Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

گفتی ز عشقت دم نزنم ، من نتوانم .. نتوانم .. نتوانم ..!

این روزا عجیب پیر شده ام ، اینکه میگویم پیر شده ام به این معنی نیست که شب ها برای نوه هایم قصه میگویم یا مثلا دندان های مصنوعی ام را با آب نمک میشورم ، نه . یعنی موهای سفیدم هر روز بیشتر میپیچند به گلوی تار های مشکی رنگِ میان موهایم ، یعنی کمرم خم شده و مرا عصای دستی نیست . یعنی نشسته ام در گوشه ای رو به انزوا ، همه ی دارایی هایم را گذاشته ام توی طاقچه برای فرزندِ همیشه در سفرم تا وقتی مردم برای مراسمم و مهمان هایم پول داشته باشد ، هیمن قدر تلخ ، همین قدر ناامید ..

پیر شده ام ولی ، هنوز کودکی در من دلبسته به بازیگوشی های گاه گاهش نفس میکشد ، دلش میخواهد برایش موهایم را ببافم و این ماسک لبخند لعنتی را هر روز به صورتم بزنم . از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ؟! دکمه ی جیبم را که باز میکنم ، حرف های نم کشیده ام بیرون میریزند ، از در و دیوار روحم بالا میروند ، خوشی هایم را مثل گلدان میزنند روی زمین و تکه تکه شدنش را تماشا میکنند ، بیخ همه ی احساس هایم را در مشت میفشارند و من ، این روزا سرزمین ویرانی ام ، زیر بار حمله ی حرف ها ..

نه هنوز پیرِ پیرم که دل بکنم از تکرار این بیهودگی های روزانه ، نه آنقدر جوانِ جوانم که جان زندگانی داشته باشم ، ایستاده ام بر لب برنده ی ترس . ترس از بازگشتن به جوانی و رفتن به پیری . میبینی ؟ گیر کرده ام بین برزخی که نه بهشت دارد و نه جهنم ، فقط درد دارد . نه بد اند و نه بد تر که بخواهم انتخاب کنم .. بندِ زیر پایم به این طرف و آن طرف سر میزند و من ، میدانم که روزی پرت میشوم به دوردست ترین جای خاطرات ..

من هنوز کودک درونِ آبنبات دوستم را نکشته ام ، هنوز منتظر است برایش مینیون زرد رنگی را بخرم که آن روز پشت شیشه برایش چشمک زد . همین دستان سردم را میگذارم بیخ گلویش ، آنقدر فشارش میدهم تا جان ببازد ، از احساس گناه نخواهم گریست ، فقط برای بار هزارم به مرگ خواهم نشست ..

آن وقت شده ام آدم باب میل این آدمها ، نه میل به حرف زدن خواهم داشت و نه دلیلی برای سکوت ، مثل یک دست نشانده هر چه بخواهند را بله خواهم گفت و بی اعتنا رد خواهم شد . تکه تکه ام را بهم خواهم چسبانید ، پیکری خواهم ساخت که از شکستگی ، به مرده ای بزند در آغوش آسمان ها ..


۱۴ نظر
ساده خان
۰۶ آبان ۰۷:۲۸
ینی دستتو رو اون بچه بلند کنی من میدونم و خودم , دهع زورش ب بچه رسیده , مینیونشم براش بخر

رفیخی کاش بهار بود درختا نورس بودن ترکه های درست حسابی داشتن تا ب حساب اون منفی باف درونتو میرسیدم تا این کودک درونت دلش خنک بشه حتی :))

تا ددابظی دیگر , شمارو ب خودم و خودمو ب خدا میسپارم ^_^

پاسخ :

کاشکی بهار بود .. کاشکی ..
ددابظ دوست جونی ^_^
פـریـر ...
۰۴ آبان ۱۸:۰۸
بدون کودک درون...آدم باید با شادیاش خدافظی کنه...

خوب باشی همیشه...

پاسخ :

مرسی عزیزم :*
امیر بهزادپور
۰۴ آبان ۱۱:۲۹
کودک درون را هوایش را داشته باش...در این روزگار اگر کسی نتواند حالت را خوب کند، او حواسش به تو هست..

پاسخ :

چی بگم والا :)
آرزو ^_^
۰۴ آبان ۰۰:۲۲
همین الآن نتیجه گرفتم وقتی ستاره‌های روشن رو می‌بینم باید اول وبلاگ تو رو بخونم ، نه اینکه از بالا به پایین بیام حتی اگه دومی باشی :))

پاسخ :

هاهاها ^_^
Haa Med
۰۳ آبان ۲۳:۰۹
منم پیر شدم. اینکه توی ریشم موهای سفید ببینم یا توی موی سرم، چیز تازه ای نیست.
پاراگراف آخرتون یه جورایی به من میخوره.

پاسخ :

حال خودمم هست :)
gandom baanoo
۰۳ آبان ۲۲:۴۹
چقدر دلگیر میشم هر بار...
نمیدونم آفرین بگم به قدرت قلمت یا غمگین بشم از غمت!!!
برات دعا میکنم فقط....

پاسخ :

مرسی عزیزم :*
مسافر ...
۰۳ آبان ۲۲:۱۴
سلام میگن شمام کم کار شدید درسته ؟

خیلی هم خوب 

پیری گاهی نه خیلی وقت ها خوبه آدم احساس خوبی داره 

میدونی برا چی برای این که حتی یه قدم هم که ده به مرگ نزدیک تری

پاسخ :

نه من پر کار شدم :)
همین طوره ..
~ فو فا نو
۰۳ آبان ۲۲:۱۰
اوه چه خفن نوشتی! :دی

پیام خصوصیاتو چک کن :)

پاسخ :

به چشم :))
گیره 📎📎
۰۳ آبان ۲۱:۴۹
بهار رو تبدیل به زمستون نکنن ی وخ:/

پیدا کن ی گوش شنوا.میدونم سخته ولی حتما هست.^_^

پاسخ :

زمستون شدم تموم شد رفت :)
نیست ..
آرین :)
۰۳ آبان ۲۱:۰۳
با نظر آراگل و با جواب خودت بهش موافقم :\
:) قوى باش :)

پاسخ :

سعی میکنم :)
Mr. Moradi
۰۳ آبان ۲۰:۵۳
در جواب اون نمیتوانم نمیتوانم‌های اصفهانی میگم که : من میتونم ... :) 

پاسخ :

ولی من و شکیلا هی میگیم که نمیتونیم :))
آقاگل ‌‌‌‌
۰۳ آبان ۲۰:۵۱
شما بگی پیر شدی من حتما تبدیل به فسیل شدم! :/

پاسخ :

دور از جون :)
ɐɹɐɓol •_•
۰۳ آبان ۲۰:۲۸
این کودک درون رو با چنگو دندون نگهش دار...



:: چیزی که ادم رو پیر میکنه گذر زمان نیست...حرف نزدنه...

پاسخ :

نه دیگه ، قراره بکشمش :)

:: حرف نزدنم نیست ، گوش شنوا نداشتنه :)
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان