Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

دست خودم نبود به همین برکت :|

مامانم رفت خونه‌ی خاله. خواهرم با دوستش رفت بیرون. من خونه تنها شدم، یکم با در و دیوار حرف زدم، مامانم نیم ساعت بعد زنگ زد، صدام گرفته بود، فهمید. می‌خواست برگرده بیاد. نذاشتم :|

پنج دقیقه به پنج دقیقه زنگ می‌زد که مبادا دیگه گریه کردم باشم من -_- هی الکی و زورکی می‌خندیدم، مامانم می‌فهمید هی فحشم می‌داد می‌گفت خاک بر سرت کنم :|

بابام اومد خونه، یکم حرف زدیم. بعد مامانم اومد، بعد خواهرم. می‌گفتن چته، من هی می‌گفتم هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی هیچی. آخرش به زهرا گفتم حالم داره از این یوزلِسی بهم می‌خوره، اینکه هیچ جوره مفید نیستم، حس می‌کنم انگلم، حس می‌کنم دارم از اینکه دوسم دارین سواستفاده می‌کنم! من حقم نیست این شرایط، منو باید بذارید سر کوچه، همین‌جوری داشتم ادامه می‌دادم که مامانم یهو وسط حرفام گفت:«تو چه بخوای چه نخوای، چه باورت بشه چه نشه، چه بخوای کنارت باشیم چه نخوای، ما دوستت داریم! دوست داشتنِ آدمارو از توجه‌شون بفهم بی‌شعور!! آدما وقتی کسی رو دوست نداشته باشن بهش بی‌اهمیتی می‌کنن!» 

من بازم گریه می‌کردم، این دفعه بلندتر!ولی با دلیلِ جدید..

۱۹
About me

هر جای دنیایی دلم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان