Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

خیلی وقته که دیگه چاق نیستم ، ولی ترس چاق بودن همیشه همراهمه ..

میدونی ، مدرسه ی ابتدایی من یه جور خیلی خوبی بود ، والدین همه اکثراً پزشک بودن و تحصیل کرده ، بچه های مودب و سوسول ، کادر نسبتاً مهربون و دبیرای مجرب با قوانین سخت . 

ولی من هیچ خاطره ی خوبی ازش ندارم ، مدرسه ـمون از این قرتی بازی ها که هی بخوان بگن ما خیلی خوبیم زیاد داشت ، دفتر املامون آرم مخصوص مدرسه رو داشت ، یه دفتر داشتیم که توش مامانا ساعت میزدن ، بهشون اطلاع میدادن و این مزخرفات .. البته وقتی دیدن ما کماکان سرشون کلاه میذاریم این طرح مسخره رو ادامه ندادن .. فقط تا سال سوم بود که خودمون نمیتونستیم کاملا ً بنویسیم و واقف به امر نبودیم .

معلم سوم ابتدایی ـمون یه بار بلندم کرد ازم اجتماعی بپرسه ، حفظ نکرده بودم ولی واسم بیست گذاشت ، "الف." رو بلند کرد ، کامل حفظ کرده بود .. یهو انگار زده باشه به سرش ، 

سرم داد میزد که خاک تو سرت ، خاک تو سرت ، خاک تو سرت .. از الف یاد بگیر ، خاک تو سرت چهارم رو که میخواست بگه گفتم خاک تو سر خودت !

بچه بودم ، خیلی بچه بودم ، انقدری که واسم هضم شده نبود نباید جواب داد به همچین چیزایی ، بابام اومد مدرسه و شستش انداختش رو بند هرچند .

کلاس چهارم دبیرمون جنگ زده بود ، بچه هارو با کتاب میزد ، من واقعاً دلم میسوخت واسه بچه ها ، یه بار بهش گفتم نزن بی رحم ! بی رحم رو تازه یاد گرفته بودم .. اومد خودمو زد . این سری مامان و بابام باهم اومدن .. 

کلاس پنجم ، یه دبیر ریاضی فوق العاده داشتیم که اصلا ً منو به چشم دانش آموز نمیدید ، انگار که دوستش باشم ، میومد سر امتحان سوالارو بهم میرسوند ، بعد میگفت من فقط میخوام تو یاد بگیری .. 

عوضش یه معاون پرورشی داشتیم بَد ، چشمای آبی داشت با یه ماشک درشت تو چشم راستش ، یادمه اون موقع یکم تپلی بودم ، هر روز سر صف اسممون رو با تمسخر میخوند و میگفت اینا چاقن ! بعد همه می ایستادن ، ما میدوئیدیم ، خب بقیه هم بچه بودن ، میخندیدن ، مسخره میکردن .. دوئیدن کار سختی نیست ، ولی زمین میخوردیم !

غرور هممون رو شکست .. میومد وزنمون میکرد ، میگفت فلانی ، پنجاه کیلو ! بعد عصبانی میشد و داد میزد که چرا چاقی ، فردا از مرض قند میمیری ..

بابام یادم داده بود بهش بگم : از مال بابای تو که نمیخورم ! بهش گفتم ، مجبورم کرد بازم دوئیدم ، بیشتر از بقیه ..

چاقی ، گناه نبوده و نیست . ولی بعد از اون ، یادم نمیاد کسی وزنمو دونسته باشه ، یادم نمیاد جلوی کسی روی ترازو رفته باشم ، یادم نمیاد از هیچ شکلاتی لذت برده باشم ، یادم نمیاد قبل از خوردن هر چیزی به اینکه چاق میشم یا نه فکر نکرده باشم ..

الان حتی تپل هم نیستم ، ولی همش فکر میکنم چاقم ، دروغ چرا ؟! هنوز میترسم از اینکه دوباره مجبور بشم دور حیاط ورزش کنم و بقیه بهم بخندن ..

بی شعوری بعضی آدما ، مثل یه دریایی میمونه که ساحل نداره .. من هیچ وقت یادم نمیره اینارو واقعاً ..

نمیدونم چرا اینارو دارم میگم ، شاید بخاطر اینه که دیشب اتفاقی یادشون افتادم یا امروز که فهمیدم انتقالش دادن به دو تا خیابون پایین تر .

۳۹ نظر
گیره 📎📎
۱۳ آبان ۲۲:۰۸
اونجا چرا کجا گذاشتی خب :))

پاسخ :

کجا بزارمش پس عجیجم ؟! :))
👒فیـــــروزه بانـــــو👒 :)
۱۳ آبان ۰۰:۱۳
سیستم تربیت معلم هم
وضعش وخیمه ها!
خب این چ روانی هایی بوده
تحویل اجتماع دادن؟!!
بعد انتظار دارن اینا
بچه های مردم رو پرورش بدن..
+اون ناظم ِگوسفندو بگو!

پاسخ :

ناظم گوسفند ^_^ هاهاهاها :دی :))))
چی بگم والا .. درست میگی ..
فاطمه
۱۲ آبان ۲۲:۵۳
سلام
به ترتیب فامیل هرکدوم از این دبیرا رو بگو... 

برای من گریه دارن از جهت #دلتنگی 

پاسخ :

من دلم تنگ نمیشه زیاد :))
حمیدی
مقدس
علیدوستی
پورمصداق :)
منِ مجازی
۱۲ آبان ۲۲:۳۷
معلم زبانم میگفت من که نمیگفتم :دی
بعد چرا ، گفت نمره هامو کم دادن و با بابام دعواشون شد و اینا :)

پاسخ :

خیلی ممنون واقعا :)))
خب چرا عاقل کند کاری که و اینا :دی 
بای پولار
۱۱ آبان ۲۲:۳۳
وااااااای خدا. باورم نمی‌شه همچین چیزایی واقعیت داشته باشه. اونم برا شما که نسلای بعد ما هستید. این چه خراب شده ای بوده که تو می‌رفتی توش درس می‌خوندی. مگه قحطی دبستان بوده و اصلا چرا پدر مادرت نمی‌بردنت یه جای دیگه...

یعنی اعصابم خورد شد اونم به شدت.

راستی مگه پنجم ابتدایی معلمای جداگانه داشتید برای درس‌ها ؟! که گفتی دبیر ریاضی و ...

پاسخ :

بله مدرسه ـمون معلمای پایه پنجمش سه تا بود که واسه درسای ادبیات و علوم و ریاضی میچرخیدن :)
ببخشید که باعث اعصاب خوردی ـتون شد .. خودمم هنوز دلخورم از اون روزا ..
این بهترین مدرسه ی شهر بود ، سال ششم بردنم یه جای دیگه که اون بد تر و فاجعه تر بود ..
گیره 📎📎
۱۱ آبان ۲۰:۲۴
کامنتای من کجاست؟عایا؟

پاسخ :

تو جیب منه :دی :))
مریم y.
۱۱ آبان ۱۹:۱۵
بیشعوری به ظاهر ادما و چیزایی که دارن نیست که تازه خیلی وقتا ادمایی که ظاهرشون سطح پایینه از بیشتر ادمای جامعه با شعور تر و فهمیده تر و با فرهنگ ترن

پاسخ :

همین طوره ، البته نه همیشه :)
مترسک ‌‌
۱۱ آبان ۱۹:۰۲
کامنتم حذف شده آیا؟ :|

پاسخ :

نه متر جان :)
ابو اسفنج بلاگفانی
۱۱ آبان ۱۸:۵۰
نظرم کو؟ :(

پاسخ :

همین جاست ، سلام داره خدمتتون :))
فرشته ...
۱۱ آبان ۱۸:۲۷
بعضی ها یه کارهایی میکنن که بچه های مردم تا همیشه تو ذهنشون میمونه و کابوس میشه براشون...منم خاطر بد که شده کابوسم دارم.20 سالمه هنوز از بعضی چیزهای ساده ی بچگونه وحشت دارم:(
به خودت سخت نگیر دنیا رو هر چی سخت تر بگیری سخت تر میگذره.
موفق و مانا باشی
یاعلی

پاسخ :

واقعاً ، بی شعوریِ دیگه ..
علی یارتون بانو :))
آقاگل ‌‌‌‌
۱۱ آبان ۱۶:۳۴
یعنی نگاه کن. اینی که داری تو مدرسه میبینی. تو دانشگاه هم همین وضعه! :/

پاسخ :

نهههه ، من طاقتشو ندارم :|
0x13
۱۱ آبان ۱۶:۲۵
سلام..
ما فقط تنبیه های فیزیکی داشتیم..
یادمه خیلی کوچیک بودم درحدی که نمیتونستم دست خط بزرگترا رو بخونم، یه بار مادرم تو دفتر مشقم نوشته بود "م. در خانه خیلی اذیت میکند" !! نمیدونم به چه انگیزه ای نوشته بود معلم که اومد مشقمو خط بزنه اینو دید.. فوقع ما وقع.. تا دو سه روز نمیتونستم راه برم!!
بعد ما تو روستا زندگی میکردیم.. قانون جنگل داشت، من و پسرخالم هم سن هستیم، تو کوچه ها تیله بازی میکردیم، چون لاغر و ضعیف بودیم بقیه بهمون زور میگفتن تیله هامونم برمیداشتن :(( تصمیم جدی گرفتیم برا چاق شدن من هرکاری کردم نتونستم پسرخالم موفق شد و اوضامون یه کم بهتر شد!!
+اون تیکه نزن بی رحم عالی بود :))
++وِلکام بَک..

پاسخ :

سلام :)
اوه اوه ، چه دبیر مزخرفی :| 
تیله واقعاً ارزش چاق شدن داره :)))
+ تازه یاد گرفته بودم خاب :))
+ ممنون ..
yasna sadat
۱۱ آبان ۱۶:۲۰
بعضی این معلما خاطره هایی بدی تو ذهن ساختن که فراموش,کردنی  نیست!
مطمعنی کادر مدرسه مهربون بودن؟؟

پاسخ :

من بدی هاشو فقط نوشتم ، انقدر بعضی وقتا خوب بود .. :)))
آرین :)
۱۱ آبان ۱۵:۵۲
منم خیلى وقته دیگه چاق نیستم :)
تقریبا از چهار سالگى :\

پاسخ :

خوش به حالت :(
امیری حسین و نعم الامیر
۱۱ آبان ۱۵:۴۱
نه دیگه نمیگم

پاسخ :

بگی هم من ناراحت نمیشما :))
کفشدوزک بلاگ
۱۱ آبان ۱۴:۳۲
بعضیا کلابیشعورن به دل نگیر
یادمه قبلا که کلاس دوم ابتدایی بودم چون خیلی لاغربودم از بچه هاکتک میخوردم با اسم چوب کبریت صدام میکردن
حداقل چاق باشی کسی دیگه نگاه چپ نمیکنه بهت :دی

پاسخ :

ولی لاغرای مدرسه ی ما هیچ وقت کتک نخوردن 
هیچ وفت مسخره نشدن
شاید ..
ree raa
۱۱ آبان ۱۳:۴۴
بعضیا تو لباس یه معلم هم بیشعورن ، وای به این بعضی ها که قرار بود بیان و خیلی چیزای دیگه رو یاد بدن...وای

پاسخ :

لباس معلم خیلی وقته دیگه لباس معلم نیست ری را .. :))
‌‌ ‍‌ صابر ‌ ‌
۱۱ آبان ۱۳:۲۰
اون تشبیه بیشعوری به دریای بی‌ساحل اصن خرابم کرد :| یاد بند بندِ کتاب بیشعوری افتادم :/
از هر منطقی هم حساب کنیم اون شخصیت سال پنجم یک بیشعوری به تمام معنا بوده. بیشعوری جرم نیست، بیماری‌ست...

پاسخ :

تعریف بود یا تمجید ؟! :دی :))
یه بیشعور واقعی .. یه عوضی لعنتی ..
قهرمان **
۱۱ آبان ۱۱:۵۸
چاقی که گناه نیست کارش خیلی زشت بوده .

پاسخ :

همین طوره :)
گیره 📎📎
۱۱ آبان ۰۲:۱۵
شعر کنار بلاگت خیلی قشنگه👌

پاسخ :

قابل نداره :دی
گیره 📎📎
۱۱ آبان ۰۲:۱۳
شعور..بی شعوری هم خود طرف رو از همه چی دور میکنه هم بقیه رو عذاب میده:((

پاسخ :

همین طوره ..
حسین مداحی
۱۱ آبان ۰۰:۲۹
من از این که یک بار خوابوندم زیر گوش اون احمقی که اسمش معلم زمین شناسی مون بود پشیمون نیستم.
از این جور آدما ببینم کنترل کردنم سخت میشه!

پاسخ :

خیلی خوبه :)
منم همین طور ..
منِ مجازی
۱۱ آبان ۰۰:۱۰
چقدر کثیفن یه عده ای :/ آخه بیشعور به تو چه تو معلمی یا ...
خراب کردن یکی جلو بقیه یعنی انقدر براشون خوبه ؟ خب بی سواد تو کاری میکنه آینده ٓش خراب بشت آخه :(
یه عده بی سوادِ نفهم جمع شده تو آموزش پرورش !
نمیدونم مدرسه دولتی بوده یا غیرانتفاعی البته حدس میزنم دولتی باشه چون تو غیرانتفاعی همچین اتفاقی نمیتونه بیوفته بالاخره پول دادی خب ...

معلم زبانمون میگفت یه بار تو مدرسه منو مدیرمون زیاد احقیرم میکردو اینا منم پرگار رو ورداشتم سوزنشو کردم تو پاش فرار کردم !! این کارا رو باید واسه اینا میکردی :)

پاسخ :

بعضی ها عقده دارن ، سر بقیه خالی میکنن ..
حدست غلطه :)) 
مثلا ً بهترین مدرسه ی غیرانتفاعی شهر بود :دی :))
دعوات نکردن بعدش ؟! :)
آرزو ^_^
۱۰ آبان ۲۳:۰۵
ای‌کاش معلما ، حداقل معلمای ابتدایی یه‌سری چیزا رو می‌دونستن که من و تو و خیلیای دیگه از اینجور خاطرات نمی‌داشتیم :)

پاسخ :

همه ی معلما باید بدونن ..
همه ی دوره های تحصیلی حساسن ، هر کودوم به یه شکل .. :))
gandom baanoo
۱۰ آبان ۲۳:۰۰
یا خدا!!! O _o
مدرسه ت رو باید عوض میکردی!!! چه تحملی داشتی!!

پاسخ :

عوض کردم ، بد تر شد :دی :)
المی ...
۱۰ آبان ۲۳:۰۰
بیشوور بوده:/
منم دبستان تپلی بودم عوض معلما همکلاسی هام...اوووف از گامبو و خیکی و اینا گرفته تا آبمیوه پرباد بارم میکنن اصن یک لقبای خوشگلی داشتم:)))
از راهنمایی لاغر کردم خیلی لاغر طوریکه خیلی از دوستام نشناختنم:))
الانم بشدت از چاقی میترسم خیلی زیاااااد

پاسخ :

چقدر خوب :)) 
من نمیتونم لاغر کنم ، مسئله عشق عمیقیِ که به شکلات و شیرینی دارم ! :))
ترسم داره ..
فاطمه
۱۰ آبان ۲۲:۵۸
دختر!
امشب منو پرت کردی به خاطرات۱۰_۶ سال پیش!! 
در عین اینکه بدترین و بهترین دوران زندگیم بودن... 



فقط اشک میریزم باهاشون

پاسخ :

اشک ریختنم دارن آخه ..
هم خوب بودن هم بد ..
راستی من یادمه یه سوئیشرت آبی آسمونی داشتی !! ^_^
هوپ ...
۱۰ آبان ۲۲:۵۷
به نظرم جواب معلمت رو خیلی خوب دادی :))) خوشم اومد...
از معلم ریاضیتون حرف زدی یاد معلم سوم دبستانمون افتادم، امتحان های ریاضیش بیش از حد سخت بود، جوری که دو سه تا امتحان اول هیچ کس 20 نشد، یادمه یکی از امتحاناش  اول برگه من رو صحیح کرده بود و دیده بود 19 و نیم شدم، وادارم کرد غلط گیر بردارم و درستش کنم اون سوال رو  و من 20 شدم، بیشتر از خودم اون ذوق کرده بود :)))

پاسخ :

چاکرم :دی :))
واجبه امتحان سخت بگیره که انقدر ذوق کنه ؟! :))
مترسک ‌‌
۱۰ آبان ۲۲:۴۹
بعضی معلما رو باید پرستید ولی بعضیا... بگذریم...

پاسخ :

بعضیارو باید زد :))))
مجتبی مطوری
۱۰ آبان ۲۲:۴۶
من اگ بجات بودم جواب اون زنیکه رو میدادم اخه عقده تا این حد دیگه😣

پاسخ :

تا همین حد ..
Haa Med
۱۰ آبان ۲۲:۳۲
بعضیا عقده دارن. سر بچه ها خالی میکنن.

پاسخ :

همین طوره ..
مجتبی خزاعی
۱۰ آبان ۲۲:۳۱
در مورد تجربیاتی که نوشتین حرفی نمیمونه واقعا
تنها پوکرفیس می شویم به سوی برخی معلم ها

اما کامنت امیری حسین و نعم الامیر خیلی خوب بود ...
منتظر اون جملش بودم همیشه :))

پاسخ :

پوکرفیس شوید تا کامروا شوید :)
:دی
مهرناز .ج
۱۰ آبان ۲۲:۲۲
بابات لایک داشت :دی
اگه مسئولین ما اینن وای به حال بقیه..
واقعا برای آینده نگرانم

پاسخ :

تچکر :دی
جای نگرانی هم هست ..
پرواز ...
۱۰ آبان ۲۲:۲۱
افتادم یاد چندسال پیش خودم بهار :)
به خاطر یه سری مشکلات که واسم پیش اومده بود و عدم تحرک خیلی خیلی چاق شده بودم !
درسته الان وزنم ایده آله و دیگه چاق نیستم ولی خاطرات اون دوران اذیتم میکنه :) همیشه هم نگرانم دوباره چاق بشم :)
ولی میدونی چیه ، تپلی ها همیشه یه جور خاصی مهربونن ^_^

پاسخ :

خب طبیعیه که وزن آدما ثابت نمونه :)
خوشحالم که حداقل این تصور هست درباره شون ^_^
ساده خان
۱۰ آبان ۲۲:۱۶
دوست داشتنی ترین ادمایی ک دیدم تپلن , ی جور خاصی مهربونن :)
عااقاااا اینا معلما بیشهورات پتاسیم بودن خاب

پاسخ :

قبل همه چی ، مررررررررررررسی ساده ، یه مرسی غلیظ :)
:دی
خانم انار
۱۰ آبان ۲۲:۱۳
تا وقتی موقع استخدام از هر چیزی می پرسن و در مورد هر سابقه ای تحقیق می کنن الا سوابق اخلاقی و روانی آدمها نتیجه اش می شه همین دلهره های به ظاهر کوچیک که می تونه تموم عمرمون و جهنم کنه:) 

پاسخ :

سوابق اخلاقی و روانی ..
چی گفتی انصافاً ..
سِناتور تِد
۱۰ آبان ۲۲:۱۲
بیشعوریِ بعضیا مرز نداره!

پاسخ :

همین طوره :)
Mr. Moradi
۱۰ آبان ۲۲:۱۲
نزن بی‌رحم :)))) 
ندیده بودم اینجور آدمو ... به وزن آدم چیکار دارن آخه :/ چاقای مدرسه ابتدایی ما بیشتر مورد احترام واقع می‌شدن :دی 

پاسخ :

والا :)
آدم بی شعور و آشغالی بود ، امیدوارم هیچ وقتم نبینید :|
امیری حسین و نعم الامیر
۱۰ آبان ۲۲:۰۸
شرمنده ولی تو روح ناظمتون و هفت جد آبادش....بی شعور بی شخصیت (فوشای سانسوری)خیلی آشغال بود...


دیگه بهت نمیگم قلقلی....*_*

خدارو شکر برگشتی^_^

پاسخ :

ممنونم :)
بگی هم اشکالی نداره :)
خودمم زیاد فحشش میدم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان