Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

سعی میکنم همیشه با این لحن بنویسم دیگر

الان که دارم این را مینویسم ، نشسته ام پشت میز تحریرم ، شاید بهتر باشد برایش "میم" مالکیت نیاورم چون مال من نبوده و مال برادرم بوده ، برادرم یک میز دیگر هم دارد که آن را من نمیدهد ولی گذاشته است توی آشپزخانه تا خاک بخورد ، مثل دفتر فابرکاستل قرمزی که از من گرفت و هیچ وقت داخلش چیزی ننوشت ، اما به خودم هم برنگرداند . صندلی ام را روی پایین ترین حد تنظیم کرده ام و یکی یکی آهنگ هایم را سر میبرم ، میدانید بعضی آهنگ ها هستند که آدم هر وقت بهشان گوش میدهد گریه اش میگیرد ، بعد وقتی آدم در شرایطیست که فقط بغض دارد و نمیتواند گریه کند ، وقتی از اینها گوش بدهد انگار وجه ی آن آهنگ خراب میشود ، انگار دیگر نمیشود پلی اش کرد . میخواستم بنویسم که اوه شِت ، من خیلی وقت است گریه نکرده ام ، بعد انگار یکی زده باشد پس کله ام که یکهو یادم آمد همین دیشب بود که صرفاً بخاطر بیکفایتی خودم گریه میکردم . احساس یک آدم آشغال بی مصرف را دارم که فقط مثل زالو چسبیده به زندگی دیگران که تعریف از دیگران اینجا همه ی کسانی هستند که در کنارم زندگی میکنند . رابطه ی زندگی مان کاملا انگلی ـست ، من فقط سود میکنم و طرف مقابلم ضرر میبیند ، من از این حال آشغال که چندان مطمئن نیستم صحیح باشد تنفر خاصی دارم .

باعث میشود من احمقانه فکر کنم و منطقم را کنار بگذارم ، من همیشه به طرز احمقانه ای عاشق طرز تفکر خودم هستم که نسبت به هر چیزی دیدگاه طنز ، منتقدانه و اصولی خودش را دارد و این شاید از نظر بقیه درست نباشد ، به درک . از نظر خودم درست است ! ولی خب توی این مواقعی که گفتم مغزم فلج میشود ، شاید یکمی زیادی احساساتی بشود یا مثلا دیگر عن قضیه ی جدی بودن را دربیاورد و یا مثلا خودش هم نفهمد چه شوخی هایی میکند . این یارو هارا دیده اید میگویند هوی عجغم ! منو نیگا ! همه یه طرف ، تو یه طرف دیگه ! بعد من الان باید هوار بزنم ، یقه ی هاله را بگیرم توی دستم و بگویم هوووووی گوساله ! همه ی زندگیم یه طرف ، توی گوسفند ریـ*دی رو همون یه طرف ! :|

کافی است بگویم دلم تنگ شده ، بگویم روحیه ندارم ، همه میروند روی منبر که هاع ! اینها همه اش تاثیرات رقابت است ، اصلا اصل رقابت همین است و رقابت اگر زندگی ات را قهوه ای نکند رقابت نیست . پیشنهاد من این است که دیگر این پست را نخوانید چون خودم هم نمیدانم تا چه حد قرار است بی تربیت بشوم و حد شخصیتی خودم را برای نشان دادن تنفرم نسبت به هاله پایین بیاورم . ما دیگر دوست نیستم [نفس عمیق کشیدن حضار] البته این که میگویم دیگر دوست نیستیم بدین معنا نیست که بغل دستی نباشیم یا هر چیز دیگری ، فقط اینکه من دوست دارم زنگ تفریح تنها باشم برایش توجیه شده است و دیگر تیکه نمی اندازد که اررره ! توی نکبت منو کاشتی رفتی ! در صورتی که خودش مثل بزهار [من نمیدانم بز ها هار میشوند یا نه ، اگر نمیشوند از محضر تمامی بز ها عذرخواهم] با بچه ها میخندد . به درک . من میدانم انقدر گشاد گشاد میخندد تا روزی دهنش جر برود :| مثلا دیگر اینکه من دوست ندارم بی اجازه سر وسایلم برود برایش هضم شده است و دیگر کاری به کار هم نداریم ، سوال های مسخره از من میپرسد و من را به خنده می اندازد ، شاید تازه داریم میفهمیم چطوری باید کنار هم مسالمت آمیز زندگی کنیم .

امروز یک بغض گنده ای توی گلویم بود که هر چقدر هم که بر موج غم نشسته منم گوش دادم خالی نشد ، یک نفر برود "بر موج غم اسکی سوار منم" بخواند ، مرسی . اه :| ساعت پنج و نیم بیدار شدم تا از زنداداشم و داداشم که داشتند میرفتند تهران خداحافظی کنم ، بعد پانته آ آمد در خانه مان را زد ، سرویس را منتظر گذاشته بودم انگار . بعد از آن پدرم کلی رفت روی منبر که های دخترک سر به هوا [ناموساً پوکر نشوید] ایا درست است که وقتی زندگی سخت میشود کم بیاوری ؟! دوست داشتم پروانه ی کوچک مرده لای دستمالم را نشانش بدهم و بگویم : اگر به جای اینکه اجازه بدهی من حرف هایم را با این بزنم بیایی با هم مثل دو تا مرد حرف بزنیم کم نمیاورم ، ولی نگفتم . باز ادامه داد که رانندگی کردن در جاده ی خلوت لطفی ندارد و آدم باید سازگاری با نیسون [همان نیسان شما خارجکی ها] را یاد بگیرد ، گفتم : مثل اخلاق خوب میمونه بابا ، آدم هر وقت همه چیز باب میلشه خوش اخلاق باشه که هنر نکرده ! به وضوح به هم تیکه میپرانیم ، داشتم میرفتم توی اتاقم که گفت : به هر حال گفتم که پرتکرار نکنی این ترفندت رو ! جواب دادم : هر وقت پرتکرار شد میتونی تذکر بدی بابا .

رابطه ی سرشار از عشق دختر-پدری مان رفت توش چش و چالتان ؟! رفت یا بیشتر توضیح بدهم ؟! بعد تا ساعت ده خوابیدم ، بعد کار خاصی نکردم پ کف نت پخش و پلا بودم تا همین الان که این را نوشتم . 

باز هم میتوانم بنویسم ، ولی دیگر حالش را ندارم . ددابظ

درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان