Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

بهش قول شرافت دادم که آنلاین نشم وگرنه این پست قطعاً عکس دار میبود :-"

/ بازدید : ۹۲

بزار از دیشب شروع کنم ، دیشب هیچکس هیچکس نفهمید که من تا ساعت دو پهلو به پهلو شدم و با "چقدر تنهام" و "من که آدم بدی نبودم" و "یادگاریا" گریه کردم ، مطمئناً خوب نخوابیدم و توی خوابم گریه کرده بودم چون صبح بالشتم نم داشت و مجبور شدم اون رو بزارمش ، شب بدی بود ، فکرایی که منو دارن نابود میکنن بدتر . خیلی بدتر .. صبح سرم درد میکرد ، چشمم باز نمیشد و مژه هام چسبیده بود بهم ، هنوزم سردردم خوب نشده البته . رفتم مدرسه ، سر کلاس زبان رسماً خواب بودم !! نمره هارو خوند ، نونزده شدم :))) ولی از بیست و چهار :-" جمعاً باید هشتاد نمره میداشتیم که تقسیم بر چهار بشه ، همه ی اینا با ضریب و کوفت و زهرمار شد هجده و بیست و پنج صدم تمام . یوهوووو :)))))) اینجوری نگام نکنید ، امتحانش خیلی سخت بود واقعاً :-"

بعد آزمون پیشرفت تحصیلی داشتیم ، من همه رو شانسی زدم ، با این ریتم : چار چار یک سه دو چار . چار چار یک سه دو چار . چار چار یک سه دو چار . همینجوری هفتاد تا تست رو زدم ، بعد آخر برگم شروع کردم شعر نویسی ، اون آهنگ امید رو داشتم مینوشتم ، دیشب تو ماشین بابام شنیده بودمش افتاده بود تو دهنم ، میفرماد : بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل ، مانده بودی اگر موج دریا ، در کنار تو بوسیدنی بود ، نمیدونم شایدم اینارو نگه ، ولی من هیچ وقت نتونستم در مقابل اون قسمتی که میگه : هستی ام را به آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی ندیدی .. خودمو تحمل کنم و نزنم زیر گریه ، داشتم مینوشتمش و میدونستم فکم داره میلرزه که دبیر زبانمون (مالک) اومد بالا سرم در گوشم گفت : عاشق شدی ؟! :)) بعدشم چشمک زد ، من فقط خندیدم ، یه جوری که دارم مسخرت میکنم بابا جمع کن عامو . بعد پشت برگه شروع کردم متن نوشتن ، کارِ همیشگی و هر روزم .. 

اومد روان نویسم رو از دستم گرفت بالای برگه ام نوشت : این نیز میگذرد !! دقیقاً با دو تا علامت تعجب و مثل خودم نستعلیق ، میخواست بگه منم دست خطم خوبه :))) تموم که شد ، خوندش ، سر تکون میداد ، یه جوری لبخند میزد که من نفهمیدم این الان مطمئن شد من عاشقم ؟! :// الان گفت مجنونم ؟! :// الان میره زنگ میزنه چلخونه جونقون بیان جمعم کنن ؟! :// به هر حال هر چی بود اون متن دست خودم نموند ، بچه ها با خودشون بردنش که پست بزارن تو کوفت و زهرمار :|

زنگ شیمی به سختی گذشت ، من از ته دلم از این بشر متنفرم ، واقعاً متنفرم ، اگه قدرتش رو داشتم میرفتم آرپیجی میاوردم میکردم تو دهنش از تو دماغش در میاوردم و در حال که تفنگ هنوز کاملا خارج نشده همچینی میکوبیدمش تو در و دیوار که از همه چی انصراف بده ، بی مصرف . یه موازنه بلد نیست درس بده ، وند ات و ایت و اید و پر و هیپو رو با هم میکس میکنه اصلا :/ 

زنگ آخر فارسی داشتیم ، مرتیکه ی خر ، ینی اینقدر که من سر این مفنگی دارم خون جگر میخورم سر هیچی نخوردم ، فارسی رو برگه بهم داده هفده و هفتادو پنج ، از بیستو هفت نفر ، هجده نفر شدن هفده و هفتادو پنج و برگه هاشون کوچک ترین تفاوتی نداره با هم . این حقم نیست نیست نیست . انشا ، بهم داده هجده و نیم .. انقدر آتیش گرفتم اصلا از این نمره :// من حاضرم هر درسی رو هجده بگیرم ، ولی انشا رو نه .. سر همه داد میزد ، هیچکس قیس نمیکشید ، بعضی بچه ها گریه افتاده بودن ولی من اصرار داشتم تو بی منطقی و با بی منطقی نمره ندادی ، گفت بیا تا بهت بی منطق نمره ندم !!!! داد زد اسمت چیه ؟! نمیدونم چجوری اینقدر رسا گفتم اسم و فامیلم رو ، ولی گفتم ، گفتم چرا کم کردی اینقدر ، میگه نیم نمره پشت برگه نیاوردی یک روی برگه ، دیدی ؟! خب زهرمار مرتیکه عن ، الان اینارو نشونم دادی من باید قانع بشم بگم مرسی مفنگی جون مرامت رو ؟! :/// بمیر :/// 

میگه نوشته ات فضاسازی نداره .. در صورتی که اصلا حتی یه بار از روی انشای من نخونده ، تو چجوری یه نمره کم کردی وقتی کوچک ترین خط قرمزی نکشیدی رو نوشته های من ؟! چی رو غلط نوشته بودم ؟! چرا حرفی نمیزدی پس :/ 

با بغض رفتیم نشستیم تو ماشین مامان دوستم ، روزایی که کلاس زبان داریم میاد دنبالمون ، آهنگای خارجی گوش میده در حالی که ده سال از مامان من بزرگ تره . ناهار هم دیشب ماکارنی پخته بودم باهم خوردیم تو حیاط ، با دو چنگال ولی تو یه ظرف :))) از زیر شلوار مدرسش شلوار لی پوشیده بود ، شال بافت با خودش آورده بود و این در حالی بود که من یه جفت کفش چارخونه پام بود با یه سوئی شرت سبز . تنها چیزایی که باعپ میشدن من رنگی به نظر بیام همینا بودن :))) 

رفتیم کلاس زبان ، مثل سگ نشسته بودیم سوال سخت سخت دراورده بودیم ولی نبردمون ، ما هم عقده ای بازی دراوردیم از بچه هایی که رفتن پرسیدیم نمره ی هیچکس بالای هشتاد نیومد :// ساری بادیز :|

از راه کلاس زبان رفتیم کافه ، چیپس و پنیر کوفت کردیم با موهیتو . مجدداً با دو چنگال ولی تو یه ظرف :)) 

خندیدیم ، خیلی :)))) البته اون میخندید ، اینقدر که چنگالش از دستش بیفته و از چشمش اشک بیاد ، من فقط سعی میکردم زوری بخندم و چیزی تو مایه های استارت پیکان جوانان قرمز میشد ، رفتیم حساب کنیم ، آقاـِه گفت خب چه کمکی از دستم برمیاد خانوما ؟! 

من و دوستم فقط بهم نگاه کردیم :| آقاـِه دوباره گفت میز چند بودین ؟! 

مثل اسکلا نمیدونستیم کودوم میز بودیم :))))) من گفتم فکر کنم دوازده بودیم ، آقاـِه گفت مگه طبقه ی بالا نبودین ؟

گفتیم چرا ، پولش شده بود سی و یک تومن ، ما بیستو هفت تومن آماده کرده بودیم ، دست کردم تو جیبم یه دهی دیگه دادم به دوستم که حساب کنه نگرفتش دهی افتاد روی زمین :| 

بعد برش داشت ، اول یه دهی گذاشت ، یه نگا به پولای تو دستش کرد ، دوباره یه دهی گذاشت ، دوباره نگاه کرد ، دوباره یه دهی گذاشت و در نهایت یه دویی هم من از جیبم گذاشتم مجدداً . یه لحظه دیگه نتونستیم و سه تامون زدیم زیر خنده :))) خیلی مسخره بودیم خدایی ، آخرشم داشت یادمون میرفت هزار تومنمون رو پس بگیریم ، تو لحظه ی آخر گرفتمیمش :دی 

حالا این وسط ، اومدیم بیرون به دوستم میگم اسکل رسیدو چرا برداشتی با خودت آوردی ؟! ://  بعد یه لحظه چشمم خورد به شماره میز دیدم نوشته بیست و یک !

همونجا به قطعات نامساوی تقسیم شدیم رسماً :))) من واقعاً مونده بودم تو کف اونایی که با هزار و یک مدل مختلف اومده بودن ، البته خب اینکه شعار شخص بنده "توپ تانک دسته بیل ، دختر فقط با سیبیل" ـِه هم خیلی بی تاثیر نیست قاعدتاً :))

روز پردردسری بود ، میرم زیست بخونم :))

نویسنده : بهــ ــار.. ۷ لایک:)
پرتقالِ دیوانه
۰۳ بهمن ۲۳:۵۳
عاشق ریتم پاسخگویی به سوالاتت شدم
پاسخ :
هما جان ، عزیزم ، این چه حرکتی بوده زدی آخه :/ 
+
مرسی جانم :*
مرد بنفش
۰۳ بهمن ۲۳:۲۶
تا قبل از قضیه‌ی کافه همه چیز خیلی وحشتناک بود. تقریباً یاد فیلم ارّه افتادم اصن :/ یه کم به خودت مسلسل باش (قییییح قیح قیح)
خاطره‌ی جالبی بود. باور کن من عقده‌ی یه نمره بالای هفده رو از سال سوم دبیرستان به بعد داشتم! یه کم حال کن با این نمره ها شاید دیگه نبینیشون!! البته خدا کنه همیشه نمره بالا بیاری به کوری چشم دبیر شیمی D:
در آخر هم، زیست عالی متعالی :|
پاسخ :
واقعاً هم بود ، یه دیزستر واقعی ..
معدلم در خوشبینانه ترین حالت ممکن میشه هژده و نود و شیش و این هم یه دیزستر واقعیه !
مرسی هر چند نخوندم :))
آندرومدا :)
۰۳ بهمن ۲۰:۱۴
قائدتا =]]]
پاسخ :
جدی ؟! :!:
ببر بنگال
۰۳ بهمن ۱۹:۱۴
دخترفقط باسیبیل؟!O_o
پاسخ :
آیکون عینک دودی
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان