Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

وقتی جوون بودم D;

۱. یه دخترعمو دارم که همسنِ منه ، هنوز که هنوزه حالمون از هم بهم میخوره ، بچه تر که بودیم بیشتر دعوا میکردیم ، یه سری اومده بودن خونمون مهمونی ، به تعریفِ روایات حدود سی چهل نفر مهمون داشتیم ، میاد یکی از عروسکای منو بی اجازه بر میداره ! منم میبرمش تو ایوون درم قفل میکنم روش ! تازه اون موقع هنوز نرده نداشتیمD;

موقع شام هر چی دنبالش میگشتن پیداش نمیکردن ، آخرش خودم رفتم بهشون گفتم یا افتاده تو حیاط یا تو ایوونه :|

۲. وقتی طفلی بیش نبودم ، به قدری تپل بودم که وقتی مامانم از تو آشپزخونه به من نگاه میکرد ، لپام از پشت گوشم معلوم بودن ، یه روز وقتی ناهار برنج و ماهی داشتیم ، مامانم برنج رو میکشه تا بعد ماهی تمیز کنه و بزاره روش ، متاسفانه من صبر نکردم و بشقاب برنج رو برگردوندم و گفتم : پس ماهی ش کو عبضی ؟!D; هنوز که هنوزه وقتی برادرم یادش میاد که چطوری با خفت دونه دونه برنجارو جمع کرده یه پس کله ای و یه خاک تو سرتِ غلیظ نثارم میکنه!

۳. مادربزرگم اینا یه همسایه داشتن که وقتی من سه چهار سالم بود پسردار شدن ، مامانِ پسره یه روز وقتی من تنها بودم بهم گفت : دلت بسوزه ! ببین من پسر دارم ، قند عسل دارم ! گفتم : خب که چی ؟! منم خرس دارم D;

۴. کلاس اول ابتدایی که شغل پدر هارو میپرسیدن ، بغل دستیِ من پدرش رو از دست داده بود ، منم تحت تاثیر قرار گرفتم و اینا گفتم منم پدرمو از دست دادم ! بعد که زنگ خورد رفتم به معلممون گفتم ...

۵. وقتی شیش سالم بود ، برادرم با پولای خودش یه باربیِ خوشگل برام خرید ، یه لباسِ بنفش پف هم داشت ، ولی من دوست داشتم خیلی لباس داشته باشه ! یه روز رفتم و از وسط خوشگل ترین لباس مجلسیِ مامانم یه کلی پارچه قیچی کردم و براش لباس دوختم مثلا ! شبِ همون روز رو هیچ وقت یادم نمیره ! میخواستیم بریم عروسی و مامانم لباسش ناچ بود D;

۶. کلا علاقه ی شدیدی به ترکیب کردن دارم ، یه سری گردو و شکر و شکلات رو پودر کردم و قاطی کردم ، خوشمزه شد ، بعد دختر عموی ذکر شده در مورد یک بهم گفت به منم بده ! منم ریکا ریختم توش و بهش دادم .. یک هفته بستری بود !

دیگه مورد هفتم نداره ، شاید ادامه داشته باشه ولی :)

۳۲ نظر
سرباز جامانده
۲۱ تیر ۰۸:۰۶
:-D فقط میتونم بگم خدا حفظت کنه.

پاسخ :

مرسی*_*
رصد فکر
۱۸ تیر ۱۷:۰۰
خییلی با مزه تعریف کردی.. عالی بود..

پاسخ :

با خونِ دل تعریف کردم ..! جداً بامزه بود ؟! :|
آرین :)
۱۷ تیر ۱۷:۴۳
ریکا عاخه؟ :\
من و پسر داییم که خیلی با هم رفیقیم ولی فک کن من ریکا میریختم تو خوراکیش :\ خودمم کنارش بستری میشدم  D:

پاسخ :

هاهاها :دی
نگــ ❤ـار
۱۳ تیر ۰۲:۱۳
منم تو بچگی یه بار با کله میرم تو سوراخ سنگ دستشویی :/
مامانمم کلی کتکم میزنه بعدش :||||||

پاسخ :

اوخ ! منم بودم میزدمت :دی
آخه سنگ دسشویی ؟! :)))))))
SИ♡Ѡ MΛИ
۱۱ تیر ۱۹:۰۷
1 خواهرم بچه مردمو بردی اونجا زندونی کردی بعد میگی یا تو حیاطه یا تو بالکن |:
2 من هم از همان دوران طفولیت انقدر تپل بودم که هنوزم تپل هستم |:
اصن ولش کن
منم یبار از مدرسه برگشتم خونه تو خونه هم مهممون بوده بعد از در حیاط داد زدم ممااماان به من غذا بدههههههههههههههههه |:
هنوز هم سر کوفت میزنن سر اون موضوع |:
3 قشنگ گفتی |:
پسر ندیده ها (:
4 مهربونی از درو دیوار پاچید روم |:
فقط یه سوال
معلمتون چی گف (:
5 بله بله
جراحات وارده ای هم بود |:
ینی دمپایی کف گرگی چیزی |:
6 اصن به قصد کشت باهاش برخورد میکنیا |:
میترسم روز عروسیش اسیدی چیزی بپاشی روش ((((((((((:

پاسخ :

اسیدو خوب اومدی ، میرم میپاچم روش :)))
معلممون چیزی نگفت :))
الی
۱۱ تیر ۱۸:۱۷
شادی باشه(:(:(:
ولی خداییش که من خیلی بچه ی خوبی بودم الان که فک می کنم. زیاد از شیطونیام خاطره ی خاصی ندارم(:

پاسخ :

عه جدا ؟! :)
parisa .A
۱۱ تیر ۱۷:۵۳
الانم جونی پاتریک :)

پاسخ :

چاکرم :)
parisa .A
۱۱ تیر ۱۶:۴۲
ادامشم میخوام :)))))))
دوست داشتم :)

پاسخ :

حتمن :)
محمد دانشمند
۱۱ تیر ۱۶:۱۵
1،3،5،6....عععععاااااللللللیییییییییی بببوووووودددد

پاسخ :

چاکرم :)
fatemeh hajihoseini
۱۱ تیر ۱۵:۴۷
بین پوکر و خنده گیر کردم |:)

پاسخ :

:]
Tamana .....
۱۱ تیر ۱۵:۳۰
از همون جوونیت شیطون بودی پیر پاتریک جان 

پاسخ :

پیر پاتریک :|
آقاگل ‌‌‌‌
۱۱ تیر ۱۵:۰۵
6دلیل برای اثبات گودزیلا بودن؟ :دی

پاسخ :

بله دیگه :)))
رهگذر ...
۱۱ تیر ۱۴:۱۶
وای خدای من
چه بچه ی شیطون و بلایی
من ک عمرا بتونم تحمل کنم
الان ک میخونم کلی ذوق میکنما
یک عدد خواهر ۷ساله دارم ک طفلی نمیتونه نفس بکشه
این مدتی هم ک درب و داغونم بهم میگه بداخلاق !o_O

پاسخ :

خب راست میگه دیگه :))
وال کوهان دار
۱۱ تیر ۱۳:۵۳
گوووووووووووووودزیلااااااااااااااااااااااااااااااااااا   فراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

پاسخ :

غوداااا :)))
سُـرور ..
۱۱ تیر ۱۳:۴۴
چه نمکی بودی

پاسخ :

مرسی :)
Mr. Moradi
۱۱ تیر ۱۳:۳۹
خیلی خطرناک بود خدایی :دی

پاسخ :

بله دیگه :دی
Mr. Moradi
۱۱ تیر ۱۳:۳۸
بعدش بگید گودزیلا نیستید :|||| اخه ریکا؟!!!

پاسخ :

نیستم خب :)
بله :دی
طاهاعیان خوشمزه :)
۱۱ تیر ۱۳:۳۲
آخرین پستم درباره پسر عمومه....
یه بلاهایی سر آوردم ولی نه تو حد تو!!

پاسخ :

دیگه دیگه :)))
parisa .A
۱۱ تیر ۱۳:۲۷
عه من منتظر شونصدتا خط بودمااااااا:))))
حالا بزار بخونم :))

پاسخ :

باشه میزارم :)))
ree raa
۱۱ تیر ۱۳:۲۰
من بچگیم دختر عمه م فک کنم کمی در نقش بچگی تو بود:/ پیشونیم رو گاز گرفت :/ همش فکر میکنم اخه این پیشونی لامصب چی داره که تونست گازش بگیره :/ 

پاسخ :

پیشونی ؟! :|
ree raa
۱۱ تیر ۱۳:۱۸
با شماره ی ۴ عاشقت شدم اخه اصن بچه اینقدر مهربون ! خدایا :)
و واسه بقیش که همچنان نیشم بازه:))

پاسخ :

چاکرم من :))))
یوهاهاها :)))
صخره
۱۱ تیر ۱۲:۴۳
مردم از خنده بهار !

پاسخ :

خوشحالم خندیدی :)))
ژنیک :) :)
۱۱ تیر ۱۲:۳۰
:))))
مورد یک عااالى بود و مستقل از بقیه ى موارد :))))
بنده خدا :))

پاسخ :

چاکرم :)))
بق بقو
۱۱ تیر ۱۲:۲۹
:)))))
وای بچه تو چه کردی هاااا :))
من ازت میترسم :دی

پاسخ :

نترس من از خودتونم :)))
هوپ ...
۱۱ تیر ۱۲:۰۴
وای خدا خیرت بده کلی خندیدم ، ابروهامم چسبید به کف کله ام :)))
اومدم برای مورد 5 دعوات کنم یادم افتاد منم این کارو کردم :| رفته بودم خونه همسایه مون که بچه هاش از من کوچیکترن ، بعد توی بازی نقش معلم خیاطیشون رو به عهده گرفتم ، بعد قیچی رو برداشتم روکش پارچه ای پرنقش و نگاری که روی چرخ خیاطیشون کشیده بودن رو قیچی کردم :| بچه هاش رفتن به مامانشون گفتن ، دیگه از بقیه اش حرف نمیزنم :||||

پاسخ :

خوشحالم خندیدی :)
همون حرف نزنی بهتره :)))) چه کردی اخه :)))
پشم شیشه
۱۱ تیر ۱۲:۰۰
سلام
خیلی خوشحال بودم اگر وبلاگ های همدیگر رو دنبال میکردیم
لذا من یک هفته ای وبلاگتونو دنبال کرده و پیام گذاشتم که اگر مایلید وبلاگ من رو دنبال کنید
خب انگار مایل نیستید
ببخشید که دنبال شدید
قطع دنبال شدن رو زدم :)
خدانگهدار و پیروز باشید

پاسخ :

خواهش میکنم پشم شیشه جان.
خانم انار
۱۱ تیر ۱۱:۴۱
‌دهه هشتاد...هشتاد😢😢😱

پاسخ :

کوفت انار :)))
. عارفه .
۱۱ تیر ۱۱:۴۰
اون دختر عموتون باید هر جا شما رو دید یه سوراخ پیدا کنه فقط در بره ! :| :|

مورد 5رو منم در طفولیت شبیه شو انجام دادم البته از وسط یه رو تشکی ای که هنوز روی تشک کشیده نشده بود! :| :))))

پاسخ :

هاهاهاها:)))
خوبه باز ، مشخص نیست :))))
Lady cyan ※※
۱۱ تیر ۱۱:۳۹
نظرم واسه خودش یه پستی شده ها:دی
راستی اون باکس گوشه شعرش چه قشنگه
:)

پاسخ :

مرسی :) قشنگ خوندی :)
S҉A҉H҉A҉R҉ ....
۱۱ تیر ۱۱:۳۹
یا امام هشتم
بهار طرفم بیای جیغ میزنم
خخخخ عجب بچه شری بووودی گوووگووولی باز خوبه انباری اتیش نزدی:/

پاسخ :

پشت بوم آتیش زدم :)))
Lady cyan ※※
۱۱ تیر ۱۱:۳۵
ویییییییییی
تو چه شیطون بودی
من خیلی بچه خوبی بودم اصلا زیاد اذیت نمیکردم فقد علاقه شدیدی به موهای کوتاه داشتم و دارم،مامانم همیشه میگه وقتی یه ذره از اون حدی که میخواستم بلند تر میشده میرفتم جلوی اینه میچیدمشون(البته نابودشون میکردم)
از دختر دایی کوچیکیم هم بدم میومده چون بعد من بوده همش بهش اهمیت میدادن منم وقتی تنها میشدیم میزدمش
یه بارم پسر داییم ناکار کردم خیلی گریه میکرد منم 5 سال داشتم گوشه بالشت رو کردم تو دهنش که صدا نده(شانس اوردن رسیدن مگر نه الان بی علیرضا شده بودن)
کلا از بچه جماعت مزاحم بدم می یومده:دی
:))))))))))))))))

پاسخ :

همه ی دخترا از این کارا کردن :)))
منم همین طور :))))
گم نام
۱۱ تیر ۱۱:۳۲
بنده خدا دختر عموتون:)))

پاسخ :

حرص میده آخه :)))
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان