Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

تموم کنیم دوری رو ؟! تموم کنیم ..

/ بازدید : ۱۹۳

من آدم حسودی نبودم هیچ وقت ، تا وقتی که بچه بودم همیشه یه لول از بقیه سَر بودم ، حتی یادمه شلوارایی که میپوشیدم یه دفترچه ی رنگی رنگی اشانتیون روش داشت ، یه بچه ی ایده آل بودم ، اگه از شیطنت ها و حماقت هام فاکتور بگیرم البته . خوش بودم ، با محبت داداشم و خواهرم و هر از گاهی مادرم ، کیف زندگی رو میکردم ، از هیچکس کم نمیاوردم ، هیچکس !

کسی جرات نداشت پاشو اتفاقی روی کفشام بزاره ، مغرور بودم ، خیلی .. بزرگ تر که شدم ، خیلی چیزا واسم تعریف شد ، کم کم کمبود خیلی چیزارو حس کردم ، اینکه چرا مامان من نمیاد بایسته دم در مدرسه ام تا من از دور ببینمش و بعد بغلم کنه ، اینکه چرا بابام منو شهربازی نمیبره ، اینکه چرا نمیریم گردش ، چرا بدمینتون بلد نیستم بازی کنم ، چرا نمیدونم چجوری از روی آتیش میپرن ، چرا نمیدونم چشمه ی نمیدونم چیچی چه شکلیه ، یه عالمه چرا واسم تشکیل شد ، از مامانم که میپرسیدم ، میگفت قبلا ً رفتیم تو یادت نیست ، بعد ها فهمیدم من اصلا اون موقع نبودم که بخواد یادم باشه ، حسادت میکردم . من واقعاً حسادت میکردم و الانم حسادت میکنم .

به چیزای مسخره ای هم حسادت میکنم ، به اینکه باباهای بقیه کمتر بوق میزنن حسادت میکنم ، به اینکه خوشحال ترن حسادت میکنم ..به اینکه تجربه های مامان باباشون جدیده ، برای خودشونه ، زندگیشون هیجان داره حسادت میکنم . به اینکه باباشون نمیگه قبلا رفتیم خوش نگذشته حسادت میکنم ، رک بگم ، به اینکه بهشون توجه میشه حسادت میکنم ، به اینکه دوسشون دارن حسادت میکنم ..

نداشته هام هیچ وقت مالی نبود ، تا اینکه سال چهارم ابتدایی بابای یکی از بچه ها یه طبقه از پاساژی که داشت میساخت رو به عنوان هدیه تولد زد به نام دخترش ، حسودیم شد . بعد فهمیدم که نباید به این چیزا حسودی کنم ، کم کم فهمیدم اینقدری که ناراحتیم هم بدبخت نیستیم . نمیدونم تقصیر همه ی این حسادتا مال کیه ، گردن کی بندازم ، ولی واقعاً گاهی وقتا دلم میخواد دوسم داشته باشن ! 

میدونی من آویزونم ، مثلا یه کار خوب که میکنم یا یه بار که نمره ام عالی میشه میرم دوزانو جلوی مامانم میشینم میگم دوسم داری ؟ همین قدر ساده .. همین قدر بچه .. به امید اینکه اون همه باری که مستقیم پ غیر مستقیم بهم گفته دوسم نداره یادم بره .. باید بهش بگم منو بوسم کن ، بعد میگه چرا بوست کنم  بلند میشه میره .. کم کمش ، بخاطر اینکه بچه اشم نباید بوسم کنه ؟

خب بهم حق بدید که حسودی کنم ، به همه ی بچه هایی که مامانشون میاردشون مدرسه ، تغذیه هاشونو میذاره تو کیفشون و میبوسدشون . به همه ی بچه هایی که باباشون داد نمیزنه ، به همه ی کسایی که مادر پدرشون از معدل چهارم بودن راضی ان ، به همه ی کسایی که مامان باباشونو دوست دارن ، به همه حسودیم میشه !

حتی ممکنه به خود شماهایی هم که دارید میخونید حسودیم بشه ، قبلا اگه اینجوری حسودی میکردم ، حالا حسادتم فرق کرده . حالا به کسی حسودی میکنم که دل خوش داره ، بال داره واسه پر زدن از بین این آدمای لعنتی ، میتونه بره ، بخنده .. من خیلی حسودم ، به همه دخترایی که میتونی بشناسی حسودی میکنم ، به همه دخترایی که دیدنت حسودی میکنم ، به همه چیز .

داشتم به این فکر میکردم که میرسه یه روزی که بتونم با شادی های خودم خوش باشم ؟! منو ببینن ؟! من خیلی بدم ، نه ؟! آره میدونی ، همش تقصیر منه .. من هیچ وقت نتونستم انتظارات بقیه رو برآورده کنم ، من همیشه اضافه بودم ، هیچ وقت هیچ چیزی صرفاً برای خود من نبود ، من همیشه آویزون بقیه شدم . بس نیست بهار ؟ تا کی قراره مثل کوالا زندگی کنی ، بچسبی به این و اون ، تا بالاخره یکی پیدا بشه که همینجوری قبولت کنه .. تو مگه چته ؟ تو هیچی کم نداری ، فقط یه حجم عظیمی حماقت اضافه داری ، همین .

چِت میشه اگه همون قدری که بقیه دوستت ندارن خودت خودتو دوست داشته باشی ؟ چی میشه اگه همون قدری که برای بقیه اضافه ای برای خودت کافی باشی ؟ خب جوابش واضحه ، میدونی ، اگه قرار بود اینطوری بشه قبلا میشد ، احساس میکنم تلاش کردن دوستم داشته باشن و نتونستن ، خب واقعیته ، مثل یه فکت باید پذیرفتش و من واقعاً پذیرفتم که دوست نداشتنی ام ، فقط دستمو زدم زیر چونم و به دوست داشته شدن های بقیه حسادت میکنم ، چشمم دنبال خوشی هاشونه ، سعی میکنم به روی خودم نیارم ، تو ظاهر از همشون شاد ترم ولی کی دست گذاشت رو این دل صاحاب مرده ؟! کی فهمید چه خبره تو این دل ؟! هیچکس . چرا ؟! چون برای هیچکس مهم نبود ..

*

پی نوشت : 

اومدم که برای دل خودم بنویسم ، اینجا .. دقیقاً همین جا با یه عالمه حاشیه ی دوست نداشتنی ..

کامنت های تایید نشده و بی جواب رو بر من ببخشید ، ان شالله که دیگه تکرار نشه ..

نویسنده : بهــ ــار.. ۱۷ لایک:)
... Aurora
۲۵ دی ۱۸:۰۷
چه خوب که برگشتی ... من قبلنا میخوندمت، کامنت نذاشتم ولی هیچوقت... با این وجود بازم این مدت نبودنت بهم سخت گذشت. وای به حال نزدیک ترا :)
پاسخ :
چه خوب ، بازم بیا این طرفا ، ترس ندارم :))
𝓂𝑜𝒽𝓈𝑒𝓃 𝒻𝒶𝓇𝒶𝒿 シ
۲۵ دی ۱۶:۳۳
خوش اومدید :) خوشحال شدیم برگشتید :)))
راستش ما هم زیاد به گردش نمیرفتیم و الانم نمیریم D:
جمله هاتون حس خاصی داره معلومه :)
+"بالام جان در کامنت ها" میتونم بپرسم اهل کجایید؟!

پاسخ :
به خوشیتون ، ممنون :))
حس خاص ؟! چه حسی مثلا ؟! :))
البته ، اصالتاً ترک هستم ولی ساکن دهکردسیتی هستم .
مهر2خت 69
۲۵ دی ۱۴:۴۵
خوشحالم که برگشتی بهار
جای خالیت حس میشد
ولی ما بلاگرای بیان همه دوستت داریم
پاسخ :
لطف دارین همتون ، منم دوستتون دارم خیلی :)
رستاک :)
۲۵ دی ۱۰:۴۴
نمیدونی چه قد خوشال شدم وقتی ستارتو روشن دیدم!!
پاتریک پیشمون بمون!
در مورد پستت هم من میگم یه مامان بابایی هرچقد بد باشن از هر نظری که بگی بازهم ته دلشون جون میدن واسه بچشون...
پاسخ :
لطف داری جانم :*
آره ، همین طوره ..
واران :)
۲۵ دی ۰۳:۰۱

بازگشتتون مبارک:)

پست رو هنوز نتوستم بخونم :|:)

ولی خوشحالم که برگشتی :)


پاسخ :
خیلی ممنونم :*
خوشحالم که خوشحالید :)
Haa Med
۲۵ دی ۰۰:۳۱
منم اعتراف میکنم که بیشتر کاستی هایی که داشتیم از سر کمبود منابع مالی بوده. اینکه هرگز زندگیمون اونطوری نبوده که خواستیم. چه بچگی چه الان. البته الان کمبود مالی نداریم ولی خوب شده عقده واسم. مثلاً هی دوچرخه خواستم و اصلاً واسم نخریدن. من حتی دوچرخه سواری هم بلد نیستم. پدر و مادرم یک سوم پدر و مادرهای عادی هم تلاشی واسه ما نکردن.
:-|
پاسخ :
منم دوچرخه سواری بلد نیستم ، وقتی بچه بودم شوهر خاله ـم چرخ کمکی هاشو باز کرد و خوردم زمین ، دیگه سوار نشدم ..
از دوچرخه هیچ وقت خاطره ی خوبی نداشتم و ندارم و میدونم که نخواهم داشت ..
سِناتور تِد
۲۵ دی ۰۰:۳۱
خوش برگشتی پاتریک خانم
به امید روزهای باحال تر
پاسخ :
ممنونم جناب :)
Eli .
۲۵ دی ۰۰:۲۳
داداچ تو با دل من نسبتی داری؟؟ چرا همش حرفای اونو مینویسی؟؟ نکن خاب..مرسی اه:))))
پاسخ :
ژااان ژااان ^_^
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۲۴ دی ۲۳:۵۸
بهار؟جیگره نامرده بی معرفته یهویی بروعه عشقه عسلههه دیوونههههه خوش اومدی باز عزیزم خوشالم کردی😊😘


یادت نرفته که کامنت۳هزارم ماله منه؟😅
پاسخ :
سه هزار نه جانم ، هشت هزار :))
خور شید
۲۴ دی ۲۳:۲۳
هیچی آقا.. حله :/
پاسخ :
=)))
خور شید
۲۴ دی ۲۳:۲۲
یاعلی.. نگو که یادم رفته ارسالش کنم
پاسخ :
نه یادتون نرفته بود خورشید خانوم :))
مجتبی مطوری
۲۴ دی ۲۳:۱۸
خیلی خوشحالم که دوباره ستاره ی وبلاگت مثل پاتریک روشن شد(:
خوبی خوشی(:
به قول نمیدونم کی:
 ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد(:
میدونی من زیادی چرت میگم(:
فک کنم ی ویژگی خاصه (:
حسادت چیز بدیه ولی میتونی خودت باشی(:
مثلا بهار پاتریکیان خودش خاصه و موقع رفتنت خیلی ها غصه خوردن و کلن بلاگ بیان حال و هوای بدی داشت):
شاید تو زندگی واقعی احساس تنهایی کنی ولی تو دنیای مجازی هیچکس تنهانیست مخصوصا تو بلاگ بیان همه دوست هستن و فضای صمیمی همه جا هست(:
راستی اون پیام الکترونیکی رسید؟!
خب دیگه منتظر نوشته های جدید و لذت بخش هستیم
بنویس تا ما بخوانیم(:
بنویس تا با نوشته هایت گرم بشیم(:
اینم دوجمله عاقلانه از من(:
پاسخ :
ممنونم ، لطف دارید :)
به لطف شما ، شما خوبید ؟! :)
لطف دارین همتون .. ببخشید اگه ناراحتتون کردم خلاصه ..
راستش چک نکردم .. 
لطف دارید شما ، ممنون :))
آندرومدا :)
۲۴ دی ۲۳:۱۱
پاتریک خیلیام به تو حسودیشون میشه... خیایا پاتریک...فقط تو نیستی که چنین حسی داری...باور کن راست میگم جون خودت=D اگه بگم خودم هم نیز، باورت نمیشه...پاتریک من به تو و خوشیات حسودیم میشه که رفتم تموم سی دی های باب اسفنجی رو از سوپری شهرکمون گرفتم که ببینم..
پاسخ :
لطف داری جانم :))
عرض خوش آمد آندرومدا جان :)
شکوفه .
۲۴ دی ۲۳:۰۴
چقد به حال من نزدیک بود. پاراگراف اولش عین من بود، بقیه ش حال این روزام.
من همیشه فک می کردم حسود نیستم، ولی هستم مثل اینکه.
چه خوب که نوشتی :)
پاسخ :
وظیفه بوده ، 
خوشحالم که درکم میکنی ، ولی از این بابت که تو هم درک کردی اینارو ناراحتم ..
آرزو ﴿ッ﴾
۲۴ دی ۲۲:۵۸
الآن میتونی به من که از روشن‌شدن ستاره‌ت خوشحال شدم حسودی کنی:دی
چون نمی‌دونی چقدر خوبه:))
پاسخ :
عزیزمی آرزو جانم :*
لطف داری ، خیلی . :)
گیره 📎📎
۲۴ دی ۲۲:۵۳
ستاره بهار روشنهههههههه
سلام بهارممممم😍😍😍

حسودی به نداشته ها بد نیست چون تلاش میکنی بدستش بیاری.اما بخای به خودت ضربه روحی وارد کنی نمیشه:/

بگرد دنبال مثبتای خودت.خیلیه بهار خیلی زیادن:))))))))
پاسخ :
مسئله اینجاست که آدم هر چقدرم مثبت باشه از پس اون همه منفی نمیاد .. نهایتاو خنثی کنه .
سلام به روی ماهت جانم ، خوبی خانوم ؟! :))
Tamana .....
۲۴ دی ۲۲:۵۲
بزار ببینم بهااار تو رفته بودی ک چی بشه یه مدت نبودما
پاسخ :
[آیکون فرار]
saeede sa
۲۴ دی ۲۲:۴۴
همه چی از اونجایی شروع میشه که هر جوری شده باور کنی دوست داشتنی هستی!
پاسخ :
باور نمیشه کرد ، فقط تلقین :)
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۲۴ دی ۲۲:۱۳
فازم اینه که تنها نیستی :(
پاسخ :
:)
خور شید
۲۴ دی ۲۲:۰۶
راستش بهار.. فکر نکنم که قبل گفته باشم..
ولی ازت خوشم میاد و بهت حسرت میخورم.
به اینکه خوبی، خنده بلدی، غصه و دلتنگی هم بلدی، حرف زدن برات ساده س، میشینی جلومون و از همون چیزی که در اون لحظه هستی و بهش فکر می کنی، صحبت می کنی ؛ تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا میسازن :)  ، نمی ترسی، تعارف نمی کنی، خود بهار پاتریکیانی.. با همه اتفاقای درخشان درونش
پاسخ :
میدونی چیه خورشید جان ، یه عالمه خوشحالم کرد حرفت .. یه عالمه :))
ظرفیت لبخند امروزمو تکمیل کرد ، مرسی :*
پرتقالِ دیوانه
۲۴ دی ۲۲:۰۰
خیلی خوشحالم که برگشتی بهار حسود من :)))))

پاسخ :
اکو داری بالام جان :)
پرتقالِ دیوانه
۲۴ دی ۲۲:۰۰
خیلی خوشحالم که برگشتی بهار حسود من :)))))

پاسخ :
مرسی پرتقال جان ، به خوشی ـت . :)
pary darya
۲۴ دی ۲۱:۵۳
((-: شاید باور نکنی چقد پستت حرف دل بود
دوست داشتنی حسود((((-:
خوشحال شدم دیدم ستاره روشنتو
پاسخ :
جدی ؟! 
لطف داری . ممنونم :)
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۲۴ دی ۲۱:۵۲

من آدم حسودی نبودم هیچ وقت ، تا وقتی که بچه بودم همیشه یه لول از بقیه سَر بودم ، حتی یادمه شلوارایی که میپوشیدم یه دفترچه ی رنگی رنگی اشانتیون روش داشت ، یه بچه ی ایده آل بودم ، اگه از شیطنت ها و حماقت هام فاکتور بگیرم البته . خوش بودم ، با محبت داداشم و خواهرم و هر از گاهی مادرم ، کیف زندگی رو میکردم ، از هیچکس کم نمیاوردم ، هیچکس !

کسی جرات نداشت پاشو اتفاقی روی کفشام بزاره ، مغرور بودم ، خیلی .. بزرگ تر که شدم ، خیلی چیزا واسم تعریف شد ، کم کم کمبود خیلی چیزارو حس کردم ، اینکه چرا مامان من نمیاد بایسته دم در مدرسه ام تا من از دور ببینمش و بعد بغلم کنه ، اینکه چرا بابام منو شهربازی نمیبره ، اینکه چرا نمیریم گردش ، چرا بدمینتون بلد نیستم بازی کنم ، چرا نمیدونم چجوری از روی آتیش میپرن ، چرا نمیدونم چشمه ی نمیدونم چیچی چه شکلیه ، یه عالمه چرا واسم تشکیل شد ، از مامانم که میپرسیدم ، میگفت قبلا ً رفتیم تو یادت نیست ، بعد ها فهمیدم من اصلا اون موقع نبودم که بخواد یادم باشه ، حسادت میکردم . من واقعاً حسادت میکردم و الانم حسادت میکنم .

به چیزای مسخره ای هم حسادت میکنم ، به اینکه باباهای بقیه کمتر بوق میزنن حسادت میکنم ، به اینکه خوشحال ترن حسادت میکنم ..به اینکه تجربه های مامان باباشون جدیده ، برای خودشونه ، زندگیشون هیجان داره حسادت میکنم . به اینکه باباشون نمیگه قبلا رفتیم خوش نگذشته حسادت میکنم ، رک بگم ، به اینکه بهشون توجه میشه حسادت میکنم ، به اینکه دوسشون دارن حسادت میکنم ..

نداشته هام هیچ وقت مالی نبود ، تا اینکه سال چهارم ابتدایی بابای یکی از بچه ها یه طبقه از پاساژی که داشت میساخت رو به عنوان هدیه تولد زد به نام دخترش ، حسودیم شد . بعد فهمیدم که نباید به این چیزا حسودی کنم ، کم کم فهمیدم اینقدری که ناراحتیم هم بدبخت نیستیم . نمیدونم تقصیر همه ی این حسادتا مال کیه ، گردن کی بندازم ، ولی واقعاً گاهی وقتا دلم میخواد دوسم داشته باشن ! 

میدونی من آویزونم ، مثلا یه کار خوب که میکنم یا یه بار که نمره ام عالی میشه میرم دوزانو جلوی مامانم میشینم میگم دوسم داری ؟ همین قدر ساده .. همین قدر بچه .. به امید اینکه اون همه باری که مستقیم پ غیر مستقیم بهم گفته دوسم نداره یادم بره .. باید بهش بگم منو بوسم کن ، بعد میگه چرا بوست کنم  بلند میشه میره .. کم کمش ، بخاطر اینکه بچه اشم نباید بوسم کنه ؟

خب بهم حق بدید که حسودی کنم ، به همه ی بچه هایی که مامانشون میاردشون مدرسه ، تغذیه هاشونو میذاره تو کیفشون و میبوسدشون . به همه ی بچه هایی که باباشون داد نمیزنه ، به همه ی کسایی که مادر پدرشون از معدل چهارم بودن راضی ان ، به همه ی کسایی که مامان باباشونو دوست دارن ، به همه حسودیم میشه !

حتی ممکنه به خود شماهایی هم که دارید میخونید حسودیم بشه ، قبلا اگه اینجوری حسودی میکردم ، حالا حسادتم فرق کرده . حالا به کسی حسودی میکنم که دل خوش داره ، بال داره واسه پر زدن از بین این آدمای لعنتی ، میتونه بره ، بخنده .. من خیلی حسودم ، به همه دخترایی که میتونی بشناسی حسودی میکنم ، به همه دخترایی که دیدنت حسودی میکنم ، به همه چیز .

داشتم به این فکر میکردم که میرسه یه روزی که بتونم با شادی های خودم خوش باشم ؟! منو ببینن ؟! من خیلی بدم ، نه ؟! آره میدونی ، همش تقصیر منه .. من هیچ وقت نتونستم انتظارات بقیه رو برآورده کنم ، من همیشه اضافه بودم ، هیچ وقت هیچ چیزی صرفاً برای خود من نبود ، من همیشه آویزون بقیه شدم . بس نیست بهار ؟ تا کی قراره مثل کوالا زندگی کنی ، بچسبی به این و اون ، تا بالاخره یکی پیدا بشه که همینجوری قبولت کنه .. تو مگه چته ؟ تو هیچی کم نداری ، فقط یه حجم عظیمی حماقت اضافه داری ، همین .

چِت میشه اگه همون قدری که بقیه دوستت ندارن خودت خودتو دوست داشته باشی ؟ چی میشه اگه همون قدری که برای بقیه اضافه ای برای خودت کافی باشی ؟ خب جوابش واضحه ، میدونی ، اگه قرار بود اینطوری بشه قبلا میشد ، احساس میکنم تلاش کردن دوستم داشته باشن و نتونستن ، خب واقعیته ، مثل یه فکت باید پذیرفتش و من واقعاً پذیرفتم که دوست نداشتنی ام ، فقط دستمو زدم زیر چونم و به دوست داشته شدن های بقیه حسادت میکنم ، چشمم دنبال خوشی هاشونه ، سعی میکنم به روی خودم نیارم ، تو ظاهر از همشون شاد ترم ولی کی دست گذاشت رو این دل صاحاب مرده ؟! کی فهمید چه خبره تو این دل ؟! هیچکس . چرا ؟! چون برای هیچکس مهم نبود ..



:(((((

پاسخ :
نظرت چیه فازت رو از کپی کردن پست با رسم شکل توضیح بدی ؟!
مرسی اه .
Mr. Moradi
۲۴ دی ۲۱:۴۵
حرف از " همه ی بچه هایی که مامانشون میاردشون مدرسه ، تغذیه هاشونو میذاره تو کیفشون و میبوسدشون" میشه فقط یاد یکی می‌افتم! :) یادش بخیر! بچه‌ی نازی بود :دی
پاسخ :
چطور ؟! 
چیزخاصیه مگه ؟! :-"
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان