Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

دلُم امروز به آرومی خود خو کِردَه، آخ دلبر آخ دلبر..

/ بازدید : ۶۱

گاهی وقتا یادم میره چقدر دوستت دارم، حق بده. منم حق زندگی دارم. هی راست میرم ببینمت، چپ میرم ببینمت، سرمو بالا کنم ببینمت هم که نشد زندگی! ولی کاش همین زندگی بود، کاش چپ می‌رفتم دستات بود، راست می‌رفتم دستات بود، ولی واقعی بود، نه مثل حالا که هر وری که میرم یه چیزی مثل خنجر جیگرمو ریش ریش میکنه، جیگر ریش شده‌ی من به چه دردت می‌خوره دلبر؟ با این قد و قامتِ خم و چشمای گودِ کاسه‌خون و لبای ترک‌خورده می‌خوای چیکار کنی؟ 

وقتی یادم میره دوستت دارم، میگم مگه آدم وقتی از بلندی پرت شد دلش شکست دیگه مرده؟ دلم بی‌قراری میکنه میگه آره،با مغز لعنتیم میزنم تو دهنش و میگم نه! نمرده، فقط شاید دیگه زندگی نکنه. سر خودمو با همین چیزا شیره می‌مالم و هی گوش خودمو می‌پیچونم که مبادا دلم دوباره واسه نگاه کردنت ضعف بره، مبادا دوباره این دستای لرزونمو بزارم رو موهات که بره عکس بعدی، که مبادا دوباره کاری رو کنم که نباید! 

دلم میخواد برم تو خیابون یقه‌ی اولین نفری که دیدمو بگیرم ببرم بشونم رو صندلی، واسش مو به مو تعریف کنم که چقدر دلم تنگته! عصن دلم تنگِ همون حرفاته که بعدش می‌شکنم، بعدش خورد میشم و دلم میشکنه! دلم تنگِ هموناس..ازم نپرس که چرا به آدمای نزدیک‌تر نمیگم، من آدمی رو ندارم که بخواد دور و نزدیک بشه! دلبر یادته؟ یادته یه روز واست گفتم معنای همه‌چیزی برام؟ خب الان دیگه هیچی برام معنا نداره.. تو هم که خیالِ اومدن و معنی بخشیدن نداری. منم و یه زندگیِ پوچ..

هر روز داغون‌تر میشه دلم، هر روز نابودتر، شکسته‌تر.. انگار که همه‌ی دردای دنیا ریخته باشه رو شونه‌هام که نمی‌تونم کمر راست کنم دیگه. این آدما که حرف منو نمی‌فهمن صنم، تنهای تنها گیر افتادم بین یه عالمه گره‌ی کور. دستام می‌لرزه. میشه دستامو بگیری؟ یه بار که دستامو بگیری همه‌ی گره‌هارو باز می‌کنم بخدا.. یه بار فقط..

آدمی نیست که بخواد ناراحت شه از نبودنم صنم، تو رو داشتم فقط، داشتم.. داشتم.. چرا این فعل لعنتی باید گذشته باشه؟  چرا نمی‌تونم بگم دارمت؟ ندارمت.. دلبر؟ دارم می‌رم.. میرم که تو خم نیاری به ابروت، که از این بدتر نکنم.. نه که اختیار کارام و زبونمو نداشته باشم! نه.. فقط اختیار دلمو ندارم.. از دار دنیا، یه دل برمی‌دارم که هر روز تنگ‌تر میشه و میرم.. میرم، جوری که هیچ‌خبری ازم نباشه.. هر دفعه میگم این آخرین باریه که ازت حرف می‌زنم، ولی محاله. تا وقتی بهت فکر میکنم، تا وقتی که هر جا نگاه می‌کنم هستی، نمی‌تونم ارت نگم و ننویسم. 

دیشب، خوابِ عزیزو دیدم، منتظرم بود.. باید برم. باید واسه همیشه برم. تا الانشم زیادی موندم تو دنیای آدمایی که دوستم ندارن. عزیز دوسم داره، باید برم. آخه اصلا، جان در تنِ من، چکار دارد بی تو..؟ 

نویسنده : بهــ ــار.. ۸ لایک:)
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان