Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

اصلاً بی‌عنوان

مادرم دارد دلمه‌هارا می‌شوید، خواهرم تخته را. پدرم خیره شده به چاقویم و انگار نمی‌تواند هضم کند یک زخم کوچک این‌قدر چاقو را رنگی کرده باشد. ‌من اما، نشسته‌ام روی زمین و به بهانه‌ی چسب‌زخمِ دومی که خون پس می‌دهد زیرِ بارانِ چشم‌هایم خیس می‌خورم.

شما که غریبه نیستید، دردِ دستم را آن‌قدرها هم حس نمی‌کنم؛ این‌قدر که دلم..

۱۳
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان