Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

میخوام اعتراف کنم امروز خیلی خوش گذشت ..

/ بازدید : ۲۰۹

ساعت نه و پنجاه و چهار دقیقه من تازه صورتمو شسته بودم ، بعد سید زنگ زد گفت کجایی ؟ من دم در کافه منتظرتم ! به سریع ترین صورت ممکن آماده شدم و ده و ده دقیقه دم کافه بودم ، دوست دارم فضاش رو ، مخصوصاً طبقه ی سومش ، دیوار شیشه ای هاش خیلی باحالن و آدمو وسوسه میکنن هر وقت خونه ساخت یه طبقه ـش رو کلا اینجوری بسازه . 

صبحش ، کل دیروز ، پریروز عصر ، مامانم در حال غر زدن و دعوا کردن با من بود ، که چرا تو درس نمیخونی ، تو به حق خودتم نمیرسی و این مسائل ، امروزم که مدرسه رفتم مزید بر علت شد که کلا باهام حرف نزنه ، مثلا امروز صبح بیدار شدم میگم مامان سلام ! صبح بخیر ، اینجوری (.______.) نگام کرد فقط ، بعدشم تا وقتی که برم غر زد که خجالت نمیکشه و این حرفا .

یک ساعت و نیم اونجا بودیم ، ینی حقیقتاً دیر آوردن سفارشمون رو ، اینا رو خوردیم ، بله اینم منم که توی عکسم :| 

خوش گذشت ، گفتیم خندیدیم و کلا لحظات خوشی بود ، یادم میمونه :) دوست دارم یادم بمونه :) 

بر خلاف سری های پیش که فقط دوست دارم فراموششون کنم ، فقط فراموششون کنم .. دنگی حساب کردیم ، بعد از اونجا رفتیم از این مغازه های مزخرف فروشی به قول بابام ، از این دفترچه گوگولیا داشت ^_^ یدونه جفت خریدیم ، به سلیقه ی منم خریدیم ، ینی کلا سید نظری نداشت ، تو کمتر از پنج دقیقه دو تا دفتر جفت و یه پیکسل کاشی برای من و یدونه پاندای چاقالو برای سید خریدیم ، مال من مربعه مال اون گرد . دوستش دارم خیلی ^_^

اینارو که خریدیم ، بازم وقت اضافه آوردیم ، لذا رفتیم تو این مغازه هایی که دورمون بودن ، قشنگ لباس همه ی بچه هارو دیدیم ! و جالب اینجا بود که هیچ کودوم بیشتر از بیست و پنج تومن نبود ، بعد ما کفمون بریده بود که شت ، شاخ اینستا با این همه افاده همچین لباسی میپوشه ؟! کلا ً پوکر شدیم و برگشتیم ، یه مغازه ی دیگه بود که سه تا لباس مجلسی مسخره آویزون کرده بود ، قرار شد هفته ی بعدی سید عروسی بگیره ، اون سفیده رو بپوشه ، منم یدونه بنفش با گلای سبز ، فری هم یدونه قرمز مشکی دهاتی پیدا کردیم براش که هماهنگ باشه :| 

بعد مامانم اومد بهمون پیوست و هر کسی رفت دنبال زندگی خودش ، بعد با مامانم رفتیم بتابیم ، از دم دکه ای داشتیم رد میشدیم ، بهش گفتم اجازه میدی همشهری داستان آذر رو بخرم ؟! گفت ببند بهار ، تو درسای خودتم نمیخونی ! و خورد توی برجکم ، دیگه هر چی باهام حرف میزد اصلا ً نمیفهمیدم چی میگه ، پتانسیل اینو داشتم که بشینم وسط خیابون بگم دیگه خستم کردین ، ولم کنین دیگه ! ولی خاب این جوجو رو خریدم و همه چیز یادم رفت :دی

کلا هر چی خریدیم ایناس :)

به قدری طاقت دوریش رو ندارم که همچین خلاقیتی پیاده کردم روش ، همیشه ببینمش ^_^ بعد رفتیم پارچه خریدم واسه عید که بدم به خیاط بدوزه برام ، بعد رفتیم هدیه ی تولد خواهرم و امیر رو خریدیم و رفتیم خونه .

خواهرم گوشی نمیخره و همه ی نقشه های من نقش بر آب شده :دی ، ایش :|  دیگه همینا ، خوش گذشت ، دیگه باید بپذیرم که تلخی همیشه هست . یه جورایی جز لاینفک شده و باید قبولش کنم ، دیگه تموم شده روزایی که میشد سختی هارو ندید :) 

فکر کنم پست موقت باشه ..

نویسنده : بهــ ــار.. ۵ لایک:)
نگین ...
۱۰ آذر ۱۳:۲۲
چقدر خوب که بهت خوش گذشته عزیز :)
گمـــــــشده :)
۰۹ آذر ۲۲:۲۳
جوجوئه خیلی نازه
حال می ده بغلش کنم
اون پارچه ها و اون پاک کن هم خیلی دل ربا هستنا
مبارک باشه همه شون
مکاترونیک خودرو
۰۹ آذر ۲۲:۲۰
خوشحالم که بهتون خوش گذشته.......
آرین :)
۰۹ آذر ۲۲:۰۳
تو اون عکسه اون خرسه یا جونه؟ :|
خرس جوجک مثلا :|
دى :)
آرین :)
۰۹ آذر ۲۲:۰۱
من که از صبح تا ساعت شیش عصر کلاسم بعدشم که میام خونه همه از یه دردى مینالن یا دعواست یا بى حالى و...
همکلاسى هامونم که یا یه مشت خر خونه خنگن که از در خونه بیرون نمیان ، یا یه مشت لاتن که تو نخ سیگار و قلیونن
حداقل ترجیح میدم ا ساعت 7 صبح تا 6 عصر یه سره کلاس کامپیوتر باشم تا تو این محیط زندگى :|
کاشکى اونجا هم شکلات گلاسه میدادن :دیییییى
ولى فقط چایى و بیسکوئیت میدن :|
بای پولار
۰۹ آذر ۲۰:۴۶
این پستای جدید و این مدل نوشتن‌هات رو دوست می‌دارم. یه مالیخولیای لطیفی توش داره که من را آرزوست!

بدبختی اینه مادرت نمی‌دونه این جوری تو نه درست رو می‌خونی و نه مجله داستان رو. یعنی باعث می‌شه بیفتی تو بازی دو سر باخت...

خوش به حالتون چیز میز می‌خرین و دلتون خوشه بهشون...
pary daryay
۰۹ آذر ۱۹:۲۶
همیشه به خنده بهاری
آرزو ^_^
۰۹ آذر ۱۷:۵۴
ان‌شاءالله فراوون پیش بیاد از این روزای خوب واست :)
ساده خان
۰۹ آذر ۱۷:۱۸
جوووووجججججججججججججووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
خیلی با نمکه^_^

مه‍ شید
۰۹ آذر ۱۵:۴۳
غرغر میکنن ولی درست میشه :)) جدی نگیر
Mr. Moradi
۰۹ آذر ۱۵:۴۰
هر روز همینطور باشه ایشالا :)
هنوزم نفهمیدم عروسکا چه جذابیتی دارن :))) این و اون مینیون و خرس‌های گنده و از این قبیل! البته باز اون خرس‌های گنده بهترن :))
خب یه کم هم درس بخونین به همه‌چی با هم برسید خاب :)) 
پست به این خوبی! موقت؟! :دی
مجتبی مطوری
۰۹ آذر ۱۵:۳۲
اوه! دختر چ کردی😂اخه لنگ ظهر هوس شکلات کنم😩
اون جوجو چقدر بامزه است😃
کجا گذاشتی جوجو رو😂
انشالله که همیشه خوش باشی(:
Fatemeh シ.
۰۹ آذر ۱۵:۳۱
به به
همیشه به خوش گذرونی :دی
هوپ ...
۰۹ آذر ۱۵:۲۴
نمیتونی دانلودش کنی؟ همشهری داستانو میگم:))
خانم انار
۰۹ آذر ۱۵:۱۸
بهار اون شکلاتیه کوفتت:|
About Me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان