Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

من دیگه تحمل ادامه ی امروزو ندارم ، والا ندارم !

دیشب حدود ساعت دوازده و نیم-یک ؛ خاله ـم اومد خونمون و قرار شد تو اتاقِ من بخوابه ، من تا ساعت چهار صبح چشم روی هم نذاشتم بسکی خرخر میکردن اوشون . دو تا پتو و بالشتمو بغل کرده بودم میخواستم برم بیرون بخوابم که هی بیدار میشد میگفت : کجا میخوای بری بهار جان ؟! بعد من دو نقطه خط وار خودمو میزدم به خواب :| ای کاش فقط نخوابیدن بود ، انقدر سرم درد گرفت که دوست داشتم سرمو بکوبم تو نبشی تخت :| 

با هزار و یک مکافات رفتم تو اتاق خواهرم بهش میگم :

-آجی پاشو ! آجی ؟

-هوم !؟

-آجی هشیار شو کارت دارم !

-ها؟!

-هوووووی عامو !

-یا امام حسین ! دزد !!!

بعد طی نیم ساعت توجیه ـش کردم که عزیزم !! دزد نمیاد صدات کنه !! حالا میخواستم بخوابم جا نبود ! رو تختش پر لباس بود که خودش روشون خوابیده بود ، رو زمین پر از جزوه های فنربندی شده !

الان یه قسمتی تو کمر من هست که جای فرورفتگی همین فنراس ! یه ذره تو جات جم میخوردی یهو یه خودکاری مدادی چیزی میرفت تو حلقت :||| 

ساعت هفت صبح مامانم اومد بیدارم کرد واسش میوه بشورم :||| میبینین من چقدر بدبختم ؟! :||| قرار بود عموم بیاد که دخترش رو نیاورده بود :(( خب عزیزِ من ، دخترتو نمیاری خودت کجا میای ؟! والا :|||

امروز عصر کلاس زبان دارم ، میخواستم صندلی رو عقب بکشم بشینم مشقام رو بنویسم که به تخصصی ترین صورت ممکن گذاشتمش روی انگشتام :|| پوکید یعنی ! 

داشتم میوه هارو از دسته هاشون جدا میکردم که دستم برید ، بعد داشتم لاکام رو پاک میکردم یه تیکه حواسم نبود پد رو گذاشتم روی زخم :|| اصلا انگار یکی داشت منو به قصد ددابظ کردن میزد ! انقدر درد داشت اصلن :||

اصلا دوست دارم غر بزنم :|||

دوووووست دارم :|||

نظراتو هم تاییدی میکنم ، بهتر از اینه که وقتی پستارو میبینم چندتا جواب داشته باشه چند تا نداشته باشه :|||

عای دونت هو اعصاب :|| عایم هاپوووو :|||

ددابظ :||

۱۲ نظر
yasna sadat
۰۶ شهریور ۱۹:۴۵
خدا بقیشو ختم بخییییییر کنه
SИ♡Ѡ MΛИ
۰۶ شهریور ۱۸:۳۸
یعنیییییییییییی خیلی خفن بود ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((:
خدایی خیلی خندیدم
غرتم به جون خرداریم رفیق (:
ددابظ |:
آوو کادو
۰۶ شهریور ۱۵:۰۸
اوه اوه...
بریم قایم بشیم! ;-)
علی صفری
۰۶ شهریور ۱۴:۵۵
ای جونم زجرهایی که من کشیدم راتوهم میکشی
 خوب باهم خوابیدید
 مهمون حبیب خداست پس قدمش مبارک بروکنارش بشین توگلی اوشاپرک
اصلابززززززززززززززززززززززززززن تاخالی شی
زندگی بالاپایین داره
parisa .A
۰۶ شهریور ۱۳:۴۹
اون قسمت نظرارو خوب اومدی 
حس میکنم نظر اولم الان! :دی!
بقیشم جوابش الهی بمیرمه؟
نیس؟
پ چیه؟
فدات شم؟
چقد تو گناه داری آخه
بیا با خودم زندگی کن
خوبه؟
صخره .
۰۶ شهریور ۱۳:۳۷
یه نفس عمیق بکش بهار جان
خدا صبر بده دخترم
Mr. Moradi
۰۶ شهریور ۱۳:۲۵
ان شاالله امروز به خوبی تموم میشه :)
ZaHrA ...
۰۶ شهریور ۱۳:۰۲
هاپو جان :))) به اعصابت مسلط باش !
ماااچ
:)) بیا مشق زبانت رو بنویسم برات !;-)
bahar ...
۰۶ شهریور ۱۲:۵۱
/:  حرفی ندارم جز ددابظ
• عالمه •
۰۶ شهریور ۱۲:۴۰
خب چرا خودت رو می زدی به خواب آخه! می گفتی میخوام جای دیگه بخوابم، دیگه هم نگاهش نمی کردی و به راهت ادامه می دادی! هیشکی توی اون ساعت از شب اونقدر حال نداره که پیگیر موضوع شه D:
آرین :)
۰۶ شهریور ۱۲:۳۸
یه موقع هایى که ادم هى به بد بیارى فک میکنه و فک میکنه چقدر اتفاقات الان بد بود دقایق یعدیش هم به بدى و بد بیارى سپرى میشه -_-
___ سلوچ
۰۶ شهریور ۱۲:۱۸
ما که خندیدیم فقط :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان