Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

بگو دلخوشم کن به راست و دروغ ..

این آهنگ ابی رو که گوش میدم ، از این به بعد یادم میفته به اون همه متنی که نوشتم و با ری استارت شدن سافاری پرید ، ولی ناراحت نمیشم . من هر باری که اینو بشنوم ، یه گوشه کز میکنم ، پیشونیمو میزارم رو زانوم و این حس خوب رو به خودم میدم که وقتی بلند شدم ، روی پام خنک بشه ، درست مثل حس وقتی که عطر میزنی ، تبخیر سطحی لذت بخشیه . مثل الان ، البته با این تفاوت که دارم مینویسم ، برای بار دوم .
حبس .. خودم واقعاً نمیدونم چی سرم اومده ، کجا حبس شدم ؟ چی قراره بشنوم که دلم خوش بشه ؟ چی ؟ منتظر شنیدن خبر بهبودی از کجام که نیومده و ناراحتم ؟ قرار نیست عیناً شرایط همین باشه ؟ خب باشه . ولی اگه درکش نمیکردم هم دلیل نداشت اینقدر شدید عکس العمل نشون بدم . میدونی ؟ من خیلی وقته نمیدونم چرا گریه میکنم ، ینی دلیل نداره در عین حال ، هزار و یک دلیل داره . مثلا ً الان چی شد که یهو دلم گرفت ؟ یه بحث کوچیک بود در این باره که سه شنبه برم مدرسه یا نه ، بعد اینطوری شد که مامانم گفت کافه ها صبح اصلا باز نیستن ، بعد من برگشتم نگاه کنم مامانمو ، دیدم داره به خواهرم علامت میده که تایید کن ، در صورتی که بازه ، و خب بهم برخورد ، حق داشتم ناراحت بشم ، من یا اینقدری بزرگ شدم که فشار روحی ای که خودشون تحمل میکنن رو به منم تحمیل میکنن و شریک میدونن ، یا نشدم . شده باشم که دلیلی نداره همچین حرکتی ، نشده باشمم که پس چرا من باید غصه های چهل سال بزرگ تر از خودم رو هم بخورم ؟! بچه که غصه نمیخوره .. غصه های بچه واسه خودش بسه . 
ولی ولی ، دلیلی نداره که بخوام گریه کنم ، من واسه چیزای دیگه میشکنم که خودمم نمیدونم چی ان . من قبول کردم که تنهام ، قبول کردم که ندارم کسی رو که بلد باشه درکم کنه . مثلا ببین ، اعتراض که میکنم به کاراشون ، مثلا ً یهو میریم خرید ، یهو میریم مسافرت و چیزایی از این دست که من نمیخوامشون . ینی دوست ندارم اینجوری دلمو خوش کنن . من حرف بدی نمیزنم ، فقط میگم یکم درک کنیم همو . من خودم شخصاً ، آیا دوست دارن که موفق نشم ؟ مثلا شده تا حالا صبح که از خواب بیدار میشم بگم کام آن گای ، امروز چه روز آفتابی خوبیه واسه موفق نشدن ؟ نگفتم دیگه . و خب این سوال پیش میاد که ایا سایر افراد خانواده وقتی بیدار میشن میگن امروز بریم چوب بزاریم لا چرخ بهار ؟ خب نمیگن ، دیگه اینقدرم حمار و نفهم نیستم که نفهمم دوستم دارن (!) و میخوان برسم به چیزی که میخوام ، خب دیدی ؟ ته هر دو تاش یکیِ . ولی چرا حرف همو نمیفهمیم ؟ نمیدونم .
دلم میسوزه برای خودم ، سر بالاییِ الان زندگی ، شیبش خیلی زیاده ، دیوار شده اصلا . و من همش دارم جون میکنم بگم همه چی خوبه ، هر روز خندون تر میشم ، مثل همون گلای گیمبیلی و بامزه ، میخنده ، میشکفه ، باز میشه ، انقدری که گلبرگاش از هم گسسته میشن ، در نهایتم که پژمرده میشه و اینا . من الان لب مرز پژمردگی ام ، ای کاش میشد گلا حق انتخاب داشته باشن ، اون وقت من همین الان میرفتم لای دیوان حافظی جایی ، تو همین مرحله خشک میشدم ، پژمردگی درد داره ، یه چیزی تو این مایه ها که با چشم خودت ببینی دارن دستت رو میکنن ، بعد میگن دیدی دستت کند ؟ همین قدر داغون بودی تو .
اینا همش تخیلِ . من گاهی وقتا خودمم نمیتونم با این ذهنم زندگی کنم ، چرا اینقدر درگیره ؟ نمیدونم چجوریِ واقعاً . الان ابی داره میگه : شبی که تو سلول تنهایی ام ، به جای نگهبان صدات میکنم .. غمگین نیست ؟ چرا ، خیلی غمگینه ، غم یه "مرد" که به گناهِ دلتنگی حبس شده تو زندان ، البته تعبیر من از زندان ، خودشه ، زندانی شده توی خودش ، دلتنگی نمیزاره حرفی بزنه ..
ببخشید ، خودمم میدونم خیلی بی سر و ته دارم حرف میزنم ، راستش باید اون حرفامو هم که پرید میخوندید ، دوباره حال ندارم بنویسمشون ..
۶ ۶
بای پولار
۰۸ آذر ۱۲:۵۷
خوبه که نوشتیشون، خیلی خوبه.
نشون می ده که نمی‌خوای این افکار و احساسات و وجه شخصیتت رو سرکوب کنی. و در عوض راحت تر با سوالا و مشکلاتت می تونی برخورد کنی.

امیدوارم زود زود از این سردرگمی‌ها در بیای.

mr point
۰۸ آذر ۱۲:۱۶
ابی کلا ادمو با موزیکاش داغون میکنه 

پاسخ :

واقعاً هم ..
الف.واو
۰۸ آذر ۰۹:۴۳
تو این سن همه همین حس رو دارند...که درک نمیشوند و بقیه میخواند چوب لای چرخشون بگذارند...
شاید خواهری دوستی اگه داری که بتونه باتو و مادر و پدرت صحبت کنه شرایط یکم بهتر شه:)
و اینکه عزیزم میگذره اینا...غصه نخور
چندسال دیگه که بری دانشگاه حسرت تمام این روزهای در کنار خانواده رو داری

پاسخ :

خب این خاصیت آدمه ، همیشه حسرت چیزایی رو میخوره که نداره ..
من این حسو ندارم ، تو متنم تکذیبش کرده بودم :دی :))
+ عرض خوشامد :)
پرتقالِ دیوانه
۰۸ آذر ۰۹:۲۷
درست میشه بهار...

پاسخ :

درستم نشه تموم میشه ..
لادن ..
۰۸ آذر ۰۸:۲۸
اینا دقیقاً بزرگترین مشکلات یه نوجوانه که تو خیلی خوب نوشتی بهار جان، عالی!
نه پژمرده نمیشی مطمئن باش، آدم اینجوریه که گاهی تا مرز پژمردگی میره و بعد خودشو بازسازی و ترمیم میکنه( ری پِیر شدی بیا بنویس کِیف کنم) 

پاسخ :

لطف داری عزیزجانم :*
به چشم ^_^
Eli .
۰۸ آذر ۰۱:۵۰
دستم خورد نظرم خصوصی شد بعدشم نا تموم ارسال شد :|
هعی.بیخی.تو میدونی من چی میگم .

پاسخ :

اره میدونم :)
ولی از پسش بر میایم الی .. ^_
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان