Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

یک پاتریک خسته هستم ، دارم میمیرم :|

همان گونه که میدانید اینجانب و دگر رفقایم ریـ.. [آره خلاصهD;] ایم توی تابستانمان و هر روز چند بار کلاس های کوفت و زهرمار میرویم ، البته من میدانم که در آخر رشته ی تشخیص رنگ پارچ پلاستیکی زالقور آباد واحد قهدریجون هم قبول نمیشویم و خلاصه هیچی نمیشویم ، امروز صبح کلاس ریاضی داشتم ، سرِ ساعت ۹ ، وقتی میگویم سر ساعت ۹ یعنی دقیقا سر ساعت ۹ ، نه دیر تر و نه زود تر ، لذا ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه سعی بر غلبه بر تنبلی و همان چیز های بی تربیتی که توی ذهن شما میگذردو اینها نمودم ، با همان تمبان تو خانه ای مشکی و یک مانتوی مشکی چونان عزاداران راه عشق راهی خانه ی مهدیان شدم ، پنج دقیقه دیر رسیدم ، مهدیان امروز عالی درس میداد لامصب . مخصوصا با آن نقاشی هایش ، کلاس که تمام شد نگاهی به بودجه و جیب خالی و تورم و عمه ی دولت و بی پولی و امثالهم انداختم و پیاده برگشتم ، احساس میکردم بخار شده ام ، آمدم خانه دیدم ناهار نداریم ، ننه ی گرامی فرمود پاشو برو گمشو یه چیزی بخر کوفت کن با خواهرت ، منم حال ندارم تخم مرغ میخورم ، نامبرده هر روز همین حرف را میزند به شرحی که من پتانسیل این را دارم که رگم را بزنم و بعد تخم مرغ گوجه ای فواره بزند ، در این حد اصلا . لذا یک ساعت و نیم گوشت موشت پوشت سرخ نمودم ، بعد یک سری چیز میز اضافه کردم بعد دیدم خمیر پیراشکی نداریم ، دوباره با همان تیپ خز جهانی رفتم سوپری خمیر پیراشکی بگیرم ، مغازه ی سر کوچه ، نداشت ! مغازه ی سر خیابان ، نداشت ! مغازه ی دو خیابان پایین تر ، نداشت ! مغازه ی سر میدان ، نداشت ! یعنی یک قدم مانده بود وارد یک محله ی دیگر بشوم که دو بسته خمیر پیراشکی پیدا کردم و جامه دران و بال گشایان به خانه برگشتم ، مثل اسکل ها چند تای اولی را جر واجر نمودم ولی این آخری ها دیگر عین آدم درست میکردم ، بلد نبودم فرمان را روشن کنم ، بله آقاجان ! من ، دختر کوچک این خانواده تا حالا با فر کار نکرده بودم ، لذا سواد انگلیسی ام که قبلا کرده بودمش توی چش و چالتان به دادم رسید و روشنش کردم و به هر خفتی بود پختمشان ! آن لحظه ی کذایی که داشتم هیکل مبارک را پرت میکردم روی مبل و خواهرم فریاد زد خاااااااک تو سرت بزغاله ، چرا نوشابه نخریدی ؟! را در ذهنم خوب خوب ثبت کرده ام تا عینا جلوی شوهرش همین را پیاده کنم بعدا ! 

راستش را بخواهید خیلی خسته هستم ، میخواهم نیم ساعت بخوابم بعد بروم مشق های فیزیک را بنویسم بعد بروم مشق های کلاس زبان فردا را بنویسم بعد بروم حمام ، بعد خانه را مزتب کنم چون خاله عم اینا دارند می عایند عاوار بشوند روی سرمان ، بعد بروم کلاس فیزیک !
عکس پیراشکی هایم را اینجا نمیگذارم ، میگذارم توی عینصطارقامم ، اینجا فحش میدهید ، آنجا فقط لایک میکنید ولی =)
ددابظ :|
۱۸ نظر
الی
۰۷ مرداد ۱۴:۰۶
نمی دونم چرا از پیراشکی حرف زدی هوس سمبوسه کردم. آی دلم.
آب دهنم بر روی کیبورد می چکد(:(:(:
حال من خوبه امیدوارم همتون خوب باشین(:

پاسخ :

خوبیم :)
ژنیک :) :)
۰۶ مرداد ۰۰:۰۳
ما کلا فحش میدهیم، منتها در دلمان :)))

پاسخ :

خدا نکشه شما رو که عجقین :)))
رهگذر ...
۰۵ مرداد ۲۱:۳۸
خسسسته نباشی :)))

اینطوری نگو خب

حتما موفق میشی :)

پاسخ :

سلامت باشی ، چاکرم :))
صخره .
۰۵ مرداد ۲۱:۳۱
خواندیم !لالیم...

پاسخ :

:))))
آقای سر به هوا ...
۰۵ مرداد ۲۰:۳۷
اکثر کلاس های تابستونی موقتیه و به جایی نمیرسونه آدمو :| :دی

پاسخ :

ان شالله که میرسونه ..
لیمو ‌‌
۰۵ مرداد ۱۹:۴۰
عینصطارقامتو بده آبجی :)
کینه ای نباش بهار خواهرتو جلو شوعرش خیت نکن گناه داره :))))
و اما آفرین واقعا چطور تونستی همه این کار رو بکنی ؟؟!
من امروز از خواب بلند شده و راس نه و ربع به کلاس ورزشی رفتم. آنگاه که بازگشتم تا همین الان به جان تو خواب بودم. اصلا حساسیت دارم به کلاس های صبح میخواهد کلاس خواب آور ریاضی باشد یا کلاس نشاط آور ایروبیک! باید بعدش عین خرس گریزلی بخوابم:|  :))

پاسخ :

@bahar_patrikian
:))))
reza majdi
۰۵ مرداد ۱۸:۴۷
منظم شدین !!!
باشه ...
خوابای خوب خوب  ببینین ....

پاسخ :

خیلی مچکر :))
ساده خان
۰۵ مرداد ۱۶:۴۷
همش ی طرف اون یادی ک از قهدریجونم کردی ی طرف:دی

آرین :)
۰۵ مرداد ۱۶:۴۴
چى بگم ، ما که از این لحظه ها نداریم ثبت کنیم! به جاش جیغ و داد و هوار هست :)
از کلاس هاى تابستونى که بیشتر زورکى هستند متنفرم -_-
ree raa
۰۵ مرداد ۱۴:۴۳
عشقی تو اخه با اون شلوارتتتتت! ❤️_❤️
mali chek
۰۵ مرداد ۱۴:۴۲
دلم پیراشکی خواست
درس کنم 😋😋
بای پولار
۰۵ مرداد ۱۴:۴۱
ما که نداریم ایستات رو تا لایک کنیم. اگه می دادی بهم در کنار اون شونصدتا لایکی که صبح کردم پیراشکی های تو رو هم می لایکیدم !!!
مه‍ شید
۰۵ مرداد ۱۴:۲۶
مگه چندمی که این همه تست و فکر قبول شدن و نشدن داری :| تو روحشون
ف. ش.
۰۵ مرداد ۱۴:۲۵
طاقت بیار سمپادی! ((((-؛
تینا
۰۵ مرداد ۱۴:۰۸
خسته نباشی بهار جون
کلاس رفتن خوبه ها. ولی باید اومدی خونه بخونی وتست بزنی تست خیلی مهمه
من ک میرفتم کلاسو .ولی فقط جزوه ها رو میخوندم تست نمیزدم فک میکردم دیگه الان فیلسوف شدم ولی دوستام تست زدن وضشون خوب بود 
Fatemeh az 79
۰۵ مرداد ۱۴:۰۵
خخخخخخ
خیلی خیلی باحال نوشته بودی...
ای ول به این قلم قشنگت
خسته نباشی :)
علی . ج
۰۵ مرداد ۱۴:۰۴
بابا آخه تابستون هم درس و مقش :|
تابستون کلاس میرم ولی درس و مرس تعطیل :| کلاس های الکی پلکی باس بریم ..
شما سمپادی ها چقدر میخونین آخه :|
وووووویییی آدم حرصش میگیره :/
Mr. Moradi
۰۵ مرداد ۱۴:۰۲
واقعا این همه کلاس که چی بشه؟! :/ 
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان