Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

خیلی مسخره ست اگه دلتنگِ مدرسه باشم ؟! :|

من جز بچه های شر و شیطون محسوب میشم تو مدرسه ، در حدی که یه سری نمره ی انضباطم رو چیزی بین ۱۴ تا ۱۶ دادن [خوب] !

فرم مدرسه مون زرشکی بود با مقنعه ی سرمه ای ! من هیچ وقت مقنعه ی سرمه ای سرم نکردم ، همیشه مشکی میپوشیدم ! روزِ اول مدارس یه خانمِ قد کوتاهی که حدوداً تا آرنجِ من بود بهم گفت چرا مقنعه ت مشکیه دختر ؟! منم فکر کردم مامانِ یکی از بچه هاست ، گفتم به شما چه ربطی داره !؟ اخم کرد ، دستشو زد به کمرشو گفت من معاونتونم ! منم گفتم باشه حالا چون معاونین بتون ربط داره D;

هر ماه من هم ناخنم بلند بود هم جورابم ساق کوتاه بود هم مقنعه م عقب بود هم سر کلاس تیکه میپروندمD; یه سری سر صبحگاه بلندم کرد رفتم ایستادم اون بالا به عنوان درس عبرت که بقیه یاد بگیرن که مثل من پایه های دینشون رو ویبره نباشه D; بچه های کلاس خودمون پخش بودن کفِ نماز خونه ، رفیق فابریکم سرِ اون یکی رفیقمو میکوبید تو شوفاژ از فشاری داشت متحمل میشد ! اون موقع داشتیم خونمون رو رنگ میکردیم و تغییر دکوراسیون و اینا ، من اون بالا یه دستم به مقنعم بود یه دستم تو جیبم ، داشتم میگفتم که خانوم ! به مولا بنایی داریم ! مقنعم زیر آوار گم شده ! من از کجا بیارم ؟! دستمون خالیه .. نداریم خانوم ! نداریم که مقنعه بخرم .. شما باید با آبروی یک مومن بازی کنید ؟!

یه وضعی بود اصلا D; 

فردای شب یلدا ، یه پلاستیک گنده تخمه برده بودم مدرسه ، من جام آخرِ آخرِ کلاس بود ، سر کلاس ریاضی منتظر بودیم دبیر برگرده طرف تخته شروع کنیم مث چی تخمه خوردن ! من دستمو گذاشته بودم جلوی دهنم که معلوم نشه ، رفیقم میخورد پوستشو تف میکرد ! داشت محاسبه میکرد که صورتشو باید چجوری بگیره که تخمه مسافت بیشتری بره که یهو دبیر نشست رو صندلیش و آه و ناله و فغان که من اگه به این دو تا بخوام بگم برن بیرون کلا سر کلاس من نباید بیان :))))

یه سری سر امتحان دینی که چهار درس آخر بود ، قد جلبک نخونده بودم ، از بحثشم متنفر بودم ، سه نفر از بچه ها فرار کردن رفتن تو حیاط قایم شدن که امتحان ندن ، خب ما هم هیچی نخونده بودیم ، رفتیم لوشون دادیم D; کل ساعت رو باشون دعوا کردن ولی امتحان ندادیم ! آی حال داد ، آی حال داد :))))

هیچ وقت یادم نمیره ، سر امتحان زبان فکر کردم دبیر رفته بیرون ، داد زدم : اقاااا فلان سوال چی میشه ؟! بعد بچه ها جوابمو دادن ، سرمو بالا گرفتم از بچه ها تشکر کنم با دبیر چشم تو چشم شدم D;

همیشه امتحانم رو اولین نفر میدم ، با یه اعتماد به نفسِ خاصی هم گند میزنمااا ! بعد که از سر جلسه پا میشدیم دیگه نمیرفتیم سر کلاس ، یه تیکه از حیاط مدرسه هست که همیشه سایه ست ! میرفتیم اونجا میخوابیدیم :)))) یه سری هم بعد امتحانای نوبت دوم پشت شمشادا خواب موندم از سرویس جا موندم البته :|

چقدر دلم برای مدرسه تنگ شده ! خیلی ها ! کم کمش چهار تا آدم میدیدم ! الانم که تابستون نیست .. از شنبه تا پنج شنبه بی تملق هم صبح هم عصر کلاس درسی دارم !!! ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، زبان .. نمیدونم وقتی نزدیک کنکور بشه قراره چجوری بریم کلاس ، فک کنم ریخت خواب میبریم میندازیم در خونه ی استادا D; 

در حال حاضر ممنونم از دلاور مردانی که دارن کلاس زیست رو هم اضافه میکنن ! یوهووو :| هپی سامر :|

۱۹ نظر
fatemeh hajihoseini
۰۴ مرداد ۱۸:۲۴
نوموخوام فک کنم ):
یه ذره انگیزه بده خب ):
fatemeh hajihoseini
۰۴ مرداد ۱۳:۲۱
انقد منو نترسون |:
به اینکه چه بدبختی قراره بشم دارم فک میکنم الان |:

پاسخ :

فک کن فک کن :دی
الی
۰۲ مرداد ۲۲:۳۰
نفرینت می کنم به جای معلمات که معلم شی شاگردات سرت بیارن کارایی که انجام دادی (:(:(:

پاسخ :

خدا نکنه عاقااااا D;
نیلی مثه آبی
۰۲ مرداد ۲۲:۲۶
شهیدتم ناموسا 😂😂😂😂

پاسخ :

چاکرم قاموسن :)
فاطمه مهربون
۰۲ مرداد ۱۹:۴۳
آخی چه دوران خوبی بود منم دلم تنگ شد :((

پاسخ :

خیلی :)
بای پولار
۰۲ مرداد ۱۸:۱۲
من سر تعظیم در مقابلت فرود می آورم بانوی من و دیگر هیچ !!!!!!!! :)))

ولی این خاطره ی تخمه رو ما توی دانشگاه هم داشتیم. اونم با یه استاد مظلوم و بی زبون. چقدر اذیتش کردیم طفلی رو :)

پاسخ :

چاکرم عاغاااا D;
خیلی حرص میخورد این دبیر ما هم :)))
نگــ ❤ـار
۰۲ مرداد ۱۸:۰۰
راست میگیااااا!!
سر زنگ دینی صندلی آخر مینشستم با دوستم خوراکی میخوردم
وای ینی زنگای دینی و مطالعات زنگای خنده ما بود
معلممون هیچ کلمه ای رو درست نمیگفت :/
مثلا به سبک (sabok) میگفت سوبوک :/
به قایم میگفت قایوم :/
به فاطمه میگفت فاطومه :/
بعد خب تو کتاب دینی هم همش اسم حضرت فاطمه است دیگه خودت تصور کن چی میشد D:
خوش میگذروندیماااا!! قدرشو نمیدونستیم
امسال دیگه نمیاد :|

پاسخ :

وای وای خدا نکشتت ؟ فاطومه D;
اره خوش میگذره :))
ree raa
۰۲ مرداد ۱۷:۵۰
بهار میدونی؟ دوران مدرسه کلا مزخرف ترین و حال بهم زن ترین و خسته کننده ترین دوران هست! ولییییییییییی دوست داشتنی و فراموش نشدنی هم !:)
اصن یاد همه ی خاطرات خوبم افتادم با این پست... ! مخصوصا تخمه خوردن:)) میدونی ما رو از کلاس بیرون نمیکردن ، کلا اینقدر همه با هم تو فضا بودیم که معلم پا میشد میرفت قهر=)) ولی به نسبت مدرسه ها، مدرسه ی ما هتل بود. اصن یه مدیر اهل دلی داشتیم که خدا داند:)) یا مثلا معاون! باهامون قرار میذاشت کوچه پشتی مدرسه سوالا امتحان نهایی رو میداد!تو فک کن:/ :))
من رو همه ی دیوار کلاس نقاشی کشیده بودم، رنگ و وارمگ و بزرگ بزرگ ... دیگه کم کم همه خوششون اومده بود و عملا جای سفید نداشتیم واسه نقاشی اضافه کردن! 
بعد یه بار بازرس اومد تو کلاس ، قشنگ مات شدن به دیوارا ! مدیر هم هول شده بود گفت : من خودم بشون گفتم اینا رو بکشن:|از نظر روانشناسی توی روحیه تاثیر داره=)) پاچیده بودم یعنی=))
ای خدا یادش بخیر... :))

پاسخ :

خوش به حالت بابا ، غیر انتفاعی بودی ؟! :))))
معلم های درس های مهم ما هم همیشه قهر میکنن D;
من پاچیدم ! اخه روانشناسی ؟! :))))
ⓂⒶⒽⓈⓐ ...
۰۲ مرداد ۱۷:۳۹
خخهههه دمت گرم دختر
واقعا یکی نیس بش بگه چرا با ابروی یه مومن بازی میکنه
ههههخخخخخ

منم دلم تنگ شده :(

پاسخ :

والا ، به روح اعتقاد ندارن اینا اصلا D;
Mr. Moradi
۰۲ مرداد ۱۷:۳۴
با اینجور مدرسه رفتنِ شما ؛ نه خیلی هم مسخره نیست دلتنگیتون :|

پاسخ :

خیلی ممنون D;
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۰۲ مرداد ۱۷:۲۶
من از بس ازین بچه مثبتا بودن منو کرده بودن مسئول بهداشت:/

پدره بچه هارو دراوردم سره ناخونا این اواخر که فوش میدادن دیگه:)))))

پاسخ :

تو که میگی شیطونی بالام جان ! :|
هذیان سرا
۰۲ مرداد ۱۷:۱۸
منم دلم واسه مدرسه و شیطون بازیای اون روزام واقعن تنگ شده:(

پاسخ :

منم همین طور :(
امیری حسین و نعم الامیر
۰۲ مرداد ۱۷:۱۵
نچ نچ نچ ...من بد بخت بیچاره فلک زده دارم میرم مدرسه....

پاسخ :

عه چراو خب ؟! :))
صخره .
۰۲ مرداد ۱۷:۱۲
مدرسه خر است
درس گاب(گاو)است

پاسخ :

خیلی گاب عست D;
مترسک ‌‌
۰۲ مرداد ۱۶:۴۲
آره، خیلی :|

پاسخ :

در پاسخِ عنوان گفتی ؟! D;
آقاگل ‌‌‌‌
۰۲ مرداد ۱۶:۳۷
شما امتحاناتت رو گند میزدی بعد همه رو میشی 20؟ من دیگه حرفی ندارم. این گنده؟
.
یک بار با گچ زدیم شیشه بالا در دفتر مدرسه رو ریختیم پایین! بعد چون وسط زنگ بود و فقط هم ما معلم نداشتیم و فقط هم کلاس ما روبروی دفتر مدرسه بود مطمئن شده بودن کار یکی از ماهاست! ولی هیشکی لو نمیداد کار کی بوده! نتیجه اینکه مدیر لج کرد و نمره انضباط همه رو صفر رد کرد خخخخ
ولی خب نوبت اول بود. نوبت دوم که اومد دیدم نمره همه مون شده15! به غیر چندنفری که باباهاشون معلم و سرشناس بودن و اصلا ژن شیطونی تو وجودشون نبود!

پاسخ :

همه رو که بیست نشدم آقاگل ، هفده شدم ورزشو :|
با گچ ؟! چه باحال :)))) رفتیم مدرسه یه بار باید با دسته ی تابلو هوشمند شیشه بریزیم پایین ببینیم چه طوریه :))))
ما هم لو نمیدیم ، مگر در موارد خاص :)))
اره ، به این خنثی ها همیشه خوب میدن نمره هارو ! :)))
Fatemeh az 79
۰۲ مرداد ۱۶:۱۸
منم تا حدودی دلم تنگ مدرسه و درسه
مخصوصا زیست :)

پاسخ :

من واسه دوستام دلم تنگه ، درسا که الانم سلام دارن D;
reza majdi
۰۲ مرداد ۱۶:۱۳
پس دیگه مطمئن تر شدم !!!
:)

پاسخ :

از اطمینان شما مچکریم :)))
روابط عمومیِ من و پاتریک D;
reza majdi
۰۲ مرداد ۱۶:۱۰
به شر و شیطون بودنتون مطمئن شدم !!!
اون از فردا شب یلدا ، اونم از امتحان زبان ....

پاسخ :

خیلی هاش رو ننوشتم :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان