Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

نمیخوام دل بسوزونه ، کسی بین آدم ها ..

سرم را که روی شکوفه های دامنم میگذارم

انگار که بفهمند این آب ، از جوهره ی جان آمده ، در هم میپیچند .. 

گل هایشان میشکفد ، 

این خاصیت عشق است ، در لحظه تو را به اوج میبرد ، بعد که شکفتی و گل دادی ،

پرپرت میکند به پای انتظار ها .. 

عشق چه در اشک باشد ، چه در حرف باشد ، چه در دل .. 

تو بگو من چه کنم که عشقت ، ریشه دوانده به جانم ؟! نورش را از چشم هایم گرفته که بی فروغ شده اند ، 

آبش را هم از چشمانم گرفته که خشک شده اند ..

میترسم بار دگر که سر روی گل های پائیزی ام گذاشتم ،

گل هایش آنقدر بزرگ شود که دیگر روی دامنم جای نگیرند ..

قد بکشند و بالا بیایند ، آنقدر که ساقه ی یکی بپیچد دور گردنم و گل قرمز رنگی مرا ببلعد ..

گلِ قرمز اما ، سیاه خواهد شد .. گلبرگ هایش از هم جدا خواهد شد و من ،

همه ی گلبرگ های سیاهش را در آغوش گرفته و 

خواهم گریست ..

خواهم گریست ..

خواهم گریست ..

درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان