Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

کیپ کام من باز با تفاسیرالپاتریکیه اومدم :)))

در جلد سوم ویراستار هشدُم از حکیم بهارالسلطنه پاتریک الله همایونی رضی الله عنه یخلد فی الجنه میخوانیم :

در روزگاری معشوق خویش را در کوچه ای گیر انداخته و حینی چونان وزغ سیخ خورده ، دست به گلویش میفشاراندیم و نگاهی عارفانه به دو چشم عدس مانندش داشتیم ، بگفتیم : پس کی مال من میشی ضِعیفه ؟ 

معشوقه پس از زدن حرکات چیریکی متعدد در جهات شمال ، شرق و غرب ، غودا غودا گویان بگفت : اگه بناس مال تو مرتیکه باشم عصن میخوام نباشم !!! لذا در حینی که "به عنم" خاصی در چشمانمان موج مکزیکی زده و سالسا ها میرقصید بفرمودیم : نه خاب ، بیا بشو ماه شب هایمان که هر شب بتابی بر ما ، نورت را بکنی توی چشم و چالمان و این گل واژه های عاشقانه . معشوق لانچیکوهایش را غلاف نمود و بگفت : باچه داداچ ، ماه هر وقت طلوع کرد میگم واسه تو باچه . 

یار دیگر روی مغزمان مثل الاغ های رمیده جفتک میزد که فرمودیم : خاکیشتِرا عالم تو سرت ، بیا برو یخده از کش تمبون وفاداری یاد بیگیر ، هر طرف میکشیش باز برمیگرده به صاحابش . معشوق چشم و ابرویی نازک نموده و گفت : درسته ی خوب رویان وفا ندارند عاما من که میمونم چه مرگم شده است ؟!

غلذا دیدیم زدیم به کاهدان ، گفتیم بیا جمع کن یارا ، دیگر به تو حتی فکر نیز نخواهیم نمود ، یار جامه ها دریده ، مرز های حیا را درنوردیده و بال ها گشاند . بگفت : غلط کردی تو مرتیکه خر ، تو مرا فراموش نتوانی کناد ، من مثل سوسک که از زیر در رد میشود رد میشوم و شب ها خواب را از چشمانت میگیرم تا به چیزخوری بیفتی عاشقا !

ما که دیگر به آنجایمان رسیده بود یقه ی یار را گرفته و در دست فشردیم و نعره برآوردیم : خیلی هاله ای !!!

(شما یادتان نمی آید ، "خیلی هاله ای" رکیک ترین فحش روزگار بوده و هست ، توضیح از بنده ی ویرایشگر) معشوق نیز سر به گریبان نهاده و رفت ، همه با هم : خب به درک خب به درک .

.

بدین وسیله ، پنج بیت ابتدایی "گفتم غم تو دارم" حضرتِ دکتر حافظ را شرح دادیم ، باشد که عبرت گیرید ، بقیه اش را هنوز درسمان نداده اند ، دادند می آیم میگویم بیشتر عبرت بگیرید .

تمت

۲۲ ۱۰
مهرناز .ج
۲۸ آبان ۰۰:۵۹
میشه یه تفسیر هم واسه این تفسیرت بذاری؟
روون تر لطفا -___-

پاسخ :

کجاش نامفهومه خاب :))
مسافر ...
۲۸ آبان ۰۰:۲۵
سلام یعنی این تفسیری بود از حضرت حافظ ؟ 

اولاش فک کردم....... هیچی :) :|

پاسخ :

:/ 
سلام
مریم y.
۲۷ آبان ۱۷:۲۱
وا عجبا :D 

پاسخ :

والا :))
gandom baanoo
۲۷ آبان ۱۷:۰۷
آقاااااااااا :))))))) پا تو کفش همشهری من کردی یعنی؟!!! :)))))))

پاسخ :

بعله بعله :)))
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۲۷ آبان ۱۳:۴۶
هههههههههههههه خیلی خوب بوووود:))))

پاسخ :

خوب خوندی :))
Mr. Moradi
۲۷ آبان ۰۸:۴۲
خود حضرت حافظ هم فکرشو نمی‌کرد یه روز همچین تفسیری از شعرش بشه :))) 

پاسخ :

ما اینیم دیگه خاب :))
المی ...
۲۷ آبان ۰۲:۲۳
وویی منکه سند قبلیو نزدم:-/////
ویرایش کردم فقد:-/
برچه چنی شو؟؟

پاسخ :

چمیدونم خاب :))
المی ...
۲۷ آبان ۰۲:۲۲
:)))
خب به درککککک دختره هاله :-/

پاسخ :

مرسی تکرار :))
المی ...
۲۷ آبان ۰۲:۲۲
:)))
خب به درککککک معشوقه هاله :-/

پاسخ :

معشوقه :)))))
yalda shirazi
۲۷ آبان ۰۱:۵۹
اینو بهش میگن شرح و تفسیر شعر حافظ به زبان امروزی! نه اونی که ما هر هفته دو ساعت میریم کلاسش!!!
خسته نباشی دلاور!

پاسخ :

سلامت باشی جانا :))
گیره 📎📎
۲۷ آبان ۰۱:۲۴
بهار^_____^

خیلی خوب نوشتی:))
خعلی هاله ای:))))))))))))

پاسخ :

فحش رکیک :دی
Fatemeh シ.
۲۷ آبان ۰۰:۴۶
آخ جون بهار برگشته به روزای اوج :))))
از نفرین عامون حفظ شی ننه :دی

پاسخ :

:)))
ایشالا ننه :))
ابو اسفنج بلاگفانی
۲۷ آبان ۰۰:۲۵
خوب عاشقانه ای بود. اگرچه هنوز کار دارین توی این سبک! ولی خب خوب بود.
غلذا! ---> فلذا.

پاسخ :

اشتباه لفظی بوده ..
مشخصاً خیلی وقته اینطوری ننوشتم ، دیگه نمیتونم انگار اصلا ..
Haa Med
۲۶ آبان ۲۳:۵۲
پس چشماش اینقدر ریزه مثل عدس میمونه :-)

پاسخ :

مرسی دقت نظر :))
آرزو ^_^
۲۶ آبان ۲۳:۳۹
:دی
عالی بود :)))

پاسخ :

چاکرم :)))
هوپ ...
۲۶ آبان ۲۳:۳۰
وای خدا :)))
خیلی هاله ای :))))

پاسخ :

اکو داری عزیزم :))
هوپ ...
۲۶ آبان ۲۳:۳۰
وای خدا :)))
خیلی هاله ای :))))

پاسخ :

والا بخدا ، دختره ی لا اله الا الله :دی
پرتقالِ دیوانه
۲۶ آبان ۲۳:۲۸
اصن لِه شدم زیر بار این حجم از عاشقانه  :دی

پاسخ :

^_^
امیری حسین و نعم الامیر
۲۶ آبان ۲۳:۲۸
قشنگ بود...
خیلی هاله ای...

پاسخ :

قشنگ خوندی ماکارونی دو میل :))))
آقای سر به هوا ...
۲۶ آبان ۲۳:۲۵
اینو به چاپ نرسون مرسی اه :دی

پاسخ :

خوبه که :)))
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان