Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

هر چه که ذهنم را مشغول کرده

. جا داره بگم با اینکه تا حدی و به عبارتی کمی تا قسمتی عوض شدی ، ولی هنوز دوستت دارم ، هنوز دلم واسه وقتایی که درس میخوندی و اذیتت میکردم تنگ میشه و خوشحال میشم وقتی میبینم فراموشم نکردی .. من این دفترچه یادداشتی که مثل نوار کاسته و ماژیکایی رو که برام خریدی بیشتر از هر چیزی دوست دارم ، حتی بیشتر از اون خرس بزرگ و دسته گل و قاب عکس دونفره و گوشواره های نگین دار که برای [ز] خریدن .. 

. میدونی ، خیلی اتفاقا افتاد ، دیگه نتونستی اون طوری که باید و شاید و مثل قبلا دوستم داشته باشی ولی من هر جا اسمِ بهترین داداشِ دنیا بشه تو رو نشون میدم ! 

. دو تا مورد بالایی مخاطبش برادرمه ، هر چند که نمیخونه اینجارو ، عه ! گفتم نمیخونه اینجارو ، یادم باشه سری بعدی بیشتر بگم دوستش دارم !

. [ز] هم خواهرمه ، بله ! اون انقدر هدیه گرفت و من به رنگِ ماژیکام دلخوشم ..

. من جز آدمائی ـَم که اگه یه روز ننویسم به معنای واقعی میمیرم ، یه چیزی تو وجودم فرو میریزه اصلا ، ولی میخوام یه مدت ننویسم ، یه مدت تو یه دنیای دیگه غیر از نوشتن زندگی کنم ، شاید خوشم اومد .. 

. من خیلی زود تحت تاثیر قرار میگیرم ، مثلا ً وقتی صمیمی ترین دوستم یا خواهرم گریه میکنه ، من در حالی که دارم بهش میگم گریه نکن ! خودمم دارم گریه میکنم ، یا مثلا از خوشحالیِ بقیه بیشتر از خودشون خوشحال میشم .. جدیداً از این ویژگی ـم بدم اومده ، آدم سنگ باشه بهتره انگار :|

. همین الان به ساده ترین صورت ممکن میتونم به عنوانِ بی اعتماد به نفس ترین موجودِ ممکن اعلام حضور کنم !

. نوشتن یادم رفته ، واقعاً یادم رفته ، نوشتنِ متنِ مثلا ً ادبیِ پستِ قبل که اصلا ً به دل خودم ننشست یک ساعت طول کشید ! یا مثلا یک ساعت و نیم وقت میزارم یه نوشته ی مثلا ً طنز مینویسم ، آخرش یه "چه مسخره شد" حواله میکنم و بعد پاکش میکنم ! حتی دوست ندارم ذخیره پیش نویس باشه ..

. میدونی ، دلم میسوزه واسه خودم ، من هیچ انتظاری ندارم دیگه از زندگیم ، بخاطر همین از داشتنِ یه دفترچه که رادیوی دفترشُ دارم انقدر خوشحال میشم ، ولی همین رو هم کسی ازم بگیره واسم فرقی نداره ..  فقط نوتِ تبلتمو نگیرن .. نه خب ، اونم بگیرن مشکلی نیست ، با یه دفتر و خودکار هم میشه زنده موند .

. دلم شیرینی میخواد ، از اونا که همه دور هم میشینیم و با شوخی میخوریم ولی حتی اگه برم بخرم هم باید تنهایی بخورم ، بیخیال !

. نمیخوام اینطوری باشم ، باور کنید ! واقعاً دوست دارم همه چی خوب بشه ، ولی هر چی بیشتر تلاش میکنم دیوارِ بن بستِ رو به روم بلند تر میشه ..

. نمیشه با فرض محالِ مازیار گریه نکرد ، من به عنوانِ یه بچه ی لوس و بی خاصیت که جدیداً فقط بلده گریه کنه اعلام حضور میکنم و میگم که اونجا که میگه [مگه میشه تو نباشی ؟! تو مثل نفس میمونی ..] فقط باید بی صدا گریه کرد .

. هیچ وقت از گریه کردن نترسیدم ، هیچ وقت از اعلامِ اینکه آقا من گریه کردم هم نترسیدم ولی الان میترسم ، میترسم یه [چرا] ازم بپرسن و حرفایی که نباید زده بشه رو بگم .

. چقدر من عاشقِ آهنگِ [فقط با تو عشقم] از شادمهرم ، عاخ عاخ جوونی ..

. پدر مادرا خیلی اشتباه میکنن ، خیلی ها ! مثلا ً همین که به بچه هاشون یاد نمیدن چه طوری باید حرفشونو بزنن ، چه طوری باید از حقشون دفاع کنن خودش بزرگ ترین ظلمه ..

. خوشبختیِ مطلق رو نباید صرفاً تو یه چیزی تعریف کرد ، چون زندگیِ نامرد اونو ازت میگیره و تو بدبختِ مطلق میشی .

. امیدوارم ده سال دیگه از مامان بابام تشکر کنم و بگم : مرسی که حواستون بهم نبود ، مرسی که هیچی واستون فرق نداشت ، شما بهم یاد دادین خودم باید وایسم ..

. پولامو که میشمرم ، دیگه هیچی تهِ دلمو نمیلرزونه ، واسه خریدن هیچی ذوق ندارم ، فقط دوست دارم هر چی دارم و ندارم بفروشم و یه [شونه] بخرم تا بتونم سرمو بزارم روش و های های گریه کنم ، هشتگ بالشت زدگی .

. اگه من خواننده ی یه وبلاگی باشم و همچین مطالبی رو بخونم ، پیش خودم میگم این شکست عشقی خورده ، بعد میرم به پستای قبلی سر میزنم و میبینم نه بابا ، این یارو کلا عـــــــــــــــــاشقه ! بعد آنفالو میکنم و میرم ! 

. منظورم این بود که از صبر شما متشکریم ، از وقتِ شما متشکریم ، از حضورِ قوت بخش شما نیز ..

. من به روزای خوب امید دارم ، به برگشتنِ لبخندای واقعی ، به نفس کشیدنِ بی درد ..

. من یه شعاری دارم اونم اینه که : من حتی اگه بمیرمم نداشتنِ کسی که واسم گریه دوباره منو میکشه .

. یه شعار دیگه هم دارم که میگه وقتی میبنی نمیتونی بقیه رو آزار ندی ، برو !

. چشم ، میرم .

۲۴ نظر
مهسا
۰۱ مهر ۱۳:۲۲
هعیییی!چقدر شبیه همیم.
بای پولار
۱۹ مرداد ۱۷:۴۲
خوش به حالت راحت گریه ت می گیره. این آرزوی منه، بس که بغض فرو خورده دارم به زودی زوده که باید بترکم...
نگــ ❤ـار
۱۷ مرداد ۲۲:۱۱
Sorry بهار جونم! پستت پاک نشده! پس چرا وقتی من دفعه اول رفرش کردم نبود!؟؟ :|
نگــ ❤ـار
۱۶ مرداد ۲۳:۳۲
منظورم همون پسته اس که نوشته بودی مامان بابات عین خر بارکش ازت کار میکشیدن!
نگــ ❤ـار
۱۶ مرداد ۲۳:۲۳
بهار!!!! خیلی عصبانیم از دستت!!
داشتم پست قبلیو میخوندم دستم خورد خارج شد وقتی دوباره اومدم دیدم پستو پاک کردی 
متن اون پستو واسم بفرست، همین الان! :|
ههـــ ـــــ
۱۶ مرداد ۱۸:۴۴
سلام
 

:)

میدونم میدونید نخوندم خواستم فخط سلامی عرض نمایم
علی محمدرضایی
۱۶ مرداد ۱۱:۰۹
به نظر من که نرو،چون اگه بری زود دلت تنگ میشه
وهی دوست داری برگردی
مث خودمن که رفته ام اما خیلی دوست دارم برگردم اما نمیتونم
علی ...
۱۶ مرداد ۰۰:۳۹
:|| کجا برید آخه ؟! حیفه :(
من تنها
۱۵ مرداد ۱۸:۱۸
خوندم ولی هیچی نمیتونم بگم...فقط نرو
•°*”˜♫ raha ♫˜”*°•
۱۵ مرداد ۱۳:۱۲
اوهوم چه خواهر خوبی .... 

ای بابا بیخیال رفتن شو .. این همه بچه های باحال اینجان ... همینکه میتونی چیزاییرو بنویسی که نمیتونی به کسی بگی خودش خیلی خوووبه .. 
به منم سر بزن بهار .. 
ree raa
۱۵ مرداد ۱۱:۲۶
من میخونم،ولی واقعا نمیدونم چی بگم بهارِ زیبا ... 
ژنیک :) :)
۱۵ مرداد ۰۹:۲۳
حالا گیرم که عاشق باشى کلا، دلیل نمیشه انفالو کنیم!
وقتى از دل میاد حرفات، میشینه رو دل...
این که کامنت نمیزارم دلیل بر نبودنم میست، بهضى وقتا ادم نمیدونه چى باید بگه، میشینه عقب و تماشا میکنه تا زمان خوشحال کنه دوستشو
پاتریک مهربون :)
در مسیر شدن
۱۵ مرداد ۰۴:۴۸
تو خواهر خوبی هستی واسه داداشت
الی
۱۵ مرداد ۰۰:۰۵
من خودم داغون تر از خیلی چیزام که بخوام حرفی بزنم ولی بهار خانوم سعی کن به نوشته هات روح شادی ببخشی تا بقیه ای مثل من اگه غمی تو دلشونه برطرف بشه اون موقعست که خودتم شاد میشی می خوای امتحان کن یه بار. ان شاءالله خداآرزوی همه رو برآورده کنه. راستی راجع به این که یه دورست رد میشه والا من نوجوانیمو هم رد کردم ولی هنوز که رد نشده (: خخخخخ نمی دونم کی تموم میشه(;
گل نرگس
۱۴ مرداد ۲۳:۴۶
این نیز بگذرد...
البته به نظر من خیلی عالیه که کسی کاری به کارات نداشته باشه...
هذیان سرا
۱۴ مرداد ۲۳:۴۲
بهار!
چقد حرفای قشنگی زدی، تلخن ولی واقعیت! مخصوصن اون جمله خوشبختی مطلق:)
تو بری بیان سوت و کور میشه! کاش زودتر برگردی:):)
امیری حسین و نعم الامیر
۱۴ مرداد ۲۳:۱۷
اصن میگن داداشا بهترین پسرای دنیان و آبجی ها هم بهترین دختر های دنیان
خوش به حال داداشت
خو شاید تو خوشت بیاد ولی ما چه گناهی کردیم آخه؟؟!!!ها بگو...
این سنگ رو کاملا باهات موافقم یه سریا کلا درک دونشون خرابه....
همین که داری مینویسی و بقیه هم میخونم بنی اعتماد به نفس داری ...غمت نباشه این حس ها یه روز میاد بعد میره...
وقتی حدود 2 ماه دیگه رفتی مدرسه گیر معلم ادبیات های ۳نقطه افتادی اون موقع نوشتن دوباره یاد میگیری...
زنده موندن با زندگی کردن کلی فرق داره...
نسل ما از دهه شصت ها هم سوخته تره...کلا درک خانواده ها روی ما کار نمیکنه....
اینقدر تلاش کن تا روی دیوار کم کنی...کم بیاری اونوقت از خنده های اون دیوار دیگه آسایش نداری...
نبینم غمتو آبجی...^_^
در این مورد حرفی ندارم چون تا حالا تجربه نداشتم...من همه چیز تو خودمه هر وقت ناراحت میشم یه روضه میرم اینقدر گریه میکنم همه چی حل میشه...
امون از جوووووووووووووووننننننننننننننننننننیییییییییییییییی
پدر مادرا تنها چیزی که بلدن یاد بدن 2 تا چیزه...
1.هرچی ما گفتیم میگی چشم
2.هر وقت توی یه درس 20 نگرفتی تو خری نه اون معلم گاوت...
هیشکی بد بخت نیست...خدای همیشگی
منم میگم مرسی که بهم یاد دادن میشه آدم یه سریایی رو که دوس داره به نابودی بکشونه...
کلا از اول زندگیم با پول میوه خوبی نداشتم و ندارم...چون دیدم اگه پولت کم باشه شخصیتت کم میشه....
نچ من میگم طرف یه حرفایی داره به کسی نمیگه مونده رو دلش...
ما هم از این که تو هستی مچکریم...
همه امید دارن...
بعضی از اوقات نداشتن بهتر از داشتنه...
چی میگی تو این دومی رو نفهمیدم...
کجا میری تو هووووووووووو
آبان دخت ...
۱۴ مرداد ۲۳:۰۶
اعتماد به نفس...می فهمم چی میگی یه جاهایی عجیب مثل خودت میشم...

:: همین که به روزای خوب و لبخندای واقعی امید داری عالیه....همیشه این غنچه رو تو دلت داشته باش که هیچ وقت پژمرده نشه...دعا می کنم شبا که میخوابی تو قلبت هزارتا ستاره با سروصدا قایم باشک بازی کنن و صدای بازیشون لبخند به لبت بیاره عزیزم :*
reza majdi
۱۴ مرداد ۲۱:۴۴
سلام :
خوش به حال داداشتون ...
شاد باشید
مه‍ شید
۱۴ مرداد ۲۱:۱۴
می‌دونم‌این حرفا مزخرف ترین حرف هایی که باید بشنوی :))) 
اما بعنوان کسی که دوران مزخرف نوجوانی خودش رو یادشه میگم اینا همش یه بحران مزخرف لعنتیه که توصیه میکنم به کتف واصلش کنی تا می‌تونی.
ده ساله دیگه اونقدر‌ممنون می‌شی که حواسشون بهت نبوده و‌بهت اعتماد داشتن تا حالت از توجهی که احتمالا بتد ها و بی موقع بهت نشون میدن حالت بهم میخوره.
جمع کن باو‌بساطتو بزرگ‌شدی
bahar ...
۱۴ مرداد ۲۱:۰۹
وقتی من بمیرم تموم ادمایی ناراحت میشن تویه اتاق دو در دو جامیشن،،،پستتو خوندم اون تکیه به دلم نشستدمرسی که ثابت کردین خودم باید وایستم درد داشت ولی حرف دل بود  میدونی بهار پستات حرف دل بود قشنگ بود حتی اگه قلمت ساده باشه ولی فقط خودت میفهمی چقد درد میکشی تا این حرف دلارو بنویسی،،،به امید روزای بهتر گل دختر 
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان