Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

برف بهاری :))))

دیروز قبل از اینکه برم کلاس ، از گلدونای باغچه عکس گرفتم :)))

امروز صبح که بیدار شدم ، رفتم سبزی خوردن بچینم برای ناهار ، دیدم برف اومده D:

گلایی که دیروز ازشون عکس گرفته بودم همشون زیر یه عالمه برف بودن :))))

فقط حیف برفش اونقدری نیست که بشه باهاش آدم برفی درست کرد ! 

یه طورِ آبکی طوریه برفش :))))

نمیدونم چجوری ولی واسه اولین بار در عمر مبارک دارم میبینم که تو بهار برف میاد :))))

یوهوووو :))))

۲۹ ۲۵

فقط یه دختر !!!

فقط یه دختر میتونه بفهمه وقتی واسه اولین بار قبل از عروسی زود آماده میشی و تو همون لحظه ی رفتن لباست گیر میکنه به میز (!) و پاره میشه ینی چی !

مجددا فقط یه دختر میفهمه که وقتی میخوای لباستو عوض کنی و یکی دیگه بپوشی ، اینکه باید کل بتونه کاریاتو پاک کنی چقدر رو اعصابه :/

و برای بار سوم فقط یه دختر میتونه بفهمه موی لاکی شده و لباس ماتیکی شده چقدر گریه انگیزه !

لا اله الا الله !

خدایا صبر ...

خدایا صبر ...

خدایا صبر ...

۲۲ ۱۰

نیستی و تیره تر میکند خاکستری مرا ، هاشورِ پرطعنه ی باران ...

از دیشب داشتم غصه میخوردم که چی آرزو کنم ...

بعد دیدم خدا تا حالا هر چی آرزو کردم بهم نداده ، بی خیالش شده بودم !

بارون میخورد به شیشه ی گلخونه ، صدام میزد انگار ...

نشستم بین گلا ، سرمو گرفتم بالا و به صداش گوش دادم ...

نفهمیدم کی چادر گلدار مامانمو سر کردم و قرآن به دست زیر بارونم ...

چند وقت بود با صوت نخونده بودم ؟! خوندم و نفهمیدم خیسی قرآن از اشکای منه یا بارون ...

دست خودم نبود ، دلم خواست آرزو کنم ...

آرزو کردم :)

یه عالمه :)

ببخشید که عکس خوب نشده ! یا میتونستم عکس خوب بگیرم یا باید با ال سی دی تبلتم خدافظی میکردم!

۱۴ ۹

شک نکنید خیلی قبل‌تر از آن رفته‌است...

هیچ آدمی یک شبه تغییر نمی‌کند

آدمی که یک‌روز بی‌خبر ناگهان چمدان ور می‌دارد و می‌رود 

شک نکنید خیلی قبل‌تر از آن رفته‌است...

آدمی که یک‌روز فریاد می‌زند که "خسته‌ام" 

شک نکنید که مدت‌ها قبل از آن منتظرِ شنیدنِ یک خسته نباشیدِ ساده بوده‌ است...

آدمی که ناغافل می‌زند زیر گریه 

مطمئن باشید که از مدت‌ها قبل یک بغضِ سنگین را با خود به این‌طرف و آن‌طرف می‌برده...

آدمی که با تمام وجود می‌آید و می‌گوید دوستت دارم...

قبل از گفتنِ این جمله شب‌های زیادی را نخوابیده‌ و رویابافی کرده‌است...

۱۲ ۸

چجحخهعغفقصضشسیبلاتنمکگثپو

آقا یه عنوان خوب داشتم تو آستینماااا ، ولی هی بیان میگفت اطلاعات وارد شده غلطه !

منم اینو زدم تا درست باشه :)))) هشتگ نو اعصاب معصاب :))))

امتحان فارسی داشتیم از جزوه تکمیلی سمپاد و طبق معمول من به امید خدا و چهارده معصوم و دعای پدر مادر و تقلب و کوری مراقب و نشستن ته کلاس رفته بودم !

با هزار و یک التماس دبیر راضی شد امتحانو دو نفره بدیم ! یه سوال امتیازی داده بود که نیم نمره داشت !

یه غلط یک نمره ای هم میدونستم دارم ! حتی سر جلسه ! خب یه وقتایی هست آدم خودشم میدونه داره چرت و پرت مینویسه و محاله نمره بگیره !

سوال امتیازی این بود که " وزن شعرِ بط در کتاب فلان در باب فلان از شاعر فلان چه بود ؟!"

من فقط یه مصراع ازش یادم بود که میگفت : "بط به صد پاکی برون آمد ز آب!!"

بعد نشستم حروف بیشتر بکار برده شده رو نوشتم و در آخر نوشتم که وزنش اینه :

فیل چلیل فس فب لتو فسح شسح فتر !

نمیدونم رو چه حسابی اینو نوشتم ! سفید میدادیم سنگین تر بود :))))

از سر امتحان که بلند شدم با یه اعتماد به نفس خاصی واسه دوستم گفتم که چی نوشتم ! بعد بهم گفت :

خاک بر سرت ! وزنش "فاعلاتن غاعلاتن فاعلن" بود ! 

البته دبیر گفت به این علت که موجبات شادی و خنده رو فراهم کردم بهم نمره کامل میده :))))

آی ذوق مرگ شدم ! :)))))

زنگ بعد زبان داشتیم ! نمیدونم چرا سر زنگ زبان سادیسمی میشم :/

ینی همه کاری میکنم جز گوش دادن ! داشتم پسته مغز میکردم که دبیرمون بیخیالِ انگلیسی حرف زدن شد و گفت :

من اینارو واسه عمت نمیگم کــــــــــِــــــــــه !

تو همش داری میخندی کــــــــــِــــــــــه !

گوش نمیدی کــــــــــِــــــــــه !

نیشتو ببند کــــــــــِــــــــــه !

الانم داری میخندی کــــــــــِــــــــــه !

یه جوری میخندی همه میخندن کــــــــــِــــــــــه !

مامان باباتو بدبخت کردی کــــــــــِــــــــــه !

ینی من مرده بودم از خنده :)))) انقدر باحال میگفت "کــــــــــِــــــــــه" ؛ واقعاً نمیتونستم خودمو تحمل کنم که نخندم!

کلا ً خوش میگذره :))

آی لاو مای لایف :)))

۱۹ ۱۱

یهو یادم اومد :]

امروز واسمون کلاشینکف آورده بودن آشنا بشیم باش !

بماند که چقدر مثل وحشیا هی بازش کردیم و بستیمش ، یاد چند سال پیش افتاده بودم !

حدوداً پنج سالم بود که داداشم یه تفنگ ساچمه ای خرید ، یکی از تفریحاتم کشیدن سیبل روی کارتن میوه و رنگ کردنشون با گواشای خواهرم بود :)))

اون موقع حتی نمیتونستم بلندش کنم ! مینشستم رو پای داداشم ، تفنگ دست اون بود ولی یه جوری بود که انگار من میزنم ! آی حال میداد :)))))

هر وقت خواهرم میزد به صورت همزمان فریاد میزدیم : شَنگ چید ! که ینی داغون زد :)))

یه سری مخ داداشمو زدم که بجای اینکه پلاستیک یا کارتن بزنیم ، لیوان شیشه ای بزنیم !

دو سه تا از لیوانای مامانمو پودر کردیم قشنگ D:

قبل از اینکه مامانم خودش بفهمه من خودم رفتم بهش گفتم : ماااااماااان ! داداش لیوانارو شکست !

مامانمم کلی باش دعوا کرد ! هر چی میگفت تقصیر بهارم بود من هی میگفتم نـــــَه !

هنوز اعتراف نکردم که تقصیر من بوده :]

کلی از این کارا کردم و انداختم تقصیر بقیه ! هی تو شرایط مختلف یادم میاد که عجب بچه ای بودم من :///

چقد رو مخ بودم من :]

۱۹ ۱۲

دیوونگی حد و مرز نداره متاسفانه :] شاخ و دم هم نداره متاسفانه تر :]

تلخیِ جمعِ سه نفره ی من و خودم و پاتریک و ،

بی حوصلگی و روزمرگی و ،

کلا ً همه ی اتفاقات امروزو ،

با یه لیوان شربتِ تارونه نسترن تگری حل کردم ! :))))

انقدر تگری که انگشتام سِر شدن و دندونام بهم میخورد !

انقدر سرد که اصلا ً نمیفهمیدم دارم چی میخورم ! 

پنجره ی اتاقمو باز کرده بودم ، بارون میومد رو صفحه های کتاب عربیم ،

باد میومد ، بعضی قطره ها پخش میشد تو صورتم :]

کل سیستم گرمایشی خونه رو با این چند ساعت به فنا دادم عملا ً :]

ماشینا از تو گودالایی که پر از آب بودن با سرعت رد میشدن و من اینجا از صدایی که میدادن ذوق مرگ میشدم :]

یه سرمای درست حسابی هم خوردم مبنی بر شواهد :///

این وسط ، میون این همه بدبختی ، مثل این بچه ها که بشون آب نبات میدن از حل شدن سوالا ذوق میکنم :]

چقدر بدم میومد از آدمایی که از بدبختی هاشون مینویسن ! الان خودم شدم سر دسته شون ! :/

:////

پوکر فیس کجایی ؟! دقیقاً کجایی ؟! :/

ینی قشنگ به همین شدت پوکر فیسم :///

خدا چه میکنی با زندگی من ؟! آقا تو ولایت ما ، آدما رباط که میسازن وقتی میبینن داره لنگ میزنه ،

با همه ی توانشون تلاش میکنن درستش کنن ! ببین پوکیدم ... راست و ریستم کن دیگه ...

۸ ۱۰

یه تصمیم جدی و پایان فاز فروردینی !

قراره معدل این ترم تو انتخاب رشته ضریب شیش داشته باشه :)

و خب با هر چی شوخی داشته باشم هیچ رقمه نمیتونم با آیندم شوخی کنم ...

به صورت جدی تصمیم گرفتم واسه یه مدتم که شده تفریحاتمو بزارم کنار و مردونه درس بخونم !

مثلا ً تا نونزده خرداد :))))

اگه آرزو کردم یه روزی آدم حسابی بشم ، پس واسش تلاش میکنم  D:

یوهو :)


۲۸ ۱۸

صد تاییا !!! دَس دَس !!! آ آ ماشـــــالا بیا وســــَط :)))))))

امروز صب که داشتم میرفتم مدرسه یواشکی رفتم سر کابینتا و قالب ژله ی مورد علاقه مامانمو کِش رفتم !

میگم کش رفتم چون خودش بهم اجازه نمیداد که ببرم توش گچ بریزم ! عمراً !

داشتم صحنه ی جرمو ترک میکردم که با پاشنه کِش کنج آشپزخونه گیرم انداخت و گفت : کجا میبری اینو ؟! هان ؟!

حقیقتاً کار بدی نمیخواستم بکنم !!! واسه حرفه فن میخواستمش والا D:

آخرش مشروط بر اینکه اگه خراب شد و رنگش رفت ، دیگه نه قالبو بیارم خونه و نه خودم برگردم راهی شدم !

خوب شد ندید از قاشقای جهازش تو کیفم قایم کرده بودم !  D:

مستخدم مدرسمون ده کیلو گچ خریده بود و هی با آب قاطی میکرد و میریخت تو قالبای بچه ها !

به من که رسید گفت : عه تویی ؟! و بعدش همچین دستشو تو سطل تاب داد که کل مانتو و مقنعم با گچ یکی شد !

بعدشم گفت : دیگه نبینم از نرده ها سر بخوریاااا ! خب ؟!

من کل این مدتو مثل احمقا نگاش میکردم فقط :/ این مدلی طور O-o

دوستم بدبخت انقدر با دقت و ظرافت کار میکرد که مبادا من شب کارتن خواب بشم !!!

رفتیم کارگاه و عملا ً رنگ دزدی کردیم :-"

خب حقیقتاً فقط شیش رنگ سالم داشتیم تو کارگاه که اونام تو جیبای ما بود ! 

قبل از ما بچه ها هی از قلب در می آوردن و نصفش میموند توش ! هی به ما میگفتن مال شما که دیگه پودر میشه ! مال شما هیچی نمیشه ! زشت میشه !

وقتی سالم درش آوردیم یکم به هم نگاه کردیم بعد گچو گذاشتیم تو نیمکت مثل شاسگولا همو بغل کردیم !

گچ سالم از قالب درومد ولی وقتی گذاشتیمش رو نیمکت لبه ش پرید :)))) عین پت و مت میموندیم قشنگ  D:

سر زنگ فیزیک ریاضی مینوشتیم ! اول دوستم جزوه می نوشت ، من ریاضی هارو از رو یکی از بچه ها کپی میکردم

بعد من دفتر ریاضیمو دادم به دوستم شروع کردم فیزیک نوشتن D:

زنگ بعد ریاضی داشتیم ! لامصب نذاشت یه دقیقه از رسیدنش بگذره ! 

زارت گفت بهار [فامیل] بیاد پا تابلو :/// منم همه ی سوالارو کپی کرده بودم :///

با توکل به خدا و پنج تن و چهارده معصوم راهی شدم و دو تا سوال حل کردم ! 

وقتی نشستم پودر شده بودم ! بسکی استرس داشتم که مبادا غلط حل کنم ! مبادا گند بزنم !

هی دستم میلرزید ! هی آستینم میخورد به تابلو ! وضی بوداااا ! ولی خب آخرش بهم نمره ی کامل داد و از اون لبخندای ملیح زد که ینی آفرین ! انتظار همچین افتضاحی هم ازت نداشتم ! بتمرگ دیگه !

زنگ بعدی رفتیم نمازخونه تا مشاورمون درباره انتخاب رشته بامون حرف بزنه !

اینجوری که واسمون توضیح داد نمیزارن من برم تجربی [تو یه پست جداگانه میگم ، این طنز بمونه فضاش  D:] !!!!

داشتم گریه میکردم که وای ننه ! آیندم تباه شد ! دیگه نمیتونم به آرزو هام برسم ! همین جوری داشتم عر عر میکردم که دوستم گفت : بهار دیگه گریه نکن جانِ مادرت !

من : چرا خو ؟! بزار خالی شم ! اینجا هم نمیتونم خالی شم ؟! لا اله الا الله !

دوستم : اولا ً واسه خالی شدن باید بری تو حیاط دست چپ [محل قرار گیری دست شویی] بعدشم دیگه گریه نکن مژه هات مثل دست و پای سوسک شده !

من : (-_______-)

دوستم : (^______*)

تا ساعت یک و بیست دقیقه تو نماز خونه حرف میزدن واسمون ، خودمونم ده دقیقه دیر رفتیم که امتحان اجتماعیمون لغو بشه و شد !

البته من پنج دقیقه هم دیر تر اومدم !!! وقتی رفتم سر کلاس ، اصلا ً حواسم نبود دبیر سر کلاسه !

یکی از بچه ها گفت : بدبخت شدیم بهار ! خانوم واسه همه صفر گذاشته !

منم بلند گفتم : به درک !

بعد یهو بچه ها زدن زیر خنده و من تازه فهمیدم باز چه گندی زدم !

فک کنم دارم قرصامو جا به جا میخورم ! :/ شایدم نشسته :/

اینم گچمونه :) ورژن رنگ نشده !

۱۵ ۵

حالا من موندم و یه کنجِ خلوت ، که از سقفش غریبی چکه کرده ...

خسته از تکرار بیهودگی های روزانه ،

پنهانی کتابِ شعرم را باز میکنم ،

با صدای بلند برای خودم و تویی که کنارم نشسته -همین جا در خیالم- شعر میخوانم ،

یک لیوان بزرگ قهوه دم میکنم ،

با حوصله از کیک هایی که دوست داری کنارش میگذارم ،

اسمت را در میانِ شعر ها پیدا میکنم ، یک جا گل ، یک جا عشق و صد جا دردِ بی درمان ...

با دوست داشتنی هایم آرام میشوم ؛

بعد یادم می آید تو نیستی !

آرامش را فراموش میکنم ،

دنیایم رنگ میبازد ، همه چیز را سیاه و سفید میبینم جز تو که در خیالم نشسته ای ...

سرم را روی صفحه ی شعر دوست داشتنی ات میگذارم و میبارم ...

شعر خیس میشود ، شعر های بعدی و قبلی خیس تر !

پ.ن: آهنگِ "لالایی" از "علی زندوکیلی" در حد لالیگا شنیدنیست .. 

پ.ن۲: صدام غمیگینه از بَـــــس گریه کردم ... [خاک تو سرم :| ]

۱۳ ۸
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان