Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

نَـــــعْــــــــــرِه !

ساعت دو و نیم دست از تصحیح برگه های امتحانی مادرمان کشیدیم و ساعت روی زنگ همی گذاشته و به خواب همایونی فرو رفتیم ، فی الواقع قصد داشتیم اندکی بخوابیم و بعد بیدار شده سحری توپی بزنیم بر بدن و بعد باز کپه مپه مان را بکوبیم ، لذا کپیدیم و پاشِشی در کپیدنمان جای نگرفت و تا لحظه ی عبور سرویس از سر کوچه در خواب هفت پادشاه پس و پیشین غرق همی بودیم .
فلذا صبح به شدت عجله داشتیم که تشریف همایونی مان را از کف هال جمع کنیم و ببریم کف سالن اجتماعات پهن کنیم ، برای بار پنجم در این هفته ی کذایی پای مبارکمان پیچ خورد و با کل هیکل آوار شدیم رویش ، به شرحی که پای مبارک با زاویه ی سی درجه دوران داده شده بود و کله ی مبارک زیر پایه ی مبل گیر کرده بود ، دارقی [صدای کله ام را میگویم] طنین انداز شد و مادر گرامی بیدار شد و خوابالود و غضبناک فریاد برآورد : پَع ! د بیا برو پاهاتو قطع کن بنداز تو سطل آشغال هم خودتو راحت کن هم منو ، چقد پماد بزنم ؟! چقد باند ببندم ؟! فلذا شرمسار گشتیم و قصد ترک خانه را نمودیم که مجدداً مادرمان گفت : پس صبحانه ؟! همینجوری هم من بهت امیدی ندارم ، بیا یه چیزی بخور لاقل جون داشته باشی ! در همین وقت ، یعنی دقیقاً و دقیقاً در همین وقت [نه عقب تر و و نه جلوتر] یک پشه ی گوگولی مگولی اکوری پکوری پرواز کنان و جامه دران بال گشود و تلاپی افتاد توی چاییِ منِ مفلوک ! کلا ً بیخیال صبحانه شده و راهی مدرسه شدیم .
شاید تعجب کنید ولی من املا را هم ریــــ ... ، آره خلاصهD; املا را هم به درک [یعنی همان شهریور] موکول نموده و پاشِش نمودیم و دل از این صندلی مندلی ها بریده و بر فراز نردبان رفته و main finger مبارکمان را به سمت ساختمان راهنمایی گرفتیم و مِین فینگر کشان از تمامی معاونین آشغال و معلمینِ آشغال تر ددابظی کردیم .
بعد رفتیم در حیاط پشتی ، بچه ها میرقصیدند ولی من داشتم از جایی که قبلا ً [وقتی هفتم بودم] شلوارم را عوض کرده بودم خداحافظی میکردم ، دیگر چنین فرصتی پیش نمی آمد ، درک کنید .
قر دادند ، عر زدند و من بغض آلود به پایان این سه سال نگاه میکردم ، چه سه سالِ تلخی بود عوضی با آن قیافه اش ، آه ، باز اشکم در آمد .
در حینی که ما قرهای توی کمرمان را با حامدپهلان ها و جعفر ها خالی میکردیم ، معاون پرورشی مان داشت توت میچید ، دلمان نیامد راهنمایی اش نکنیم و نگوییم که توت های دم دشّویی خیلی خوشمزه ترند . عملا ً دک دک نمودیمش و باز قردادیم .
یکی از بچه های کلاس که من حالم ازش دگرگون است ، یک شاخه گل به من داد ، من هم هی دوستم داره دوستم نداره موستم داره موستم نداره پوستم داره پوستم نداره کردم و در نهایت طرف دوستم داشت ، عزیزم . مرسی که دوستم داری . من به تو احساس حسن نیت دارم ، این دلیل عشقه دوستم خب دارم ، الانم برو گمشو دیگه حوصلتو ندارم .
این چنگیز سیبیلی که میبینید من هستم ، اِفِکت بای کل بچه های کلاسD;
چقدر چرت گفتم :| ددابظ :|
بعداً نوشت : عکسِ این پست حذف شد .
۳۰ نظر
پریسا ..
۲۰ خرداد ۱۵:۵۹
من یک موقعی این نوشته را خواندم که هنوز عکس پیوست داشت :))))))))))

خیلی خندیدم ولی، واقعاً خوب بود :)

پاسخ :

خوشحالم خندیدین :)))
شقا
۱۹ خرداد ۲۳:۳۷
واسه ما تازه از شنبه شروع میشه :| :دی
شاد باش دخترم :))

پاسخ :

چش چش :)))
هیچی درهیچی
۱۹ خرداد ۱۶:۰۳
شکلت تو کارت شبیه اینایی شده که جن زده شدن  البته بدون سبیل چنگیزی بگیر:)
احتمالا  دوستانی که افکتت کردن علاقه زیادی به تیپ هایه زنان قاجاری داشتن اون زمان سبیل چنگیزی مد بود:)

پاسخ :

اره خیلی :))
محمد دانشمند
۱۹ خرداد ۱۵:۴۴
ژژژژژژژژژژژوووووووووووووووونننننننننننننننننننننننننننن
بازیا ببببببببرررررررررگگگگگگگگشششششششششتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
خدافظ بببببییییییااااااااننننننننننن










واقعا فک کردید میرم؟نه خدایی اینگده من بدم؟؟؟آخه چه هیزم تری بهتون فروختم؟؟؟؟ینی چی اه؟

پاسخ :

خوشحالم که برگشتن :)
gandom baanoo
۱۹ خرداد ۱۵:۲۶
مگه شما هنوز املا دارین؟ !!! نهم میشه اول دبیرستان ما!!!! ما املا نداشتیم اون موقع!!!!!

پاسخ :

ما داریم :)
علیرضا یاغموری
۱۹ خرداد ۱۴:۵۹
برگه های امتحانی مادر (:
چه باحال
مواظب باشید که هیکل همایونی بیش از این پهن خانه نشود و کله ی مبارک به این ور و آن ور برخورد نکنئ
پیشنهاد مادرم خوبه ها (:
پشه |:
تا حالا اتفاق نیوفتاده برام |:
شاید باورت نشه ولی من ممکنه معارف کارم بکشه شهریور |:
امیدوارم کار تو نکشه
مین فینگر مبارکتان از پهنا درون حلق کادر مدرسه |:
3 سالی که بسی سنگین بوده
بعد سال تو مدرسه آدم حس درومدن از زیر دستگاه باشگاهو داره |:
جالبه تو ماه رمجون نه کاری میکنم
نه کاری دارم بکنم
همشم خوابم
بعد افطارم از خستگی میمرم |:
در این حد داغونم
کارتتوبا چسب بزن رو اون توپه پست کن باسه مدیر (:
خیلی باحال بود متن (((((((((((:

پاسخ :

باحالی از خودته :)
اره ، عالی بود پیشنهادش :)
خخخخ ، بازم خودت باحالی و باحال خوندی :))
|: Ar2 Cl3
۱۹ خرداد ۱۴:۲۲
نه از اون موژه ها ، نه از اون سیبیله چه به همن میان :)))
عه مدرست هم تموم شد!؟ تبریک میگوئم :)
Main Finger را قشنگ با احساس و تمام وجود به سویشان نشان میدادى :)))
اون تاریخ تولدتو چرا اونجورى نوشته؟   :|
این کلمه آخر رو هم فقط خودت میفهمى  !
راد !
تابستون خوش :)))))

پاسخ :

با نهایت احساسم نشون دادم ! :)))
دچــ ــــار
۱۹ خرداد ۱۴:۱۵
چقدر دوستت داشتن کل بچه های کلاس:))

پاسخ :

:)
طاها میرویسی
۱۹ خرداد ۱۴:۰۲
این ادبیاتت خیلی شاخه
ما ادبیات مشروطه داشتیم
الان تو داری از ادبیات بهاره ای استفاده می کنی

پاسخ :

مرسی ، شاخی از خودته :)))
AR RA
۱۹ خرداد ۱۳:۱۸
خدایا
یه هم استانی ;)
متن باحالی بود. از اول تا آخرش چندین بار نیشخند هایی بس بزرگ زدیم :))

پاسخ :

:)
خانم انار
۱۹ خرداد ۱۲:۵۲
به سلامتی امتحاناتم ری ... چنگیز جان!:)

پاسخ :

من یه چیزی گفتم حالا :))) تو چرا منظورمو فهمیدی ؟! :)))
Tamana .....
۱۹ خرداد ۱۲:۴۸
بهار تبدیل میشود به چنگیز مغول خخخخخ

پاسخ :

هاهاهاها :))
نارینم :)
۱۹ خرداد ۱۲:۲۸
اصلا معلوم نیستی تو عکس :دی 

پاسخ :

سیبیلام هست :)))
ree raa
۱۹ خرداد ۱۲:۲۲
مبارک باشششششششه^ـ^ وای پَع مامانت عالی بود:)) من همیشه وقتی یه چیز بیش از حدی میره رو اعصابم میگم پع :)) گاهی هم وَع! :)))))

تابستون نوش جوووونت^ـ^

پاسخ :

مامانم گاهی چوپوتی یع ! هم میگه :)))
b lue
۱۹ خرداد ۱۱:۵۷
ایول فروردینی جِآن 
بپر بریم یه دور دب اکبر سرسره بازی! D':
تو برای شادی بعد امتحان من برای قبل امتحان! :)))

پاسخ :

قبل امتحان مگه شادی داره ؟! :-"
خانومی ...
۱۹ خرداد ۱۱:۴۵
سیبیل چه بهت میاد ^-^

پاسخ :

چنگیز شدم :دی
Lady cyan ※※
۱۹ خرداد ۱۱:۴۱
خخخخخخخخخخخ اخ بهار به خدا کشتیم از خنده 
دختر یه رحمی بکن

پاسخ :

چشم چشم :)))
دکتر سین
۱۹ خرداد ۱۱:۲۶
بیگ بیگ لایک! :)

پاسخ :

لایک بک :))
آقاگل ‌‌‌‌
۱۹ خرداد ۱۱:۱۵
همچین خوشحالین امتحانا تموم شده ها.
:)
بسی خندیدم.
این نوع نوشتنت خیلی خوب بود.

پاسخ :

خوشحالم که خندیدین و خوشتون اومده :)))
محمد دانشمند
۱۹ خرداد ۱۱:۰۱
خوشبخت کیست؟؟؟؟آنکه که از فردای ماه مبارک رمضان به سن تکلیف میرسد

پاسخ :

به سلامتی :)
Fatemeh シ.
۱۹ خرداد ۱۰:۵۸
خخخ بهار کارتت تا پایان شهریور اعتبار داره :)))
نمیخواستی سالم نگهش داری ؟ :دی

پاسخ :

مامانمم ببینه همینو بهم میگه :))
محمد دانشمند
۱۹ خرداد ۱۰:۵۶
نه واس ما صبح فردای عید فطر تا 31 مرداد ...از اونطرف....20 شهریور تا خرداد ماه سال آینده

پاسخ :

چقدر بد ! میترکید که :-"
ههـــ ـــــ
۱۹ خرداد ۱۰:۵۴
وجود همایونی عایا در سال هشتاد هجری شمسی تولد یافته است؟


پاسخ :

بله :)
♠Mãh§â♣ ...
۱۹ خرداد ۱۰:۵۴
متن بسیار خنده داری بود
منم خیلی خوشالم ک تموم شد مدرسه

ینی عاشق کارت دانش اموزیو افکت گذاری هاتون شدم :\

پاسخ :

کارت منم عاشق تو شد :))))
منم خوشحالم :)))) مخلصم :)
محمد دانشمند
۱۹ خرداد ۱۰:۵۰
بر و بچ از همین الان به مدت 104 روز و 18 ساعت تا 6 صبح روز 1 مهر ماه وقت دارید....
من بد بخت که باید بعد از تیر برم¥~¥

پاسخ :

چه محاسبه ی دقیقی :))))
کلاسای من از یک تیر شروع میشه ..
محمد دانشمند
۱۹ خرداد ۱۰:۴۷
چرا اینگده شما شادی مدرسه تموم شد؟؟؟؟
بازم تو دوران مدرسه شیشه میاوردم پایین.....
ولی الان چی؟
اون موقع هم نمیخونم الان هم نمیخونیم

پاسخ :

شاد نباشم ؟!
البته بازم باید برم کلاس .. اوف :|
خیلی هم شادی نداره ، ولی همین که دیگه معلمامو نمیبینم خودش جای سه ساعت شیش و هشت رفتن داره :))
رهگذر ...
۱۹ خرداد ۱۰:۴۶
تبببببرییییک میگم ک تموم شد

منم انگار ک تموم شده اصن درس نمیخونم :))))))))

پاسخ :

طبیعیه ، منم از وقتی که امتحانای اصلی رو دادم عملا ً خودمو تعطیل شده حساب میکردم :))))
قربانت :-*
محمد دانشمند
۱۹ خرداد ۱۰:۴۵
دارم یه شماره مجازی میسازم شاید تله برگرده....
تا زمانی که این آلزایمر پاک نشه رمز یادم نمیاد....
ویندوز هم ثمره 7 سال بازی گرفتن و دانلود کردن بود ولی الان 7 روزه کامپیوترم بکوب روشنه داره اطلاعاتو باز گردانی میکنه،....هنوزم خبری از بازی ها نیست*_*

پاسخ :

تلاش خودتو بکن حالا ، حیفِ اون همه بازی ..:-"
محمد دانشمند
۱۹ خرداد ۱۰:۴۱
خوشم میاد همه بچه تیزهوشان ها الافن. ....نمونه اش خودم....
توی دوران مدرسه 15 تا کانال تله داشتم....4،5 تا ربات...کلش 2 تا لول 108 و 110..3 تا زیر 70...و سپس نیز دارای کلی بازی کامپیوتری بودم ..(حدود 700 الی 750 گیگ)...زمانی که آخرین امتحانو دادیم....ویندوز پرید بنابراین بازی ها......
سیم کارتم سوخت بنابر این کانال ها و ربات ها....
تازه رمز اکانت گوگل رو هم یادم رفته بنابر این کلش ...(البت اینو یکی ،دو ماهی میشه یادم رفته)

پاسخ :

خسته نباشی دلاور :))))
اوف ، نمیشه برش گردوند ؟! :|
bahar ...
۱۹ خرداد ۱۰:۳۸
(((((((: همیشه خوش باشی عزیزم

پاسخ :

مرسی :)
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان