Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

هیچ هم پشیمان نیستم.

آیا می‌دانستید کانالم به فاک رفت؟ خب طبیعی‌ست که ندانید چون خیلی‌هاتان اصلا نفهمیدید من کی به تلگرام برگشتم و کی دوباره آن دلیت‌اکانت گوگولی را فشار دادم و برای "کام‌بک سون" گفتن سایت زبان دراوردم.

خب الان بدانید که کانالم هم با من به فاک رفت و همین‌جور به فاک‌رفته‌طوری خواهد ماند، مثل آن یکی. حداقل شعورم نرسید قبل رفتن بزنم بترکانمش، فدای یک تار مویم.

امروز رفتم توی تلگرام مامانم و سرچ کردم "بهاره"، یک سری چت دری‌وری با برادرم و خواهرم آورد که هیچ‌کدام دلسوزانه نبود و حرف‌های مادرم.. آخ از حرف‌های مادرم. این پاراگراف را اگر بخواهم شروع کنم دیگر نمیتوانم تمامش کنم و پست منتشر نشده می‌ماند و با بغض پنل را خواهم بست، پس بهتر است تمام سعیم را بکنم که خفه شوم و آن حرف هارا نزنم و نگویم چقدر آدم دلش از بعضی رفیق‌نماها می‌گیرد، از خانواده‌نماها، از آدم‌نماها.. رفیق‌نماها بیشتر!

جانم برایتان بگوید که امروز رفتیم مدرسه برای ثبت نام. شهریه‌مان شده دوملیون و خورده‌ای. ما فرهنگی هستیم شد یک ملیون و خورده‌ای. پدرم آمد دنبالم که بروم کارهای ثبت‌نام را بکنم، می‌خواست بنشیند توی ماشین. ناراحت شدم، فرم را نشانش دادم گفتم اینجا را ببین! اینجا امضای ولی‌ام را می‌خواهند، امضای تو! پاشو بیا. ناراحت شد یا نه را نمی‌دانم، ولی من شدم.

در به در دنبال امضا از این و آن بودم، مثل توپ از اتاق پرورشی پاسم می‌دادند به مدیریت. مدرسه‌ی ما کی اینقدر اتاق داشت من نفهمیدم؟ گوشت تنم می‌لرزید که مبادا بپرسند خب بهار خانم! شاگرد زرنگ سال‌های پیش و نزدیک به اخراج امسال، معدلت چند شد گوگولی؟ و صدها هزار درود به لکنت که می‌دانستم اینجا قرار است لال شوم و فقط نگاه کنم. از خودم بدم می‌آمد که می‌ترسیدم آشنا ببینم و جلوی آشنا معدلم را بپرسند یا خودشان بزنند توی سایت و یک هو فریاد بزنندش. هی به بی‌کفایتی فکر می‌کردم و هی خودم را سیلی می‌زدم. 

معاون پرسید دوست داری اطلاعیه‌های مدرسه به گوشی مادرت اسمس شود یا پدرت؟ من باز پشتم خالی شد، یاد وقت‌هایی افتادم که زنگ می‌زدند به پدرم و می‌گفتند دختر شما یک غیبت غیر موجه دارد، پدرم عصبی می‌شد می‌آمد خانه غوغا می‌کرد، با اینکه می‌دانست قرار است نروم و دلیلش هم مثلا این بود که بمانم خانه تا برای آزمون آخر هفته آماده شوم. وسط همین فکرها بودم که به جای شماره‌ی مادرم شماره‌ی پدرم را دادم و جلوی اسم شماره‌ی مادرم؛ شماره‌ی پدرم را نوشتند و این اشتباه ناشی از تفکر در لحظه، با یک غلط‌گیر اصلاح شد.

کاش می‌شد دوباره برگردم دهم، دوباره برگردم به روزهایی که می‌توانستم بهتر باشم ولی بلد نبودم، ولله که بلد نبودم باید محکم‌تر از این‌ها باشم. هی پیش خودم می‌گویم غصه‌نخور دیوونه، کی دیده شب بمونه؟ بعد الاغ ذهنم جفتک‌زنان می‌گوید من من من. اصلا یک وضعیت خر تو خری‌ست. توی ذهنم را می‌گویم.

آخر این هفته هم قرار است آزمون قلمچی بدهم، آه آه آه. آه پشتِ آه. ای تف به جهان تا ابد غم بودن، ای مرگ بر این ساعت بی‌هم بودن. 

خب دیگر، خیلی حرف زدم. باید بروم کلاس فیزیک، ددابظ.

۰ ۱۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان