Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

نمیدونی چقدر دلم یه اتفاق خوب میخواد ..

تو مدرسه با دبیر شیمی دعوام شد بدجور ، به بدترین صورت ممکن اون میگفت عزیزم و یه چیزی میگفت ، من با "ببینید خانوم" شروع میکردم و تا ته قضیه جواب هر چی که احتمال داشت بگه رو میگفتم . و بازم سر حرفش هست که من غلط نوشتم .. صبح جا موندم ، بابام میخواست بیاد باهاش حرف بزنه ، بگه یا میتونی مدرس این بچه ها باشی ، یا سوادش رو داری ، یا نداری و ددابظ .
و شاید بیشتر از اینکه جسمی خسته باشم ، روحی خستم ، دلم یه اتفاق خوب میخواد ، یه اتفاق خوشحال کننده . یا حتی اگه قرار نیست اتفاق خوشحال کننده ای بیفته یه بار ، فقط یه بار یه نفر باشه ، من تا میتونم پیشش زار بزنم و خالی بشم ، شاید اینطوری کمتر بهم فشار بیاد ، اینجوری دیگه نمیتونم .. نمیتونم ..
وقتی اومدم خونه دخترخالم با پسرش اومده بودن خونمون ، پسرش همونیه که تازه به دنیا اومده و ازتون خواسته بودم واسش دعا کنید چیزیش نباشه ، که نبود خداروشکر .. انقدر روی تختم جا نیست که با این مسئله کنار اومدم که نصف تخت مال منه نصفش مال لباسام ، ساعت سه و نیم به هـ اسمس دادم پاشو جمع کن بریم بیرون دیگه ، گفت خب ، چهار دم در خونشون بودم ، رفتیم سوار اتوبوس شدیم و بعد همه ی شهرو گشتیم ، که شامل دو سه تا پاساژ و اینا میشه ، یکی دیگه از بچه هارو هم دیدیم ، داشت میگفت با کی قرار دارید و این مزخرفات ، حوصله نداشتم گفتم تو یکی دیگه گوه نخور ، به تو که تنهایی اومدی بیشتر میخوره به نیت قرار اومده باشی ..
بعد همش دنبال یه چیزی بودیم که جفت بخریم و داشته باشیمش ، نتونستیم یه چیز خوب پیدا کنیم ، از یه گردنبند خوشم اومد که سی و پنج تومن بود و اگه قرار بود جفت بخریم نمی ارزید ، ما دانش آموزای فقیر مملکتیم :|
بعد رفتیم سیتی سنتر هات چاکلت بخوریم مثلا ، هر چی من میگفتم هـ ! عزیزم ! این خط این نشون ! میریم یه چیز بدمزه میدن بمونا ، بیا بریم کافه ی شیکی ، جایی . بعد نمیومد هی :| فلذا من واقعاً نتونستم بخورم اون مایع بدمزه ی بدرنگ و اون کیک کهنه رو ، همین طوری ولشون کردیم و اومدیم ، بیخیال اینکه دانش آموزای فقیر مملکتیم و جاش پول دادیم :/
سوار تاکسی شدیم که بیایم خونه و از بستنی فروشی سر کوچه دو تا قیفی بخریم ، بسته بود ، رفتیم فلافل بخریم ، آماده نداشت ، اسنک هم نمیپخت ، از هم خدافظی کردیم و برگشتیم خونه .
میدونی خیلی وقته که دیگه صدای خندیدنم نمیاد ، به قول خواهرم یه جور بدی مظلوم شدم ، میدونی خودم کی فهمیدم ؟ وقتی که مامانم شام ماکارانی شکلی پخت و خوشحال نشدم ! اوه پسر ، این فاجعه ـست :| 
سرم درد میکنه و خستم ، فردا امتحان زبان داریم و زیست میپرسه ، به جبران گندی که زدم ، خیلی دوست دارم داوطلبی برم واسه درس ، ولی سرم خیلی درد میکنه ، آرشیو این چند وقت اخیرم رو که میخوندم ، خودم واقعاً موندم تو کف خودم که من واقعاً تا چه حد میتونم چیزناله باشم :))) و اینکه شما چجوری تحمل میکنید منو ؟
من خودم نمیتونم خودمو تحمل کنم . امروز زنگ ورزش فری اومد پیشم ، با هم که حرف زدیم ، دیدم این درد هممونه ، این دلتنگی بی درمون ، این خسته شدنای تموم نشدنی .. فقط نشستیم روی زمین ، اون گریه کرد و من بهش خندیدم :)) ولی چشمام میسوخت از هجوم اون همه اشک که حق داشتن بریزن ، ولی نریختم .. تازه کلی هم فری رو خندوندم که خاک تو سرت ، نشستی دم در دسشویی ها و یه سری چیز دیگه که از گفتنش معذورم :)
احساس لذت بخشیه ، اینکه بهم اعتماد دارن .. کاری به این ندارم که هیچ کسو ندارم ، ولی همین که وقتی هیچکسو ندارن میان پیش من با اطمینان به اینکه حرفشون پیش من میمونه حرف میزنن ، خوشحالم میکنه ..
دارم سعی میکنم مخ بابام رو بزنم اواسط دی یا بهمن بریم مسافرت چند روز ، قبول نمیکنه هی .. دلم هیجان میخواد ، مثل وقتی که باید همه ی زورت رو بزاری تا دسته ی جت اسکی رو ول نکنی ، از ته دلت جیغ میکشی و خیس میشی ، از ترس میخندی و بعدش بازم میگی دوباره دوباره ! یا حتی یه کوه که بشه رفت روش و فریاد زد .. 
همین .
۱۶ ۱۱
فرید صیدانلو
۰۶ آذر ۱۹:۴۸
به یه اتفاق خوب نیازمندیم واسه افتادم،واسه رخ دادن

پاسخ :

همین طوره
فاطمه
۰۲ آذر ۱۹:۱۶
سلام
برای هزارمین بار،دوستی که ادم وقتشو فقط باهاش بگذرونه و... تعریفش دوستی نیست! 

شاید یه هم کلاسی! 

هرموقع خواستی بگو. 
عموما نشده تا حالا خودم تک و تنها برم بیرون و البته بعد از حسابان میطلبه که ادم یه هوایی به کله اش بخوره. 

پاسخ :

کاملا ً صحیح میفرمایی جانا :)))
ببینم فردا میشه بهت شبیخون بزنم ^___^
فاطمه
۲۷ آبان ۰۹:۳۰
جدا از اقا یا خانوم بودنم.. 
درخدمتم هرموقع که خواستی! 
جدی گفتم اینو.من این موضوع رو از طرف خودم قبول کردم. مونده تو. 

پاسخ :

اخه همیشه با دوستاتی ، تنها ندیدمت هیچ وقت :)))
(تازه دقت کردم خودم اکثراً تنهام ..)
المی ...
۲۶ آبان ۰۲:۰۵
اوف بابا این همکلاسیاو معلماتم خوب رو اعصابنا:/

خخخ ماکارونی‌خوشحال شدن نداره که فسنجوووووون خوشحال شدن دارههه ووییی دهنم آب افتاااد دلوم به تاپ تاپ افتاد»__«

پاسخ :

جوووووون فسنجوووووون :))
مسافر ...
۲۶ آبان ۰۰:۰۱
سلام 

یو آر مظلوم :|

میگم کی ما پول نداریم با اتوبوس بریم اون وق شما میرید همه ی دکون هارو میگردید والا:|

من اعتراض دارم پول مول نیاز دارم :/

پاسخ :

خیلی مظلومم عصن :))

ما هم ه پولمون نرسید :))
فاطمه
۲۵ آبان ۲۳:۴۷
سلام...


کلا  همتون از شیمی مینالید و ماجرای تو که خودش جای بحث داره!! 

هدف کامنت::
اعلام حضور بعنوان شخصی که بیای پیشش فقط زار بزنی! 

پاسخ :

هدف پاسخ کامنت :
آقایی داداشم :)))))))))
+
خیلی چیزه دبیرمون :(
Tamana .....
۲۵ آبان ۲۳:۰۰
اینروزا با ترس باید بخونمت:/

پاسخ :

:)))
هوپ ...
۲۵ آبان ۲۲:۳۴
خستگی ها و گریه های تموم نشدنی... کاش چشمه اشک خشک میشد، نه؟! 

پاسخ :

اره ای کاش ..
Mr. Moradi
۲۵ آبان ۲۲:۲۵
ماکارونی به این خوبی :)) 

پاسخ :

با همین خوب بودنش منو خوشحال نکرد ..
آقای سر به هوا ...
۲۵ آبان ۲۲:۰۶
حیف که تو رژیمم و نمیتونم شیرینی جات و کیک بخورم -_-
چاق نیستم باشگاه میرم گفتم شاید کلاس داشته باشه :دی

پاسخ :

مرسی ولی ربطی نداشت به خدا :))
Haa Med
۲۵ آبان ۲۰:۲۳
حالا با دبیر شیمی ددابظ کردید یا نه؟
:-)
شانس نداشتید هر جا رفتید و خواستید بخرید یا بسته بوده یا گرون.
شما چیزناله بفرما ما هی میبینیم و میخونیم :-)
استراحت کنید برای سر درد تا خوب شید.

پاسخ :

نه متاسفانه ، حل نشده ..
دقیقاً ، شانس نداریم ک :(
مرسی :)))
چشم :)
پرتقالِ دیوانه
۲۵ آبان ۲۰:۱۸
این بند آخر
جت اسکی
من تجربش کردم
با اینکه بعدش کلی دستام درد میکرد و داشتم جون میدادم
ولی از عمق وجود خوشحال بودم
تازا یارو هم بهم گفت خیلی خوب میرونی بیا تو مسابقات شرکت کن :دی

پاسخ :

چه خوب :))
من کلا خیلی هوس مسافرت و جت اسکی و کیش کردم :(
سِناتور تِد
۲۵ آبان ۲۰:۰۲
خشونت از عصبی بودن میاد دیگه :/
:))

پاسخ :

بله کاملا صحیح :))
گم نام
۲۵ آبان ۱۹:۵۵
چرا هاله نداشت این پست؟:)))

پاسخ :

ایش :))))))
سِناتور تِد
۲۵ آبان ۱۹:۵۰
علاوه بر نالان شدن، خشن هم شدیا :))
خیلی درگیرِ درس و مدرسه شدن حال آدمو بد میکنه! 
گور بابای تنهایی و درد و غم و اینا! اینها را ول کن! شربت آبلیمو ات گرم شد :))

پاسخ :

عصبی شدم ، خشن نیستم ..
یه جور کلافگی مزمن که باعث میشه به هیچی نتونم فکر کنم ..
مخصوصاً وقتی هیچی روی نظم نیست ..
شربت آبلیمو ! با زعفرون ! چرا با احساساتم بازی میکنی اخه خاب ؟! :|
خانم انار
۲۵ آبان ۱۹:۴۶
کشک‌سامون بخور قوت بگیری

پاسخ :

کشکامون مگه قوت دارن ؟! کشک داریم مگه ؟! :))
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان