Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

هرچند می‌دونم کسی نمی‌خونه ولی خب!

/ بازدید : ۹۶
آقا امروز کلا روز عجیبی بود به جان خودم، صبح من هفت و هفت دقیقه بیدار شدم چون ساعت شیش و شیش رو خاموش کرده بودم، خوب شد هفت بیدار شدم وگرنه نمی‌رسیدم زیست بخونم. آقا بیدار شدم زیست خوندم پاشدم رفتم حمام و لباسامو اتو کردم عین دخترای خوب داشتم می‌رفتم کلاس که خواهرم زنگ زد گفت من کیف‌پول‌م مونده خونده پول ندارم کرایه بدم دارم میام، به بابا بگین بیاد پول تاکسی رو حساب کنه! وقتی اومد و من فهمیدم که می‌تونسته بیاد دم در خونه و زنگو بزنه و پول بدیم بهش و این کارو نکرده، عوضش تاکسی رو دربست برگردونده و به راننده گفته من پول ندارم واقعاً ماتم برد، لامصب خب این کارات واسه چی بود، میگفت نمی‌دونستم کیفم گم شده یا نه، بهش گفتم خب حالا زنگ زدی همه رو نگران کردی پیدا شد؟ حالا شماها هم هی راست برید چپ برید بگید دیگه امیدی به من نیست، والا :|
رفتم کلاس، ازمون پرسید، من بلد بودم، خونده بودم، ولی بهم گفت صفحه‌ی هنسن رو توضیح بده، گفتم قسمتی از سارکومر که فقط میوزین داره. سوالی نگاهم کرد، گیج نگاش کردم :| گفت توضیح بده خب! گفتم چیو؟ گفت M لاین، جنسش.. اینا چی پس؟ اونارو هم گفتم، فک کنم هموز با نحوه‌ی سوال پرسیدنش آشنایی ندارم. یاد میگیرم حالا :)))
از کلاس زیست برگشتم خونه دیدم مامانم اعصاب نداره، گفتم چی شده و اینا گفت داداشت کارتش رو نبرده همراه خودش و من کارتم رو دادم و حالا باید فلان کار مالی رو انجام بدم و اونم سر کاره و نمیشه بهش چیزی گفت و اینا. و من بازم در عجب موندم از این حجم غلیظ از دلاوری‌های برادرم، خسته نباشی هم‌وطن. دیشب می‌خواستیم لواشک درست کنیم، از این خونگی خوش‌مزه‌ها که زن‌داداشم دوست داره تا وقتی که برگشت غافل‌گیرش کنیم، بابا رفت میوه خرید، صندوقی بودن. یادم نیست چندتا ولی زیاد بودن، دوتای اولی رو آوردم بالا، هیچی نگفتم، دوتای دوم، هیچی، هی رفتم و برگشتم و وقتی آخرین صندوق آلو رو گذاشتم روی اپن به داداشم گفتم خجالت نمیکشی؟ گفت کی؟ گفتم یه مرد خیکی. خنده‌شو خورد گفت چرا؟ گفتم بخاطر اینکه مرد گنده نشستب پای تبلتت و من این‌همه میوه حمل کردم عین خربارکش. بلند شد گفت کِی؟ نفهمیدم، رفت پائین بقیه‌شو بیاره که بقیه نداشت، منم نگفتم همه رو آوردم بالا بزار یه بار از پله بره پائین آدم شه :| دو دقیقه بعد برگشت، ولی دیگه هیچی نگفت D:
حالا امروز، همه‌ی اون آلو و شلیل و هلو و آلبالو و زرشک و اینارو که پخته بودیم، دوباره تو قابلمه‌ای که یادمه بچه بودم توش می‌نشستم بغل کردم بردم پائین که چه؟ که بریزیم تو دیس. دقت کنید بریزیم! فعل جمعه، مامانم هم بود، گفت حیاطو یکم آب و جارو کن لواشکا خاکی نشن، حیاطو شستم مامانم گفت شلنگو بده، ولله پنج دقیقه طول کشید تا تصمیم گرفت بزاره آفتاب گردونام آب بخورن یا گلام. :| راستی تو پرانتز اینم بگم که خیلی حال میده قد گل آفتاب گردونی که پارسال کاشتی، امسال از خودت بلندتر باشه. اها خب عرضم به حضورتون که لواشکارو تنهایی ریختم تو دیس، مامانم خیره بود به موزائیک. ظرفاشم شستم، صداش زدم بیاد بریم بالا..
ناهار خوردم ساعت دو و نیم بود. با زهرا قهر بودم، اومده بود ازم معذرت‌خواهی کنه منم بی‌تفاوت نگاهش می‌کردم فقط، کلا این روزا فقط نگاه می‌کنم، بدون نور، بدون اینکه چشمام برق بزنه، بدون اینکه چشمام حرفی داشته باشن، انگار که ببینم و نفهمم چی می‌بینم، به قول دبیر زیستم انگار نورون رابطم خراب شده باشه D: دیدم اگه نگم باشه بخشیدم ولم نمیکنه، گفتم. محبتش قلمبه شد گفت بیا فیلم ببینیم منم سست عنصر گفتم خب. رابین هود قدیمی دیدیم، خسته بودم، می‌خواستم بهش بگم زهرا من تا آخر فیلم می‌خوابم بعد بیدارم کن برم کلاس، برگشتم طرفش دیدم اون زودتر خوابیده. حالم گرفت، پا شدم بستنی زعفرونیِ جان ِ جانان خوردم که سرحال بشم، لباس پوشیدم رفتم بابامو بیدار کردم که ببردم کلاس، قبل از این اتفاقات خیلی با بابام حرف می‌زدم، از همه‌چی! الان می‌ترسم، می‌ترسم وسط حرف زدنم یهو یه چیزی بگم ناراحتش کنه، دست خودم نیست بخدا، یهو یه حرفایی می‌زنه که مثل نمک می‌مونه، از دل من خون می‌پاشه خب.. بیخیالِ این حرفا، می‌خواستم بگم دم فریدون فروغی و شجریان و ابی گرم که نمی‌ذارن تو سکوت نوشته‌های روی تابلو‌های مسیر رو هزار باره بخونم. رفتم کلاس، کلاس بعد تری، کلاس بعدتری‌تر و بعد راهِ خونه. به بابام گفتم میای بریم هدیه روز دخترمو بخریم؟ گفت نه، با مامانت برو هرچی می‌خوای بخر. گفتم باشه، ولی رفتیم که بخرم، دستم رو دست‌گیره بود، ذوق داشتم، بابام گفت نری آشغال بخری دوباره‌ها! هیچ می‌دونی چی می‌خوای اصلا؟ دستم خشک شد، گفتم آره می‌دونم. پیاده شدم، نگاهش به روبه‌رو بود ولی دستش تو هوا دنبال دست من می‌گشت که بگیردش، منم دیدم، دستشو دیدم ولی دست‌به‌سینه شدم. آره آقا دیدم! دیدم!
سه تا پوشه خریدم برای جزوه‌هام. یه بسته برگه‌ی مربعی سفید، یه جعبه‌ی کوچیک گیره‌ی کاغذ و چهارتا ماژیک که دوتاش مال برادرم بود، می‌خواستم خوشحالش کنم. روی هم شد بیست و هفت تومن، منهای اون دوتا ماژیکی که مال من نبود میشه هفده تومن. فروشنده‌ش دکور عوض کرده، یه پارتیشن جدا داره که میز جد داره، پنج شیش تا هم شاگرد. خودش بلند شد، هرچی خواستم برام آورد، هی از زیر میز پاک‌کن و مداد و خودکار رنگی و قشنگ درمیاورد که می‌دونست من همیشه عاشق اینام، ده ساله مشتری‌شم. دلم نمی‌خواست بخرمشون، الان فقط به نظرم قشنگ بودن، برای بچه‌ها. نه من!
اومدم خونه دونه‌دونه همرو کردم تو چشای زهرا، مامانم نمی‌دونم چرا حوصله نداشت :| آخرشم گفت خاک بر سرت همه‌ی ماژیکات هم‌رنگه که D: 
راستی چقدر هرینه‌ها زیاد شده، حدود یه تومن شهریه دادم فقط تو هفته‌ای که گذشت، منهای شهریه‌ی مدرسه و تازه هنوزم قلمچی نرفتم واسه ثبت نام. چقدر همه‌چی گرون شده.من از مستقل شدن تو این جامعه می‌ترسم، از درآمد کم، از بدون بودرآمد دن، از پوچ شدن همه‌ی آرزوهام که قسمت اعظمش شامل کارکردن می‌شه. خدا خودش کمکون کنه، بد وضعیه.
جونم براتون بگه که به عنوان حرف آخر، هدف؛ اونه که خواب شبتو بگیره ازت..!
نویسنده : بهــ ــار.. ۸ لایک:)
صخره .
۰۵ مرداد ۰۹:۱۶
,
پاسخ :
جانم صخی؟ 
مترسک ‌‌
۰۴ مرداد ۱۷:۵۳
سلام رفیقم؛
خوبم، خوبی؟
پاسخ :
منم خوبم والا :)) میزونِ میزون :))
خداروشکر که خوبی رفیق D:
الیــــ ــــوت
۰۴ مرداد ۱۴:۴۳
خونوادگی کم‌خوابی دارین پس :)

من از مستقل شدن تو این جامعه می‌ترسم، از درآمد کم، از بدون بودرآمد دن، از پوچ شدن همه‌ی آرزوهام که قسمت اعظمش شامل کارکردن می‌شه. خدا خودش کمکون کنه، بد وضعیه
هق، هق، هـــــــــــق :((
این خیلی درد داشت :(
پاسخ :
آره، به صورت جدی :)))
+ خیلی.. خیلی..!
مترسک ‌‌
۰۴ مرداد ۰۶:۰۸
:)
پاسخ :
به سلام، احوال شما؟ :))
رستاک :)
۰۴ مرداد ۰۱:۲۷
بنده کامل خوندم:)))
وای منم عاشق لواشکم:))
روز دخترو بهت تبریک میگم:)))
زهرا خواهرته؟
چقد کلاس میری؟
المپیاد میخونی؟
پاسخ :
دم شما گرم :))
مرسی عزیزم روز تو هم مبارک :**
اره دیگه بابا خواهرمه :-"
خیلی خیلی خیلی :/
می‌خواستم بخونم ولی بیخیال شدم.
Mohsen Farajollahi シ
۰۴ مرداد ۰۰:۲۴
خیلی زیاده :( دردودل های دخترا هیچ وقت تموم نمیشه :( 
منم همیشه وقتی شب به ساعت نگاه میکنم میبینم ساعت 10:10 هست حتی وقتی که تو مدرسه هستم
پنیر توی تله موش رایگان هست :| نمیدونم چرا به ذهنم رسید ولی خوب :)
+لازم هست روز دختر رو تبریک میگم یا راضی هستید؟! :دی
پاسخ :
اابته پست من درد دل نبود و خب انتظارم ندارم کسی بخونه.
ساعتتون خوابیده برید درستش کنید خب.
ممنونم :)
محسن خان
۰۳ مرداد ۲۳:۳۹
 خیلی هم خوب .
روزتون مبارک .
پاسخ :
مچکرم :)
سها .ج
۰۳ مرداد ۲۳:۳۷
زیست سخته،بهار؟(یه لحظه فکر کردم دارم با خودم حرف میزنم:دی)
حالا اگه کار پیدا بشه:|که نمیشه..
منم از شهریه ها وحشت کردم:|اصلا تحصیل اینارو بیخیال شیم به نظرم،بیا بریم یه مدرسه بزنیم:دی هنوز هیچ خبری نشده واینا یک و دویست دادم برا شهریه،اونم بدون ثبت نام قلمچی و این چرت و پرتا:|سوسیس کالباسی بزنیم بیشتر از شغل آینده مون درآمد داره اصلا:|

پاسخ :
عزیزم :)) هم اسمی گوگول :))
اره سخته، فصل اعصابش که رسماً افتضاحه، ولی انقباض ماهیچه و ایناش راحت تره. ما الان فصل دومیم، فصل اول عشق بود ولی فصل دوم بیشتر حفظیه، مثل خر باید حفظ کنی و بری :(
الان از این تیریپای من خودم شغل میسازم برات بردارم یا میزنی تو دهنم؟ :)))))
اره واقعا، لامصب فلافلی و بستنی فروشی میدونی چقدررررر درامد داره؟  تروخدا منم ببر تو مغازه‌ت. در حد طی کشیدن حتی.
Unknown Human
۰۳ مرداد ۲۳:۲۸
اولا : چه بچه کمک بده ای هستی خاب |:
دوما ! : اینقدر کلاس چی میری :|
سوما! : زهرا کی بود؟
چهارما :هدف :| من :| تو :|
پاسخ :
دست تنهان پری، وگرنه منم خیلی تنبلم :))
درسی، زیست و فیزیک و ریاضی و فارسی و..
خواهرم!
:|| :))
آرزو ﴿ッ﴾
۰۳ مرداد ۲۳:۲۳
ما هم برای اولین بار لواشک خونگی درست کردیم. هر میوه‌ای که پسوند یا پیشوند آلو رو داشت ریختیم تو قابلمه! :دی 
پاسخ :
اولین بار؟ :-"
ما هر سال درست می‌کنیم، حتی من یه جنله‌ی معروفم دارم که میگه مساحت بهشتی که زیر پای مادرانی‌عه که بلدن لواشک درست کنن بیشتره :))
توکان سبز
۰۳ مرداد ۲۳:۲۰
من نگران المپیادام :(((خیلی میشن خب :((
پاسخ :
هزینه‌ها کلا بالاس.. خیلی :(
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۳ مرداد ۲۳:۰۰
مستمر همه معلما به خاطر عدم حضور توی کلاس بهم کم دادن :|
عقده ای های بد بخت
پاسخ :
خوبت کردن :| عمدی دو دوره می‌کردی خب!:)))
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۳ مرداد ۲۲:۵۹
راستی کمپبل رو شروع کردی؟
پاسخ :
جلد یکش رو اره ولی خب کلا بیخیال المپ شدم :))
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۳ مرداد ۲۲:۵۷
بعدشم اینکه اگر من بلد بودم خلاصه بنویسم که مستمر انشامو...
بماند
پاسخ :
بیست شدم، هه :|
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۳ مرداد ۲۲:۵۶
راستی
کل هزینه ثبت نامم شد 1 و 200
ولی خب پول معلم های المپیاد 16-17 میلیونی میشه -__-
پاسخ :
دقیقاً طبق آخرین محاسبتام، مال منم همین حدود میشه تا آخر سال..
آبان ...
۰۳ مرداد ۲۲:۵۰
همه را خوندم ..و من اونجام که باید مستقل شم و کاری پیدا نمی کنم..و این خیلی بده ..خیلی ...
پاسخ :
عه مرسی عزیزم :*
+ خداوکیلی این مملکت نیست که ما داریم :|
آندرومدا :)
۰۳ مرداد ۲۲:۴۸
منم خوف کردم هنوز هیچی نشده یک و هشصد دادم برا ثبت نام (◎_◎;)
پاسخ :
بد وضعی شده بخدا :|
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۳ مرداد ۲۲:۴۰
:|
پاسخ :
می‌دونستم نمی‌خونی:|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان