Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

موذن زاده داره رو مزارت نوحه میخونه ..[تفاسیر الپاتریکیه، در بابِ آهنگ چنگیز]

نشسته بودم پشتِ میزِ خاک خورده ام ، خیره بودم به قهوه ی خشک شده تهِ لیوان ، امیدوارم بودم کسی بیاید برایم قهوه درست کند ؛ این درد های رسوب کرده را پاک کند .. 

ببخش عزیزم ، نفهمیدم در زده ای ؛ آنقدر صدای خندیدنت در سرم میپیچد که صدای قدم هایت را نشنیدم .. 

نشستی رو به رویم ، موهای مثل شَبَت را پشت گوش زدی ، تبسمِ روی لبت ، همان همیشگی بود ، ولی دلیلش .. آخ که دیگر من دلیلش نیستم ..

گفتی : چیکار کردی با خودت مَرد ..؟!

چقدر منتظر بودم این سوال را از زبانِ تو بشنوم .. ولی دیر گفتی ، دیر گفتی عزیزم ..

ولی برای تسکین این درد های بی درمان هم که شده بنشین کنارم .. دور نشو ، میخواهم از نزدیک برایت بگویم که چقدر درد کشیدم بی تو ..

بعدِ رفتنت ، من دیگر "من" نبودم .. متروک بودم ، هیچ کس و هیچ چیز در من گذر نمیکرد جز یادِ تو ..

در میانِ هیاهو تنها شدم ، پشتم خالی شد .. هر روز و هر شب برای کاروانم میخواندم ..

کاروانم اما ، خالی بود .. کسی برای زیارتِ خانه ی درد زائر نبود .. من میخواندم برای این خاک ..

خیابان شدم تا عبور عاشقان را ببینم ، هی خودم و خودت را جای آنها تصور کنم .. 

تا مثل همین ها دستت را در دستم بگذاری .. ولی چمیدانستم مردم جاده ی درد را میشناسند..!

بغض کردم وقتی دیگر نه خاک صدایم را شنید و نه دیگر کسی از من رد شد .. 

به شهری رفتم که مردمش شعر میگفتند ، از همه چی .. شعر های از دل آمده را زیر بغل زدم ، خواندم .. با همین صدایی که الان میلرزد خواندم .. خودم دردم ، صدایم هم درد بود انگار ..

دیگر هیچ کس شعر نگفت .. شعر های مانده را باد برد ولی من درد خواندم .. هی درد خواندم ..!

درد من را شاید برگ های پائیزی بفهمند .. شاید حال و هوای زرد رنگ بفهمد .. شاید برگِ بی درخت بفهمد ..

انگار تو کشاورزِ دل من بودی که هر روز درد میکاشتیُ من یک گلِ زیبای سرخ بودم .. 

یک روز یک علفِ پر پیچ و تاب از کنارم بالا آمد ، دورِ من پیچید .. من پژمرده شدم ُ جای من را همان علف گرفت ..

در آغوش باد های مهاجر سفر کردم .. هر تکه ام را بر سر کوهی جا گذاشتم .. وجود پاره پاره ام روی تکه ای خاک افتاد ..

مین های خنثی هم با دردم فریاد کشیدند و من شعله ور شدم از دردِ رفتنت ..

-دیگه نگو .. دیگه نمیخوام بشنوم ..

آه .. جانِ دلم .. میخواهم بدانی چه به روزم آورده است نبودنت .. 

وگرنه من همان کوهِ محکمم .. اما این روزها پرپر شده ام ، خاکستر شده ام ..

ببخش بدی هایم را ، درد هایم را ، اشک های بی امانم را .. برو .. ردِّ همین درد های خونریزی کرده را بگیر و دور شو ..

شرم میکنم از صدای فریادِ موذن زاده و حضورِ تو که مالِ من نیست ..

#پاتریک_نوشت

امیدوارم خوشتون بیاد .. قسمتِ بعدی : آخرین اتوبوس ..

خواهش نوشت : برای درکِ تک تک کلمات ، آهنگِ چنگیز رو n بار گوش بدید :)

۱۳ نظر
نارین میرشکار
۰۱ تیر ۲۰:۴۸
چه خفن بهارک پاتریکی

پاسخ :

مرسی عزیزم :)
Tamana .....
۰۱ تیر ۲۰:۴۲
لایک داشتی بهارکم

پاسخ :

لایک بک :))
Padme aa
۰۱ تیر ۲۰:۲۷
نگاهت به آهنگ خیلی خوب بود.لایک

پاسخ :

ممنونم :)
SИ♡Ѡ MΛИ
۰۱ تیر ۲۰:۰۴
خیلی قشنگ بود (:
قاموسا خیلی قشنگ بود (:
عاغا اصن عالی بود (:
بی نظیر بود رفیقی (:
عصن جای حرف نداش (:

پاسخ :

مرسی رفیق :)))
reza majdi
۰۱ تیر ۱۸:۲۳
+++
 _ 
=
++

پاسخ :

:|
خانومی ...
۰۱ تیر ۱۸:۱۰
من عاشق چنگیزم :)))

پاسخ :

چنگیزمدعاشق توعه عزیزم :)
صخره
۰۱ تیر ۱۸:۰۶
.... ..... بچه!چه خوب نوشتی!

پاسخ :

فحش بود اون ؟! :)
yasi adkd
۰۱ تیر ۱۷:۵۸
خیلی قشنگ بود :)

پاسخ :

^.^
♠Mãh§â♣ ...
۰۱ تیر ۱۷:۴۲
خیلی قشنگ نوشتی

اورین اورین :)))

پاسخ :

مرسی :)
|♒ صابر ♒|
۰۱ تیر ۱۷:۴۱
ملت قهوه می‌خورن :| دهن روزه...
[ببخشید که انقدر سطحی دیدم متنو گرسنمه ?you know گرسنمهههههه]
از شوخی مزخرف، زننده و بی‌مزه‌ی من که بگذریم،
خییییییییییییییییییلی قشنگ بود روحم نفس کشید بالاخره یه متن خوشگل خوندم امروز
:)))

پاسخ :

آدم گرسنش باشه با چیزی که رنگ خوردنی داره هم گرسنگیش تحریک میشه ..! 
ببخشید .. :)
خوشحالم که خوشتون اومده :)
. عارفه .
۰۱ تیر ۱۷:۳۵
چه دردی می کشه عاشق فقط پاییز می دونه...

پاسخ :

چنگیز میدونه ^.^
گُل نِگار
۰۱ تیر ۱۷:۳۰
بی بلا عزیزم :*

پاسخ :

قربانِ شما ^.^
گُل نِگار
۰۱ تیر ۱۷:۲۸
بهار چه قدر خوب نوشتی..!
بغض در گلو شدم..
آفرین دختر ادامه بده

پاسخ :

ممنون :)
آخ آخ .. شرمنده :(
چشم :)
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان