Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

کلاس زبان های کودکی ..

بچه که بودم ، زن عموم آموزشگاه زبان داشت ، منم اونجا میرفتم کلاس زبان ، دقیق یادم نیست چند سالم بوده ، ولی در حدی بوده که روسری نمی پوشیدم چون یه سری یکی از استادا بهم گفته بود : روسریت کو خانوم ؟! بعد من گفته بودم : به تو چه ! :))) کلا مایه آبروریزی زن عموم بودم ، هر کس ازم میپرسید چند سالته ، اول میگفتم خودت چند سالته ؟! بعد هر عددی که میگفت من یه سال بالاتر میگفتم که حتماً بهم احترام بذاره :))) در این حد اصلا :)))

بعد یه سری دو تا دختره نشسته بودن پیش هم ، یکیشون سنم رو پرسید من مثلا گفتم هشت ، بعد اون یکی گفت دروغ گو !!!! تو دیروز به من گفتی ۱۰ سالته :)))) کلا سادیسمی بودم :))

این صحنه رو دقیقاً یادمه که زن عموم اومده بود تو کلاسمون با استاد حرف بزنه ، من به صورت مکرر شاید ۱۰۰ بار گفتم زن عمو ، زن عمو ، زن عمو ، زن عمو ... انقدر گفتم که کلافه شد ولی جلوی همه ی بچه ها برگشت گفت : جانم عزیزم ؟! بعد من گفتم هیچی ! :)))

بعد از چند ترم استادم عوض شد ، خواهر زاده ش هم توی کلاس بود ، یه سری من رو برد شفاهی ازم بپرسه ، هی پرسید هی من جواب دادم ، هی پرسید هی پرسید ! بعد این آخریا دیگه میگفت : ررر ر ب ررر د رر برر رر ؟! 

منم الکی میگفتم اوه یس ، یس یس :))) بعد خواهر زاده ش رو برد ، میگفت خاله قربونت بره ، اَپل به چی میگن ؟!

بعد دختره میگفت سیب ! بیست میشد مینشست .. :)))

چرا هیچکس نیست منو دعوا کنه برم مشقامو بنویسم دو ساعت دیگه کلاس دارم ؟! واقعا چرا ؟! :)))

۲۰ نظر
Tamana .....
۰۱ مرداد ۱۲:۳۷
خخخخ بهار چه کارایی بوده میکردی اخه خخخخ

پاسخ :

هاها :)
SИ♡Ѡ MΛИ
۲۷ تیر ۱۰:۱۲
در دوران صفولیت داعشی بودی برا خودتا |:
زن عمووووووووووووووووووووووووووووووووووو ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((:
اپل |:
مشخ
وسط تابستونا |:
رگ و لگن قرمز |:

پاسخ :

لگن قرمز :دی
mr point
۲۵ تیر ۱۰:۲۹
شر بودی واسه خودت پس

پاسخ :

اره :)
رهگذر ...
۲۴ تیر ۱۲:۱۹
فک کردم منو از یاد بردی

:)

نگــ ❤ـار
۲۴ تیر ۱۲:۱۵
تازه کله عروسکامو میکردم تو راه آب میگفتم دارم حمومشون میکنم :|

پاسخ :

خسته نباشی بالام جان :))))
بامزه بودی چقدر :))))
علی گوهری
۲۴ تیر ۰۰:۰۴
اخ چقد رو اعصابن این بچه ها :/
اینجور بچه ها رو باید درس حسابی بهشون داد :/

پاسخ :

عه :(
رهگذر ...
۲۳ تیر ۲۳:۰۱
برو بشین مشقاتو بنویس!!

من یه اعتراض هم دارم؛تو خجالت نمیکشی به من سر نمیزنی؟!
(آیکون از اون نگاه ها)

پاسخ :

شرمنده عزیزم ، حتماً سر میزنم و کامنت میزارم ، میخونمت همیشه حتی اگه چیزی نگم .. :)))
fatemeh hajihoseini
۲۳ تیر ۲۱:۲۸
خاطرات کودکی ((:

پاسخ :

غیب میگی پسرمااا :)))
لیمو ‌‌
۲۳ تیر ۲۱:۱۵
عِی مایه ی آبرو ریزی :))))))) 
بهار بهار بهار بهار بهار بهار بهار بهار بهار !!!!!!!! هیچی :دی

پاسخ :

جانم ؟! :))))
خانم انار
۲۳ تیر ۲۱:۰۲
بهار برو مشقاتُ بنویس وگنه آنفالوئت می کنم:|

پاسخ :

نهههه الان میرم مشقای درسای بعدی رو هم مینویسم :)))
mali chek
۲۳ تیر ۲۰:۱۳
چه دوست داشتنی بودیا مثل الانت ^_^

پاسخ :

مرسی عچغمممممم *_*
yasi adkd
۲۳ تیر ۱۹:۰۴
ای بچه بد ...
آخ آخ آخ برو درستو بخون جیگرم :)
الکی مثلا اوج دوست داشتن من :)

پاسخ :

مرسی گوگولی >_<
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۲۳ تیر ۱۸:۵۵
بهار برو جلو اینه دو تا لپاتو بگیر بکش:)))

چقد گوگولی اخه؟:)

:)

پاسخ :

قربانت سحر جان ، چاکرم :)))
گم نام
۲۳ تیر ۱۶:۵۶
کلا از اینایی بودید که همه رو دق میدادن:))

پاسخ :

الانم هستم :دی
مترسک ‌‌
۲۳ تیر ۱۶:۵۵
شما احیاناً اون سنی که بودی، موهات فر نبوده؟ :|

پاسخ :

چرا ، فر فری بودم بعد مامانم موهامو با مشکین تاز شست صاف شدن :)))
ree raa
۲۳ تیر ۱۶:۲۵
:))) بهار از اون موجوداتی بودی که ادم دوست داره گیساشو بکنه ولی دلش نمیاد=))

پاسخ :

آره آره *.*
محمد دانشمند
۲۳ تیر ۱۶:۲۴
میشه حرفی زد؟؟؟

پاسخ :

فک نکنم :)
نگــ ❤ـار
۲۳ تیر ۱۶:۲۰
ولی مامان من عین منه
واسه همین وقتی با کله رفتم تو سنگ توالت کتکم زد :|||||

پاسخ :

سنگ توالت خیلی داغونه آخه :))
ⓂⒶⒽⓈⓐ ...
۲۳ تیر ۱۶:۰۸
خخخخخخخ سادیسمی خخخخخخ


زود تند سریع برو مشقاتو بنویس وگرنه میام براتا 😡😡😡😡😡😡


خخخخ

پاسخ :

خخخ :)
نگــ ❤ـار
۲۳ تیر ۱۶:۰۱
بچه ای مثل تو رو باید گرفت انقد زد تا سیاه و کبود شه! :/
من کلا اعصاب بچه ندارم چه برسه بچه هایی عین تو :|
مطمئنم مادر مهربونی نمیشم، اوج مهربونیم اینه که واسم بچه ام یه چیزی بخرم بدم دستش بعد بگم خب حالا برو گمشو :|

پاسخ :

بی اعصاب :/
خوبه مامان من مثل تو نیست :/
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان