Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

من هیچ کسم یا که در این خانه کسی نیست ؟

/ بازدید : ۹۸
خیلی سعی میکنم چیزی نگم ، چون خیلی هم سعی کردم که بگم ولی نتونستم ، نمیتونم بحثو جمع کنم ، حرف برای زدن ندارم ، حسش رو هم حتی . دستم درد میکنه ، هر دوش ، احساس میکنم ماهیچه های نداشته ی بازوم درد میکنن ، انگار یکی چنگال برداشته باشه و هی تاب بده توی این ماهیچه های کوفتی . در همین حد اصلا . 
نمیدونم چند شب داره میشه که هر شب به یه بهانه ای گوشی به دست و هندزفری تو گوش خوابم میبره ، قبلا مینشستم گریه میکردم میگفتم من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم ، چقدر احمق بودم ، حتی همون گریه کردن رو هم از دست دادم ، فقط خیره میشم به دیوار رو به روم ، فقط فکر میکنم ، چی داره سرم میاد ؟! چی شده همه ی خوشی هام ؟! خوشی هایی که از ته دل باشن رو میگم ، خوشی های ظاهری که هستن همیشه ..
فقط میدونم دارم نابود میشم ، همین . دیگه با هیچی گریه ام نمیگیره جز یه مورد ، خب اونم خداست .. فقط وقتی که باهاش حرف میزنم آرومم ، جنس آرامشش فرق داره اصلا ، یه جور خوبیه ، مثل چی بگم آخه ، مثل یه روزنه ی امید میمونه .. انگار که بگه نترس ، خودم فرستادمت خودمم هواتو دارم ، میبینمت ، ببین منو من میبینمت . من مثل این آدمای عوضی دورت نیستم ، من میبینمت ، من میشنومت ، هر چی بگی که به گوشِ جان ، هر چی نگی هم خودم میدونم . ببین چقدر دوستت دارم ؟! من میفهمم ، میفهمم مقنعه ات رو مرتب نمیکنی وقتی میاریش توی صورتت ، من میفهمم چشمات خسته نشدن از زل زدن وقتی دستت رو میزاری روی چشمات ، من میدونم چرا دستمال کاغذی روی میزت هر هفته تموم میشه ، من میدونم چی میخوای .. من میدونم چته اسکل ، خودت خری . خودت بیشعوری نمیفهمی دوای همه دردات پیش منه ، خودت نمیومدی پیش من ، خودت نمیگفتی دوستم داری ، وگرنه من که همش همینجا بودم ، حتی وقتی تو نبودی هم من بودم .. 
من پشت در حوزه منتظرت نبودم ، من سر حوزه دلگرمیت بودم ، تو نفهمیدی .. تو نخواستی ببینیم ! اینهمه بزرگ بودم چجوری ندیدی ؟ من اینهمه دوستت دارم ، میفهممت ، داد زدن بلد نیستم ، دیگه چی میخوای الاغ ؟
بیا پیش خودم دیگه ، بیا من بهت همه چی میدم .. اصلا هیچی هم که ندم ، صبر بهت میدم .. بیا به من بگو من میشنوم ..
خب منم دوسش دارم . دیگه واسم مهم نیست کی اثبات کرده خدا هست کی گفته نیست ، من دوسش دارم ، من باهاش آروم میشم ، بیشعورم ؟! خرم ؟! بی دینم ؟! بی حجابم ؟! با اصل دین خیلی فرق دارم ؟!
فوضولیش به هیچ کس نیومده ، من خود خدامو دوست دارم .. واسم مهم نیست که به همون سادگی که گفتاری اثبات میشه خدا هست ، اثبات میشه خدا نیست ، من دوسش دارم ، حتی اگه احمقانه باشه ..
حتی اگه احمقانه باشه حاضرم تا آخر عمرم با همین باور زندگی کنم ..
باعث شده کمتر کم بیارم ، دیگه خیلی کم پیش میاد بزنه به سرم یهو همه چیزو رگباری بگم . به اینجام که میرسه سرمو میگیرم بالا ، یه لبخند میزنم . همین . چون میدونم که میبینه .. میفهمه دیگه تحمل ندارم ..
هیچ کودومتون نمیفهمین ، دیگه از هیچکس هیچ انتظاری ندارم ، تو یه جور تنهایی خاصی فرو رفتم اصلا ، دیگه هیچی برام مهم نیست .. دیگه به هیچکس اجازه نمیدم به خودِ من ، به خودِ اصلی من نزدیک بشه ..
دیگه برای هیچی ناراحت نمیشم ، ینی میدونی دیگه یادم رفته باید عکس العمل نشون بدم ، به پاره شدن جوراب مورد علاقم تو روز اول ، به بی توجهی های کسایی که وظیفشونه بهم توجه کنن ، به ضعیف تر شدن و کوچیک تر شدن هر روزه ی چشمام .. زشت شدم ، خیلی . ولی واسم مهم نیست که دقیقاً چه بلایی سرم اومده .
کی باورش میشه این من باشم ، کسی که به هاله وقتی هر جوری که میتونه به طرز تابلویی تیکه میندازه فقط لبخند میزنه ؟ 
پریشونی از سر و روم میریزه ، نه که دکمه هامو جا به جا ببندم یا مثلا لباسم اتو نداشته باشه یا گرد و خاکی باشن کفشام ، نه . ولی یه جور بدی هیچی نیست که بهش تکیه کنم ، کمرم خمه ، خستم . دیگه هیچ امیدی برای ادامه دادن این زندگی لعنتی جز خدا ندارم .. 
میگم خدا ، نشانه ی معنوی شدنم نیست ، من همونم ، همونِ همون ، با این تفاوت که دیگه هیچ آدمی کوچک ترین ارزشی واسم نداره ، انتظاراتم فرق کرده ، همین ..
نویسنده : بهــ ــار.. ۱۰ لایک:)
گیره 📎📎
۰۳ بهمن ۰۴:۰۴
:)
خوبه ک هستی.خوبه ک خدای به این مهربونی داری.

+موافقم. هیچ کس،هیچکسو درک نمیکنه چون اونجا تو اون شرایط نیست...
پاسخ :
همین طوره ..
مجتبی مطوری
۰۲ بهمن ۰۱:۰۸
الا به ذکر الله تطمئن القلوب(:
فقط با یاد خدا دل ارام میگیرد(:
پاسخ :
همین طوره ..
صخره .
۰۱ بهمن ۲۲:۱۶
ما رو گذاشتی و میذاری کنار
ادما برات مهم نیستن 
ما هم هیچ، همه شبامونم هیچ، همه چیزم هیچ 
خعلیم خوب! خعلیم as you wish ! این حق توعه و بر منکرش لعنت.
ولی! خودتو گم نکن 
"خودتو"گم نکن
اینم به حرمت همه چیز
همین.
پاسخ :
به حرمت همون چیزا
نشنوم دیگه از اینا لطفاً ..
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۰۱ بهمن ۲۱:۲۶
این هاله هنوزم هس؟ول کن هس یا نهههه؟بخداااا یمام میزنم نصفش میکنماااااا بهااااااار
پاسخ :
انتظار داشتی منقرض شه!؟ :))
آرزو ﴿ッ﴾
۰۱ بهمن ۲۰:۵۶
چندین شب پیش ورد زبونم شده‌بود همین جمله‌ی عنوانت، بعد هی به‌خودم جواب می‌دادم: من هیچ‌کسم، من هیچ‌کسم ( همینجوری روی ریپیت بودم:دی) مگه میشه در این خانه کسی نباشه؟!
حرفای وسط پستت آرامش‌بخش بود:))
پاسخ :
خداروشکر :))
سِناتور تِد
۰۱ بهمن ۲۰:۴۱
همینکه خدا رو دوست داری خیلیه! شک نکن کمکت میکنه؛ امیدوارم صبور باشی و سربلند بیرون بیای از این شرایطِ سختت.
پاسخ :
خودمم همین جور :)) ممنون :))
خور شید
۰۱ بهمن ۲۰:۱۰
بچه ی خسّه مونده، 
چیزی به صُب نمونده
غصه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه؟



+ می بینم مترسک کامنت گذاشته، نیشم باز میشه :))
پاسخ :
+ وای منم :))))
.
واقعاً هم شب نمیمونه ، ولی هر روز میاد ..
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۱ بهمن ۱۹:۳۴
یواش باش باو...
تو که از من بدتری :|
پاسخ :
تو چه زمینه ای ؟؟
Haa Med
۰۱ بهمن ۱۹:۳۲
تازه رسیدی به من. با این تفاوت که من حتی خدا رو هم به تنهاییم و کلاً زندگیم راه نمیدم.
فقط خودمُ و خودم.
پاسخ :
اینجوری که سخته خیلی دیگه :(
آندرومدا :)
۰۱ بهمن ۱۹:۱۱
خودت جواب خودتو میدی؛ خدا هست غصه چیو میخوری؟
پاسخ :
خاب دیگه به هر جهت 😬
مترسک ‌‌
۰۱ بهمن ۱۹:۰۸
آروم باش بهار جان :|
پاسخ :
سعی میکنم خودمو تحمل کنم ولی نمیشه :دی :)))
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان