Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

سرما میخوری گوساله !

/ بازدید : ۱۵۹

تو کانالمم نوشته بودم ، تبلتمو گذاشته بودم بیرون و گوشیم دستم بود ، مامانم اومد تو ، راستش داشتم وبگردی میکردم ، نه آهنگ گوش میدادم نه دنبال تحقیق بودم نه از جزوه هایی که ازشون عکس گرفته بودم استفاده میکردم ، درو که باز کرد ترسیدم ، گفت چرا میترسی ، مگه میخوام بزنمت ؟ بعد من اینطوری شدم (.____O) قشنگ ، ریاضی هام ساعت پنج تموم شد و تا ساعت هفت و اون حدودا مامانم هی گیر میداد پاشو برو بیرون واسه فردات تغذیه بخر ، فردا میری میمیری تو مدرسه اینقدر که هیچی نمیخوری ، نه صبحانه نه ناهار نه شام ، از اون طرف هی من میگفتم نه ، دوست ندارم ، بعد خواهرم اومد لباسامو پرت کرد تو چش و چالم در حدی دکمه ی پالتوم پاچید تو دندونم و احساس کردم لبه ی اون یکی هم پرید که اینطوری نشد به حول قوه ، با ساده ترین ظاهر ممکن که شامل مقنعه و مانتو و شلوار و کفش یه رنگ که مشکی باشه ، با موهای شونه نشده رفتم تو حیاط منتظر بابام ایستادم ، بارون میومد و هنوزم داره میاد ، نتونستم مقاومت کنم ، فقط میخواستم شونه هام نلرزه ، مامانم از پشت پنجره نگاه میکرده آخه .. دلم یه جور بدی گرفته بود ، انگار همه گرفتگی های عالم تو دلم مونده بود ، تلنبار شده بود و حالا کل وجودم داشت میگندید .. رفتیم بیرون ، اول رفتیم شیر خریدیم ، اون مدتی که تو ماشین نشسته بودم همش داشتم به این فکر میکردم که لطفاً ، خدایا تروخدا بارون قطع نشه که وقتی برگشتیم بتونم بازم باهاش حرف بزنم .. بعد بابام گفت میخوای بریم دور دور ؟ گفتم نه ، گفت میخوای ببرمت ذرت مکزیکی بخوریم ؟ گفتم نه ، گفت میخوای شام بریم بیرون به مامانت اینا نگیم ؟ گفتم نه ، گفت ینی برم خونه ؟ گفتم آره . ولی نرفت ، رفت سمت خیابونای شلوغ تر و شیشه هارو داد پائین ، آهنگو زیاد کرد ، فریدون فروغی بود ، اونجاش که میگفت "حالا رفتی و من ، تنهاترین عاشقم رو زمین" رو خیلی دوست دارم ، یهو گفتم بابا میای بریم بستنی بخوریم ؟گفت آره ، بستنی هم میخوریم ، از نورای رنگی عکس گرفتم ، انقدر دوسشون دارم ، خیلی ها . البته دیگه شوق و ذوقی براشون ندارم ، فقط دوستشون دارم ، اون حس توی عکس رو . بستنی خوردیم ، سردمون شده بود ولی می ارزید ، اون وسط بابام اومد بخاری بزنه اشتباهی کولر زد ، یخ کردم رسماً ، دو تا هم برای خواهرم و مامانم خریدیم و برگشتیم ، اومدیم خونه مامانم بخاطر همون موقعی که دید گوشیم دستمه دلخور بود ، بستنیش رو هم نخورد ، عوضش خواهرم کلی خوشحال شد ، بهش گفتم میای بریم تو پارکینگ بخوریم ؟ گفت آره ، رفتیم پایین ، نصف بستنی مامانم رو خوردم ، به خواهرم گفتم میرم زیر بارون ، یه جایی ایستادم که از پنجره معلوم نباشه ولی بارونم بیاد رو سرم ، گریه کردم ، یه عالمه گریه کردم ، حتی نترسیدم از اینکه تمام قد بلرزم ، از اینکه سرما بخورم .. بهش گفتم دیگه هیچ کاری بلد نیستم بکنم برای زندگیم ، بهش گفتم خودش باید درستش کنه ، من دیگه توانش رو ندارم .. گفتم ببخشید ، بخاطر همه ی کور بودنام .. بعد خواهرم اومد در پارکنیگ گفت بیا تو ، سرما میخوری گوساله ! اولین عطسه رو دم در پارکینگ زدم و حسابی حسابی گلوم درد میکنه ، ولی مهم نیست ، دیگه حالم خوبه ، دیگه هر وقت اینجوری شد یه پناهی دارم که میدونم همیشه دارمش ..

اینجا دیگه نمینویسم ، یه وبلاگ جدید میزنم ، اینجارو بخاطر آرشیوش که برام خیلی عزیزه نگه میدارم و رمز ثابت پستای اونجارو به یه سری از دوستام میدم ، نمیدونم چه کلمه ای میتونه توصیف گر حالتی باشه که همه غصه های عالم توشه ، ولی من دقیقاً همونطوری بودم و ممنونم از دوستایی که کنارم بودن ، واسه دووم اوردن من همین دوستام که تعدادشون از انگشتای دست کمتره کافیه ، من وبلاگ شلوغ نمیخوام ، من یه رفیق داشته باشم ولی مشتی باشه واسم بسه .. 

خدایا؟ شکرت ..

نویسنده : بهــ ــار.. ۰ لایک:)
لادن ..
۱۳ آذر ۲۲:۵۵
دوستات یعنی کیا؟
به منم رمز بدی میاما... 
:)
علی محمدرضایی
۱۳ آذر ۱۶:۲۷
پونصدتا پست اخیرتو دیدم آدرس نبود
ree raa
۱۳ آذر ۱۳:۰۵
هی بهار ! منو یادت نره واسه آدرس ها ! گفته باشم 

ویروساتو قربون :)) نوش جانت خالی شدن زیر بارون و بستنی...
پاسخ :
باشه قول میدم یادم نره :)
لا نتوری
۱۳ آذر ۰۸:۴۳
ای کلک
تو هم از من تقلید کردی
پاسخ :
بله دیگه :))
اسپریچو ツ
۱۳ آذر ۰۰:۳۱
من تازه اومده بودم :|
پاسخ :
وا /:
اسپریچو ما یک ساله همو میشناسیم :/
Haa Med
۱۳ آذر ۰۰:۱۴
گاهی آدم اینطور میشه. منم وقتایی که از نظر روحی حالم خوب نیست میزنم بیرون. حتی اگر گردباد هم بیاد. 
خوش به حالتون چه پدر خوبی دارید.
پاسخ :
همیشه اینطوری نیست بابام ، ولی ممنون :)
جودی آبوت
۱۲ آذر ۲۳:۳۱
من یه مدت نبودم
چی شده بهار :(((
چرا انقد غم :/
پاسخ :
نمیدونم ..
مهرناز .ج
۱۲ آذر ۲۲:۴۶
قدر پدرتو‌بدون..
اگه می بینی خیلی داری اذیت میشی چند روز وبلاگ و‌این داستانا رو تعطیل کن
خودم پشتتم
پاسخ :
نمیشه ، باید یه جایی بگم .. 
• عالمه •
۱۲ آذر ۲۲:۳۶
همینکه نبستی وبلاگت رو خوبه :)
پاسخ :
.. :)
دالتون وارِن
۱۲ آذر ۲۲:۳۴
اااا شماام قدیمی گوش میدین؟من اصلا میشینم تو ماشین احساس میکنم برگشتم به دهه  60. ماشین زمانو ما کشف کردیمش:دی
تجربه کردم حستو.منم وبلاگ قبلیمو بخاطر این و یه دلیل دیگه(آدرسمو همه ملت پیدا کرده بودن)بستمش.بهترین کار ممکنو میکنی:))
پاسخ :
آره قدیمی میگوشیم :))
Mr. Moradi
۱۲ آذر ۲۲:۱۳
فکر کنم پدرتون مهربون شده بود حسابی :) حس خوبی داشت اونجاهای پست :)
آدم توی کانال احساس خفگی میکنه!
خدایا شکرت :)
پاسخ :
آره مهربون شده بود :)
همینطوره ..
:)
علی محمدرضایی
۱۲ آذر ۲۱:۴۹
منم زندگی برام خیلی بی معنی شده ومشکلاته که ریخته رو سرم کاش تموم میشدن مشکلات +چرا آخه آدرس رو عوض میکنید؟ راستی مگه شما کانال دارید؟نمیدونستم. میشه آدرسشو بدید؟؟؟
پاسخ :
زندگی همه همین شده .. تو پست های عقب تر هست
گیره 📎📎
۱۲ آذر ۲۱:۴۷
چقدر خوب ک گریه کردی چقدر عالی بهار
سرماخوردگی با دو تا قرص خوب میشه اما دل فقط گریه میخاد تا خوب شدن:)

مارو نسپاری به باد فراموشی بهار خانومی:)))
پاسخ :
دل فقط گریه میخواد :))
.. Denis
۱۲ آذر ۲۱:۴۵
چ بابای خوبی داری :/
پاسخ :
این طور با نظر میاد :)
pary daryay
۱۲ آذر ۲۱:۴۰
((-: نمیدونم چرا اومدم خوندم کامنتا باز نبود
یا من توهم زدم؟
)-: تغییر نده ادرستو خب
پاسخ :
توهم نیست ، بسته بود :)
بای پولار
۱۲ آذر ۲۱:۳۳
همین که گریه کردی و می‌تونی گریه کنی خودش خوبه. که اقلا مسکنی داری برای غصه‌هات.

منم بدجور موافق اینم که آدم یه رفیق داشته ولی مشتی باشه. که کیفیت همیشه مهم‌تر از کمیته...
پاسخ :
کیفیت همیشه مهم تره ..
منِ مجازی
۱۲ آذر ۲۱:۲۸
بابایِ تو هم قدیمی گوش میده ؟ -___- 
حالِ خوشِت ابدی :)

+ کارِ خوبی میکنی :) خواننده کمتر ، آدم راحت تر :)) ولی باز به این معتقدم که هرچی آدم مینویسه واسه خودش مینویسه نه واسه خواننده :)
پاسخ :
اره خب ، واسه خودم مینویسم ولی وقتی میخونن حس میکنن حتماً باید نظر بدن ..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان