Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

سفرنامه طوری 1

به جرأت میتونم بگم تنها صبحی بود توی زندگی ـم که من با انرژی از خواب بیدار شدم و به بقیه سلام کردم ، حتی کسی هم بهم متلک نگفت که ساعتِ خواب و خرسِ خواب و اینا ، عصن خیلی رویایی بود چون اشک تو چشم مامانم جمع شده بود ؛ بالاخره به یکی از بزرگ ترین آرزوهاش رسیدD:

رفتیم فرودگاه ، فرودگاهِ شهرمون خیلی وقت نیست تاسیس شده ، واسه همین ایت واز اِ دیزَســـــــــــتِر ! کلی از پدرم پول گرفته بودن که صندلی هامون کنارِ هم و ردیفای اول باشه ، ولی متاسفانه ما از ردیف بیست و چهارم (!) از بیست و پنج ردیف در مجموع پرچم سفید نشون میدادیم . ولی خیلی باحال بود ! همه ی این چیزایی که تو فیلما نشون میده باله جهتدار میشه و اینا رو از نزدیک دیدم ! اینش خوب بود انصافاً ، فقط یه بچه ای در حد دو سه سال صندلی عقبی ما بود ، یکی جلومون ، یکی دستِ راستمون ! بچه عقبیه شروع کرد عر زدن ، مامان ـش هم ساکتش نمیکرد (!) بعد اون دو تای دیگه یه نگاهی بهم کردن و شروع کردن عر زدن ! یک وضعیتی بودا ! مامان بابای منم بی اعصابن ، نزدیک بود بچه رو بلند کنن بکوبن زمین مثل خربزه متلاشی شه تا صداش بیفته D:

بچه که بودم یه مدت دوست داشتم مهماندار هواپیما بشم ، بعد داداشم سر به سرم میذاشت میگفت تو نمیتونی ، مهماندار هواپیما باید خوشگل باشه !!! کاری ندارم با اینکه منو در سنین کودکی نابود میکرد با این استدلالاش ولی قاموساً راست میگفت ! آدم تو هوایپیما خودش حالت تهوع میگیره ، قیافه ی مهماندار که نباید مزید بر علت بشه و آدم پلاستیک استفراغ لازم بشه که ! مهماندارِ ما بیشتر شبیهِ جادوگرِ شهر اوز بود ، به شرحی که دماغش در راستای پیشونیش میومد بعد یهو شصت درجه شیب میگرفت زاویه نود میساخت دوباره با شیبِ زاویه سی درجه باز میگشت و لباشم شبیه یه چیزی بود که من در حد شخصیت خودم نمیبینم که بگم ـِش ، ولی شما بدونید که شکلِ همونی بود که تو ذهنِ شماست D: 

بابای بچه ی مذکوری که همش عر میزد ، تو کل مدت زمانی که ما در حال پرواز (!) بودیم خواب بود ، بابای بچه ی مذکوری که جلومون بود و عر زد ، صندلیشو خوابونده بود ، در صورتی که نه شب بود ، نه موقع خواب بود ! اصلا هیچ دلیلی نداشت که صندلیشو بکنه تو حلقِ عقبیش که من باشم !!! منم نمیتونستم صندلیمو بخوابونم که از عمقِ فاجعه کم کنم چون پشت سرم آقای مسن و محترمی نشسته بود و صحیح نبود من اذیتش کنم ! 

یه ردیف سه تاییِ حال بهم زن بود که من دلم میخواست فندک بگیرم زیرشون فنا شن ، یه دختر و یه پسر بودن که زار میزد دوستن و یه آقای حدوداً سی ساله ، این آقای سی ساله اول از همه هندزفری هاشو گذاشت تو گوشش ، یه ربع بعد گوشیشو دراورد حباب بازی کرد ، یه ربع دیگه تبلتشو دراورد کَندی کِرَش بازی کرد ! و این در حالی بود که پسربچه ی روبه روئیش دست به سینه نشسته بود تا سقوط نکنیم ! ینی خـــــــــاک ، خاکا ! خاک تو سرِ اون دختره که تو کل مدتی که قابلِ رؤیت بود دو دستی دستِ این پسره رو گرفته بود و یا مثلا دستش رو پای پسره بود یا چیزایی از این دست ، یه تیکه هواپیما تکونای بدی خورد ، آره منم حس میکردم که ممکنه سقوط کنیم ولی جیغ نزدم ، فقط به قیافه ی مامانم هارهارهارهار میخندیدم ! یه لحظه چشمم افتاد به این دختره که طی عملِ منافیِ عفتی داشت ترسِ خودشو اعلام میکرد ، خب عزیزم ترسیدی صحیح ، خودتو لوس کردی دیگه جیغ نباید بزنی بیخ گوشِ طرف ! میخوای جیغ بزنی ، لوس بازی نباید دربیاری !!! کلا رو مخ من بود ، همون قانونِ کمبزه که میزنی زمین متلاشی شه رو باید روش پیاده میکردم !

رسیدیم ، سوار اتوبوس شدیم و رفتیم هتل ، هتلش خوش مسیر هم هست ، نمیدونم چرا قبلا وقتی پنج نفر بودیم و گاهی مجبور میشدیم دو تا اتاق دو نفره بگیریم چون اتاق سه نفره نبود ، هیچ رقمه شخص سوم جا نمیشد ، جای پیش بینی شده فقط برای خود طرف و وسایلش بود ولی الان که یه اتاق سه نفره گرفتیم شیش تا تخت داره :||| روز اول تا ساعت چهار خوابیدیم ، دوش گرفتیم و رفتیم حرم .. تو حرم هیچ چیزی قدر مامانم منو اذیت نکرد دیروز ، میگم دیروز چون امروز هنوز نرفتم ، اصلا انگار منو نمیدید به حدی که سه بار گم شدم و مامانمو پیدا کردم ! کلا مدلشه ، منو گم میکنن و دنبالم نمیگردن ، خودم باید پیدا بشم :||| بعد بهش میگم خب چرا همچینی ؟! میگه من زبلم ! منم زبل خان صداش میزدم تو حرم ، انقدر عصبی میشد ! حقش بودD: 

همیشه عاشقِ حرم امام رضا بودم ، یادمه وقتی بچه بودم یه دستمو داداشم میگرفت و یه دستِ دیگمو خواهرم ، میدویدیم ، به سنگای مشکی که میرسیدیم میپریدیم ، انقدر حال میداد ! تا حالا تو ایوان طلا نماز نخونده بودم ، اصلا آدم متوجه نمیشد کِی صورتش خیس میشه .. نشسته بودیم تو صفِ نماز جماعت ، ما آخرین ردیف بودیم و ملت از اونجا رد میشدن که برن داخل واسه زیارت ، یهو یه خانومه و همه ی آدمای پشتش افتادن روی من .. تا خادم بیاد اینارو بلند کنه من جون دادم اون زیر ، اون وسط یه خانومه هم مدام بهم میگفت دختره ! برو جلو ! من برم سجده سرم میخوره بت ! بعدشم واسه اثبات کله ش رو میکوبید به زمین ! منم یه تیکه دیگه عصبی شدم ، جلو نرفته بودم و ملت آوار شدن سرم ، برم جلوتر که فاتحه ! برگشتم طرفش گفتم : خانوم الان وقت نمازه ؟! گفت : نه ! گفتم : هر وقت وقتِ نماز شد میرم جلو ! دیگه چیزی نگفت :|

کشته بودن مارو این عکاس باشی ها ! یه مادر و دختر بغل دستِ من بودن ، مامانه میگفت دخترم تو از در برو تو ، برگرد بیرون ، من تو مسیری که داری برمیگردی ازت عکس میگیرم ! 

هر جا دیدین کسی آیفونشو دراورده میخواد عکس بگیره فرار کنین ! چون به شرحیه که همه باید به علامت میتی کومانِ مشتی احترام بزارن ! حکمِ نیسون آبی رو دارن بعضی هاشون ، طرف می ایسته کل جمعیت پشت سر خودش رو هم وای میسونه D:

به عنوان کسی که خودشم از سیب گاز زدگانه میگم که نشون دادنِ آیفون اونقدری اهمیت نداره که بخاطرش وقتِ بقیه رو تلف کنیم و پشت سر خودمون منتظر نگهشون داریم !

کاظمین که رفته بودیم ، یه خانومِ عرب ـی منو زد ! اون موقع من هم کوتاه تر بودم هم ضعیف تر ، آنچنان با آرنج زد تو جناقم که من نفسم حبس شد ! نفسم که جا اومد جلوم بود ، با مشت کوبیدم تو سرش D: اون خانومه هم عصبی شده بود هی عجم عجم میکرد ، فک کنم بیشتر از ایرانی بودنم زورش گرفته بود و اصلا دردش نیومده بود غول گنده ! حالا این وسط مامانِ من هم داشت از خنده میترکید هم سعی میکرد خانومه رو متقاعد کنه که من غلط کردم ، چیز خوردم ، نزنه منو ! اگه اینارو نمیگفت خانومه پتانسیل اینو داشت که سنگِ کفِ حرمو برداره با پهنای سنگ بخوابونه تو پهنای صورتم :||

میخواستیم از حرم برگردیم ، اگه نیم ساعت دیر میرسیدیم به شامِ هتل نمیرسیدیم و به همین خاطر پدرم عجله داشت ! گفته بودم کسی که پدرش خوش اخلاقه خوشبخت ترین آدم روی زمینه ..؟! خب اگه نگفته بودم الان گفتم ! جا داره بازم بگم که مامانم اسطوره صبره که سی ساله داره بابامو تحمل میکنه ، اگه من بودم با کیف و کفش و هر چی که دم دستمه همچین میزدم ....... آره خلاصه D: 

اصلا همین که تو رستورانشون سالاد ماکارونی و لازانیا سِرو میکنن یعنی اینجا هتل رستورانِ رویاهای منه D: فقط نمیدونم چرا آشپزش به شرحی آشپزی میکنه که قشنگ مشخصه وقتی داشته اینو درست میکرده از خودش پرسیده : خب ! حالا چه غلطی کنم که مزه ی مرض بده ؟!:||| 

تندیسِ کصافط ترین بی خوابی تعلق میگیره که بی خوابیِ دیشب که منو تا چهار صبح بیدار نگه داشت .. حالا مثلا میخوابیدم خبرم ، پنج دقیقه بعد مامانم میگفت : بهار خوابیدی ؟! :| که ینی مطمئن بشه من خوابیدم :| باز بیدار میشدم ! 

هفتِ صبح گوشی کنار دستم زنگ خورد ، پا شدم بریم صبحانه بخوریم مثلا ، تنها دختری که بیدار بود من بودم !!! آقا ها دونه دونه میومدن واسه خانواده ـشون صبحانه میگرفتن میبردن ، اون وقت من (-____-)طوری به دستورات مامانم عمل میکردم ، تخم مرغ پوست میگرفتم براش حتی ! 

بعد از صبحانه رفتیم بازار رضا که مامانم زعفرون معفروناشو بخره کشته بود مارو :] مامان بابام دونه دونه مغازه هارو میرفتن جلو ، هیچ کوفتی هم نمیخریدن و من پشت سرشون مثل خر بارکش ادویه و زرشک و کوفت و زهرمار حمل میکردم ! کفاشمم اذیتم میکردن ، به شرحی که تو خونه ی خودمون که بودیم مامانم میگفت یه کفش دیگه بیار ، آدم کفشِ نو رو تو سفر امتحان نمیکنه ! من نمیدونستم اینا همچین کفشای کصافطی هستن وگرنه نمیپوشیدمشون خب ! میدونستم که اگه بگم درد میکنه مامانم به سیخ میکشید منو ! واسه همین هیچی نگفتم ولی یه تیکه دیگه نمیتونستم راه برم ، اگه صاف میرفتیم هیچ مشکلی نداشتم ولی مامانم اینا هی می ایستادن و این اذیتم میکرد ، بعد بابام برگشت طرفم گفت چیشده و اینا ، اون وسط مامانم هرهرهرهر میخندید به من ، میگفت خاک تو سرت ، آیکیو جلبک یک ـِه مالِ تو نیم ! 

از همونجا دمپایی خزِ جهانی رو خریدم ! تصور کنین شلوار مشکی تاپِ مشکی مانتوی جلو بازِ مشکی شالِ سرمه ای با کفاشم که سرمه ای بود !  + دمپایی قرمز :|||| 

هی به بابام میگفتم برو مشکی ـش رو بخر ! میگفت بزار خنده هام تموم شه D: ، آخرش دمپایی مشکی خریدیم و من الان به این فکر میکنم که ینی با اینا باید برم چالیدره ؟! باید با اینا برم بازار ؟! وااااای :||

الان یه چیزی حدود چهار-پنج ساعته که من موندم تو هتل مامان بابام یه دل سیر رفتن زیارت به قول خودشون ، احساس پوسیدگی میکنم ، برام چیپس و پفک و پفیلا و کرانچی خریدن به علاوه ی انگور و گلابی ولی دلم نمیخواد ، حوصله ـم سررفته بد جوراااا ، ینی بد جور !

 [ساعت ۸:۴۷ ، روز دوم سفر]

ساعتِ نه و چهل و پنج دقیقه نوشت : 

نمیدونم چرا ، واقعاً نمیدونم چرا دوست دارم بنویسم هر چند که خودمم میدونم واقعاً از حوصله خارجه خوندن این همه چرت و پرت ، چون به صورت زالویی به مامانم وصلم نمیتونم مدام تو پنل باشم و به نظرات جواب بدم یا بخونمتون ، شرمنده از این بابت .. بعد از این برنامه ها جبران میکنم D:

سعی میکنم پستای سفرنامه طوری رو تو  3 یا 4 پست جا بدم :)))

+یحتمل پستِ [با اینا تابستونو سر بکنیم] رو بین یا بعد از سفرنامه طوری ها میزارم :)))

۲۹ نظر
بای پولار
۱۹ مرداد ۱۷:۴۹
زیارت قبول.
مشتاقانه منتظر بعدی هاش هستیم...
zahra zamany
۱۹ مرداد ۱۶:۰۹
 سلام
وبلاگ زیبایی دارید..
وب سایت شیعه بلاگ مابل به تبادل لینک با شما میباشد.
از تمایل داشتید خبر دهید.
ممنون
ماهیِ نفس کِش! :)
۱۹ مرداد ۱۱:۴۶
سلام پاتریک جانم :)
خیلی دوست داشتنی مینویسی :)
tina
۱۸ مرداد ۱۸:۴۴
اره خوش بخت ترینه والا
مامان منم تندیس صبوریو گرفته خخخ
زیارت قبول
واسه  منم دعا کن
منتظر سفرنامه بعدیم هستم😊

ree raa
۱۸ مرداد ۱۶:۴۴
وای بهر من عاشقتم اخه! کل زمان خوندنش سه تا فکر تو سرم بود! ۱ کاش میشد لپشو بچلونم ۲ کاش پست تموم نشه ۳ کاش یه دختر گیرم بیاد مثه بهار :دی ! والا به خدا^ـ^منتظر ۲و۳و۴و۵۶و۷و۸... اینا هستیم من نمیدونم به کمتر از ده تا راضی نیستم پس تا میتونی ضبط کن و اینجا بنویس:دی

+دمپایی خوشگلات مبارک :دی
خرید اینترنتی
۱۸ مرداد ۱۶:۰۸
هههه مارکو پلو خودتی ... موفق باشی
aliaa12 !!!
۱۸ مرداد ۰۷:۱۶
:)
خواننده ها زیادن :)

آقای سر به هوا ...
۱۷ مرداد ۲۳:۴۰
چه سفر باحالی :دی
منم باید قسمت سفرنامه های مارکوپولو رو راه بندازم اینطوری نمیشه :دی
صخره .
۱۷ مرداد ۲۳:۳۷
عالی بوداااااااا دمت گرم بهار
توپ مینویسی تو
در مسیر شدن
۱۷ مرداد ۱۵:۱۸
یه مادر و دختر بغل دستِ من بودن ، مامانه میگفت دخترم تو از در برو تو ، برگرد بیرون ، من تو مسیری که داری برمیگردی ازت عکس میگیرم !  :))

چقد غر میزنی دختر (*-*)
علی ...
۱۷ مرداد ۱۵:۱۶
منتظریم [با اینا تابستونو سر بکنیم] پاتریکی را بخونیم :))
اسماعیل نادری
۱۷ مرداد ۰۹:۱۳
افکارتون مثله یه پسر می مونه:)
میرزا .....
۱۷ مرداد ۰۶:۲۶
سلام اون دختر لوسه و جیغ و منافی عفت و ایناش باعث شد بقیه مطلبتو نفهمم. حواسم متمرکز نمیشد دیگه . ‎:D‎‏ زیارت قبول
ستاره باران
۱۷ مرداد ۰۲:۵۴
همشو خوندم =)))))))
خیلی با مزه نوشته بودی :دی 
نصفه شبی یکم خندیدمD:
ZaHrA ...
۱۷ مرداد ۰۱:۲۹
به منم خوش گذشت تازه !:)))
ف. ش.
۱۷ مرداد ۰۰:۳۵
چه سفر‌ پرتنشی!D:
الی
۱۶ مرداد ۲۲:۴۹
حرم تنها جایی هست که آرومم میکنه. با این که دوست نداشتم تنها برم پیش امام رضا ولی خودش طلبید هفته ی پیش رفتم مشهد. آرامشی که تو همون چندساعت حرم داشتم چندین ماهه که نداشتم. اصلا دوست ندارم خونه باشم. ای کاش مشهدی بودم و حرم یه دل سیر می موندم. بهار جان واس مام دعا کن که حالمون بهتربشه ان شاءالله...
علی . ج
۱۶ مرداد ۲۲:۳۷
هر سال میریم مشهد ، خوشمزه ترین اشترودل ها رو من تو مشهد خوردَم ، اشترودل های نان رضوی تا حالا هیچ جا نیافتمش جز یه بار که طعم اونجا نمی شد :) بازم رفتی حتما اشترودل بگیر بخور :))) خیلی خوبه :)
من تنها
۱۶ مرداد ۲۲:۱۶
التماس دعا...برای این کنکوری دعا کنید لطفن.
چقد خوب نوشتین انگار منم اونجا بودم:)
ابراهیم ...
۱۶ مرداد ۲۲:۰۸
خخخخ .خیلی خوب بود.
مثل خربزه متلاشی بشه :))))))))))
زیارت قبول
مترسک ‌‌
۱۶ مرداد ۲۲:۰۱
مطمئنی مسافرت هوایی فرودگاه به فرودگاه بوده و مسافرت فضایی زمین تا مریخ نبوده؟ آخه این همه اتفاق برای یه پرواز؟ :))
reza majdi
۱۶ مرداد ۲۱:۵۷
طولانی بود ، نخوندم ، برگشتم میخونم از رو فرصت  ...
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان