Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

برای یک مردِ بزرگ .

چهارم ابتدایی بودم ، سر کوچه ـمون میرفتم کلاس واسه تفریح ، ازمون سه تا آزمون گرفت ، سه تا رو اول شدم . همه ی مامانا اومده بودن دنبالِ بچه هاشون که زد سر شونه ـم و گفت : این شاگرد اولمه !

یه آزمون رو ده ـُم شدم ، سرم داد زد ! دعوام کرد ، گفت این حقِ توـِه ؟! پاشو جمع کن خودت رو ! همون روز نتایجِ پیشرفت تحصیلی اندیشمند اومد و اول شده بودم ، بهم شکلات داد و با شلنگ توی حیاط بهم آب پاشید . 

کلاسِ پنجم بودم ، سر کلاس بهم میگفت ساکت شو بزار بقیه هم فکر کنن ! تا صورت سوال رو مینوشت جوابو داد میزدم ! شهریه ی من همیشه تخفیف داشت ..

کلاس ششم بودم ، هیچ معلم ریاضی ای حوصله ـم رو نمیکرد ، بخاطر رعایت نکردنِ حقوق بقیه از کلاس بیرون میشدم D:

صد تا آزمون گرفت ازمون ، شصت و هشت تاشو اول شدم و هیچ وقت رتبه ـم از ده بالا نرفت .

یه روز مونده به امتحان تیزهوشان ، رفتیم کلاس ، چیزی واسه یادگیری نبود ، فقط حرف زد ! میگفت : سحر ، تو کم درس خوندی ؟! یا مثلا این پدرصلواتیِ آتیش پاره ، کم درس خوند ؟!

فردا روزیه که باید اون همه زحمتو بیارید روی کاغذ .. همه ـمون گریه میکردیم ، دستم میلرزید و نمیتونستم نفس بکشم ، برای بار سوم تو عمرم حمله ی عصبی بهم دست داد ، انگشتام رو نمیتونستم تکون بدم و لال شده بودم . حتی مقطع هم ادا نمیکردم کلمات رو ، لالِ لال .

دوستام بیشتر از اینکه نگرانِ امتحان تیزهوشانِ خودشون باشن نگرانِ من بودن ، خودم میشنیدم که میگفتن : هه ! اینهمه درس خوند آخرش هیچی نمیشه !

همه رو ساکت کرد ، یه کاغذ از روی میز برداشت و نوشت : بهاره بهرامی نفر اول تیزهوشان شهرکرد است .

بعد از کلاس ، بردنم دکتر . نمیذاشت امتحان بدم ، میگفت اگه یک بار دیگه اینقدر شدید تشنج کنی ، بیناییت آسیبِ جدی میبینه .

اون کاغذ ازم جدا نمیشد ، من مصمم بودم برای اول شدن . برای اثباتِ خودم . به درک که نمیتونستم اسم و فامیلِ خودم رو بگم حتی ! من [باید] موفق میشدم ! حیفِ اون همه تلاش نبود ؟!

نمیتونستم حرف بزنم ، گریه هم نمیتونستم بکنم ، فقط تونستم وقتی گفت : نباید شرکت کنه ! از مطب ـش برم .

کاغذش رو گذاشتم زیر بالشتم و خوابیدم ، فرداش رفتم سر جلسه ، حالم داشت بد میشد که برگه هارو گرفتن ، توی راه بهم زنگ زد و گفت : چطور دادی پدرصلواتی ؟!

به سختی گفتم خوب . دو هفته ی بعد نتایج اومد و من ،  35 ـُم شدم . اول نشدم ولی ، هنوز حرفش یادمه که گفت : به شرافتِ کاری ـم قسم ، به همه ی چهل و پنج سالی که پای این تابلو با عشق درس دادم قسم ، تو یه روزی یه آدم بزرگ میشی . بزرگ تر از نفرِ اول تیزهوشان ..

حالا ، حال این استادم خوب نیست . براش دعا کنید ، جامعه به همچین آدمایی احتیاج داره ، به کسائی که کاری با داشته های توی دستت ندارن و شغلشون ، پرورش داشته های توی سر آدماست .

پ.ن: قصدم اصلا این نبوده که بگم اره من خفنم ، نه اصلا . فقط از شنیدن خبر حال بدش ، حالم گرفته و این خاطره ها یادم اومدن .

پ.ن: عکس اون کاغذ ..

۲۲ نظر
ف.ع ‏ ‏‏ ‏
۰۳ شهریور ۲۱:۵۲
ایشالا زودتر بهتر شن واقعا همچین معلم هایی این روزا خیلی کم شدن و ارزشمند...
SИ♡Ѡ MΛИ
۰۲ شهریور ۱۲:۴۳
سلامت باشه رفیق (:
خدا هیچ معلم اینشکلیرو مریض نکنه (:
یکی مثل ایشون دبیرم بودن (:
البته که خفنیرفیق (:

پاسخ :

قربانت :))
آقاگل ‌‌‌‌
۰۲ شهریور ۰۱:۳۲
چشم.
ان شالله زودتر سالم و سلامت باشن.

پاسخ :

چشمتون روشن :)
ان شالله :)
ماهیِ نفس کِش! :)
۰۲ شهریور ۰۱:۳۱
حال خوبشو آرزو میکنم :(

+ مرسی بابت کمکت بهارجانم♡

پاسخ :

+خواهش میکنم ، مفید واقع شدم ماهی جان ؟! :)
•°*”˜♫ raha ♫˜”*°•
۰۲ شهریور ۰۱:۱۹
بهترینارو براشون دعا میکنم

پاسخ :

مرسی رها جان ، لطف میکنی :)
آقای آراد
۰۱ شهریور ۲۳:۴۲
چه جالب هنوز کاغذ رو دارید

امید وارم زودتر خوب شن

پاسخ :

 و خواهم داشت .
ان شالله . :)
گمـــــــشده :)
۰۱ شهریور ۲۲:۵۷
خدای من هوز کاغذشو داری
چقدر استاد خوبیه
ایشالا حالش خوب خوب بشه

پاسخ :

نگهش میدارم تا وقتی که پوسیده شه :))
ان شالله :)
مترسک ‌‌
۰۱ شهریور ۲۲:۴۷
ایشالا که هر چی زودتر سلامتی بهشون برگرده...

پاسخ :

ان شالله :)
yalda shirazi
۰۱ شهریور ۲۲:۴۱
آخی... خوب میشه ایشالا.

پاسخ :

ان شالله :)
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۰۱ شهریور ۲۲:۲۹
ای جااان دلم:)

خوب میشه واسش دعا میکنیم بهار جان:)

پاسخ :

لطف میکنی سحر جان :)
علی . ج
۰۱ شهریور ۲۲:۲۲
خر خون :|
من فقط یه بار تنها نفری بودم که تو مدرسه 20 گرفتم اونم تو انشاء بود :|

پاسخ :

آفرین :|
دلارام 🌻
۰۱ شهریور ۲۲:۱۹
معلم خوب خیلی خوبه...
ان شاءالله خوب میشن؛)

پاسخ :

فوق العادست :)
ان شالله :)
ree raa
۰۱ شهریور ۲۱:۱۴
من که با یه پست از این آدم اشکام راهشونو باز کرد... چقدر شریف، خدا بهش عمر طولانی و باعزت و برکت بده
حتما دعا میکنم، به زودی زود خبر حال خوششو بشنوی انشالله♥

پاسخ :

ای جانم *_* چقدر تو خوبی ری رایی *_*
ان شالله :)
دختر حــَوا :)
۰۱ شهریور ۲۱:۰۸
نتیجه ی متنت این بود که از ته دل دعا کردم. نه از این دعاهای الکی

ولی خیلی خفنی انصافا :))

پاسخ :

لطف کردی سارا جان *_*
مرسی ، خفنیت از خودتونه :)
bahar ...
۰۱ شهریور ۲۱:۰۵
))): ای وای من چرا حالش بده؟ ): خوب میشه بهار مطمن باش

پاسخ :

نمیدونم اطلاع دقیق ندارم ، مثل اینکه کمر و نخاعش آسیب دیده خیلی ..
امیدوارم :)
ZaHrA ...
۰۱ شهریور ۲۰:۵۶
:-(
معلما مریض میشن انگار مامان بابای خود ادم مریض شدن :( ایشالا زودی حالشون خوب شه:)

پاسخ :

دقیقاً ، ان شالله :)
fatemeh hajihoseini
۰۱ شهریور ۲۰:۵۵
بهار بترکی گریه م گرفت :(:

پاسخ :

ای ژان *_* گری نکن حالا :))
صخره .
۰۱ شهریور ۲۰:۵۰
عجب ادم بزرگواری!خدا حفظش کنه:)

پاسخ :

خیلی :)
ان شالله :)
parisa .A
۰۱ شهریور ۲۰:۴۷
ایم دعاعینگ! دیپ دون!
ریل دعاعینگ :)
گاد ، پلیز :)

پاسخ :

دعا کردنشوووو *_*
گم نام
۰۱ شهریور ۲۰:۴۶
یه سوال
معلمتون مرد بوده؟
یعنی شاه برگشته:)))

پاسخ :

بله :)
اکثر دبیر هامون مرد هستن ، خصوصیاش البته :)
گم نام
۰۱ شهریور ۲۰:۴۵
شما که خفنید
ولی برای ایشون دعا میکنم

پاسخ :

اختیار دارید ، چاکرم :)
ممنون ، لطف میکنید .
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان