Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

آخرین

من جز اون آدمای بیکاری هستم که اسم خودشون رو گذاشتن بلاگر ، بلاگر بودن تا حالا چیزی جز آرامش واسه ی من نداشته ، چه وقتی که با محیط اینجا آشنا شدم و چه وقتی که نمیدونستم وبلاگی هم هست با نوشتن آروم شدم ، از سوم ابتدایی که تونستم بگم فلان چیز شبیه بهمان چیزه نوشتن رو شروع کردم تا رسید به جاهای تخصصی و مسابقه و کوفت و زهرمار . بعد رفتم سراغ نقاشی ، مداد رنگی و گواش رو دوست داشتم ولی دوستش نداشتن ، نذاشتن با مداد بکشم و بخاطر همین نذاشتن هاشونِ که سه تا تابلوی نصفه ی رنگ روغن دارم ، میبینی ؟! کلا ً علاقه ی من واسشون مهم نبود . خب خیلی خارج نشم از اصل موضوع ، داشتم میگفتم نوشتن و بیان احساسات واسه من تفنن آرامش بخشیِ . ولی دیگه نمیخوامش ، بهتر بگم ، دیگه نمیخوام آروم باشم . آروم باشم برای چی ؟! که چی بشه ؟! از یه جای دیگه کوبیده بشم ، یه جای دیگه به خودم اجازه ی ابراز بدم تا دوباره آماده بشم برای کوبش بعدی ؟! خریت و حماقت کافیه .
امشب تمومش میکنم ، اگه چند بار امتحان کردم و نشد ، این بار میشه . من اشتباهات سری قبلی ـم رو دوباره تکرار نمیکنم . دیگه حواس پرتی نمیکنم ، میدونی ؟! تحت هر شرایطی بستگی داره تو هدفت چی باشه ، تو دنبال چی باشی ، مثلا ً تو دنبال کسب کردن یه موقعیت شغلی خوبی ، بعد میتونی روز ها خودت رو توی اون موقعیت تصور کنی تا روتین وار بهش برسی ، اینجا تو هدفت اون کاره و الان هدف من مرگِ . اون لحظه رو هزار بار تجسم کردم ، سردرد گرفتم و الان واسم عادیِ . سعی کردم بخندم بهش ، تونستم . عمل کردن بهش مگه چیه ؟! مگه چه کار شاق و سختیه ؟! سخت تر از تحمل این همه درده که داره جونم رو فشار میده ؟! یه استاد داشتم میگفت قبل ار شروع هر کاری با خودت تکرار کن ، منم تکرار میکنم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من امشب میمیرم .
من فردارو نمیبینم .
من دیگه این آدما رو تحمل نمیکنم .
من امشب میمیرم .
بی رحم نیستم ، خودخواه نیستم ، ای کاش بودم ! اگه بودم الان خاطرم عزیزتر بود ، مثل "ح" ، مثل "ف" ، هوم ؟!
من حتی به لحظه ی بعد از مردنمم فکر کردم ، کی ناراحت میشه ؟! هیچ کس . کسی که اینجا جوری رفتار میکنه که من بیخیالِ غرور و شخصیتم آنچنان میزنم زیر گریه که باید یه جوری صداش رو خفه کنم ، غلط اضافه میکنه از مردنم که آرزوشه ناراحت بشه .
دلم میدونی به چی خوش بود ؟! هیچی نداشتم ، نه از اون دخترام که تو فاز دوستی صمیمی با همجنسشون باشن ، نه توانایی تحمل کردن دوست پسر و این مزخرفات رو دارم ، دلم به خانوادم گرم بود ، که امروز واسه بار هزارم بهم ثابت شد اونا رو هم ندارم .
بدترین درد میدونی چیه ؟! داشتنِ خانواده در عین حال نداشتنشون . من همون بچه ی فنچی ام که تو راه پله خوابش میبرد ، همونم که میخواست کلیه ش رو بفروشه که باباش کمتر بره سر کار ، فقط خونه باشه .. حالا بزرگ شدم ، همونم که تو بله برون خواهرش راهش ندادن ، همونی که با پونزده سال سن تو خونه جاش گذاشتن خودشون رفتن مهمونی ، همونی که کسی کمبودش رو نفهمید ، کسی صداش رو نشنید و وقتی رفتن گردش تازه فهمیدن نیست .
میبینی ؟! همین قدر تنها و غریبم ، البته حقم دارن ، دلشون خوش باشه به چیِ من ؟! حرف زدن درست بلدم ؟! کاری رو بلدم خوب انجام بدم ؟! چه فایده ای داشتم ؟!
حتی اگه هیچی هم باشه ، من بچه شونم ! غیرِ اینه که مادرا حتی اون بچه هایی رو که میرن قتل میکنن دوست دارن ؟! من چیم کمه که کسی حتی از خانواده ی خودم دوستم نداره ؟! حتی وانمود نمیکنه به دوست داشتنم ؟!
چیکار کردم که باید از مادرم بشنوم : دیگه طوری نیست ، من تحملت میکنم یه جوری ، از برادرم بشنوم : تو هیچی نمیشی و از خواهرم بشنوم از اون استثنایی های معلول کمتری .
شاید آدما توی عصبانیت حرفای خوبی نزنن ، ولی من مطمئنم که حقیقت رو میگن . ای کاش بلد بودم حرف بزنم ، ای کاش سرعت حرف زدن من از بابام بیشتر بود که حرف زدنمون به دعوا ختم نمیشد ، ای کاش میتونستم بگم ، مثل خواهرم که وقتی از عطرش زدم ساعت ها گریه کرد و یک هفته با من قهر بود که تو به حق من تو این خونه تجاوز کردی ، تو از حد خودت گذشتی . حالا چیکار کرده بودم ؟! فقط عطر زده بودم .. ای کاش میتونستم بپرسم پس حق من کجاست ؟! 
خیلی بدی عزیز ، خودت رفتی منو انداختی به جونِ اینا . چی میدونستی که نمیذاشتی پیششون بمونم تا وقتی بودی ؟! چی میدونی که من نمیدونم ؟! عزیز میدونی ؟! دیگه دوست ندارم اینجا بمونم ، میدونم خدا اونایی رو که خودکشی میکنن عذاب میکنه ولی دیگه دوست ندارم اینجا باشم ، دوست دارم عذاب بکشم ، ولی پیش اینا نباشم ، وقتی خدا میگه : انا لله و انا الیه الراجعون ، یعنی پیش خودش دیگه ؟! من تو حوالیِ خدا باشم ، جهنم باشم .. عذاب بکشم ..
فقط پیش خدا باشم ..
با خودم میگفتم غصه نخور بهار ، درس میخونی ، میری تهرانی جایی ، مهندس میشی ، نذاشتن ، من تحت هیچ صورتی جز آمارشون محسوب نمیشم ، فقط کافیه بخوام خودم یه کاری بکنم ، من نمیدونم این همه صاحب سالار از کجا میاد یهو ؟! دلمو به چی خوش کنم ؟! به آینده ای که میدونم از پیش تباه شده و آرزوی من نیست ؟! برم دکتر بشم که مهر تایید بشه رو حرفاشون ؟! دیگه دوست ندارم واسه آینده ـم تلاش کنم ، گورِ پدر خودم و استعدادم ..
دیشب خواهرم رو بردن اورژانس ، چی شده بود ؟! کمرش درد داشت ! تو همه ی مدت زمانی که اون با امیر حرف میزد و میخندید ، من بیدار بودم ، از درد گریه میکردم ، از دردِ خودم ، درد پام ، درد دستم .. با اون همه درد چقدر کمرش رو ماساژ دادم ! پدرم بیدار شد سراغ خواهرم رو گرفت ، گفت درد دارم ! بردنش اورژانس .. منم از درد خوابم نبرد فقط ، کسی رو نداشتم که نگران حالم بشه .
حس بچه هایی رو دارم که کنار خیابون دستفروشی میکنن و هر کس و ناکسی تحقیرشون میکنه ، دردشون رو خوب میفهمم ، اگه یه روزی حتی زنده موندم و دستم جایی بند شد ، قسم میخورم ، به اون همه سختی که کشیدم و اون همه زجر که تحمل کردم ، تا اونجایی که پول داشته باشم این بچه هارو سامون میدم . قسم میخورم .
هنوز خیلی از حرفامو نزدم ، تا اینجاش دستمو گذاشته بودم رو سیب گلوم که تکون نخوره ، که بغضم نشکنه ، الان که شکست دیگه نمیتونم بنویسم . 
فقط امشب ، حتی اگه خودم نمیرم ، اون بهاری که اینجا مینوشت میمیره . خیلی وقته که مرده . این آخرین پست منه حتی اگه بازم جسماً نفس بکشم . فقط ، اینا حقِ من نیست ..
نظراتو میبندم چون نمیخوام نصیحت بشنوم ، نمیخوام بشنوم : "اقتضای سنته" ، غلط کرد هر کسی گفت اقتضای سنه ، سن من یعنی نوجوونی دیگه ؟! من از هشت سالگی به بعد نوجوون بودم ؟! آره ؟! 
این همه نگفتم ، الانم نصفه گفتم ، مهم نیست ، تموم میشه ، باید تموم بشه .
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان