Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

و چه گذشت بر من ...

همین اول قصد دارم ازتون خواهش کنم با توجه به اینکه پست تا حدی طولانیه ، نخونده کامنت نذارید .. خوشبختانه یا متاسفانه اعصاب نمونده واسم !

نظرات به زودی تایید میشن :) 

چند دقیقه بیشتر از سوزش گوشم با فریاد های سشوار نگذشته ست و من هنوز حس میکنم موهایم خیس ست ، میدانید؟! این خیلی بد است که آدم احساس کند موهایش خیس ست ، مخصوصاً برای کسی مثل من ، چون من بعدش حس میکنم کل هیکلم در خیسی فرو رفته ست ! موهایم زیادی بلند شده اند ، اگر چند ماه دیگر صبر کنم کل کمرم را میپوشانند ولی من اصلا دوستشان ندارم ! همان طور که اصلِ وجودِ چالِ گونه این است که دستت را تا آرنج فرو کنی داخلش ، همان طور که اصلِ وجودِ گودیِ گردن این است که بوسیده شود ، اصلِ وجودِ مو هم نوازش است ! من کاری با اصلش ندارم چون به سنم نمیخورد ولله ، ولیکن مو حوصله میخواهد ، باید حوصله ی این را داشته باشی که بفهمی کدام ماسک برای موهایت مناسب تر است ، کدام شامپو .. کدام مدل ! انقدر از این کدام ها هست که وقتی بهشان فکر میکنی اینقدر افکارت آشفته میشود که یادت میرود مو داری ! فقط به فکر این هستی که یک ماسک خوب پیدا کنی ! مثل الانِ من .. یادم رفته برای استراحت و تفریح آمده ام شمال .. فقط به فکر این هستم که یک جای خوب پیدا کنم و بنشینم و بنویسم !

اوه خدای من ! همین الانِ الان باران گرفت .. حوصله اش را ندارم بروم توی تراس ، تراسشان کوچک است ! اگر راستش را بخواهید خانه شان خیلی خیلی کوچک است !

دیروز هم باران می آمد و من رفتم توی تراس کوچکشان ، یک عالمه گل های رنگ وارنگ دارند توی حیاطشان که من دوستشان ندارم ، من فقط گل های خودم را دوست دارم ، همان ها را که هر روز با خواهرم بهشان آب میدهیم ، همان هارا هر روز با خواهرم دورشان میچرخیم !

میشود راست بگویم ؟! من گل هایم را نمیخواهم ، من فقط خواهرم را میخواهم ..

آدم وقتی دلتنگ میشود مضحک میشود ، مثل من که الان مضحک شده ام و قطرات اشک یکی یکی روی صورتم مینشینند ! ای کاش دلتنگی شاخ و دم داشت ! آن وقت من انقدر شاخ هایم و دمم بزرگ میشد که دیگر توی این خانه جا نشوم و بتوانم خودم را با چند قدم به خواهرم برسانم .. وقتی ببینمش آنقدر خرکی خواهم بوسیدَش که هلم بدهد با سر بروم توی دیوار اصلا ! آه این بحث ها را بیخیال .. لازم نیست من برای شما فوضول ها توضیح بدهم چقدر یک دانه خواهرم را دوست دارم ! 

دیشب به مهمانی رفته بودیم ، من متنفرم از وقت هایی که باید مانتو های کُتی بپوشم و موهایم را کج شانه کنم ! اینطوری قیافه ام خانم میشود ، در صورتی که من با همین مانتو های چهارخانه ی کوتاهِ دکمه دار و موهای پنهان شده پشتِ شال بیشتر حال میکنم ! مهمانی مسخره و مجلل شان را هیچ دوست نداشتم ! شاید ناراحت بشوم و به خودم جانِ همایونی ئَم بربخورد که نفرین عامون بر آنان باد که غذایشان یک مدل بود ، ولی خیلی بیشتر ناراحت میشوم وقتی پنج مدل غذا درست میکنند ! ای آقا ! این مسخره بازی ها تا به کجا لامصب ها؟!

تنها قسمت خوب مهمانیِ دیشب این بود که در خانه شان میز پینگ پنگ داشتند ! البته من هیچ خوشم نمی آمد با پسرهای فامیلشان بازی کنم ! یک دست با برادرم بازی کردیم ، من به بالا برگشتم و برادرم بازی کرد . وقت هایی که عینک نمیزنم کور میشوم ، هیچی نمیبینم ! ولی دیشب میدیدم ، دیشب همه چیز را ، همه ی طعنه های زن داداشم را با چشم های واضحم دیدم ! ای کاش میتوانستم باز هم کور شوم ، همه ی نور ها را محو ببینم و در آخر با یک لبخند ژکوند خداحافظی کنم ! ولی حیف ، حیف که همه چیز خوب یادم هست ..

الان که در حال نوشتن هستم ، میتوانم بگویم در اوج دلتنگی به سر میبرم ، ساعت ۸:۵۳ است ، کنار ساحلیم ، صدای آب می آید ! میدانید ؟! خاصیت دریا و صدایش "اوج" است ، اوج اوج اوج ! یعنی تو را به اوج میرساند ، اوجِ خوشحالی ، اوجِ شادی .. و من حالا اینجا در اوجِ غم برای درد هایم دست تکان میدهم ، عاجزانه میخواهم بروند و رهایم کنند .. دیروز از صبح رفتیم خرید ، دیگر پنج ساعت معطل خریدن یک مانتوی دکمه دار کوتاه سبز پسته ای که سایز زن داداشم باشد نگشتیم ! خب خیلی مسخره است که پنج شش نفر آدم یک هو بریزیم توی مغازه و بعد زنداداشم با صدای ظریفش بگوید آقا ببخشید یه مانتوی سایز فلان دارید ؟!

خب خیلی مسخره است ، دیروز بیخیالِ این قضیه شدیم و در خیابان ها گشتیم ، هی گشتیم!

درست همان وقت که شلوغی یقه ی شهر را گرفته بود و فکش را در مشت های بزرگش می فِشُرد من از ته قلبم آرزو کردم هیچ وقت شهرمان شلوغ نشود ! هیچ وقت صدای آرامم میان بوق بوق ها گم نشود .. هیچ وقت آفتِ آبی به جانِ ابرهایمان نیفتد که آسمان آفتابی باشد ..

پدرم عاشقِ عطیقه هاست ، آدم های مالِ عهد عطیق ، مس ها عهد عطیق ، برنج های عهد عطیق ..! کلا همه چیزِ عهد عطیق را دوست دارد و کیلو کیلو جام و آینه شمعدان مسی و برنجی خریده ، در صورتی که حالش عمیقاً از مغازه های جدید بهم میخورد !

مثلا قبل از ورود به مغازه هایی که من دوست دارم دستش را میکند توی جیبش میگوید بیا برو هر آشغالی که دوست داری بخر ، من هم میروم هر آشغالی که دوست دارم میخرم ، کسی هم نیست گیر بدهد ، گران ترینش را میخرم !

دیشب باز هم به مهمانی رفتیم ، ولی من پینگ پنگ بازی نکردم ، یعنی هیچ کس نیامد بگوید هی تو ، دختره ی مضحک ! دلت نمیخواد بازی کنی ؟!

همه انگار از اخلاق تلخِ من با خبرند که حوصله ی مسخره بازیِ پسر های فک فوامیل را ندارم! 

تلخ است که باشد ، بی شعوریست که باشد ، من حوصله ی کسی که هنوز حد و حدودش را نمیداند را ندارم !

امروز عید بود ، عیدِ سعیدِ فطر .. مبارک باشد :)  صبح رفتیم جنگل ، جز زمانی که این دوربین دستم بود یا این تبلتِ بدمصب دستم بود آرام نیافتم ! چرا چرا ، نیم ساعت زیرِ برگ های درهم فرو رفته خوابم برد ، بیهوش شدم از دردی که این جانِ نیمه جان به وجودم داده بود.. در همان نیم ساعتِ کوتاه خواب دیدم :) خوابِ تُ ! یک تُ بی هیچ کسِ دیگری :) ای کاش باز برویم جنگل ، من خودم قول میدهم همه ی قرص های خواب آور را بخورم تا باز تُ رو ببینم که میخندی .. منُ تُ :) تصورش حتی دلِ مغمومم را شاد میکند ..

بعد به دریا آمدیم ، جایی که الان هستم ، سریِ قبلی که آمده بودیم ، پسرخاله ئَم افتاده بود دنبالم ، میگفت بیا خیست کنم جوجه ! من هی فرار میکردم ! نزدیک بود بروم توی خاکستر های داغ که میانِ زمین و هوا گیر کردم و بعد قاه قاه در میان موج ها میخندیدم :) مژه هایم خیس شده بود و برایم مهم نبود که شالم در دستِ آب های بی قرار میرقصد ! 

از آب که بیرون آمدم قندیل بستم ! یک بطری برداشتم و نصفش کردم ، پر از ماسه ها و شن ها کردمش ، پسرخاله ئَم را صدا زدم ، تا گفت "بگو جوجه!" همه ی ماسه ها را به صورتش پاشیدم و جیغ زدم : "جوجه خودتی گامبووووو" آه خدای من ، چقدر خوش بودم !

هی آه پشتِ آه نمیکشیدم که !

یک عالمه عکس گرفتم ، صرفاً بخاطر همین عکس ها نفس میکشم وگرنه دلیل دیگری ندارم برای نفس کشیدن و این مسخره بازی ها !

من همان روز که از نگاه کردن از پشتِ عدسی های جورواجور خوشم آمد باید عینکی شدن را پیش بینی میکردم ، باید پیش بینی میکردم روزی بیاید که از همه عکس بگیرم ولی خودم توی "هیچ" عکسی نباشم ! مهم نیست که نیستم ، مهم نیست که بعد تر ها وقتی این عکس ها را ببینند فرآیندی به اسم "عکاس" ناشناخته خواهد بود ، هیچ کدامِ این ها مهم نیست ، مهم فقط این دل بود که دیگر نیست که بشکند :)

یک کله قند را تصور کنید ، به دو نیم میشود ، هر نیمه باز به دو نیمه ، آنقدر نصف میشود تا حبه حبه بشود ، حبه ها خودشان خُرد میشوند ، آنقدر خُرد میشوند که دانه دانه بشوند ..

هیچ کس دیگر حوصله ی شکستنِ دانه را ندارد ، شکسته میماند ، پر درد میماند :)

حکایتِ دلِ نداشته ی من ست :)

۱۵ نظر
ماهی گلی
۱۹ تیر ۱۴:۱۴
از زن داداشت انتظار نداشتم!واسه همین شک کردم که لابد با عمه ت بوده!
ree raa
۱۹ تیر ۱۱:۲۳
من نمیفهمم کسی چطور میتونه از پستای بهار بگذره! خوندم، پر از احساس و پر از جمله هایی که قلبو مچاله میکرد از احساسات! 
کاش حرف دیگه ای داشتم به غیر از این 

پاسخ :

لطف داری عزیزم :-*
ببخشید اگه باعث مچالِش قلبت شدم :دی
*_*
وال کوهان دار
۱۹ تیر ۱۰:۱۴
دلتنگت بودیم دختر جان خوش اومدی

پاسخ :

دل به دل راه داره :)))
ممنون *_*
بابا لـــــــــــــــــــــــــــــنگ دراز
۱۹ تیر ۰۰:۴۵
فضول خودتونید :/
شمال خوش بگذره و شایدم خوش گذشت :)
در مورد غم نوشتتون هم سکوت مینمایم :/
حس خوبشو فقط فیلتر کردم :)

پاسخ :

حس خوبشو فیلتر کردین ؟! :)))
خوش نگذشت :دی
حسین مداحی
۱۸ تیر ۲۳:۵۳
بعضیا نخونده نظر میدن و من خونده نظر نمیدم.

پاسخ :

اشالی هم نیست البته .
ههـــ ـــــ
۱۸ تیر ۲۳:۴۴
حال میگویید چه کامنتی بگذاریم که جنابتان خوشش بیاید و ما را ز درگاه وبلاگشان نراند و اعصابشان خط نخورد؟

پاسخ :

خط نخورد ، همین یکی خیلی هم خوب بود :)
Mr. Moradi
۱۸ تیر ۲۲:۳۷
تا آخرش خوندم :) و باز هم من موندم که چی اینقدر میتونه ناراحتتون کرده باشه؟! و البته سوال نپرسیدم و صرفاً ؛؛ نمیدونم، صرفاً یه چیزی گفتم!

پاسخ :

لطف کردین :)
خودمم نمیدونم ..
ماهی گلی
۱۸ تیر ۲۲:۳۶
عه عه به ما میگی فضول؟اصن حیف من که دارم پستتو میخونم:پی
زن داداشت به کی طعنه زد؟!!!!

اصن دلم واسه پستات تنگولیده بود حسابی:)
نوشتت یه جاهاییش تلخ بود ولی امید که خوش گذشته باشه بهت:)

پاسخ :

به عمه م !!! خو به من دیگه :)))
ممنونم هر چند نگذشت :دی
آرین :)
۱۸ تیر ۲۰:۰۷
به این پست میکن ترکیدن در وب...!!!!
والا چی بگم نظر خاصی ندارم! بعضی موقعا آدم با اتفاقای زندگیش حال نمیکنه و بعضی اوقات میکنه...
خوش حالم که الائم زندگی ازت دیدم  :دی

پاسخ :

خوشحالم که علائم اینطوریه :دی
علی گوهری
۱۸ تیر ۱۹:۵۴
میدونین
از یه جایی به بعد نه که حرفای بقیه و زن داداشتون که هیچکس دیگه واسه آدم اهمیت پیدا نمیکنن
حیفه خودتونو ناراحت کنین
روی میز ناهار خوری هم میشه پینگ پنگ بازی کردا با مامان بابا :دی

ولی چه مدل روایت سیال ذهنی نوشته بودین خیلی خوب نبود اما خیلی جالب هوم بود

پاسخ :

آره میشه ، باید به همین رویه تهدیدشون کنم میز بخرن :دی
من آخر متوجه نشدم خوب بوده یا نه :دی
لیمو ‌‌
۱۸ تیر ۱۹:۲۳
بهارِ خسته ... یه نفس بکش ... از همین مسخره بازی ها که دوستش هم نداری اتفاقا
ولی معجزه میکند!
خب من توصیه دیگری ندارم فقط اینکه اشک نریز چون نمک دارد و پوستت را خراب میکند... و اینکه با همان مسخره هایی که گند مسخره بازی را هم در اورده اند پینگ پونگ بازی کن. چون آنوقت مجبور نیستی چیزی را به کسی توضیح بدهی. مثلا اینکه چرا اینقدر بد خلق شده ای! بعدم تفریح سالمی ست. مخصوصا اگر روی طرف مقابلت را هم کم کنی. آنوقت که دیگر عالی میشود! 
یک توصیه دیگر هم به ذهنم رسید که بگویم ... تا می توانی عکسی به دست آور، توی عکس بودن هنر نمی باشد.
با اجازه :)

پاسخ :

عکسی به دست آور :دی
خیلی خوب بود کامنتت =)))
مترسک ‌‌
۱۸ تیر ۱۷:۱۵
ولی من آخرش هم متوجه نشدم علت این حال خراب چیه [شکلک سوال کننده و متفکر]

پاسخ :

راست بخوام بگم خودم هم نفهمیدم ..
صخره .
۱۸ تیر ۱۷:۱۳
اظهار ارادت و دالی:-);-)

پاسخ :

دالی دالی *___*
نارین هستم :)
۱۸ تیر ۱۶:۵۷
" من همان روز که از نگاه کردن .... مهم فقط این دل بود که دیگر نیست که بشکند " 
حس میکنم دل خون شد با خوندن این پاراگراف :(

پاسخ :

ببخشید اگه ناراحتت کردم :(
علی . ج
۱۸ تیر ۱۶:۵۶
حوصله داری ها :/
پست های بعدی ـت رو میخونم ایشالا :)

پاسخ :

انتظاری هم نیست مستر :)))
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان