Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

فکر کردی راحت شدی ؟! زهی خیالِ هرهر .

عنوان به طرز مسخره ای به ذهنم رسید ، هیچ انگیزه ای هم ندارم پشتش ، یه چیزیه شاید تو این مایه ها مثلا که بشین تا راحت بشی ، راستش میخواستم جمع بندی کنم امتحانات رو ، و نمره ی تقریبی هر درس رو بگم ، فارغ از اینکه خیلی هاش رو میدونم از همین الان و خب احساس بدی دارم ، نسبت به خودم علی الخصوص . 

خب اولین امتحان آزمایشگاه بود ، من بیست میشم ، فارغ از اون یه سوال امتیازی هم نوشتم که درست باشه همه چی کلا ، از این بابت نگرانی ندارم ، اون اوایل امتحانا چقدر خوشحال بودم که ورق داره برمیگرده و هر چی پَس پَسی رفتم داره درست میشه ، ولی خب الان که آخر راه شده میبینم که نه ، هنوزم بازندم . امتحان بعد تری دفاعی بود ، امتحان فردای شب یلدا بود و بهترین شب یلدایی بود که من تجربه کردم ، آخرین باری که احساس خوشبختی کردم به زرث قاطع همون شبه ، تسلطم کافی نبود ، درک نمیکردم واقعاً ، رفتم تو کلاس پیش ، ایستادم رو صندلی دبیرشون و تخته رو از بالا تا پایین با موارد به غایت مزخرف دفاعی پر کردم ، اینقدری که تخته جا نداشت ، ماژیک تموم شد و دست منم درد گرفت ، اینقدر آسون بود بعد از ده دقیقه همه بلند شدن ، دم دبیر اون کلاسیا گرم . امتحان بعدی زیست بود ، خیلی خونده بودم براش ، نه تنها روی کتاب درسی تسلط داشتم ، که روی زیست خیلی سبز و کتاب الکتروکاردیوگراف خواهرم هم تسلط داشتم ، ولی هجده شدم . دبیرمون خیلی شوکه بود ، به طرز عجیبی دلخور میگفت هِژدِه شدی ، هژده . منم سرمو انداخته بودم پائین مظلوم شده بودم مثلا ، ولی میدونم فردا که باهاش کلاس داریم دو سه تا تیکه ی تمیز بارم میکنه که سری بعدی اینقدر بی دقت نباشم . امتحان بعد تری عربی بود ، حتی فکر نمیکنم هفده بشم ، خیلی بد بود ، ینی من اصلا بلد نبودم و حق دارم بلد نباشم چون هیچ وقت سر کلاس حاضر نمیشم و فارغ از اون علاقه ای به دبیر ندارم و همیشه خوابم سر کلاسش ، متاسفانه . امتحان بعدی فارسی بود که خب سخت بود ، میدونی اگه سخت بود ویه چیزی یادم میداد زورم نمیگرفت ، از این نظر سخت بود که اصلا فاز سوال معلوم نبود ، مثلا از شعر طویل چشمه و سنگ ، سنگ فقط تو مصرع "گشت یکی چشمه ز سنگی جدا" حضور داره ، اون وقت سوال داده نقش سنگ چه بود و چرا ، خب زهرمار . اینم حدود شونزده میشم ، اگه دبیر دلش بخواد تصحیح کنه البته ، اینقدر که این آدم از هم گسیخته است اصلا .

ریاضی رو یادش نبود بیست شدم یا نونزده و نیم ، به هر صورت مستمر برام بیست رد میکنه و خیلی فرقی نداره ، همون بیست .. من چقدر شرمنده ی این دبیر بودم قبلش اصلا ، مخصوصاً وقتی که تقلب کردم و دید ، وقتی که نخوندم و فهمید .. الان جبران کردم ، الان میاد تو کلاس با هیچ کس دست نمیده جز من ، بچه ها میرن دفتر از جلوی هیچ کس بلند نمیشه جز من .. منم دوستش دارم ، صبور و مهربون و بی سواده :دی

شیمی ، شیمی ، شیمی ، ای بر پدرت ، فلان فلان شده ی بیسار ، بهم گفت شدم هفده و هفتادو پنج ، من روی هجده و نیم حساب کرده بودم ، باز معلوم نیست حرصشو چجوری خالی کرده رو برگه ، عقده ای ، نچ نچ نچ ، نمره ی هیچکس رو یادش نبود ، میرفتن ازش میپرسیدن بهشون نمیگفت ، اون وقت من از سر جلسه اومدم بیرون حتی ازش نپرسیدم چند شدم ، گفت بهار هفده و هفتادو پنج شدی ، همین حدود حقته دیگه مگه نه ؟! من فقط نگاهش کردم ، خندید و رفت ، ولی من هنوز نگاهش میکردم عوضی رو .

نگارش رو احمق بودم اگه بیست نمیشدم ، یه خاصیت عجیبی که دارم اینه که به چک نویس احتیاج ندارم ، خط خوردکی هم نداره برگه هام هیچ وقت ، دوست دارم این ویژگیم رو و به همه ی اونایی که بعد از امتحان بخاطر اینکه مجبور شدن انشا رو دوبار بنویسن منو میزنن و پا میدن دم پام ، با یه لبخند غرور آمیزی میگم استعدادشو نداری بدبخت ، در صورتی که خیلی هم به استعداد ربطی نداره ، مهم تمرین و تکراره هر چند من به علت خباثت زیاد یه خنگ اسکل هم میگم و میخندم بهشون :دی

تا دیروز فکر میکردم فیزیک بیست میشم ، بعد الان دیدم که یه تبدیل واحد نکردم ، طرف اسب بخار میخواسته وات نوشتم ، وات میخواسته اسب بخار نوشتم یا همچین چیزی مثلا . مهم نیست ، بستگی به مرام دبیر داره که متاسفانه به علت تنبلی های آبان و آذر بدجور دوست داره سر به تنم نباشه ، همیشه بهم میگه من میترسونمش ، از استعداد زیاد من میترسه ، از حروم شدن من میترسه . من همیشه تو جوابش با آرامش لبخند میزنم ولی تو دلمم میگم که بابا کام آن بیبی ، نابود شدیم رفته ، نگرانم هستی حالا تو ؟! :| والا .

دینی قربونش برم خیلی خوبه ، تو یک ساعت و نیم تموم شد ، بیستم میشم ، هر چند که اصلا جا نذاشته بود و کل صفحه ی ششم رو پر کردم ، بازم بدون خط خوردگی . هاااار هاااار هاااار . 

جیغول خیلی مسخره است ، نقشه هاش ، کوه های فلان و بیسارش ، جیغول استانی و کلا چیز رو مخیه ، ولی به لطف سوال های به غایت ساده ای که طرح شده بود بیست میشم ، و اما زبان .

دستاتو بیار بالا ، حالا محکم بکــــــــوب بر سر ! خاک بر سر ! چجوری من وقتی سال آینده همین موقع از کانون دیپلم میگیرم امتحان زبان مدرسه رو چهارده هم نمیارم ؟! اوه بیبی ، ایت ایز عه دیزستر . بعد از امتحان بچه ها که چک میکردن من نمیدونستم دارن درباره ی چی حرف میزنن ، نوگل میگفت بیا بغلم داداچ ، بیا عزیزم ، بیا ریدی ، بیا گریه نکن . بغض کرده بودم واقعاً ولی خب بیشتر میخندیدم به این همه حجم عظیم از بی دقتی و اسکل بازی . 

فردا امتحان لیسنینگ و اسپیکینگ زبان داریم ، فردا مالک رو میبینم ، فردا این بیشعور ، این مفسد فی الارض رو میبینم ! نمیخواید تسلیت بگید بهم ؟!

فردا ترش ، امتحان سواد رسانه است ، و من نمیدونم حتی امتحان کیه چیه از کجاست چند صفحست اصلا چرا هست ؟! :/ خدا بخیر کنه .

معدلم با توجه به ضریب دار بودن درسا ، زیر نونزده میشه ، دیگه حرف خاصی ندارم ، اگه داشتمم یادم نمیاد که بزنم ، ددابظ .

۱۷ ۱۸

تموم کنیم دوری رو ؟! تموم کنیم ..

من آدم حسودی نبودم هیچ وقت ، تا وقتی که بچه بودم همیشه یه لول از بقیه سَر بودم ، حتی یادمه شلوارایی که میپوشیدم یه دفترچه ی رنگی رنگی اشانتیون روش داشت ، یه بچه ی ایده آل بودم ، اگه از شیطنت ها و حماقت هام فاکتور بگیرم البته . خوش بودم ، با محبت داداشم و خواهرم و هر از گاهی مادرم ، کیف زندگی رو میکردم ، از هیچکس کم نمیاوردم ، هیچکس !

کسی جرات نداشت پاشو اتفاقی روی کفشام بزاره ، مغرور بودم ، خیلی .. بزرگ تر که شدم ، خیلی چیزا واسم تعریف شد ، کم کم کمبود خیلی چیزارو حس کردم ، اینکه چرا مامان من نمیاد بایسته دم در مدرسه ام تا من از دور ببینمش و بعد بغلم کنه ، اینکه چرا بابام منو شهربازی نمیبره ، اینکه چرا نمیریم گردش ، چرا بدمینتون بلد نیستم بازی کنم ، چرا نمیدونم چجوری از روی آتیش میپرن ، چرا نمیدونم چشمه ی نمیدونم چیچی چه شکلیه ، یه عالمه چرا واسم تشکیل شد ، از مامانم که میپرسیدم ، میگفت قبلا ً رفتیم تو یادت نیست ، بعد ها فهمیدم من اصلا اون موقع نبودم که بخواد یادم باشه ، حسادت میکردم . من واقعاً حسادت میکردم و الانم حسادت میکنم .

به چیزای مسخره ای هم حسادت میکنم ، به اینکه باباهای بقیه کمتر بوق میزنن حسادت میکنم ، به اینکه خوشحال ترن حسادت میکنم ..به اینکه تجربه های مامان باباشون جدیده ، برای خودشونه ، زندگیشون هیجان داره حسادت میکنم . به اینکه باباشون نمیگه قبلا رفتیم خوش نگذشته حسادت میکنم ، رک بگم ، به اینکه بهشون توجه میشه حسادت میکنم ، به اینکه دوسشون دارن حسادت میکنم ..

نداشته هام هیچ وقت مالی نبود ، تا اینکه سال چهارم ابتدایی بابای یکی از بچه ها یه طبقه از پاساژی که داشت میساخت رو به عنوان هدیه تولد زد به نام دخترش ، حسودیم شد . بعد فهمیدم که نباید به این چیزا حسودی کنم ، کم کم فهمیدم اینقدری که ناراحتیم هم بدبخت نیستیم . نمیدونم تقصیر همه ی این حسادتا مال کیه ، گردن کی بندازم ، ولی واقعاً گاهی وقتا دلم میخواد دوسم داشته باشن ! 

میدونی من آویزونم ، مثلا یه کار خوب که میکنم یا یه بار که نمره ام عالی میشه میرم دوزانو جلوی مامانم میشینم میگم دوسم داری ؟ همین قدر ساده .. همین قدر بچه .. به امید اینکه اون همه باری که مستقیم پ غیر مستقیم بهم گفته دوسم نداره یادم بره .. باید بهش بگم منو بوسم کن ، بعد میگه چرا بوست کنم  بلند میشه میره .. کم کمش ، بخاطر اینکه بچه اشم نباید بوسم کنه ؟

خب بهم حق بدید که حسودی کنم ، به همه ی بچه هایی که مامانشون میاردشون مدرسه ، تغذیه هاشونو میذاره تو کیفشون و میبوسدشون . به همه ی بچه هایی که باباشون داد نمیزنه ، به همه ی کسایی که مادر پدرشون از معدل چهارم بودن راضی ان ، به همه ی کسایی که مامان باباشونو دوست دارن ، به همه حسودیم میشه !

حتی ممکنه به خود شماهایی هم که دارید میخونید حسودیم بشه ، قبلا اگه اینجوری حسودی میکردم ، حالا حسادتم فرق کرده . حالا به کسی حسودی میکنم که دل خوش داره ، بال داره واسه پر زدن از بین این آدمای لعنتی ، میتونه بره ، بخنده .. من خیلی حسودم ، به همه دخترایی که میتونی بشناسی حسودی میکنم ، به همه دخترایی که دیدنت حسودی میکنم ، به همه چیز .

داشتم به این فکر میکردم که میرسه یه روزی که بتونم با شادی های خودم خوش باشم ؟! منو ببینن ؟! من خیلی بدم ، نه ؟! آره میدونی ، همش تقصیر منه .. من هیچ وقت نتونستم انتظارات بقیه رو برآورده کنم ، من همیشه اضافه بودم ، هیچ وقت هیچ چیزی صرفاً برای خود من نبود ، من همیشه آویزون بقیه شدم . بس نیست بهار ؟ تا کی قراره مثل کوالا زندگی کنی ، بچسبی به این و اون ، تا بالاخره یکی پیدا بشه که همینجوری قبولت کنه .. تو مگه چته ؟ تو هیچی کم نداری ، فقط یه حجم عظیمی حماقت اضافه داری ، همین .

چِت میشه اگه همون قدری که بقیه دوستت ندارن خودت خودتو دوست داشته باشی ؟ چی میشه اگه همون قدری که برای بقیه اضافه ای برای خودت کافی باشی ؟ خب جوابش واضحه ، میدونی ، اگه قرار بود اینطوری بشه قبلا میشد ، احساس میکنم تلاش کردن دوستم داشته باشن و نتونستن ، خب واقعیته ، مثل یه فکت باید پذیرفتش و من واقعاً پذیرفتم که دوست نداشتنی ام ، فقط دستمو زدم زیر چونم و به دوست داشته شدن های بقیه حسادت میکنم ، چشمم دنبال خوشی هاشونه ، سعی میکنم به روی خودم نیارم ، تو ظاهر از همشون شاد ترم ولی کی دست گذاشت رو این دل صاحاب مرده ؟! کی فهمید چه خبره تو این دل ؟! هیچکس . چرا ؟! چون برای هیچکس مهم نبود ..

*

پی نوشت : 

اومدم که برای دل خودم بنویسم ، اینجا .. دقیقاً همین جا با یه عالمه حاشیه ی دوست نداشتنی ..

کامنت های تایید نشده و بی جواب رو بر من ببخشید ، ان شالله که دیگه تکرار نشه ..

۲۶ ۱۷

برای یک آشنایی که واقعاً آشناست ..

نوشتن این روزا خیلی سخت شده ، هر روز امتحان امتحان و من دقیقاً نمیدونم کدوم یکی رو باید بیشتر گند بزنم ، وسط این همه گرفتاری و مشغولی ، چیزی که باعث شد بدون نگاه کردن به هفده نظر جدید و یه عالمه وبلاگ نخونده بیام روی انتشار مطلب جدید کلیک کنم ، هدیه ی قشنگی بود که امروز گرفتم :)

راستش گاهی وقتا آدم نمیدونه باید چی بگه ، من الان دقیقاً توی همون حالتم ، ربع ساعت بیشتر نیست که بازش کردم و دیدمش ، خودم دوست داشتم بلافاصله بنویسم ، بدون فکر کردن و پیش زمینه داشتن ..

آخرش من هرطوری هم که بنویسم مرسی ، شما اون مــــرســـــــــــــی ای که میگم رو نمیشنوید حق مطلب ادا بشه براتون که چقدر خوشحال شدم ، خیلی ..

دوست دارم هر چه زودتر بخونمش ، همین الان مثلا :)) همه ی سعیم رو میکنم که این کتاب رو همیشه نگه دارم ، چون فقط یه کتاب نیست .. یه یادگاری خیلی قشنگ و عزیزه از آشناجان .. 

۱۹ ۲
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان