Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

من مجبور بودم دوستت داشته باشم ، چاره ای نبود جانم ..

از خواب که بیدار شدم ، خواهرم گفت : بهار یادته یه دختره بود پارسال تو شام غریبان اومده بود شمعش رو روشن میکردی هی براش ؟! 

گفتم : آره ، هـ. رو میگی ؟! 

- آره ، اومده بود در خونه آش آورده بود واست ، گفت خودت کجایی ، گفتم خوابی ، خندید و گفت بترکه ایشالا همش خوابه :)))

+ :))))

- راستی سلامم رسوند بهت :)

قبلا ً هم گفتم ، باب اسفنجی ترین رفیق دنیاست ، وقتی چهارشنبه یهو میگی دلم آش میخواد و جمعه واست آش میاره ..] 

(پستی که قبلا ً ازش تو وب موقتم نوشتم : لینک)

۹ ۸
ree raa
۱۴ آبان ۲۳:۴۶
بهار میشه بش میگی یه ری را میشناسی اونم آش خعلی دوست داره؟ :/ بذار ثابت کنه ببینم چقدر باب اسفنجیه !:/ :))) پرووو هم نیسم:/

پاسخ :

اره حتماً بهش متذکر میشم :)))
ساده خان
۱۴ آبان ۱۸:۱۹
عجب رفیخایی داری رو نمیکنی ^_^

پاسخ :

باب اسفنجیه :)))
saeede sa
۱۴ آبان ۱۸:۰۵
وای خدا چه دوستای خوبی:))
دوستیتون پایدار:)

پاسخ :

ممنونم :)
یک آشنا
۱۴ آبان ۱۷:۰۶
به به چه رفیقی ، خدایا از این رفقای آش بیار هم نصیب ما گردان

پاسخ :

ایشالا نصیب میکنه :))
بای پولار
۱۴ آبان ۱۶:۳۷
ببینم اختاپوسی ترین دوستت کیه؟!

پاسخ :

ندارم :))
مسافر ...
۱۴ آبان ۱۶:۳۵
سلام مام آش خوردیم :)

پاسخ :

سلام :|
ɐɹɐɓol •_•
۱۴ آبان ۱۶:۰۸
آششش ^_^
نوش جان ^_^
وخوش بحالت بخاطر این رفیق گل :)))

پاسخ :

ممنونم ^_^
سِناتور تِد
۱۴ آبان ۱۶:۰۴
عخی :))
نوش جان!
فقط آش سنگینه ها!

پاسخ :

آش رشته است باو :))
Mr. Moradi
۱۴ آبان ۱۵:۵۸
چرا هیشکی برای ما آش نمیاره خاب؟ :| 

پاسخ :

نمیدونم خاب ؛))
About me
دیشب خواب خوبی ندیدم برات!
با دیوونگیت ماه و پس میزدی!
به بغضای من انگ مستی زدن!
واسه شعر من داشتی دس میزدی!

حواست نبود از خودت رد شدی
با گرگا می رقصیدی تو خون و دود
بغل کردمت...رفته بودی ولی!
جنازم رو دستای من مونده بود...

پریدم ، ازین خواب سرما زده
یه کابوس بدتر توی راه بود
امیدم به دستای گرمت فقط...
یه آرامش خیلی کوتاه بود

تو رفتی، نباید بهت فک کنم
نباید به خوابم بیای بعد ازین...
بهم گفتی دیگه نمی بینمت!
بهت گفته بودم که گرده زمین!

میمیرم روی شونه های پتو!
بغل میکنم گریه هامو به جات
به شعرا ی تلخم سپردم تورو
که برگشتی آغوش باشن برات...

تو صد ساله بی من قدم میزنی...
تو رفتی که دنیای من دق کنه
تصور کن انقدر غمگین بشی...
خیابون به جای تو هق هق کنه!

حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!
با دیوار حرفامو میگم برو:
میگم " دیگه دوست ندارم ولی
یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"

تورو باد پاییز آورده بود..
که با دست تقدیر رفتی به باد...
به فکر یکی دیگه ام بعد تو...
یکی که منو واسه ی "من" بخواد!

یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
یکی که بفهمه که حالم بده
که وقتی دلم از خدا هم پره
کنارم بمونه...عذابم نده...

یکی باشه که چشم و ابروی تو....
یکی باشه که ، دست های تو رو...
یکی که تو باشی... تو باشی فقط...
یکی که مهم نیست اصلا... برو!

| اهورا فروزان |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان