Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

من فقط آمده ام کمی دری وری بنویسم ، ولی صدای تلویزیون اعصابم را خارد میکند قاموساً ، چرا جداً؟!

دوست داشتم عنوانی طولانی تر بکوبانم تا مشت محکمی باشد بر دهانِ آمریکا ، لذا رحمم آمد ، آمریکا هم دهن دارد دیگر طفلی ، من هی نباید مشت محکمی باشم بر دهانش ، باید میدان را بدهم به این جوانتر ها که حوصله اش را دارند ، هی بروند عقب و هی بکوبند توی دهانِ این آمریکا . راستش میدانید ، اصلا ً نیامده ام که از آمریکا و دهانش حرف بزنم ، آمده ام بگویم این هم دهه ای ها جداً دارند آبروی ما را میبرند . چرا قاموساً ؟!

میروید میتینگ میگذارید بروید ، مبینا خوشگله را در میتینگ دعوت میکنید ، خب دعوت کنید لامصب ها ، دیگر چرا دستتان را میگذارید روی دماغتان بعد عکس میگیرید ؟! جانانِ دلِ پاتریک ، طبیعی ست ، همه ی نوجوان ها دماغِ چماغی دارند ، در مواردی حتی تاریخ نویسان نوشته اند که گرزِ رستم ، شباهاتی به دماغِ وی در دوران نوجوانی داشته است ، غصه اش را نخورید ، بادش میخوابد به مولا ، بالله میخوابد ، ولله میخوابد ، اینقدر ما را مسخره ی خاص و عام نکنید .

یک دبیر ریاضی داشتیم آن قبلا ها ، مردِ نیکی بود ، اسم و فامیلِ اینجانب را بدون [ه ، ر ، ی] تلفظ میکرد ، یک چیز باحالی بود اصلا . نامبرده همیشه خسته بود ، اصلا حوصله ی هیچ چیز را نداشت ، احساس میکنم همان طوری شده ام ، مثلا الان یک نفر بیاید بگوید این طویله ات را مرتب کن کپک زدی به مولا ، از میخِ قاب عکس های تار عنکبوت بسته آویزانش میکنم تا او هم کپک بزند . حقش است اصلا .

این روز ها مادر ها کلا بی اعصاب شده اند ، مثلا یک بار در زمان جاهلیت وقتی در آزمون های چلمچی شرکت میکردم به مادرم گفتم : مامان من میخوام آزمون بعدی اول بشم . بعد مادرم گفت : علی الحساب گـ*وه نخور بیا عصرونه بخور ، واسه بعدش یه کاری میکنیم . پس از این حماسه ، هر وقت من تصمیم به انجامِ کاری میگیرم این دیالوگ را روی من پیاده میکند و روحیه ام را داغان میکند . باز هم خیلی خوب است که پس گردنی نثارم نمی کند .

یک سری وقتی بچه بودم و خانه ی مامانِ بابایم بودیم ، عمو کوچیکه ام داشت نماز میخواند ، بعد پسر عموهایم با بالشت های گنده از خجالتش در می آمدند ، عمویم حتی نمیخندید ، فقط ذکر هایش را میگفت . من آن زمان ها بچه بودم ، زورم به بالشت نمیرسید ، با همین دست هایم[یعنی همین ها که دارم باهاشان تایپ میکنم] شارپ شارپ میزدم به دمبش ، بعد مامانم آمدم و به تک تک مان پس گردنی زد و گفت : اون که موقع نماز خوندن دهنشو سرویس میکنی و چیزی نمیگه داییته ، این عموته ! کَن یو دیستینگوئیش ؟! مشخص است که این را نگفت ، ولی من محور فکری اصلی را برایتان گفتم ، البته یک قصد دیگر هم داشتم ، اینکه سواد زبانم را بکنم توی چش و چالتان ، بالاخره سه سال است که دارم میروم کانون ، یک جایی باید باشد که یک سری آدم داشته باشد و من سوادم را بکنم توی چش و چالش .

راستش ، من همان کودکِ گرسنه ای هستم که وقتی در جشن تکلیفم از من سوال شد سوره ی قدر را چجوری میخوانند گفتم : قل اعوذ با الرب القدر .. [زجه ی حضار] ، ولی الان ها آدم شده ام ، شاید دلم خواست و باز هم این مدلی چرت و پرت گفتم ، الان دیگر خسته شده ام ، همه ی خاطره هایم را برایتان نمیگویم ، بعضی هایش بماند برای بعداً ، بالاخره باید یک سری پست داشته باشم که در بعداً بکنم توی چش و چالتان .

ددابظ :| ددابظ بچه های توی استادیوم :| ددابظ بچه های گل تو خونه :|

۲۱ نظر
لیمو ‌‌
۰۸ تیر ۰۸:۴۵
نابودم کردی پاتریکیان ... نابود ... خدا نابودت کنه 
مرگ بر آمریکاااا :))))

پاسخ :

مرگ بر ضد ولایت فقیه :)
SИ♡Ѡ MΛИ
۰۶ تیر ۱۶:۳۶
الان دیقن حس آمریکارو دارم |:
نمیتونم هیچ غلطی کنم |:
عاغا کلا دارن به فنا میدن مارو 
آخر خواهر ، برادر گلم
به خدا لازم نیست برا اینکه بگی من باحالم موهاتو مثل شبه جزیره عربستان بزنی
به خدا لازم نیست از خودت زنجیر آویزوون کنی
به مولا لازم نیست قدر حقوق یه سال بابای بیچارت به خودت آرایش بمالی
به جون خودم قسم لازم نیست ساپورت صورتی خیلی خیلی خلی تنگ بپوشی
به جان همین آمریکا قسم لازم نیست سیگار بکشی در حالی که حتی بلد نیستی چجوری روشنش کنی
یکی منو بگیره نزنم تو دهنشون |:
مام یه دبیر فرهنگ هنر داریم کلا خستس و چسبیده به صندلی /:
گوشیشو ازش بگیری گریه میکنه (:
الان دوروزه قراره اتاق مرتب کنم کل اتقاق شبیه محل دفن زباله هاست |:
کلا بی اعصابی مادر ها در این روز ها مسریست /:
بیچاره داییت |:
فک کنم موقع نماز اسید اینا میپاشی روش نه ؟ /"
عاغا هر کی سوای چیزی داره بیاره بکن تو چشو چال من |:
حداقل از بیکاری بهتره (:
ددابظ بیکارای الاف تو خونه |:

پاسخ :

اره تقریباً یه جیزی تو مایه های اسید پاشی :)
چقدر من دوست دارم موردایی که ذکر کردی رو نصف کنم :))
علی گوهری
۰۵ تیر ۱۸:۱۷
برای شروع بفرمایین ددابظ یعنی چه :/

پاسخ :

ینی خداحافظ :)
مترسک ‌‌
۰۴ تیر ۱۴:۵۳
یه خورده دیگه تلاش می‌کردی، عنوانت می‌تونست به عنوان یه پست اعلام استقلال کنه! :))

پاسخ :

توانایی چه میکنه با من :)))
خانم انار
۰۴ تیر ۱۴:۰۰
باز هم تگت می کنم:D

پاسخ :

کوفت عصن ، یه ربع میخندیدم فقط :)))
ژنیک :) :)
۰۴ تیر ۱۳:۴۴
حالا دهه هشتادیا که نوجوونن و ذوق نوجوونى دارن رو میتونم درک کنم
من خندم میگیره از یک سرى از درستان دهه هفتادى و شصتى حتى که با این سنشون میشینن با اینا کل کل میکنن که عاره ما خوبیم شما بدین! خجالت داره خب والا :)))

پاسخ :

اونا دیگه آخرشن :)))
عرفـــــ ـــان
۰۴ تیر ۱۰:۵۴
من نمیدونستم چرا دستشونو میگیرن جلوی دماغشون ممنون منو آگاه کردی :)

پاسخ :

خواهش میشه ، قابل نداشت والا :)))
طاهاعیان خوشمزه :)
۰۴ تیر ۰۹:۵۲
چشمو چالی برام نمونده!!!
از اون مدل معلما زیاده!!

پاسخ :

اره ، همه خستن انگاری :)))
طاهاعیان خوشمزه :)
۰۴ تیر ۰۹:۵۱
باحال بود
بعد یه مدت طولانی که از این پستا نذاشته بودی خیلی کیف کردم!
مبینا خوشکله :))))))))

پاسخ :

بله که خوشگله :))))
خوشحالم حال کردی :))))
نارین میرشکار
۰۴ تیر ۰۳:۱۰
ددابظ

پاسخ :

ددابظ :)
نگــ ❤ـار
۰۴ تیر ۰۲:۲۹
آنان باد معده داده اند و جلوی دماغ خود را میگیرند تا از بوی باد معده خویش خفه نگردند :|

پاسخ :

تعبیرت تو حلقم :|
sevil ...
۰۴ تیر ۰۱:۵۳
همیشه از اینا بنویسسسسسسس 

پاسخ :

باشه :)
Tamana .....
۰۴ تیر ۰۱:۲۵
با جان و دل و چش و چالم بی صبرانه منتظرم پستای بعدیتم بکنی تو چش و چالم دوست جانم 

پاسخ :

چاکره تمنا :)
الی
۰۴ تیر ۰۱:۱۸
وای منفجر شدم.
ینی واقعا سوره قدر و اینجوری خوندی؟(:(:(:خخخخ

پاسخ :

بله :دی
♠Mãh§â♣ ...
۰۴ تیر ۰۱:۱۵
مبینا خوشکله :/
انصافا خوشکله ها
خخخخخ

پاسخ :

خوشگله ؟! :)))
دنیاى ویران...
۰۴ تیر ۰۱:۱۱
فرایند خوندن پستت فقط ده دقیقه وقت برد خودش  :|
صوبت خاصى نیست فقط:
لطفا اون اتاقت رو هم تمیز کن  :|
به حرف مامانت گوش کن عصرانه مفید تره  :\
من دو سال کانون زبان خوندم بعد با مادر و برادر گرام رفتیم کلاس خصوصى بلکه از محیط روى کاغذ کانون به محیط لیسنینگ و گفتمان برسیم اما از آنجایى که راهى براى تو چش و چال کردن سوادمان نداشتم کلاس را بعد از مدتى ترک نمودم یه دو سه هفته بعد هم مادر و برادرم همین کار را انجام دادن :|
اصلنم صوبت خاصى نبود  :|

پاسخ :

حال ندارم :)
کووووفت :)
زبان خوب عست :)
هارهارهار :)
آقاگل ‌‌‌‌
۰۴ تیر ۰۱:۰۳
کلا روحیه گودزیلایی در این پست بیداد میکرد:دی

پاسخ :

فریاد واگودزیلا سر بدیم یا زوده ؟! :)))
ghoran etrat
۰۴ تیر ۰۱:۰۰
(:(:(::):):)

پاسخ :

:)
ghoran etrat
۰۴ تیر ۰۱:۰۰
قاموسا فانوسا ناموسا یکی دوروز نیومدما!!! چ خبره اینقد نوشتی دخملی!!

پاسخ :

دیگه دیگه :))
**مرضیه **
۰۴ تیر ۰۰:۵۱
دری وری هاتو عشق است بهارجان:)
ددابظ:)

پاسخ :

چاکره مرضیه :))
رهگذر ...
۰۴ تیر ۰۰:۴۹
اصن حالم برای خوندن این متن طویل خوش نیس بهار جان :(

پاسخ :

عه ؟! چیشده عزیزم ؟!
فدای سرت بابا ، نخوندی هم نخوندی .. خوب باش بالام جان ^.^
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان