم از بچه هایی که رفتن پرسیدیم نمره ی هیچکس بالای هشتاد نیومد :// ساری بادیز :|

از راه کلاس زبان رفتیم کافه ، چیپس و پنیر کوفت کردیم با موهیتو . مجدداً با دو چنگال ولی تو یه ظرف :)) 

خندیدیم ، خیلی :)))) البته اون میخندید ، اینقدر که چنگالش از دستش بیفته و از چشمش اشک بیاد ، من فقط سعی میکردم زوری بخندم و چیزی تو مایه های استارت پیکان جوانان قرمز میشد ، رفتیم حساب کنیم ، آقاـِه گفت خب چه کمکی از دستم برمیاد خانوما ؟! 

من و دوستم فقط بهم نگاه کردیم :| آقاـِه دوباره گفت میز چند بودین ؟! 

مثل اسکلا نمیدونستیم کودوم میز بودیم :))))) من گفتم فکر کنم دوازده بودیم ، آقاـِه گفت مگه طبقه ی بالا نبودین ؟

گفتیم چرا ، پولش شده بود سی و یک تومن ، ما بیستو هفت تومن آماده کرده بودیم ، دست کردم تو جیبم یه دهی دیگه دادم به دوستم که حساب کنه نگرفتش دهی افتاد روی زمین :| 

بعد برش داشت ، اول یه دهی گذاشت ، یه نگا به پولای تو دستش کرد ، دوباره یه دهی گذاشت ، دوباره نگاه کرد ، دوباره یه دهی گذاشت و در نهایت یه دویی هم من از جیبم گذاشتم مجدداً . یه لحظه دیگه نتونستیم و سه تامون زدیم زیر خنده :))) خیلی مسخره بودیم خدایی ، آخرشم داشت یادمون میرفت هزار تومنمون رو پس بگیریم ، تو لحظه ی آخر گرفتمیمش :دی 

حالا این وسط ، اومدیم بیرون به دوستم میگم اسکل رسیدو چرا برداشتی با خودت آوردی ؟! ://  بعد یه لحظه چشمم خورد به شماره میز دیدم نوشته بیست و یک !

همونجا به قطعات نامساوی تقسیم شدیم رسماً :))) من واقعاً مونده بودم تو کف اونایی که با هزار و یک مدل مختلف اومده بودن ، البته خب اینکه شعار شخص بنده "توپ تانک دسته بیل ، دختر فقط با سیبیل" ـِه هم خیلی بی تاثیر نیست قاعدتاً :))

روز پردردسری بود ، میرم زیست بخونم :))

۴ ۷

ک ک کَ کَس .. کَسی هَ .. هَ هَ هَست دَر دَر .. درک کَ .. کَ کَردن ب .. ب ب بلد با .. باش .. باشه ؟!

وقتی حتی نمیتونی درست بگیش ، اینکه انتظار داشته باشی عملی بشه خیلی مسخرس !

۱۵ ۱۶

من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست ؟

خیلی سعی میکنم چیزی نگم ، چون خیلی هم سعی کردم که بگم ولی نتونستم ، نمیتونم بحثو جمع کنم ، حرف برای زدن ندارم ، حسش رو هم حتی . دستم درد میکنه ، هر دوش ، احساس میکنم ماهیچه های نداشته ی بازوم درد میکنن ، انگار یکی چنگال برداشته باشه و هی تاب بده توی این ماهیچه های کوفتی . در همین حد اصلا . 
نمیدونم چند شب داره میشه که هر شب به یه بهانه ای گوشی به دست و هندزفری تو گوش خوابم میبره ، قبلا مینشستم گریه میکردم میگفتم من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم ، چقدر احمق بودم ، حتی همون گریه کردن رو هم از دست دادم ، فقط خیره میشم به دیوار رو به روم ، فقط فکر میکنم ، چی داره سرم میاد ؟! چی شده همه ی خوشی هام ؟! خوشی هایی که از ته دل باشن رو میگم ، خوشی های ظاهری که هستن همیشه ..
فقط میدونم دارم نابود میشم ، همین . دیگه با هیچی گریه ام نمیگیره جز یه مورد ، خب اونم خداست .. فقط وقتی که باهاش حرف میزنم آرومم ، جنس آرامشش فرق داره اصلا ، یه جور خوبیه ، مثل چی بگم آخه ، مثل یه روزنه ی امید میمونه .. انگار که بگه نترس ، خودم فرستادمت خودمم هواتو دارم ، میبینمت ، ببین منو من میبینمت . من مثل این آدمای عوضی دورت نیستم ، من میبینمت ، من میشنومت ، هر چی بگی که به گوشِ جان ، هر چی نگی هم خودم میدونم . ببین چقدر دوستت دارم ؟! من میفهمم ، میفهمم مقنعه ات رو مرتب نمیکنی وقتی میاریش توی صورتت ، من میفهمم چشمات خسته نشدن از زل زدن وقتی دستت رو میزاری روی چشمات ، من میدونم چرا دستمال کاغذی روی میزت هر هفته تموم میشه ، من میدونم چی میخوای .. من میدونم چته اسکل ، خودت خری . خودت بیشعوری نمیفهمی دوای همه دردات پیش منه ، خودت نمیومدی پیش من ، خودت نمیگفتی دوستم داری ، وگرنه من که همش همینجا بودم ، حتی وقتی تو نبودی هم من بودم .. 
من پشت در حوزه منتظرت نبودم ، من سر حوزه دلگرمیت بودم ، تو نفهمیدی .. تو نخواستی ببینیم ! اینهمه بزرگ بودم چجوری ندیدی ؟ من اینهمه دوستت دارم ، میفهممت ، داد زدن بلد نیستم ، دیگه چی میخوای الاغ ؟
بیا پیش خودم دیگه ، بیا من بهت همه چی میدم .. اصلا هیچی هم که ندم ، صبر بهت میدم .. بیا به من بگو من میشنوم ..
خب منم دوسش دارم . دیگه واسم مهم نیست کی اثبات کرده خدا هست کی گفته نیست ، من دوسش دارم ، من باهاش آروم میشم ، بیشعورم ؟! خرم ؟! بی دینم ؟! بی حجابم ؟! با اصل دین خیلی فرق دارم ؟!
فوضولیش به هیچ کس نیومده ، من خود خدامو دوست دارم .. واسم مهم نیست که به همون سادگی که گفتاری اثبات میشه خدا هست ، اثبات میشه خدا نیست ، من دوسش دارم ، حتی اگه احمقانه باشه ..
حتی اگه احمقانه باشه حاضرم تا آخر عمرم با همین باور زندگی کنم ..
باعث شده کمتر کم بیارم ، دیگه خیلی کم پیش میاد بزنه به سرم یهو همه چیزو رگباری بگم . به اینجام که میرسه سرمو میگیرم بالا ، یه لبخند میزنم . همین . چون میدونم که میبینه .. میفهمه دیگه تحمل ندارم ..
هیچ کودومتون نمیفهمین ، دیگه از هیچکس هیچ انتظاری ندارم ، تو یه جور تنهایی خاصی فرو رفتم اصلا ، دیگه هیچی برام مهم نیست .. دیگه به هیچکس اجازه نمیدم به خودِ من ، به خودِ اصلی من نزدیک بشه ..
دیگه برای هیچی ناراحت نمیشم ، ینی میدونی دیگه یادم رفته باید عکس العمل نشون بدم ، به پاره شدن جوراب مورد علاقم تو روز اول ، به بی توجهی های کسایی که وظیفشونه بهم توجه کنن ، به ضعیف تر شدن و کوچیک تر شدن هر روزه ی چشمام .. زشت شدم ، خیلی . ولی واسم مهم نیست که دقیقاً چه بلایی سرم اومده .
کی باورش میشه این من باشم ، کسی که به هاله وقتی هر جوری که میتونه به طرز تابلویی تیکه میندازه فقط لبخند میزنه ؟ 
پریشونی از سر و روم میریزه ، نه که دکمه هامو جا به جا ببندم یا مثلا لباسم اتو نداشته باشه یا گرد و خاکی باشن کفشام ، نه . ولی یه جور بدی هیچی نیست که بهش تکیه کنم ، کمرم خمه ، خستم . دیگه هیچ امیدی برای ادامه دادن این زندگی لعنتی جز خدا ندارم .. 
میگم خدا ، نشانه ی معنوی شدنم نیست ، من همونم ، همونِ همون ، با این تفاوت که دیگه هیچ آدمی کوچک ترین ارزشی واسم نداره ، انتظاراتم فرق کرده ، همین ..
۱۱ ۱۰
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان