Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

دست خودم نبود به همین برکت :|

/ بازدید : ۵۷

مامانم رفت خونه‌ی خاله. خواهرم با دوستش رفت بیرون. من خونه تنها شدم، یکم با در و دیوار حرف زدم، مامانم نیم ساعت بعد زنگ زد، صدام گرفته بود، فهمید. می‌خواست برگرده بیاد. نذاشتم :|

پنج دقیقه به پنج دقیقه زنگ می‌زد که مبادا دیگه گریه کردم باشم من -_- هی الکی و زورکی می‌خندیدم، مامانم می‌فهمید هی فحشم می‌داد می‌گفت خاک بر سرت کنم :|

بابام اومد خونه، یکم حرف زدیم. بعد مامانم اومد، بعد خواهرم. می‌گفتن چته، من هی می‌گفتم هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی. آخرش به زهرا گفتم حالم داره از این یوزلِسی بهم می‌خوره، اینکه هیچ جوره مفید نیستم، حس می‌کنم انگلم، حس می‌کنم دارم از اینکه دوسم دارین سواستفاده می‌کنم! من حقم نیست این شرایط، منو باید بذارید سر کوچه، همین‌جوری داشتم ادامه می‌دادم که مامانم یهو وسط حرفام گفت:«تو چه بخوای چه نخوای، چه باورت بشه چه نشه، چه بخوای کنارت باشیم چه نخوای، ما دوستت داریم! دوست داشتنِ آدمارو از توجه‌شون بفهم بی‌شعور!! آدما وقتی کسی رو دوست نداشته باشن بهش بی‌اهمیتی می‌کنن!» 

من بازم گریه می‌کردم، این دفعه بلندتر!ولی با دلیلِ جدید..

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۹ لایک:)
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان