Keep Calm , Patrik Is Writing :D

بِهـ ماندِگارى سِتارِهـ هـا دوستَم بِدار ؛ مَن خودَم روشَن میکُنَم سِتارِهـ هـا را

کسی خونه هست ..؟!


 

 

چند سالِ پیش را هیچ وقت فراموش نمیکنم .. بیست و ششم اردیبهشت ماهِ سالِ نود و دو بود که کتابِ روی طاقچه صدایم زد ، برایم دست تکان داد .. چشمک زد ..
خواندم و خواندم و خواندم .. نوشته بود باید چه کار کنم تا عزیزِ دلِ تو باشم ..
کدام دعا را بخوانم ، با زبان بغض حرف بزنم یا دعوا ..؟!
همه چیز را یادم داد ، روی دنیای سبزِ آن روزهایم ولی ، 
حالا خاک نشسته .. حالا اسیرِ گمراهی ام ..
فراموشم شده سوره هایی که حفظ بودم ..
دعاهایی که از حفظ میخواندم برایم غریبه شده اند و کیلومتر ها از مسیرت دور شده ام ..
نبودی خدا ، نبودی ببینی چقدر زجر کشید این "من" بی تو ..
نخواستم ، نخواستی .. عوض شدم و تو با تفکر من عوض شدی ..
من کامل نبودم و نتوانستم ، نتوانستم دیگر از تو کمک نخواهم .. 
میخواهم از نو شروع کنم .. دیر نشده .. برای عزیزِ دلِ تو بودن دیر نشده ..
میگویند مهمانی داده ای ، همه دعوتند ..
میخواهم بروم گوشه ی چادر یکی از همین خوب هارا بگیرم ، پشتش قایم شوم ..
بیایم بنشینم سر سفره ات .. 
دلم را با دعاهای در سفره ات پذیرایی کنم ،
توبه ام را جا بگذارم کنار سفره و برگردم .. 
خدا ، میشود نگذاری بروم ؟! 
میشود بگذاری در هوایت نفس بکشم ..؟! حس کنم که من ، اینجا ، زنده ام در هوایت ..
خدا میشود خانه باشی ؟! خانه ات را تمیز کرده ام ..
به گل های توی حیاطش آبِ توبه پاشیده ام ..
بیا به خانه ات .. بیا و دیگر بیرون نرو ..
+عکس بهتری پیدا نکردم ..
++پست ثابت ِ موقت خواهد بود ..
+++بشنوید ، آرامش بخشه ..
درباره من
پیش میاد وقتایی که مثل حس چشیدن طعم اولین خرمالوی سال میشیم ..
درخت تکون میخوره ،
باد میاد ،
بارون میاد ،
برف میشینه رو شونه هامون ،
ولی آخ نمیگیم ..!
ولی بالاخره یه روزی ،
یه عابری رد میشه ،
دلمون گیر میکنه پیش چشمای قهوه ایش ،
واسه بهتر دیدنش زمین می افتیم ،
برمون میداره ..
خوشحال میشه ..
ولی میدونی ،
کـــــال ایم ، گـــــَس ایم ..
دور انداخته میشیم ..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان