Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

صدام نزد [آیکن زبون دراوردنD;]

رسیده بودم دم پله های ورودی ساختمون میخواستم برم تو ، یهو یکی عینهونِ این فیلم هندیا گفت : بَهــــــــــار !!!
دیدم عه اینکه رفیق فابریکمـــــــه ! دیگه نمیشد از برنامه های ماچ و بغل و بوج بوج بگذریم ، در صورتی که من مشقام رو هم ننوشته بودم ! به امید اون یکی رفیقم داشتم میرفتم سر کلاس D; کتاب کار رو حل نکرده بودم ، البته مهم هم نبود چون کتاب کار خواهرم رو هم برده بودم و احتمال اینکه کتابمو ببینه و بیرونم کنه خیلی کم بود !
یکی از دوستای قدیمی که چند سال پیش باهم کلاس داشتیم مهمان شده بود ، ما هم نشوندیمش پیش خودمون بخاطر همین پارتنرهامون عوض شدن و من چون لب ردیف نشسته بودم با یکی از دخترای مزخرفِ کلاس (!) هم گروه شدم ! دلم میخواست دستامو بزارم بیخ گلوش پخ پخش کنم عصن اینقدر که این بشر رو مخ بود ! مثلا به پِرَکتیکال میگفت پاراستیسال ، یا مثلا به ریزالو میگفت ریسُلوِه ! 
اون لحظه ای که صدام نزد دستِ خودم نبودا ، به پهنای صورت لبخند میزدم D; ، کتاب کاری که حل نکرده بودم رو هم حل نکرد D; 
قلمِ تابلو هوشمند خیلی چیزِ باحالیه ، ما خودمون تو مدرسه نداریم ! چرا ؟! چون یه معلم فیزیک داشتیم که با قلم میزدمون ، مدیر هم همه ی قلمارو جمع کرد ، بعد همین دبیر مذکور با دست نمینوشت میگفت من پوستم عادت نداره ، اون وقت نامبرده یک ماه دستش تو بانداژ بود چون پوستش با وایتکس سوخته بود :| 
استادِ زبانمون این قلمو بین چهار انگشتش یه طور باحالی میتابوند ، نگاه کردم چجوری میتابونه ، یاد گرفتم :) با خودکار امتحان کردم ولی چون خودکار کوتاه بود هی کم میومد ، همین الان داشتم با پشه کش امتحان میکردم یهو تاپید خورد تو صورتِ مامانم :| چیزی نیست ، فقط نمیدونم چرا یکم صورتم کبود میزنه D;
آقا مامان بابای شما هم اینطوری هستن ؟! بابای من یه چیزی رو لود میکنه ، خوشش میاد ! نشونِ مامانم نمیده ها ، میفرسته واسش ، بعد مامانم دوباره لود میکنه ، بعد میبردش یه مسنجر دیگه دوباره آپلود میکنه واسه دوستاش :|
همین جوریه من همش باید نت بخرم دیگه :|
ددابظ دیگه چیزی ندارم بگم :))
۲۲ نظر
الی
۰۷ مرداد ۱۴:۱۴
با این که بازیگر خوبی بودمو هیچ کدوم ازمعلمام وقتی نمی خوندم متوجه نمی شدن ولی یکی از معلما دو دست از من بالاتر بود. دوسه بار که تمرینای هندسمو ننوشتم اد منو برد پای تخته و خوشگل حالی ازجانب بنده گرفت البته طفلک واسه خودم میگفتا!(: هندسم فک کنم به خاطر سخت گیریاش خوب بود کلا

پاسخ :

دمش گرم =)))
لیمو ‌‌
۰۴ مرداد ۱۴:۲۰
ایشالا همه مشکلاتت ریسلوه شن بهار :| 
من طاقت خنگ بازی هیچکیو ندارم اعصاب مصاب تعطیل :| :|

پاسخ :

ایشالا :))
بای پولار
۰۴ مرداد ۱۳:۰۳
خدا رو شکر صدات نزد با این وضع اصن یه وضعیت :)))

پاسخ :

اره والا :دی
علی ...
۰۳ مرداد ۱۹:۰۰
:)) این نکته آخری خیلی بحالا بود...:) من هم گاهی همین مشکل را دارم :)

پاسخ :

:)))
SИ♡Ѡ MΛИ
۰۳ مرداد ۱۷:۵۰
عاغا اصن رو مخ تر از پارتنر زوری نداریم 
عادم حس میکنه به زور با یکی 90 سال بزرگتر از خودش ازدواج کرده /:
نه بابا کجاش باحاله یکسال تمام پدرم درومد |:
طرف برمیداشت با ماژیک وایت برد روش مینوشت من بدبختم با تف پاک میکردم D:
صورتت باسه آلودگی ههواست D:
اصن یه وضیه
شب دو دیقه میام اینستا کل خانواده میشینن آنلاین نت میبیننن |:

پاسخ :

دقیقا ، اون ازدواجه رو خوب اومدی :))
fatemeh hajihoseini
۰۳ مرداد ۱۶:۲۵
همچنان بین پوکر و خنده [:

پاسخ :

هاها :دی
فروردین دخت
۰۳ مرداد ۱۵:۲۰
ممنون...که لبخند رو به لبام نشوندی...:)

پاسخ :

خواهش :)
ie nafar 💪😊
۰۳ مرداد ۱۱:۱۹
اخ گفتى کلا من با مامان بابام ناجور سر این مشکل دارم

پاسخ :

منم :)
Ane sherly
۰۳ مرداد ۰۹:۳۷
من که اصن شانس ندارم پارتنرهام از سطح کلاس هم پایین ترن

پاسخ :

اینم همین طوری بود :)
خانومی ...
۰۳ مرداد ۰۸:۵۶
عالی بود :))
در بعضی موارد مامانم خودش میبینه بعد میفرسته واسه من بعد به من میگه بفرست واسه فلانی ...

پاسخ :

چاکرم :)))
وای =)))
مترسک ‌‌
۰۳ مرداد ۰۷:۵۹
پس کتک هم خوردی :))
کلاً بزرگ‌ترا بشینن پای نت همینه، باید خودت رو عادت بدی :))

پاسخ :

اره با همون پشه کش :دی
اره خب ، کار دیگه ای ازم نمیاد :))
علی گوهری
۰۳ مرداد ۰۷:۴۶
اون معلمی که نمینوشت پوستش خراب نشه :///
شکر کنین تو خونه تنها کسی نیستین که از اینترنت استفاده میکنه و مجبور نیستین پولشو خودتون بدین :/

پاسخ :

نکته ی مهمی بود ، ممنون ! :))
علی . ج
۰۳ مرداد ۰۰:۴۸
اصن طرز نوشتن و ادبیاتِ ـت یک عه به خدا (قاموساً خودمون)
یعنی اصن دست خودم نیس ها وقتی میخونم نیشم تا بنا گوش بازه :|

پاسخ :

خوشحالم که اینطوریه :))
ف. ش.
۰۳ مرداد ۰۰:۰۴
یه ایده ای دارم! به اون رفیق فاب بگو‌ که اونم وبلاگ بسازه و اسمش رو بزاره باب اسفناجی!
+ تو بلاگ کارتون میبینیم D:
Faber Castel
۰۲ مرداد ۲۳:۴۰
چه خوبه میزان تلفاتتم بالاست :)

پاسخ :

تلفات چی ؟
ههـــ ـــــ
۰۲ مرداد ۲۳:۳۲
من هم اون حرکت کذایی رو بلدم خوش به حالم :/

پاسخ :

کودوم حرکت کذایی ؟
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۰۲ مرداد ۲۳:۰۶
ههههه واهای بهاررررر سقط نشی تووو لعنتی چقد بخندم عاخهههههه به سرفه افتادم انگور پرید تو گلوم:)))))))9


همچنان خنده هههههه

ولی جدی ما با قلم کاری میکردیم نمیدونی چه دستمون میلرزید یه ملیووووون بود پولششش:)) یه سری دوستم یکم روانیه قلم و پرت کرد طرف یه دختره تو کلاسمون که خیلی جوگیر بود هیچی دیگه میگن پولدار باش تا کامروا باشی فردااش دوتا خرید آورد تازه چقدم تحویلش گرفتن ایش:/

:)

پاسخ :

خوشحالم خندیدی :)))
اره ، پول حرف اولو میزنه متاسفانه ..
امیری حسین و نعم الامیر
۰۲ مرداد ۲۲:۵۹
خر شانس
حالا ما بودیم کنفرانس هم میخواست

پاسخ :

هاااااا هااااااا هااااا D;
صخره .
۰۲ مرداد ۲۲:۳۸
:) عاشقتم من:)

پاسخ :

من بیشتر D;
ⓂⒶⒽⓈⓐ ...
۰۲ مرداد ۲۲:۳۴
:///

خخخخخخ

پاسخ :

:)
همیشه بخندی جوون :)
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان