Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

چه برایمان آورده ای پاتریک ؟! :))

یه هفتمی داریم خیلی بچه ماهیه :) انقدر ماهه من بهش تافت میزدم و ادای تافت زدن رو در میاوردم و در همون حال تف تف هم میکردم که همینجوری ماه بمونه :)) سیدم هست و خیلی دوستش دارم :)

بعد یکمم تپله ، امروز اومدم سر به سرس بذارم پشت سرش ایستادم و به داغون ترین صورت ممکن گفتم : شما که سواد داری واس هر سوال هزار و یک جواب داری ، بگو ببینم !؟

دختره برگشت و من اصلا دقت نکردم که یکی دیگه ست و من نمیشناسمش ، همینجوری ادامه دادم : شما خونتون مورچه داره ؟!

و خب گند زدم ! چون اون دختره همون پیس پیس تافتیِ خودمون نبود و یکی دیگه بود :| کلا شخصیت یک سال بالایی رو زیر سوال بردم :| والا حق دارن هر جا نشستن بگن دَهُما خلن :|

نمیدونم چرا همچین شوخی ای داشتم میکردم واقعاً :| 

.

پس از اینکه معاونمون منو در حالی که دارم دارق دارق بشکن میزنم و میرقصم و پارسال بهار دسته جمعی میخونم دیده ، یا فکر میکنه من یه وحشیِ جانی ام ، یا فکر میکنه من یه وحشیِ جانی ام :|


.

 

اینکه گاهی دلم میگیرد

گاهی دستانم به زندگی نمیرود

گاهی یک حصار به دور خودم می کشم

و رویش مینویسم: تا اطلاع ثانوی

 خسته ام

دلیل نمیشود که تو

آمدنت را به تعویق بی اندازی

دلیل نمی شود که به شانه ی دل شکسته ها نزنم و نگویم :

عزیز جان...

خدا هست... خدا هست... خدا هست

اصلا همه این حال های لعنتی لاعلاج

چاشنی زندگی است

وهیچ دلیل نمیشود 

من باز به خود نیایم

چای دارچین نگذارم

باز هم برای تو ننویسم 

و میان یک دنیا اشک

با چشمانی تار

روی کاغذ خیس حک نکنم:

چقدر جای شانه هایت کنارم خالیست

 

 

وقتی که میرفتی..بهار بود..

تابستان که نیامدی..پاییز شد..

پاییز که برنگشتی..پاییز ماند..

زمستان که نیایی..پاییز می ماند..

تورا به دل پاییزیت..

فصلها را به هم نریز

 

 

مگر نمی‌شود

آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد...

و برای خودش گریه کند؟

 

 

گاهی دلم میخواهد بگریزم از اینجا

حتی از اسمم...از اشاره...از حروف...

از این جهان بی جهت 

که میا ...که مگو...که مپرس...

گاهی دلم میخواهد بگذارم بروم بی هرچه آشنا

گوشه دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم

بی هیچ گذشته ای

به یاد نیارم از کجا آمده...کیستم...اینجا چه میکنم...

به یاد نیاورم که فرقی هست

فاصله ای هست

فردایی هست....

گاهی واقعا خیال میکنم 

روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام...

راهی نیست

باید چمدانم را ببندم 

راه بیفتم...بروم...

و میروم

اما به درگاه نرسیده از خودم میپرسم

کجا...؟

کجا رادارم...کجا بروم...؟...

 ...

شاید باورتان نشود ولی خرمالو های نارنجی توی حیاط این همه حرف برای زدن دارند!!!


.

یک روز بالاخره ، شماره ات را از یار های رنگارنگ ـَت خواهم گرفت ؛

سرِ قدم های لرزانم فریاد خواهم زد ؛

همه ی باران هارا در مشت کوچکم خواهم فشرد ؛

میروم سراغِ تلفن عمومیِ خراب محله ـتان که

به طرز معجزه آسایی کار میکند ، 

برای من 

برای اعترافی که هیچ وقت گفته نشد ..

شماره ی لعنتی ِ نارُندت را آوار میکنم روی دکمه های تلفن ،

و صدای پر صلابتِ توست که از آن طرف میگوید : بله ؟!

بعد من مچاله میشوم گوشه ی کیوسک ؛

انگار از بیشتر نداشتنت واهمه داشته باشم ...

بعد همه ی جانم را میریزم توی این صدای خش دارِ لعنتی ،

و با تمام وجود فریاد میزنم : 

دوسِت دارم .. 

دوســــِــــت دارم لعنتی ..

صدای بوقِ ممتدِ قطع کردنت ؛

صدای شکستنم ..

نابود شدنم ..

زار زدنم به گوشِ در و دیوار فلزیِ این زندان ..

لعنتی ، من همه ی جانم را ریخته بودم توی آن صدا .. 

چرا نشِنیدی ؟!


.

کلاس هفتم یا دوم راهنمایی قدیم که بودم ، خیلی بچه ی رقیق القلبی بودم ، یکمم فازم زیادی معنوی بود ، الان دیگه نمیتونم اونطوری باشم واقعاً .. خب بگذریم ! عای واز سیینگ دت روزگاران خوشی بود ، فقط کافی بود یه نفر بگه کمک ! من عین باب اسفنجی که مغزش ژله ایه دو تا گوش مخملی در میاوردم و عین فرشته ی نجات کمک میکردم !

طبیعیه که خیلی ازم سواستفاده شد ، مثلا یه کلی نقاشی و طراحی و خط و انشا و تمرین نوشتم ! یا مثلا یادمه یه کتاب گردوی دانش (!) ریاضی داشتیم که من همیشه تمرینام رو کامل و درست مینوشتم و همیشه میدادمش دست بچه های کلاس ب که بعد از ما کلاس داشتن ! و خب یه جور بدی شده بود ، همه فقط ازم کمک میخواستن و من چون حالم از اون وضع بهم میخورد تغییرش دادم :| 

خودمم نمیدونم چرا اینقدر دارم حرف جانبی چرت و پرت میزنم و موضوع اصلی رو نمیگم -___- آقا یه روز داشتم میرفتم سر ایستگاه -اون موقع سر کوچه نبود- که یهو یه دختره اومد یکم هلم داد و در حالیکه نفس نفس میزد گفت : سلام خوبی ؟! 

من اون لحظه عین مشنگا فقط نگاش کردم ! خودش ادامه داد که میخواد بره مدرسه و پول نداره !!! میخواد با تاکسی بره و من "باید" بهش پول میدادم !!!

خب اینطوری شد که من اون لحظه اصلا نتونستم به این هم فکر کنم که خب میتونستم بگم برو خونتون از مامانت پول بگیر ، یا مثلا همینجا بشین تا سرویست بیاد !

دست کردم توی جیبم ؛ کرایه ی تاکسی اون موقع کمتر از پونصد تومن بود ، حینی که داشتم از بین پولام یه هزاری جدا میکردم تا بهش بدم ، همه ی پولام رو از دستم کشید و رفت !!

همیشه یه سری پسر سر ایستگاه تاکسی هستن که منتظرن تاکسی بیاد ، دختره پولامو نشون یکی از اون پسرا داد ، با هم سوار یه پیکان نارنجی شدن و رفتن !!

به قدری احساس حماقت کردم و میکنم و بعداً هم از یادآوری این مسئله خواهم کرد که صدای عرعر توی گوشم پخش میشه و فکر میکنم گوش مخملی ام !!

اون لحظه من فقط واسه اینکه به کسی کمک کرده باشم و تونسته باشم کارش رو راحت تر کنم بهش پول دادم ولی خب همچین چیزی پیش اومد به هر حال :|||

بعد از همچین اتفاقاتی ، بیشتر مصمم میشم روی اینکه از دور به حدی جدی به نظر برسم که کسی حتی نتونه پیش خودش فکر کنه که خب من الان میرم مخش رو میزنم ! هارهار !

هر چند که آدم آشغال همه جا هست و من ، حقیقتاً هم دوست دارم اونارو بکشم ، هم خودم رو !!


.


امروز خواهرم ناهار پخته بود ، به جای اینکه گوجه بزاره زیر گوشت روش ، برعکس گذاشته بود و فاجعه آفرینی کرده بود در حدی که میشد به عنوان یکی از شاهکار های خلقت ازش یاد کرد . تو اولین لقمه ـم هم مورد نامطلوبی مشاهده کردم توی غذام ، تو لقمه ی دوم هم ایضاً . که خب نمیگم چی بود که حالتون بهم نخوره انقدر شدید :|

بعد دیگه وقت نشد چیزی بخورم ، تو راهم که برمیگشتیم بابام گفت بیا بریم شام بیرون .. منم خودم رو مجازات کردم بخاطر نات ردی ای که گفته بودم و بیخیالش شدم :| 

بعد اومدم خونه دیدم مامانم هیچی نپخته و در حال غذا دادن به پوی گوشیِ بابامه !! لذا تصمیم گرفتم تخم مرغ سر ببرم به یمن اتفاقات مبارکی که امروز زارت زارت میفته :|

قرار شد هر کودوم یه لقمه بخورن ! دو تا واسه خودم بود بقیه ـشم مال اونا طبعاً . باورتون میشه نصف یه تخم مرغ هم به من نرسید ؟! :|

جا داره یادی کنم از قانون "منم یه لقمه میخورم" ـِه استاد فیلسوف بهارلله پاتریکیان رضی الله عنه یخلد فی الجنه که میفرماید : هر کی میگه من یه لقمه میخورم ، به صورت مستقیم داره میگه من یه لقمه بهت میدم بخوری !

برای جلوگیری از پیشامد های احتمالی ، ابتدا سهم خود را کنار گذاشته و بعد توشه ی "منم یه لقمه میخورم"ـان را میدهیم .

با هژگل :)))

اینام تخم مرغام :|


.


صدام زد ، گفتم نات ردی ..

از این اخم الکی ـا کرد ، صداشو صاف کرد و گفت : این تیکه رو فارسی میگم بچه ها ، برای هر نات ردی من براتون پنجاه میزارم . صد البته که اگه جبران کنین تاثیرش کم میشه .. صد البته که بحث دانش آموزای خوب و ثابت شده ، همیشه جداست .. بعدشم لبخند زد !

پاک کنم تو دستم بود و به صورت غیر ارادی داشتم فشارش میدادم ، دستمو میکشیدم روش ، ریز ریز میشد و میریخت پایین ..  

اومد پاک کنم رو گرفت و یه مثال با پاک کن زد ..

خب میدونی ، ای کاش دعوام میکرد .. اینجوری خیلی شرمنده شدم ..

ولی این وضع نمیمونه .. من اوضاع رو جمع میکنم .. 

هعی ..


.

چیدمانِ قبلیِ اتاقم جوری بود که وقتی وارد میشدی تخت اولین چیزی بود که میدیدی ، بالاش هم پیریز بود و بنده ی مقرب خدا بودم :دی 

عادت داشتم می ایستادم دم در و بعد یهو تبلتم رو پرت میکردم رو تخت ، چند روزی میشه که چیدمان رو بخاطر سال تحصیلی عوض کردم و تختمو گذاشتم پشت به در ، بعد چند دقیقه پیش طبق عادت رفتم و تبلت نازنینم رو پرت کردم تو هوا ، با صورت اومد زمین :|

خدایا چرا منو شِفا نمیدی خب ؟! خودم هیچی ، تبلتم گناه داره :| 

+مرسی از همه ی دوستانی که تو چالش شرکت کردن و یا خواهند کرد :)


.


بدترین سوتیِ زندگی ـت چی بوده ؟! 

 1. کلاس ب قبل از ما زبان داشت ، از اون کلاس نگفته کوئیز گرفته بودن ، من داشتم از حیاط میومدم کلاس که بهم گفتن عابدی [دبیر] کوئیز میگیره ! منم گفتم : گـ* خورده عابدی !!! بعد یهو یکی از کنارم رد شد رفت کلاس درو بست ، دقیق که نگاه کردم دیدم خود عابدیه !!!

 2. عقد خواهرم بود ، یه خانم مسنی اومده بود که من نمیشناختمش ! صدای آهنگ خیلی بلند بود و بخاطر همین مجبور شدم داد بزنم ، همین طوری که داشتم هوار میزدم گفتم : مااااامااااان این زنه هم دعوته ؟! بعد مامانم گفت : یااااامااااان عمه ی باباته !!

3. داشتیم طرز کار فاضلاب رو بررسی میکردیم ، استاد گفت : هر کی گفت لوله فاضلاب منزل چرا میپیچه ؟! من واقعاً نمیدونم رو چه حسابی دست گرفتم و گفتم : برای اینکه "چیزا" گیر کنه تو پیچ ! واقعاً آدمو نابود میکنید با چیزایی که باید اعتراف کنه :-"

 4. امیر[شوهر خواهرم] اولین بار بود اومده بود خونمون ، خیلی جدی و سر به زیر داشت خداحافظی میکرد که یهو دستش رو دراز کرد ، من فکر میکردم میخواد باهام دست بده ، دستمو دراز کردم که دیدم دستش رو برای هدایت کردن خواهش دراز کرده ! و همین جوری دست من تو هوا خشک شد تا رفتن !!

 5. زنداداشم دو تا پسردایی همسن من داره ، رفته بودیم شمال پیششون ، بحث سر این بود که کائِن معبد یا کاهنِ معبد ، من با چه اعتماد به نفسی که من تیزهوشانی ام همه چی بلدم (ارواح عمه ـم!!) میگفتم کائن ! بعد مامان خودم گفت : این زر میزنه بابا کاهن درسته !! :|

 6. از این مورد واقعاً خجالت میکشم !! یه دوستی داریم که خیلی با هم رودروایستی داریم ، خیلی هم کم رفت و آمد میکنیم ، دو تا بچه ی هشت ساله داره (دوقلو) که خیلی خونوک و بی ادبن ، داشتیم دور هم آش میخوردیم که باد خیلی تندی اومد ، روسری ـم افتاد ، کاسه آش هم رو پام بود !! دستم رو بردم سمت روسری ـم که درستش کنم یهو آش کپ شد روم !! بعد همین دو تا بچه ی مذکور گفتن : واااای مامان اینو ، موهاش از زیر روسری باز شدن ! اون یکی گفت : بلدم نیست آش بخوره ! هر سری که این یادم میاد گلومو بغص میگیره ، بسکی خجالت کشیدم !!

قشنگ ترین عکسی که از طبیعت گرفتم :

توضیح نوشت : موردایی که سه تا رای داشت سه تا بود ، من دوتاش رو مینویسم :

اولین خاطره ای که از زندگیت داری چیه ؟!

خونه ی عزیز اینجوری بود که واردش که میشدی ، یه راهرو داشت و در ادامه ی راهرو ، پله های چوبی میرفت بالا ، بالای پله ها دستشویی بود ، چوب نرده هم قهوه ای خیلی تیره بود ، کنار پله ها حیاط بود با باغچه ای که همیشه ریحون داشت ! خاطره ی محوی که یادمه اینه که خواهر و برادرم نشسته بودن کف حیاط و صبحانه میخوردن ، من حینی که داشتم از دستشویی میومدم بیرون تو پله ها خوردم زمین .. جای زخمش هنوز روی زانوم هست .. :)

یونیفرم مدرسه :

و دیگر هیچ :)


.


نه قلمی در کار است و نه جانِ سرشاری که بتواند بنویسد ، من فقط آنچه هست را برایت مینگارم ، این یک نامه است ، نامه ای که بر خلافه همه ی نامه ها "به نام خدا ، عزیزم سلام" ندارد ، آدرس فرستنده ـَش میشود کوچه ی آه پلاکِ بغض و آدرس گیرنده اش میشود کوچه ی خیال پلاک ِخام . 

اینهمه از دوست داشتنت ترسیدم ، اینهمه نگفتم ، آخرش چه شد ؟! برگشتی ؟! نه . تو برنخواهی گشت ، تو لعنتی ترین بازمانده ی جنگی که هیچ وقت به کشور خودش بر نمیگردد . 
حالا که قرار است دیگر منتظرت نمانم ، حالا که قرار است دیگر برنگردی ، چه سودی به من میرسد از پنهان کردنِ این دوست داشتن ها ؟!
بگذار بگویم ، اصلا بیا دستم را بگیر برویم نوکِ قله تا برایت فریاد بزنم که چقدر دوستت دارم ..
خب مردم توی نامه هایشان چه میگویند ؟! میگویند همدیگر را دوست دارند ، یا مثلا دلشان برای هم تنگ شده و اینجور چیز ها . خب ، دوست داشتنت را که گفتم ، دلتنگی هم .. به اندازه ی خنده هایمان ، به وقت چهارِ صبح دلتنگم . این را هم گفتم ، دیگر چه بگویم ؟!
خب تو ، قرار بود باشی ، قرار بود یک جوری آرامِ این جانِ بی قرار باشی ، ولی نیستی . خب ، من هم میروم ، همه ی حرف هایم را و هر چیزی که میتواند تو را به باد من بیندازد را همین جا میگذارم ، تا شاید روزی به یادم بیفتی .
من را ببخش عزیزم ، دیگر نمیتوانم ادامه دهم ، هیچ کاری هم به نامه های مردم ندارم ، اصلا فقط این را نوشتم که بگویم هنوز دوست دارمت ، همین .
مواظب خودت و دستان مردانه ای که این روز ها در دست میگیری باش ، دوست دار تو :
مردی که دوستت داشت .

.

عزیزِ روز های دلتنگیِ بی امان ، دردِ این جانِ نیمه جان را شاید ، تو بفهمی ..

همان طور که من درست وقتی مشغول روزمرگی هایم هستم ، یک هو چیزی در شمالِ غربیِ این جان که متعلق به توست فرو میریزد ، حالِ خوب و بدت را از این فاصله ی ناقابلِ هزار کیلومتری حس میکنم و سعی میکنم یک جوری ، خودم را میانِ لحظه هایت جای دهم ..

نمیدانم برای امتحان ریاضیِ امسالت ، امتحان دفاعی و دینی ِ امسالم ، کنارِ هم هستیم یا نه .. نمیدانم نیم ساعت به نیم ساعت برایت کامنت خواهم گذاشت یا نه ..

نمیدانم یک بارِ دیگر صدای خنده هایت را -از همین فاصله ی هزار کیلومتری ناقابل- خواهم شنید یا نه .. نمیدانم ..

من هیچ کدامِ این ها را نمیدانم ..! و در اوجِ ندانستن ؛ تو برایم دوست داشتنی ترینی ..!

بارها گفته ام دوستت دارم ، به اندازه ی وسعتِ سیاه چاه  -تاکید میکنم ، تکرار کن ! سیاه چاه- و به ماندگاری ِ ستاره های روشنش ، دوستت خواهم داشت ..

آدم ، محکوم است به دوست داشتنِ بعضی ها ، یک جورِ خاصی می آیند ، با دست های خالی ـشان رنگ میپاشند به روز های خاکستری ، آنقدر بی مقدمه می آیند که تو فقط باید دوستشان بداری ..

دامنت را رنگ کردم ، لبخندت را تجسم کردم ، دست هایت را که رنگ میکردم ، لبخند را به چشمانت تصور کردم :)

کلمه کلمه ی متنِ دوست داشتنت را با بغضِ خوشحالی مینویسم ، خوشحال از بودنت ، از داشتنت .. 

تو خوبی ، و این پایانِ همه ی اعتراف هاست ..


.


فکر نکنید امروز به فکر بدهی هام نبودم ، فعلا بزرگ ترین بدهی ـم یه اتاق مزتبه که هنوز براش هیچ غلطی نکردم ، و بعد از اون نقاشی ای که خیلی وقته قولش رو دادم به فاطمه ، امروز خیلی رو این فکر کردم که چجوری بکشمشون که خب به نتیجه ی مطلوبی رسیدم :))) میخواستم تختم رو بزارم پای پنجره بابام نذاشت ، گفت سردت میشه فلان میشه و اینا ، قرار شد کلا بزارمش یه طرف دیگه ، میز تحریر رو بغلش و کلا هر چی کمد و میز دیگه هست رو یه طرف دیگه ! یه تشک هم پهن کنم برای وقتایی که دوست دارم حین فحش دادن به درس ، مشقامو بنویسم و چای نبات کوفت کنم :))) این کارارو تا فردا شب میکنم ! قولِ مردونه میدم !

پارسال  31 شهریور همه ی دخترخاله ها جمع شده بودیم پارک بانوان ولی خب اصلا به من خوش نگذشت و بخاطر همین خوش نگذشتنِ بود که یادم مونده ! امسال بهتر بود واقعاً ، از بس عکس خوراکی کردم تو چش و چالِ خواهرم اونم با من همصدا شده بود و میگفت بریم بیرون ، مامان بابام گفتن بعد از اون سری که فست فودی محبوبمون غذای مزخرف گذاشتن جلومون قصد دارن دیگه فست فودی نرن ، ما هم گفتیم قارچ و دلمه و ذرت و اینا بخرن خودمون درست کنیم ! آشپزخونه رو گذاشته بودیم روی سرمون به معنای واقعی ! اون لحظه که مامانم داشت میرفت بیرون فقط با یه نگاه خاصی ازمون خواهش کرد که خونه رو آتیش نزنیم !

الان فقط یه قسمتی از فرش کف آشپزخونه سس مالی شده و یه دیس شکسته ، همه ی لیوانا کثیف شدن و هیچی سر جاش نیست ، الان فقط منتظریم مامانم بیاد حقمون رو بزاره کف دستمون D:

دلم اسنک نمیخواست ولی ، بهتر از هیچی بود ! خوشمزه هم شده بود ایضاً :| :)

الان هم خستم ، هم دوست ندارم برم مدرسه ، هم سرم از بلندی صدای آهنگ درد گرفته و هم کشش سلول های معده ایم رو حس میکنم !

همین ..


.


ددابظ ناخنِ بلند ،

ددابظ موی کج ،

ددابظ لاک زدن ،

استرس لاک پاک کن داشتن ،

روسری رنگی و نخی ،

مانتو های تابستونه ،

هندونه های یخ ،

یخ در بهشت پرتقالی ،

بستنی مخصوص شکلاتی ،

در رفتن از زیر ریاضی ،

مسئله پیچوندن ،

از دبیر عکس گرفتن ،

یخمک آلبالویی ِ بعد از کلاس فیزیک ،

خوابیدن تا دوازده ظهر ،

طرح 1.1 ،

تو حیاط خوابیدن ،

آب بازی کردن ،

پس کله ای زدن به کودکان زیر  10 سال ،

کارت بازی کردن ،

مسافرت رفتن ،

خواب آروم داشتن ،

بی استرسی ،

و ســــــــلام دغدغه !

سلام استرس !

سلام امتحان ریاضی !

سلام چهارده های فیزیکی !

خوابیدن تو نمازخونه !

تلاش های بی نتیجه !

معلمای سخت گیر !

همکلاسی های مزخرف !

کلاس تکونی قبل از عید !

پچ پچ وسط کلاس !

هپروت رفتن وسط زیست !

مسخره کردن معلما !

با استرس خوابیدن !

کج شدن دوباره ی انگشتای دست !

جزوه نویسی رنگی رنگی !

جا موندن از سرویس !

التماس کردن برای خواب !

پاره کردن کتاب دفاعی !

کیک خریدن و لغو امتحان !

دعوا سر بیست پنج صدم !

بدبختی !

فلاکت !

سلام ...

این پست بین البدهی بود :|

الحاقیه :

وقتش نشده ایمان بیارید ؟!


.


من این نقاشی رو بدهکار بودم و شاید یک "دوستت دارم"ِ غلیظ رو ..

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینه را غرق تماشا ببری

مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گور بابای دلی را که بـــه اغوا ببری

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم

به چه حقی مثلن شهرت لیلا ببری

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری

پ.ن: 

عزیزِ ناشناسی واسم کامنت گذاشته این روزا نامتعادلی ، یا خیلی خوبی یا خیلی داغونی ، سری به خودت بزن .. با توجه به اینکه آدرسی نداشت ، اینجا میگم که لهِ ام ، لهِ لهِ له .


.


عزیز تازه رفته بود ، داغ دلمون هنوز تازه بود ، خودمون ، دلمون ، دیوارای خونمون ، همه مشکی پوش بودیم .. یه روز از طرف مدرسه مامانم اینا رو بردن خانه ی سالمندان .. بعضی هاشون آشنا بودن ، عمه ی پدرم مامانم رو شناخته بود ، فقط یه کلمه ازش پرسیده بود : حالِ مادرت چطوره ..؟! رنگ از رخِ مامانم پریده بود ، جلوی همه ی شاگرداش گریه کرده بود .. 

به نام خدا عزیزم سلام یه کمی بی حالو مریضم الان
خیلی واست نوشتم دریغ از جواب حس میکنم که اینروزا غریبم برات
اینجا هر کی تویه حسش غرقه این دیوارا انگاری طلسمش کرده

خونه ی سالمندان خودت فکر کن این کلمه حتی خود اسمش تلخه

تا یه مدت مدیدی حق نداشتیم از کنارش تکون بخوریم ، فقط کافی بود نیم ساعت تنها بشه تا باز صورتش رو غم بگیره و اشک بریزه .. میگفت شما حق ندارین منو ببرین خونه سالمندان ، من خودم کار میکنم ، حقوق دارم ! وسطِ گریه هاش یهو زل میزد تو چشمای برادرم و میگفت : نزاری منو ببرن حسین ..! خب ؟!

میگن زندگی یعنی نفس کشیدن باید تا آخر عمر تو این قفس بشینن
این یعنی رسیدن به آخرای عمرم روزی که منو آوردی اینجا مردم
بعضی وقتا اینجا قدم میزنم آلبومه جوونیامو ورق میزنم

تنها یادگاری که میتونم بگیرم تو دستام قطره های اشکا چیکیدن رو عکسا
اینم بگم اینجا هوامونو دارن سر وقتش غذا و دوامونو دادن
ولی این منو سر خوش میکرد که فرزند خودم منو تر خشک میکرد
یه جورایی این یه تعهده وگرنه احتیاجی ندارم به ترحمت
گفتم میخوای برم تو انکار نکردی حتی واسه موندن من اصرار نکردی

اینجاش رو که میخونه ، واسه همه وقتایی که وقت و بی وقت مادرم رو بیدار کردم ، ازش آب خواستم یا مریض بودم و اذیتش کردم دلم میخواد سرم رو بکوبم تو دیوار .. واسه همه وقتایی که میگه قرصش رو بهش بدم و انقدر خسته بازی در میارم تا خودش بلند میشه بر میداره .. من چقدر بَدَم ..!

ممنونم واسه ی موافقتت ممنونم به خاطر مراقبتت
نمیشه اسباب مزاحمتت کسی سراغمو گرفت بگو مسافرته
خلاصه من که دیگه تمومه کارم من که دیگه عادت به نبودت دارم
لااقل از اینجا رد شدی یه سری بهم بزن یه دست هم تکون بدی من قبولت دارم

پدرم ، این اسطوره ی محکمِ زندگی ، این روزا خمیده شده .. موهای مشکی ـش سفید شدن .. قبلا ً که میخواستم از بینِ جمعیت پیداش کنم ، انگار داشتم آسون ترین کارِ دنیا رو میکردم .. پدرم همیشه قدبلندترین ، خوشپوش ترین بود ، محکم و بلند قدم بر میداشت و سرش همیشه بالا بود .. دیروز که میخواستم پیداش کنم ، دیدم دیگه قامتش محکمیِ سابق رو نداره .. خمیده شده بود بابام .. موهای دستش و حتی موهای ابروهاش دارن سفید میشن ولی ، برق نگاهش همونه ..!

یه کم چشماتو وا کن به این تنها نگاه کن به منی که چشمتو با اشک هیچوقت تر نمیکردم
نگاهتو فهمیدم از اینجا دارم میرم دیگه باز هم به اون خونه هیچوقت بر نمیگردم

یه روز یه مردی اومد باباشو ول کرد روز بعد پیرمرد از دنیا دل کند
به یاد اون لحظه خیس میشه پلکم چون از پیری نمرد از غصه دق کرد
میدویی به خاطر هیچی آخرم میمیری یه خاطره میشی

من چرا اینقدر دیر دارم میفهمم کسی که با بغضِ من بغض میکنه بابامه ..؟! مامانمه ..؟! چرا اینقدر دیر ..؟! من چقدر خودخواهم .. چرا الان باید یادم بیاد که هر بار بعد از حرف زدن از عموت که بچه هاش ایران نیستن بغض میکنی ؟! میگفتی : غصه نخور دخترم ، ناراحتش نباش ، خیلی ها هم هستن که "میخوان" پیش هم باشن ، "نمیتونن" .. بابا من بغضِ تو چشمات رو دیدم و ساکت موندم ..؟! وایِ من ..

از این موردا زیاد دیدم البته آدم خوبم اینجا میان میرن

یه جوونه بعضی وقتا با دسته گل میاد اولین روزا از اون دورا دست تکون میداد
اونم میاد اینجا واسه دادنه روحیه ظاهرا که آدم خوبیه
اون منو نمیشناسه واسه ثوابش میاد امیدوارم یه روزی جوابش بیاد
یه وقتا که حرف میزنه چشامو زود میبندم فکر میکنم تویی به جای اون

قبلنا میگفتی تو قصه ات یه قهرمانم الان که پیر شدم برجه زهر مارم
آدم ول میکنه قهرمان قصشو نه نه تو خودت نرو فس نشو

قهرمانِ زندگیِ من .. دوست داشتنی ترین سوپرمنِ دنیا .. جنتلمنِ مهندسِ بداخلاق .. هیچ کس حق نداره دست فرمونش از تو بهتر باشه ، هیچ کس حق نداره از تو تندتر بره بابا .. هیچکس .. 
من قهرمانِ قصه ـم رو هیچ وقت ول نمیکنم ..! نوکرش هم هستم ..

فقط اینو بدون دلم ازت پر بود حسابی میخوای اسمه خودتو الگو بذاری
یه درخته پیرو از توو باغ کندی ، حالا چی میخوای اونو تو گلدون بکاری

یه کم چشماتو وا کن به این تنها نگاه کن به منی که چشمتو با اشک هیچوقت تر نمیکردم
نگاهتو فهمیدم از اینجا دارم میرم دیگه باز هم به اون خونه هیچوقت بر نمیگردم

دیشب خواب دیدم ،دارم گلای باغچمونو آب میدم
تو هم سر حالو راضی در حاله بازی زندگی میداد معنای خاصی
بهم گفتی چشم بذار من هم به سرعت چشم رو هم گذاشتم فقط شمردم
ده بیست دیگه نشمردم دیدم گلای باغچه همه پژمردن

دوچرخه ی نقره ایِ حسین .. دوچرخه ی کمکی دارِ بنفشِ من ..! حیاطِ سرسبزمون با درخت انگورش و  کاجی که با هم کاشتیم .. ایوون آجری با هندونه های قرمز .. بادکنکِ صورتی رنگی که از آب پرش کردیم ، خندیدنامون .. من اینارو یادم نمیره بابا .. قول میدم یادم نره ، قول میدم نزارم گلا پژمرده بشن ، قول میدم معنای خاصِ زندگیمون ، کمرنگ نشه ..! 

وقتی برگشتم دیدم که قد کشیدی گفتم چرا نمیای کنار من بشینی
گفتی بینه دردامون یه باری وقت این رسیده دیگه تنهامون بذاری
چه حسی بدی هیچی دوباره نمیشه مثه قدیم
نه بهتره توو بطن قصه نریم سادست یه روحه زخمی یه جسم ضعیف

یعنی من همون که با هزارتا مشغله واسش مهم بود که قلبه تو نشکنه
راه دور نمیره که واسه بچمه زحمت کشیدم بالا باشه پرچمت
بعد این همه سال با این اعصاب خسته ام مهم بود تو باشی عصای دستم
از اون فکرا دیگه هیچی نموند دیگه به هیچکی نمیگم پیر شی جوون

روحِ زخمی .. جسمِ ضعیف .. اعصابِ خسته .. 
این همه زحمت میکشی ، خسته میشی ، کارت مردونه ترین کارِ دنیاست ، همه ی دلخوشیت منم که .. 
وقتی میگه "راه دوری نمیره واسه بچمه" دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار واسه همه وقتایی که از خودشون واسه ی من گذشتن .. از خیلی دلخوشی ها خوشگذشتن هایی که حقشون بود ..

یه کم چشماتو وا کن به این تنها نگاه کن به منی که چشمتو با اشک هیچوقت تر نمیکردم
نگاهتو فهمیدم از اینجا دارم میرم دیگه باز هم به اون خونه هیچوقت بر نمیگردم

من اینو بدهکار بودم .. به بابام ، به مامانم .. 

پ.ن: آهنگی که بینِ متن هست ، آهنگ "نامه ای به فرزند" از یاس هستش ..


.



اره باید اعتراف کنم که منو یه سری بردن مسابقه ی انشای نماز ، انشام پذیرفته شد ولی بلد نبودم نماز بخونم رد شدم !

هم اشتباه خوندم هم لحنم صحیح نبود :| سه سالِ پیش ..


.

-چرا کشتیش ؟!

+انتظار داشت من از کاراش حرفاشو بفهمم آقای قاضی !


.

امروز به چه قشنگی از دو طرف معادله ایکس هارو زدم و بدست آوردم 2=7 !!!! :|

کار از هنرستان گذشته باید به مامانم بگم میخوام ترک تحصیل کنم پرتم کنه تو کوچه :||


.

امروز چقدر لعنتی بود ، چقدر جمعه بود ، چقدر چکش بود و من میخِ ظریفی بودم که در آغوشِ هیچ چوبی جای نداشتم ، در هم شکسته و مچاله به دستِ نجارِ بی رحم به گوشه ای افتادم و میخِ بعدی ..

دلم تنگ شده بود ، همه چیز فشار میداد دلِ کوچکم را ، به هوای آبِ سرد که نفسم را بند بیاورد به حمام رفتم ، روی دو زانو نشسته بودم و سرم را در تشت بزرگِ آب فرو کرده بودم ، به امیدِ قطع شدن این نفس ، شاید خفگی ..

سر که بلند کردم ، هوا را بلعیدم ، بوی تو را میداد لعنتی ! 

نفس هایم زیرِ سردی آب مقطع شده بود که برادرم صدایم زد و گفت : بستنی خریدم عزیزم ، کِی میای ؟! چرا صبر نکردی بستنی بخوریم بعد بری ؟!

همه ی انرژی ام را ریختم توی صدای بغض دارم و گفتم : میام داداشی ؛ میگفت برایم شکلات اضافه ریخته ، پودر نارگیل ریخته ، خامه ی خودش را هم گذاشته برای من ، گفت بستنی را میگذارد پشتِ درِ حمام .

دستِ من از بستنی سرد تر بود ، دستم که دور لیوانش حلقه شد دلم به حالِ خودم سوخت ، های های زدم زیر گریه .

 یک قاشق بستنی خوردم ، یک بغل دلتنگی گریه کردم . از سرما میلرزیدم ، از سرمای آب ، از سرمای بستنی ، از سرمای نبودنت ..!
از موهای نه چندان بلندم آب میچکید و انگار تلنگری بود برای لرزشِ بیشتر ، میلرزیدم .. میلرزیدم .. میلرزیدم ..
های هایِ گریه ی ما دخترها از صدتا قدم زدن و سیگار کشیدن مردانه تر است ، اشک هایم با آبِ سرد یکی شد ، روی زمین آوار شدم و لرزیدم .. دستم قدرت این را نداشت که شیر را بچرخاند ، هوا کم بود ولی ، بوی تو بسیار ..
خبرت هست که فقط  19 روز دیگر تا قرارِ لعنتی ام مانده ؟! حالا که فرصتی ندارم بگذار آخرین حرف هایم را هم بزنم ، اصلا چطور است این آخرین باشد ؟! آخرینِ آخرین ها . بگو ببینم ؛ این جان در تنِ من ، چکار دارد بی تو ؟!
من دوستت داشتم و این ، پایانِ همه ی اعتراف هاست .
امسال را با تو تحویل کردم و از با تو بودنش ، یک شبِ غصه دار و قلمِ شعر و کبودی زیر چشم نصیبم شد ، چه خوش خیالم من ..! این سالِ درد را هر چه زودتر تمام خواهم کرد ، منتظرِ هیچ نشانی از تو نخواهم ماند ، فقط میروم !
چمدانِ بزرگم را برمیدارم ، آن روز را که از خنده ریسه رفته بودیم و آن روز را که آرامم بودی را تویش میگذارم و میروم ، درِ این ویرانه دل را برایت باز میگذارم .. فقط خودم میروم ..
تو بمان ، تو بمان و سایه ی سردی که روی خوشبختی ام دامن پهن کرد و تا تهِ وجودم را خشکاند .
تو خیلی وقت پیش رفته بودی ، این من بودم که احمقانه و کودکانه مانده بودم .. با این همه حال ، اگر زیرِ این درد نوشت ها صدایت کنم ؛ قول میدهی بگویی جانم ؟!

.


قاموسن یک نفر بیاید این اهنگ های شمالی را از من بگیرد ، قشنگ احساس میکنم که کمرم درجاتی کج شده از بس قر داده .. یعنی چیز ! همان جفتک زدن هایم را میگویم ، به شرحی که دستِ راست در هوا با زاویه ی سی درجه به همراه یک شال خز و خیل ترجیحاً به رنگ های قرمز و سبز و آبی وزغی در هوا و پای مخالف پشت سر در حال گل لقت (لقه،لگد) کردن و دست چپ به کمر و پای مخالف تکیه گاه این حرکات موزون است . صد البته که مفهوم این آهنگها مرا کیشته کَـــردَه . مثلا میگوید شوهر کردی قیافه نیا یا مثلا هر وقت وقت داشتم میام پیشت و امثالهم .

قاموسن صداقت چش و چالتان را کور ننمود ؟! والاع :| خب ننمود هم ننمود دیگر ، به من چه اصلا :| الان که دارم این را مینویسم برادرم صدای تلویزیون را مثلا کم کرده که نرود روی مخ من ولی عوضش مثل گاو سیب میخورد ، تازه کله اش را کرده است توی این کوفتی [به نقل از ننه ام] و میبیند من دارم چه غلطی میکنم . خب اینها هم مهم نیست ، امروز میخواستم تشریف مزخرفم را از توی اتاق خواهرم جمع کنم ببرم اتاق خودم پهن کنم ، نشد ! نشد و من میتوانم قول بدهم که ان همه حرف هایم که تغییر دکوراسیون میدهم و اتاقم را مرتب میکنم و اینها همه اش زر مفت بود و من آمریکا بوده ، هیچ غلطی نخواهم کرد و از کادرِ پست قبلی خارج خواهم شد . غیر از این شد میتوانید من را کلثوم سه کله صدا کنید حتی . 

کلا خودم هم نمیدانم چرا اینقدر چرت گفتم ، ولی خوش گذشت . ددابظ :|


.


امروز قرار بود یه بافنده فرش هاش رو بیاره خونمون ، ماشین نداشتن نتونستن و قرار شد ما بریم خونشون .. کم مونده بود بزنم زیر گریه .. دیوارای داغون و پسربچه ای که میشد حدس زد سال هاست این لباس هارو داره .. تو خونه نرفتم ، تو حیاط ایستاده بودم و پدرم و اون آقا هم برای حساب کتاب اومدن بیرون .. اصلا قصد خرید فرش نداشتیم و من با تعجب به دهنِ بابام نگاه میکردم که میگفت چه فرشی از کدوم مدل .. آقایی که فرشارو بافته بود میگفت شیرینی بده .. بابام میگفت قیمتِ فرشت همین بوده ، بیشترش رو که نمیتونم بدم .. خوشحال شده بودن و تشکر میکردن ، حتی از منی که عینِ میلگرد هجده فقط به دیوار تکیه داده بودم ، دستِ آخر ، پدرم دستش رو کرد توی جیبش و هر چی بیرون اومد رو به عنوانِ شیرینی بهش داد .. چقدر قشنگ میخندیدن .. :)

این هم علفایی که زیر پای انجانب سبز شد در اون مدت :دی

بعد من و خواهرم رو گذاشتن وسط شهر و خودشون رفتن دنبال کاراشون ، اول رفتیم شلوار مدرسه ـم رو دادیم تنگش کنن ، بعد رفتیم دارو خریدیم ، بعد رفتیم برای مامانم کرم بخریم که نداشت ، بعد رفتیم لوازم تحریری ..

خواهرم با اعتماد به نفس در حد بنز و قیافه ی جدی و اخم ظریف گفت : آقا ببخشید کتابای پایه ی دهم اومدن ؟!

اون آقا : بله خانم ، ریاضی یا تجربی ؟!

خواهرم : تجربی 

آقاـِه دولا شد کتابارو بده که خواهرم ازم پرسید : از این جا میخری یا بریم پاتوقت ؟!

من : بریم بابا چیه اینجا .

خواهرم : خدافظ آقا .

آقاـِه : (-______-)

بعد که از مغازه اومدیم بیرون فهمیدیم چه گندی زدیم ، ولی انقدر خندیدیم که اشک از چشممون میومد :)))

انقدر خندیده بودیم که نمیتونستیم راه بریم ، من شخصاً میسریدم کف آسفالت D: 

بعد رفتیم کافه و اینارو کوفت کردیم :))

هی خواهرم میگفت خاک تو سرت خز بازی درنیار :| ولی خب دوست داشتم اینارو نگه دارم ، واسه بعضی روزا به درد میخوره :))

بعد بابام اومد دنبالم و رفتیم پاتوق کتاب خریدم ، همه رو هم جلد کردم به سانِ تصویر :دی

 14 تا کتاب داریم ، اگه کمتره بخاطر اینه که طرح کاغذ کادوش یکی بوده و اینکه یه مدل دیگه هم هست که جا نبود بزارمش حال هم نداشتم یه جور دیگه بچینم :دی

#مزایای خواهر بزرگ :))

البته اون کادو پیچیده من پلاستیک گرفتم ، سیب زیمینی نبودماااا :)))

خسته ـم ، خیلی :))


.


دورِهم نشسته بودیم تو هال ، به داداشم گفتم : داداش میخوام اول دفترام یه جمله ی قشنگ و انگیزشی بنویسم ، نظری نداری ؟!

گفت : نه والا ، دفتر خودته عزیزم هر چی دوست داری بنویس :)

بعد الان رفتم سر دفترام دیدم رو برگه ی اول همه ـشون نوشته "بهار خر است" به چه بزرگی !!!! 

بهش میگم خب چرا روانی ؟! 

میگه با مفهوم ترین جمله ای بود که میتونست هم قشنگ باشه هم انگیزه ی تحصیل بده :|

چجوری بزنمش ؟! :|


.


پس از فریاد ها و جامه درانی هایِ اکثر دوستان مبنی بر اینکه "بهار خجالت بکش ! خوابیدی کف بلاگستان ، بیا ملت میرن دسشویی پول بگیر درامد داشته باشی ، همش اولین کامنتی !" بهار سعی خود را مبنی بر بال گشاندن هایش چندین برابر نموده و قصد دارد حضور همایونی ـش را کمرنگ کند .

باشد که خداوند بهار پاتریکیان دو نقطه دی را شفا داده و رحمت همی کناد :|


.


امروز قرار بود مامانم با خاله ـم بره بیرون ، منم آماده شدم رفتم شیرینی فروشی ، یه جعبه شیرینی و یه کیک بدون خامه خریدم که مامانم حتماً دوست داشته باشه ، مثل برق اومدم خونه ، خونه رو مرتب کردم ، همزمان هم گوجه نمک میزدم هم تخم مرغ میشکوندم هم سیب زمینی رنده میکردم هم با آهنگ قر میدادم :دی

زنگ زدم به بابام گفتم زود بیاد ، تا بیایم لباس مرتب بپوشیم مامانم اومد ، من کیک دستم بود و بابام دست میزد ، عزیزم ^_^

مامانم اصلا انتظارش رو نداشت ، چشماش برق میزد از خوشحالی .. و من ، چقدر خوشحال بودم که لبخند نشونده بودم رو لبش .. 

راست میگن واقعاً ، وقتی مامانِ آدم میخنده انگار آدم خوشبخت ترین آدم روی زمینه .. 

تو تمام اون مدتی که داشتم مقدماتش رو آماده میکردم از خودم میپرسیدم ینی خوشحال میشه ؟! ینی از هدیه ـمون خوشش میاد ؟! 

خوشش اومد ^_^

خوشبخت بودن چیزی نیست جز داشتنِ همین لحظه ها .. ^_^

اینا کتلتامن :)

اینا شیرینیا :)

اینم کیکمون :)

یادتونه یه زمانی جز مرفحین [مرفهین؟!] بی درد بودم ؟! الان فقط  45 تومن واسم مونده :))) یس ، عای عم بدبخت :دی اینارو هم امروز میدم خودکار رنگی و تخته میخرم :)))


.


یه دبیر ادبیات داشتیم ، دو سال معلمون بود ، من یه بار تو یکی از انشاهام ، اون شعری رو که فرهاد خونده و میگه : میبینم صورتمو تو آینه با لبی خسته میپرسم از خودم ... رو نوشتم و گفتم که شاعرش منم :| واقعاً این کارو کردم و نمیدونم چرا نفهمید :|

یه سری هم آخرِ سالِ تحصیلی که میدونستم دیگه دبیرم نیست هر چی دلم خواست بهش گفتم ، همین طوری دیوار رو نگاه میکرد فقط ! حقش بود آخه ، مثلا میرفتی انشات رو نشونش میدادی ، میومد گیر میداد بدخط نوشتی ، ۱۵ !

یه جوری هم گیر نمیداد که بتونیم ساکت باشیم ، مثلا بگه محتواش نامزونه یا همچین چیزی :| واسه ی مرحله ی استانی توصیف تصویر هم ، دختر یکی دیگه از دبیرارو فرستاد با من و ما چون مدرسمون دو نفر فرستاده بود ، تخلف حساب بود و من جز آمار رتبه بندی قرار نگرفتم ، هر چند که داورا انشام رو پیش خودشون نگه داشتن !

کلا دلِ خوشی ازش ندارم ، خیلی اذیتم کرده .. خونه ـشون هم یکی دو تا کوچه پایین تر از ماست ، امروز رفته بودم کمک مامانم که خریداشو بیارم خونه ، تو راه دیدیمش ، شروع کرد گفتن که من خیلی ورودی اینارو دوست داشتم ، اینا خیلی با کمالات بودن ، من میدونم زود شوهر میکنن همشون ، مثل آیدا و آوا و کیمیا و فاطمه و فرنوش و هدیه ، بسکی با کمالات و خانم بودن ، خدا نگهشون داره ! 

بعد یه نگاهی به من کرد و گفت : ولی تو میترشی دخترم ! بعدشم زد زیر خنده که یعنی من شوخی کردم ، هرهر :|

منم گفتم : شکلِ جوونی هایِ شمام خانم ؟!

باید میدیدید که با چه سرعتی خداحافظی کرد و رفت .. هیچ کس هم نیست بهش بگه اگه اون موقع هم که چرت و پرت میگفتی هیچی بهت نمیگفتیم ، نمره میخواستیم ازت ! والا :|


.


۲۲ نظر
مجتبی مطوری
۱۶ مهر ۰۱:۱۲
ترکوندی ها😃اقا من دوسه جمله ی اول رو خوندم دنبال نظرات میگشتم 1روز کامل طول کشید این پستت کیلومتری بود 😃ووقت کنم بقیشو میخونم

پاسخ :

:)
نترکوندم ، گلچین آرشیو قبلمه
مجتبی مطوری
۱۶ مهر ۰۱:۱۲
ترکوندی ها😃اقا من دوسه جمله ی اول رو خوندم دنبال نظرات میگشتم 1روز کامل طول کشید این پستت کیلومتری بود 😃ووقت کنم بقیشو میخونم

پاسخ :

اکو دارید :)
دانلود سریال the flash
۱۵ مهر ۱۳:۲۱
سلام وبلاگ جالبی دارید :)
خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنید و نظرتون رو درموردش بگید ♥

پاسخ :

بشین تا بیام :/
SИ♡Ѡ MΛИ
۱۵ مهر ۱۲:۲۲
همگی دس بزنید دس دس دس
پاتریکمون برگشته نیس در دسرس |:
در همین حد در توانم بود |:
اما خدایی مرسی که برگشتی
نبودی کلا بیان سوت و کور بود (:
خب کلا کاری نداریم با اینکه آبروی دهمارو بردی D:
خدایی نقاشیت خوبه ها D:
باز تو خوبی داوطلب رفتم یه معادله رو پا تخته حل کردم تهش آورم 2=1 |:
بعد شدیدا اصرار داشتم که درسته |:
وای چقدر جلدات گوگولیه^____________^
وای فانوسا خیلی تیکه نابی انداختی ((((((((((((((((((((((((((((:
خدا قسمت کنه برا ماهم پیش بیاد D:
واقعا این آهنگ یاس فوق العاده بود
شبی که اومد از رادیو جوان 30 بار پشت سر هم گوش کردم بهش (:
واقعا بی نظیره (:
اونیفرم |:
اونیفرم |:
اونیفرم |:
اونیفرم |:
اونیفرم |:
اونیفرم |:

ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
ددابظ خواب تا ساعت دوازده |:
سلام دبیر ریاضی اسکل هخامنشی |:
سلام امتحان |:
اصلا بغض گلومو گرفتD:

اینم چالش (:

بدترین سوتیِ زندگی ـت چی بوده ؟! 
کل زندگیم سوتی بوده کدومشو بگم |:
آقا این بخششو بیخیال حیثیتم میره (:


اولین خاطره ای که از زندگیت داری چیه ؟!

افتادن پایین از یه منبر 8 متری |:



بازم مرسی که برگشتی (:



پاسخ :

خواهش میکنم :))))
باید برمیگشتم ، بخاطر دوستای خوبی مثل شماها حتی ..
هشت متر ؟! :/
صخره .
۱۵ مهر ۰۹:۵۹
این پست را تا نیمه خواندیم باقیش در غرصت دیگری الحساب بگویم ان هژگل توی پست خعلی چسبیییید:-D

+من به فوطمح حسودی:|
من از این نگاشیا:|
من از این متن خفنا:|
:______

پاسخ :

سرم خلوت بشه یکم برای صخی مونم میکشم :**
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۱۴ مهر ۲۳:۴۷
از منزل اجاره ای به منزل اسبقِ دائمی :)

پاسخ :

یس ^_^
___ سلوچ
۱۴ مهر ۲۳:۰۷
پاتریک وارد می شود، ددابظ :)

پاسخ :

سلام :)
ددابظ :دی
| Avonlea |
۱۴ مهر ۲۲:۲۰
آقا من نتونستم تو این مشارکت کنم :| ولی انتخاب پُستا عالی بود خب :)) دارق دارق :))
خوش آمدی ^__^ یو عار فور اور پاتریک ❤

پاسخ :

چاکرتم :)))
به خوشیت :*
آرین :)
۱۴ مهر ۲۲:۱۸
میتون صوبتى نداشته باشم و بگم پست رو دیدم و فهمیدم گلچینى از اون وره و نقاشى ها هم قشنگن!؟ :|

پاسخ :

اره میتونی :))
شکوفه .
۱۴ مهر ۲۱:۲۲
پاتریک بر می گردد
ماششششالا
:)

پاسخ :

ماشالا :دییی
Faber Castel
۱۴ مهر ۲۱:۱۳
تو فکر کن خوندم همشو! 
بخوامم نمی تونم! اعصاب نمی کشه! :)

پاسخ :

دلتم بخواد :/
منِ مجازی
۱۴ مهر ۲۰:۲۴
چرا دروغ بگم .. همه‌ش که نه :/ بیشترِش رو آره .. :) اونایی که میخوندم و میخندیدم که دوباره خوندم :)

پاسخ :

عافرین :))
مترسک ‌‌
۱۴ مهر ۱۹:۴۹
سلام :)

پاسخ :

قشنگ معلومه نخوندی مترا :دییییییی :))))
ساده خان
۱۴ مهر ۱۸:۴۵
کمرم شکست تا اینجا ک نظر میذارنو پیدا کنم خدا ازت نگذره -_-
اون تیکه ب دبیرتم پوترم کرد :))))

پاسخ :

خیلی تخصصی بود :))
دالتون وارن
۱۴ مهر ۱۸:۴۳
از همین تریبون برگشتتو می تبریکم!
:)))خوش!
+چقدر قشنگ بود پستت!:)

پاسخ :

ممنونم :)
Mr. Moradi
۱۴ مهر ۱۸:۱۳
به جز اولی، بقیه رو یادم بود :) ولی اولی رو چرا ندیده بودم؟بعدم اینکه مگه هفتمی‌ها با دهمی‌ها تو یه مدرسه‌ان؟! 

پاسخ :

چون خیلی پست میزارم ، گم شده بود :))
. عارفه .
۱۴ مهر ۱۷:۲۱
واو چه خبره اینجا...! :O

سلام دوباره... :)

پاسخ :

سلام :))
منِ مجازی
۱۴ مهر ۱۷:۲۱
باورت میشه نشستم از اول خوندم :|
:)

آری ایمان آوردیم دیگه این دفعه :|

پاسخ :

واقعاً :)) ؟! 

خب الحمدلله :)))
خانم انار
۱۴ مهر ۱۷:۱۹
سلام :)

پاسخ :

سلام :)
آرزو ^_^
۱۴ مهر ۱۷:۱۹
سلام ^_^
من تاحالا اینجا نیومده‌بودم :)

پاسخ :

خوش اومدی جانم :)
شادوَرد __
۱۴ مهر ۱۷:۱۶
بازگشت غرورآفرینت مبارک!

پاسخ :

^___^
مه‍ شید
۱۴ مهر ۱۷:۰۸
خوش برگشتی:)

پاسخ :

چاکر مشی :))
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان