Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

یک فروند خواهر عروس عستم ، دارم از خستگی فنا میشم :)))

آقا من جداً قصد دارم فامیلی ـم رو از پاترکیان به "میوه بشور ، خشک کن" تغییر بدم ، انقدر دستم تو آب سرد بوده که دیگه اعصابش فنا شدن هیچی رو نمیفهمم :)))

راستی آقااا آواتار جدیدم شوگولی پوگولی ایناف هست ؟! همون عکس قبلیه ـس تقریباً با این تفاوت که اونجا خندیده بودم اینجا لبخند شاخ طوری زدم =)))

الان دچار گیجی شدم ، هی میگم خدا ! من که کامنت داشتم اینجا .. هی پیدا نمیکنم خودمو D: وضعی شده عصن :)) 

حس خوبی داره خستگی ـش ، خوشحال نیستم ولی حس بدی هم ندارم ، فقط از تهِ دلم زندگی رو با عشق میخوام واسش ...

دیگه نمیتونم چیزی بنویسم ، فقط اینجا میگم که یادم نره ، یه نامه ی عاشقانه باید بنویسم بعد از جشن + میخوام بعد از یازده تا داستانی که نوشتم ، دوازدهمیش رو بزارم تو وبم ، اسمش هم "سین" هست :))) شاید یه چیزی بهش اضافه بشه ولی "سین" عضو اصلی اسم و حرف اول اسم شخصیت اول داستانه :)) پیشاپیش مبتدی و خام بودن قلم بنده رو بر من ببخشید و مچکر از وقتی که میذارید :))

من برم بخوابم تا مهمونا نیومدن D:

۱۱ نظر
آقاگل ‌‌‌‌
۰۹ شهریور ۱۹:۱۴
"بهار بشور خشک کنیان" خوبه جذابه اتفاقا. مبارک باشه.
البته ثبت احوال جدیدن خیلی سخت موافقت میکنه ها.

گمـــــــشده :)
۰۹ شهریور ۱۷:۴۴
مبارکش باشه ان شاالله
حس خوبیه ها
البته بیشتر برای خواهرت
:)
SИ♡Ѡ MΛИ
۰۹ شهریور ۱۷:۲۶
آواتارت صاف تو جزایر لانگر هانسم (:
خیلی شاخه عصن (:
خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووشبخت بشه خواهرت (:
آقای سین
۰۹ شهریور ۱۶:۳۴
مبارکا باشه عروسی کی(زمان) هست؟ مام دعوتیم؟




ZaHrA ...
۰۹ شهریور ۱۶:۲۹
لبخند شاخی طور ت تو حلقم اصن :))))
Super TeD
۰۹ شهریور ۱۶:۲۸
مبارکا و شاد باشا و شاباشا و اینا :))
منتظر داستان سین طورتون هم هستیم
مَهسا هَسدَم ツ.
۰۹ شهریور ۱۶:۱۲
برو برو :)
شب بخیر 😅😅😅
گم نام
۰۹ شهریور ۱۶:۰۵
تبریک میگم
امیدوارم خوشبخت بشن
آرین :)
۰۹ شهریور ۱۵:۵۱
عه موبارکه :))
سماق!؟ :|
سنجد!؟ :\
سشوار!؟  :/
سیمان؟ :||||
من حدسیاتم در همین حده =))))
ree raa
۰۹ شهریور ۱۵:۵۱
خسته نباشی خواهر عرووووس :)) اتفاقا کامنتت رو تو وبلاگم دیدم اونجا اشاره کردم به عکس اواتارت چقدر خوووووووووووووبه ^ـ^

بی نهایت بی نهایت بی نهایت زییییییییاد مشتاق دیدار روی گل داستانت و سینش هستم^ـ^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان