Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

می‌رسم از تو به خودم، شکلِ لبخند تو شدم..

/ بازدید : ۵۰

فراموشت کردهام. این روزها دختر بیتفاوتی هستم که با سرخوردگی تظاهر به زندگی میکنم. صبحها پنج و نیم بیدار میشوم؛ بیدلیل. بیاینکه دیگر درسی مانده باشد برای خواندن. از صبح شروع میکنم به خواندن، گاهی وقتها حساب اینکه چند ساعت است که نشستهام پشت میز از دستم در میرود. از تو مینویسم، برای تو مینویسم، ای عزیزِ رفته از دست.. حسِ کسی را دارم که ساعتها برای حرفهایی که هرگز نمیتواند بزند جلوی آینه نشسته و حرف زده. تمرین هر شبم شده «من دوست دارمت»؛ لکنت ولی اجازهی اجرا نمیدهد. هی بغض میکنم، هی نگاهم میخورد به آینه، یاد آخرین باری میافتم که جلوی آینه حرف زدهام. از بیهودگیِ واژهها دردم میگیرد. از نبودنها سردم میشود..

شب که میشود، دخترِ بیتفاوت روزها میمیرد. دخترِ پریشانحالی میآید تکیه میدهد به دیوار و چشم میدوزد به تاریکیِ بیرون. زیرِ لب حرف میزند، گاهی میشنوم حرفهایش را. انگار یک اسم مقدس را تکرار میکند، نگاهش به نقطهای خیره میماند و بعد روی شهرِ گونههایش باران میگیرد. دیشب، شانههایش میلرزید. دیشب میگفت چرا؟ دیشب خسته بود، دیشب داد میزد، دیشب مشت میکوبید، دیشب دلتنگ بود..

دخترِ پریشان را دیشب، ساعت پنج خوابانیدم. او میگریست اما، امروز صبح زیر چشمهای من گود رفته بود. او جیغ میکشید و امروز، صدای من بود که زخمیِ درد بود..

...

.هیچوقت وبلاگتان را پاک نکنید، شاید یکسری عکسِ بستهبهجان را هم با آن وبلاگ لعنتی پاک کنید..

.دخترک پریشان‌حال هنوز دارد زیر بارانِ چشم‌هاش خیس می‌خورد..

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۳ لایک:)
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان