Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

هدیه رو وا نکرده بسه اسراف.

/ بازدید : ۳۹

گاهی وقت‌ها حس می‌کنم از دنیای آدم‌ها اضافه می‌آیم. بین جزوه‌های رنگی‌رنگی برادرم جایی ندارم، بین فوتبال دیدن‌هایش وسط امتحان دستیاری، بینِ کاموا‌های سبزی که قرار است ژاکت بشود برای خواهرم، بین پی‌ام‌های چگونه فلان‌کار را بکنیم‌های مادرم و گاهی حس می‌کنم مرا در حدفاصل عینک ته‌استکانی‌اش تا این درِ قهوه‌ای رنگ نمی‌بیند. 

من حتی در سرِکار رفتن‌های پدرم، در چک کشیدن‌هایش، در پیمان‌کار هایش، در گوشی‌اش که مدام زنگ می‌خورد، در هفت صبح بیرون رفتن و حتی هفتِ صبحِ فردا برگشتن‌هایش هم جایی ندارم.

مثل گدازه‌ای که در ظرفی که برایش کوچک است گیر افتاده باشد، هی اضافه می‌آیم، تکه‌هایم را جمع می‌کنم و می‌گذارم توی دل خودم، این تکه را که گذاشتم، تکه‌ی دیگر سر می‌رود. درد شعله می‌کشد و من در خودم می‌جوشم، ظرفِ کوچک‌تر را در خودم حل می‌کنم و ناگه؛ من و همه‌ی تکه‌هایم با هم اضافه می‌آییم.

خودم را پشتِ این درِ قهوه‌ای رنگ حبس کرده‌ام، که مبادا این دیده‌نشدن‌ها آزارم دهد.. تکه‌های اضافه‌ام را واژه می‌کنم، آوار می‌کنم روی شانه‌های کاغذ. واژه‌هارا ادا می‌کنم، هم‌خوانی می‌کنم، رنگ می‌کنم، توی قابِ عکس جا می‌دهم، روی کیبورد می‌چینمشان، ببین! دارم هر کاری می‌کنم که این تکه‌های سررفته‌ی درد را دوباره به دلم برنگردانم.. من و اضافه‌هایم، برای نابود نشدنِ چندباره، هرکاری می‌کنیم.. هرکاری!

پ.ن: تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیده‌ام..!

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۱ لایک:)
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان