Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

من باز عاشقانه نوشتم :|

یک روز بالاخره ، تمامی دخترانی که "الف" خوش آواز اسمت را بر زبان می رانند را

به توبره میکشم

بعد همه ی جهان را ساکت میکنم و

صدایت میزنم

الف جان ؟!

الف جان ..؟!

سکوت

هیچ وقت جواب خوبی نبوده و نیست

بگو جانم ..

تو نمیترسی ؟!

من میترسم .. از تو 

از همه ی خاطره هایت

از این صدای لعنتی ات

و بیشتر از همه از خودم ..

میترسم فردا

دخترت موهایش را خرگوشی ببندد

پسرت با تفنگ بنگ بنگ کند 

و من هنوز 

پشت حیاط خانه ات باشم و

این جانِ نیمه جان را

با سیگار دود کنم ..

پ.ن:

بخدا نمیدونین چقدر بهم فشار اومده که همچین چیزایی به ذهنم میرسن ! :| ای کاش می مردم ، فردا مدرسه نمیرفتم بعد واسه پس فردا باز زنده میشدم :|

درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان