Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

میدونی من فردا امتحان فارسی و زبان دارم و زیستم میپرسه ، ولی نمیتونستم اینارو نگم واقعاً .

. امروز ساعت آخر سواد رسانه داشتیم ، دیر رفتم سر کلاس ، بعد دبیر گفت کی بودی ؟! گفتم : بهار [فامیل و پسوند] گفت کجا بودی ؟! گفتم تو حیاط ، گفت غیبت خوردی ، دو نمره ازت کم شد ! 

[من در کمال بیخیالی] : باشه خانوم طوری نیست :| بعد دید خیلی ضایعه گفت این سری میبخشمت ! گفتم : باش خانوم دَس شما درد نکنه ! :| 

چرا فکر میکنن واسه ی ما مهمه که غیبت بخوریم ؟! :/ چرا واقعاً ؟! :/

. مامانم با همه ی معاونینی که من تو طول ده سال تحصیلم داشتم دوسته ، این یکی رفیق فابریکشه و اینا ، بعد همسرویسیمون هم هست :| و خب من تنها قسمتی که از مدرسه دوست دارم سرویسه ، مریم هست ، پانی هست ، امیلی هست و خب کلا فضارو عاشقم :)) اون روز از سر کلاس ریاضی بلند شدم برم آب بزنم به سر و صورتم که بیهوش نشم ، لامصب صدای دبیر عین لالایی میمونه گاهی وقتا :دی :))) تو راه پله به طرز افتضاحی سُرت سُرت میکردم ، ینی عملا میسُریدم روی زمین ، بعد یهو معاونمون اومد بالا :| انقدر بد به کفشام نگاه کرد که یک هفته است روم نمیشه از تو جاکفشی درشون بیارم :/

. اون روز یه آخوند واسمون آورده بودن ، یه نیگا به بچه ها انداخت ببینه جو چطوره ، چشمش افتاد به من گفت : به به ! شما که همون کلاس پرحاشیه این :دی :)))) ولی خب اگه بخوام طبق حرفاش عمل کنم الان باید همه ی پسرارو آنفالو کنم و به علت شوخی کردن زیاد سرمو بزارم بمیرم و تا سالها توبه کنم :| اون لحظه ی آخر که داشت میرفت دیگه ، من در حینی که شاد بودم از تموم شدن روز با بشکن میخوندم : دستم تو دست یاره .. بعد یهو عین قورباغه سیخ خورده برگشت تو کلاس باز :/ قبلا هم یه بار یکی از همکارای بابام تو همچین وضعیت داغانی دید بنده رو :/

. هاله جدیداً یه طوری شده که میاد در کلاسو باز میکنه ، میگه منو دیدی ؟! تو پایه اول شدم ! بعد میره ، امروز میگفت انضباط ! انضباط منو کشید پایین ! خب دیگه نمیگم بچه ها چی جوابشو دادن :دی :)))) به مامانم گفتم یه هدیه واسش بخره تو مایه های بیست تا بیست وپنج تومن ، یه عروسک خریده خودم نمیتونم نگاهش کنم اینقدر که عین وزغه ، مبارکش باشه ایشالا :))))

. خواهرم امروز باهام قهر بود ، میگفت وبلاگ نویسی وقتت رو میگیره ، ذهنت رو درگیر میکنه و اینا ، بعد امروز قرار بود من حداقل خودمو تحمل کنم پست نزارم ! حال میکنین چند تا پست گذاشتم ؟! :دی عالی ام من عصن :دی :)))

. ماژیکم از این دو سرا بود ، یه سرش از یکی دیگه بزرگ تره پس متعاقباً درش هم بزرگتره ، در کوچیکه رو بر داشته بودم رو میز بود ، مبحث تموم شد در بزرگه رو کندم گذاشتم سرش ، هیچی دیگه ، هر دو سرش خشک شده سلام میرسونه :|

. من به چه زبونی باید بگم دلم پیتزای مربعی میخواد ؟! میخوااااااام ~_~ 

. تازه وقت کردم درس خوندن رو شروع کنم ، تا ساعت هفت و هشت به طرز احمقانه ای داشتم گریه میکردم .. و خب تصمیم گرفتم جمع کنم اوضاع رو ! هر طوری که شده .. :))

. میدونی چند تا مورد تو ذهنم بود که بنویسم ؟! نمیدونی دیگه :دی ولی خب اینا نصفشم نبود ، طوری نیست ، باشه واسه فردا :))

۲۲ ۶
گیره 📎📎
۲۰ آبان ۲۳:۴۰
سلام ما رو هم به ماژیکت برسون خخ
کلا وقتی تصمیم میگیری ی جا نباشی بیشتر میری سمتش:/ خودمم میگم ها:|

پاسخ :

بزرگواریت رو میرسونم :))
:دیییی
פـریـر ...
۲۰ آبان ۲۲:۵۱
نه بابا یه بیست و پنج صدم کجای کارمو می گیره؟ من از اون چهره های مهربون و بااخلاق و با انضباطای مدرسم! با یه بار ناخن بلند بودنم انضباط کم نمیشه :)) :دی

:: خواهش می شود عزیزجان :))

پاسخ :

عاشقتم ینی :))))))
آقای سین
۲۰ آبان ۱۲:۰۷
اینقدر از موضوعات مختلف تو این پست بود که گیج شدم اصلا


ولی قسمت آخر ناراحتیتون امیدوارم زود زود بهتر شید!!!

پاسخ :

ممنونم :))
ساده خان
۲۰ آبان ۱۰:۵۰
اصن قورباغه سیخ خورده سیخی چند؟ ._. :دی

پاسخ :

شیش سیخ هزار ، سیخی شیش هزار :))
ساده خان
۲۰ آبان ۱۰:۴۹
قورباغه سیخ خورده چطوریعه؟ از نزدیک ندیدم خا -_-

پاسخ :

دست و پاش استرچ اَوت میشه :))
Poker Face
۱۹ آبان ۱۹:۳۰
:/ فازشون رو از گذاشتن درسی به اسم رسانه نمیفهمم اصن:/ بابا این دو ساعتو اگه ولمون میکردن بریم خونه میشد خوابید:/ شت!
من جلو حاج اقامون خییلی سوتی میدم:/

پاسخ :

منم :/
سوتی بده سوتی های تو خوب است :))
parisa .A
۱۹ آبان ۱۸:۱۳
اقا ما وقتی داریم از پله ها میریم بالا، بارها پیش اومده ک حاژعاقای نماز جماعتم تو راه پایین اومدن باشه ، امروز دوستم داشت میگفت منم ک لنگام درازه ... یهو نگاش افتاد به حاژعاقایه ، ن گذاشت ن برداشت ، گف عه و پورتی زد زیر خنده :/ ضایع :|
+مامان منم میگه وقتتو میگیره ولی ناراحت نباش :) همه یه جورن =)
+مام دبیرموم یهویی سادیسم گرفت گف بهم مجازی بیار در حالی ک گفته بودن نمیخواد -_-

پاسخ :

هعی هعی ، مامان من نمیدونه ، ولی خواهرم چرا !
تازه الان الکی مثلا من ترک کردم :دی :))
امیری حسین و نعم الامیر
۱۹ آبان ۱۷:۳۰
والا...تازه غیبت خوردم حال میده....

دستم تو دست یاره......*_*
دهن یه سری از این آخوندا رو باید گل گرفت...خیلی نفهمن...نمیدونن چجوری حرف بزنن الکی میان گند میزنن تو دین میره....

قلقلیه خرخون

پاسخ :

عه خرخون نیستم که ماکارونی دو میل :دی :)))
دقیقاً ، باید گل گرفت ..
gandom baanoo
۱۹ آبان ۱۶:۱۳
آخه اون قدیما! واسه ما مهم بود!!! این بیچاره‌ها فک میکنن واسه شمام مهمه ^_^

پاسخ :

نیست خاب ^_^
آرین :)
۱۹ آبان ۱۵:۰۳
[فامیلى و پسوند!؟؟؟] : راد؟ :|
الحق که گند امتحان رو هم در آورن! امتحان رو هم خزش کردن کلا :|
امتحاناى ترم اولو گرفتن مگه!؟ :|

پاسخ :

:/ :/ :/
اگه اجازه بدی من حرفی نداشته باشم :/
نه بابا :دی
کفشدوزک بلاگ
۱۹ آبان ۱۴:۳۶
(-: اصلا حیف همون عروسک وزغی که به هاله بدی

پاسخ :

حال ندارم عکس العملاشو بگم :))
ببر بنگال
۱۹ آبان ۱۳:۱۶
سخت ترین قسمت مدرسه همین امتحانه . 

پاسخ :

بقیه جاهاش سخت تره به مراتب ..
• عالمه •
۱۹ آبان ۱۲:۱۱
من عاشق اینم که به شدت وبلاگنویسی! ^-^

پاسخ :

فدای شوما ^_^
گم نام
۱۹ آبان ۱۱:۳۳
به مادرتون گفتید واسه هاله عروسک بخره؟چرا آخه؟
پیتزا کلا خوبه چه مثلثی،چه مربعی
حتی سبزیجاتشم خوبه:)

پاسخ :

خودش خریده :/
ایشالا تو یه پست توضیح میدم :))
پیتزااا *.*
مترسک ‌‌
۱۹ آبان ۰۸:۰۷
به چه زبونی؟ به زبون مغولی بگو که دلت پیتزا مربعی می‌خواد D:

پاسخ :

همون فارسی گفتم اوکی شد :))
פـریـر ...
۱۹ آبان ۰۰:۱۵
امروزم ناخنای ما رو دیدم و اسممونو هم نوشت! در پی جمله ی " چرا فکر می کنن واسه ی ما مهمه که غیبت بخورم" باید بگم چرا فکر می کنن واسه ما مهمه که اسممون بابت ناخن بلند کردن بره تو دفتر :| والا :/

وبلاگ نویسی یک مرض شیرین است و دیگر هیچ :)))

:: منم پیتذا میخوام T_T

:: فکرررررت مشغوله خیلی نه؟ به نظر کارت با یه دفتر روزنوشت(دفتر خاطرات روزانه) حل شه! ینی بیا همه ی حرفاتو توش بنویس...هرچیییی که به ذهنت میرسه...بعد با ذهن خالی تر و آروم تری برو سراغ درس! این روش به شدت و حدت مفید و تاثیر گذاره :) 
امضا:یه باتجربه
:دی

پاسخ :

خب شما پیش مگه نیستین ؟! معدلتون موثره هااا :))
مرض شیرین ..! دقیقن !
:))
خیلی مشغول ! دگ گند مشغول بودنو دراورده :دی :)))
چشششم :))) مرسی پیشنهاد *.*
Haa Med
۱۹ آبان ۰۰:۰۳
ذهنت درگیره این همه نوشتی؟ :-)))
فقط میدونم که: قدرِ این روزهای خوشِ مدرسه رو بدونید.

پاسخ :

خیلی درگیر :))
چشم :))
پرتقالِ دیوانه
۱۸ آبان ۲۳:۴۵
منم فکر میکنم ذهنو درگیر میکنه وبللاگ نویسی اگه هی درگیر این باشی خب چیا رو بنویسم

سلام منو به ماژیکت برسون :|

پاسخ :

من همیشه به سوژه هام فکر میکنم :دی
چشم ، گفت زنده باشه پرتقال خانوم :))
Mr. Moradi
۱۸ آبان ۲۳:۲۰
چقدر امتحان دارید واقعا! :|

پاسخ :

خیلی :(
مسافر ...
۱۸ آبان ۲۳:۱۹
سلام 

:|

خوندم بخدا اما ندونستم چطوری از کفش رفتین به آخوند و از اونجام به خاهرتون و قهر  و .....

والا راستش مغزم یه جوری شده الآن 
صب کنید عیب یابی کنم خبرتون میکنم :|

پاسخ :

سلام :))
مورد نویسی بود دا :))
مه‍ شید
۱۸ آبان ۲۳:۱۶
این رسانه چه چیز شخمییه :))) دیشب سه سفحه نقد و بررسی نوشتم برا خواهرم D:

پاسخ :

خیلی مشی ، خیلیییی :/
مکاترونیک خودرو
۱۸ آبان ۲۳:۱۴
بهاروداشته باش من توسه روزسه تاامتحان سخت داشتمممممم
واونم به جرم دانشجوبودنم نتونستیم ازامتحان گرفتن فراری شیممم

موفق باشی

پاسخ :

ما هم فراری عستیم :دی
مرسی ، شما نیز :)
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان